‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

لای پای برده های آشپرخانه

گردنم از روی بالش کج شده بود و صورتم  به  سمت زمین قرار داشت. اما به جای ناراحتی از موقعیت سخت و ساکنم تنها چیزی که در چهره ام مشاهده می شد شادی و نشاط بیش از حدی بود که با نگاه نخست می شد فهمید از دنیای دیگری که با چشم های وغ  زده ام به آن خیره ام می آمد. چندان چیز پیچیده ای در کار نبود. تصور عدم وجود. و البته فکر کردن به تکه های قارچ سرخ شده روی زبان و پاره شدن گوشت پخته شده لای نان سفید بین دندان هایم. دنیای ساده ایست .

و البته به طور کلی ساده بود. فکر کردن به موضوعات پیچیده ای مثل هستی، مرگ و تلاش در رد نظریات معتبر مذهبی هم به هیچ وجه نمی توانست تغییر کوچکی در آن ایجاد کند. روز ها را اکثرن با اعضای گروه دلقک های سلطنتی در اتاق پشت کتابخانه مستِ کبود از بنگ زیاد به لودگی و قمار می گذرانم و عصرها بعد از نگاه کردن به دختران خاندان سلطنتی _ که با تبختر و حالت هایی که برای جلوه دادن خودشان  کسب و حفظ کرده بودند، کتاب و چتر آفتابی به دست _ در محوطه قصر راه می رفتند  سیگارم را از پنجره ی کتاب خانه بیرون می انداختم و یواشکی از راهرو پشتی به سمت آشپزخانه ها می رفتم تا برده ی های سیاه و لاغر اندام را بیابم و پس از اینکه مثل گرگ گرسنه نگاهشان کردم به دختر جوانی اشاره کنم تا بیاید و ترسیده جلویم بایستد و با چشمان درشت قهوه ایش خیره شود بهم. من هم لباس سفیدش را بالا بزنم و دستم را بکنم لای کس خیس از عرق و ترشح و از واکنش صورتش لذت ببرم.

یک سال و هشت ماه و سه روز از وقتی  برده ای را که برای نظافت اتاقم آمده بود ناغافل به دیوار چسباندم لباسش را بالا زدم و سرپا گاییدمش می گذرد  و من  در تمام این مدت فقط با برده های آشپزخانه و نظافت چی ها عشق بازی کرده ام. زنم هم که از چند ماه قبل این ماجرا جدا از من می خوابید و نمی دانم برای ارضای خودش به خدایش تکیه زده، با زنان می خوابد یا شازده ای چیزی دست و پا کرده و یواشکی در پستوها با ترس و لرز مثل موش خیانت می کند. خدا را چه دیدی؟ شاید نامه های عاشقانه هم می نویسد . این روزها فقط منم که برده باز شده ام . باقی هم شازده وار عاشق شده اند و دست به قلم  کس لیسی می کنند .خداوند روزیشان را زیاد کند.

شاه شکار می کند، وزرا زن بارگی و دلقک ها در روزگاری وارونه کتاب می خوانند و مست می کنند تا مواد لازم برای خنداندن حاکم قهار به اذهان بنگ زده شان نفوذ کند. من هم برده های لاغر رو می فرستم تا حمام کنند و پشم لای پایشان را واجبی ببندند و احضار شوند در رختخوابم. گاهی هم با همان لباس های کارشان در گوشه ای از انبار خوراکی ها روی تخته های پنیر یا قوطی های ساردین. خداوند روزی همه مان را زیاد کند. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

کیرنامه




آدمي بنده ي كير است ز برنا و پير
كه شهانند و وزيران همگي بنده ي كير

خلق را بيهده در طبع نخوانيد آزاد
كه دروغ است و دروغ است به يزدان قدير

(5)ما همه بنده ي كيريم هم از پست و بلند
كه همه بنده ي نفسيم و نداريم گريز

كشته ي كير ِ خود و نفس و شهيديم همه
زر خريد ِ هوسِ خويش و اسيريم اسير

اين اسيران كه سر از قدرت سايند به عرش
وين وزيران كه به درگاه مشارند و مشير

شير روزند ، كجائي كه به شب زير لحاف
تا ببيني كه چو روباه شود گردن شير

قدرت ار هست به كير است كه چون راست شود
بدرد كون نواميس عقول و تدبير

(15)آنتوان باشي اگر حاكم و ديكتاتور روم
لاي ِ پاي ِ كلوپاترا بشوي خرد و خمير

ژوزفين مي شكند دبدبه ي ناپلئون
كاترين خم كند اخر كمر پطر كبير

شيخ صنعان چه كند عابد برصيعا كيست
كير بي پير نه از شيخ مطاع است و نه پير

اي بسا كون دهد آدم كه به پولي برسد
وانگه آن پول كند خرج هوسبازي كير

اين سخن را همه عالم خط تصديق نهند
جز تو اي شيخ كه بد باطني و غافل گير

(25)پرسشي ميكنم اي شيخ تو برگوي جواب
من بميرم ، سخن راست بگو بي تزوير

دم ز تقوي زني و قدرت پرهيز و عفاف
كه مطيع است و مطاع است مرا نفس شرير

اين تظاهر به ريا كاري و دينداري چيست؟
نيش پنهان مكن اي عقربك ِ زير ِ حصير

آنچه خفته است به شلوار تو از ما هم هست
ني ز ما سنگ ِ سماخ است و ز تو شاخ عبير

تو نه موسي و به شلوار عصا خواباندي
من نه فرعونم و بسته به كمر مار شرير

(35)سخن لخت از اين بحث بگويم چو فرويد
گر چه كارم رسد از خلق به طعن و تكفير

تا بداني كه تو را پته به آب افتاده است
پيش اين قوم دگر سود ندارد تزوير

نه دروغ است به حقي كه حكيم است و عليم
نه گزاف است بذاتي كه بشير است و نذير

آشنا بود مرا قحبه اي از عهد شباب
كه شباب است و هوس بر سر آن آب مطير

روزي از دفتر ايام ِ هوس پرور او
خواستم خاطره اي چند نمايد تقرير

(45)گفتم اي خورده هزاران ذكر خلق خداي
شده سنگ ِ محك ِ خلق ز برنا و ز پير

اي لب لعل ِ تو پازهر ِ بلاي ِ ساديسم
وي تن ِ سكسي ِ تو ملجاء اميال ِ خدير

اي شده پيش ِ تو شخصيت و ماهيت ِ خلق
روشن آنگونه كه باشد به بطون و به خمير

پرسشي دارم و خواهم كه مرا پاسخ آن
راست گويي كه در اين حكم بصيري و خبير

زين همه خلق كه يك عمر به تو جمع شدند
بدترين ِ همه شان كيست در اين جمع ِ كثير ؟

(55)گفت : من بدتر از اين فرقه ي عمامه بسر
كس نديدم ، بشنو ، نيست سخن بي تقرير

شيخكي بود كه در مدرسه اي منزل داشت
پاك و افكنده سر و زاهد و بس خوش تذكير

پاي منبر شبي از شيخ سوالي كردم
بخصوص از جهت حيض و نفاس و تطهير

او به من گفت كه اين مسئله را بايد جست
در فلان حاشيه ي ِ جامع تفسير ِ كبير

بهتر آن است كه در اول شب وقت ِ نماز
پيش من آيي در مدرسه ي ِ شيخ ظهير

(65)من به سر چادر عفت زدم و وقت غروب
جانب مدرسه رفتم كه نيفتد تاخير

صحن خلوت شد و طلاب به محراب شدند
برشد از ماذنه بر چرخ نداي تكبير

وارد حجره ي شيخك چو شدم او برخاست
پيش پاي من و پس گفت تَفَضّل به سرير

از پي پرسش احوال من آورد كتاب
خواند از حاشيه و متن روايات ِ كثير

گر چه اصل ِ سخن از حيض و نفاس آمد و طمث
ليك آخربه ذكر آمد و آن فعل ِ نكير

(75)آنچه درباره ي اعضاي اسافل مي جست
جزء جزء ِ آن همه را گفت نفير و قطمير

كه چنين رفتن و آن گونه زدن نيست بديع
وين چنين دادن و آنگونه شدن نيست نظير

زاني محصنه را حكم چنين است و چنان
وطي غلمان بود اين حكمش و آنش تقصير

از قُبل گر نرود با د ُبرش بايد ساخت
كه: "نساء حرث لكم" هيچ ندارد توفير

گر بمالي شود البته فقط روزه خراب
ور رود تا حشَفه نبودت از غسل گريز

(85)بردن يائسه يا غر زدن باكره را
هم مجازات چنان باشد و بهمان تعزير

ور كه افضا شود البته حذر بايد كرد
چند روزي كه خورد بخيه و يابد تعمير

باري آنقدر سخن گفت و مسائل فرمود
و آنچنان كرد مرايا و مناظر تصوير

كه مرا شهوت غالب شد و تن خارش يافت
گويي اندر همه اندام من افتاد كهير

اول كار و زني تر گل و ورگل كه هنوز
تك پران بودم و محتاط ، نه شب خواب و دلير

(95)غافل از آنكه چه دامي به ره انداخته شيخ
تن به او دادم و فارغ ز عذاب و ز سعير

جامه چو كندم و گشتيم مهياي جماع
اقتراحي بمن او كرد و شدم پند پذير

او به من گفت كه گر لذت افزون طلبي
بهتر آن است تو رو باشي و من خفته به زير

من شوم زن تو شوي مرد كه مهوش فرمود
كاميابيش كثير است و تكاپوش قصير

روي او خفتم و ماليد و فرو رفت تمام
گر چه ياروش گران بود و كج و لخت و خطير

(105)در همين حال مرا شانه و بازو بگرفت
به دو دست و به فلك بانگ و شهيقش چو زفير

پاي پر موي خود آنگه به دو پايم پيچيد
همچو لبلاب كه بر شاخ گل آويزد خيز

انچنان سخت گرفتار شدم در كف شيخ
كه نه راه حركت ماند و نه راي تدبير

در همين حال كه او گرم تكاپو مي بود
من تن نرم سپردم به قضا و تقدير

ناگهان ز پس پرده ي ِ پستوي ِ اتاق
شيخكي جست برون لخت چو بوزينه ي پير

(115)شَغَب شهوتي از چشم و تنش شعله گراي
ذكرش سخت و سيه همچو چماق ِ تكفير

بي سوالي و جوابي سوي من امد و جست
از زبر بر من ِ كج قافيه چسپيد دلير

دست بر ران ِ من افكند و سرينم بگشود
كه بسي لقمه عذب بود و رطب دندان گير

ران بيفشرد و به زور آنهمه را داخل كرد
خشك و بي قاعده و تعبيه بگشود مسير

من چه گويم كه چسان رفت فرو خرزه ي شيخ
چه كند كنده ي سر سوخته با نرم حرير

(125)در حريم و حرم مدرسه بوديم و به طبع
جاي فرياد نمي بود ز خوف و تشوير

جز به خنديدن و تسليم و رضا چاره نبود
كه نه فرياد رسي بود در ان خانه فخير

گوئي از عالم تصوير به تحقيق كشيد
قصه ي مثنوي و دخترك و وطي حمير

من مدق تا ندرد مشك ز زور و ز فشار
او مُصر تا به ته ديك رساند كفگير

زان بتر آن دو كه مي خواست بسان دو قطار
تا ملاقات كند در بن خط از دو مسير

(135)چه بگويم كه چه بودند دو تا شيخ پليد
يا چه گويم كه چه كردند ز بالا و ز زير

گر رسد روز قيامت به يقين خواهم برد
شكوه ي ِ كون ِ دريده به خداوند قدير

باري اي شيخ سخن گر چه نه خوش بود مرنج
قل كفر است نه كفر است تو با ريش مگير

شهوت ار چند حقير است تو پستش مشمار
كه سويداي حيات است و نه سويداي سرير

غايت علم و هنر مقصد اخلاق و كمال
همه را ختم شود راه بدين دير حقير

(145)ما همه بنده ي كيريم و پس افتاده ي كُس
زنده بادا كُس و بر پاي بود پرچم كير


منسوب به ابراهیم باستانی پاریزی



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خانه بوی مرگ می داد




خانه  بوی مرگ می داد .هوا آنچنان خشک و سرد بود که  برف سبک  دوماه پیش ، از روی زمین پاک نمی شد. تیغ آفتاب ظهر هم جان گرم کردن آن هوا را نداشت . شاهرخ دوباره مصرف مواد را شروع کرده بود و مثل جنازه تکیده شده بود و فقط حرف می زد، بی وقفه و بدون شروع و پایان کلمات را از دهانش بیرون می داد و من خیره می شدم به رگ های گردنش که بیرون زده بودند . یک شب آمده بود پیشم و یک سنجاق که سرش تکه ای کشک چسبیده بود را داده بود دستم و گفته بود این آخرین کراکم است ازم بگیر و دیگه بهم نده!قول می دم دیگه نکشم . نعشه نعشه بود، پوست خشکش سرخ شده بود و مردمک چشمانش آنچنان گشاده شده بودند که حس می کردی قرار است کشیده شوی درون آن سیاهی معلق بی پایان.

همه می دانستند که شاهرخ در بین ما سه برادر از بقیه خوشتیپ تر و باهوش تر است. و ما ، من و کامران که بهتر از همه می دانستیم ، باید مستفیم و از نزدیک له شدنش را می دیدیم. چشمانش دو دو می زد و خودش هم طوری صورتش را در هم می کشید که انگار داشت از درد بی پایانی رنج می برد. آن تکه های ریز کشک مانند که می خریدشان و می زد روی سنجاق و فندک زیرشان می گرفت و می کشید توی ریشه اش همه ی ماجرا نبودند.دست کم من می دانستم که همه ی ماجرا نبودند و شاهرخ داشت فرار می کرد ،از چیزهای بزرگ و بی سروتهی که تنها خودش می دانست چیستند و من که مثلا از بقیه بازتر به موضوع نگاه می کردم تنها می توانستم تلاش کنم تا نخواهم تمام بدبختی هایش را بندازم گردن کراکی بودنش! فقط فقط شاهرخ بود که یکبار از دریچه ی آن چشم های درشت رنگ پذیر_دیده بودم چگونه در بازخورد آب خزر سبز می شوند و در پشت شعله های آتش سرخ و وقتی به آسمان نگاه می کند آبی_ زندگی ای را دیده بود که جز یک درد ابدی بی پایان برایش چیزی باقی نگذاشته بود .همه درد می کشیدند و حجم نامرئی درد بزرگ را حس می کردند اما شاهرخ باهوش تر ازین حرف ها بود. نمی توانست فراموش کند،نمی توانست پشت گوش بیاندازد .زده بود به بی خیالی .اولش زد زیر درس و تحصیل. بعدهم افتاد پی بنگ،همان بنگی که من سال ها بعدش با افتخار دود می کردم و ژست روشنفکری و توهم خودخواسته می گرفتم برای شاهرخ گریزگاه درد بود.


چند روز بعد ازین که مثلا آخرین کراکش را داد به من . یک وانت پیکان در یک جاده روستایی از مسیر خارج شد و دایی خسرو را که کنار جاده دست تکان می داد تا سوار شود، مثل سگ های ولگرد پرت کرد روی برف ها و خونش رد گذاشت . زدم به حال بی خیالی و گفتم درس دارم و نرفتم برای مراسم، اما شاهرخ و کامران از نزدیک دیده بودند که تن لاغر و عضلانی دایی را می گذاشتند لای خاک و حال شاهرخ بالا گرفت و افتاد به تزریق. دیگر بوی کراک داغ شده و تق تق فندک توی طبقه من نمی آمد.  شاهرخ هم دیگر آستین کوتاه نمی پوشید .  


پسر عمه هم که راننده ترانزیت بود چند شب بعد دایی از خواب بلند شد و یک پارچ آب یخ را یک نفس رفت بالا و سبیل گَپش را با پشت دست پاک کرد و دیگر بلند نشد .مرگ پشت مرگ به من اثر نمی گذاشت . نوجوان بودم و آنچنان در ذهن افراطی خودم غرق که نمی فهمیدم چه به چه است! فقط فقط ورزش می کردم .دو دور توی برف ها  پارک را می چرخیدم و می آمدم توی حیاط خانه روی کیسه تمرین می کردم:هوک،جب،بالا،داک و آپر کات و باز جب! بوکس خفه ام می کرد که نفهمم همه چیز دور برم بوی مرگ می دهد . شاهرخ را بردیم خانه ی بهبودی که ترک کند ؛ دیگر برای همه مثل روز روشن بود که هرروز تکه های کرک را توی قاشق هل می کند و صاف می تپاند توی تنش. رفت و یک ماه ماند و سالم و چاق برگشت اما من می دانستم که کلاس های قدم و ترک اعتیاد برای شاهرخ جک هایی هستند  که اگر زیادی تکرارشان کنی خنده را متوقف می کند و مشت را قائم می خواباند توی دهنت . یک مدت توی ترک بود و کلاس می رفت تا دوباره تق تق فندک پیچید توی آن خانه ی یخ زده .مادرم دوماه بود از خانه رفته بود و پدر سیگار می کشید و از پشت شیشه های کلفت عینکش چشم می دوخت به  شاهرخ که باز رفته بود سر پله ی اول! برف گرفت و پدر بزرگم هم مرد. این یکی هم طبیعی نمرد _گرچه پیر بود_مگر اصلا کسی طبیعی هم می میرد؟ همه ی مفاصلش ارتروزبود و نمی توانست برود بشاشد و برای اینکه نشاشد آب کم می خورد. یبوستش بالا زد و دیگر دایی خسرویی هم در کار نبود که تنقیه اش کند و پیرمرد جلد هفتم تاریخ تمدن به دست مرد. شاهرخ یک عصر همه ی برف حیاط و کوچه را پارو کرد و نشست و برای پدر بزرگ گریه کرد,برای پدر بزرگ گریه نمی کرد برای همه گریه می کرد .آنقدر نحیف شده بود که حس می کردی قرار است بشکند اما آن جان تخمی از کجا می آمد که می دوید و حرف های صدتا یک غاز می زد و پارو می کرد و خسته نمی شدو بعدش هم برای همه عالم و آدم گریه می کرد؟


...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دو طلحک و یک پادشاه



نمی دانم ریشهِ  داستان " طلحک شاه " به کجا برمی گردد ،این داستان آن چنان کهن است که بارها و بارها به روایات و عناوین مختلف بیان شده است و بازهم تازگی دارد. نخستین بار در کتاب سینوهه میکا والتاری خواندمش که البته "کپتا" غلام سیاه سینوهه در جایی از داستان طلحک واقع می شد ، سپس آهو،طلحک،سلندر و دیگران  بهرام بیضایی و بعد از آن هم چند جای دیگر .
اما همیشه داستان یک استخوان بندی، آغاز و پایان ثابت دارد.غریبه ای که در روزی خاص از شانس  گذرش به شهری می افتاد و مردم آن شهر هم ناگهانی و بی مقدمه او را پادشاه خود اعلان می کردند؛ و بر تخت قضات می نشاندند . طلحک ابتدا با آرامش و طمانینه و انسانیت قضاوت می کرد و سپس شروع می کرد به وارد کردن احساسات شخصی خودش به قضاوت و حس قدرتِ مطلق باعث می شد درونیاتش را جلوه دهد. در تمام این مدت شاهِ واقعی در گوشه ای نشسته و نظاره می کرد و می خندید! مهم نبود که طلحک چگونه قضاوت می کرد، مهم این بود که در پایان روز مردم شهر که از جشن و مسخرگی خسته شده بودند کم کم شروع می کردند  به انداختن تمام مشکلات و تقصیرات یکسال گذشته (تا شروع جشن قبلی) بر گردن طلحک.  اورا هو و زباله باران می کردند .سپس از تخت پایین می کشیدندش و برگردنش پالان خر می انداختند. همه می دانستند چه خبر است و بازی از چه قرار است جز طلحک بیچاره که تازه سرش به قضاوت گرم شده بود و قدرت مستش کرده بود. حالا باید از دست مردم عاصی و عصبانی فرار می کرد! در تمام روایت ها مردم کمر به کتک زدن طلحکشاه تا حد مرگ می بندند و درتمام روایت ها او به صورتی معجزه آسا فرار می کند! اما زخمی ،شوکه و با حالی بد!


" طلحک شاه" اینجا هر چهار سال یکبار انجام  می شود، گاهی هم هشت سال . همه می دانند چه خبر است و اوضاع از چه قرار است جز طلحک بیچاره که باید بر تخت قدرت بنشیند و ملغمه ای از کارهایی که دوست دارد به همراه کارهایی که یک جوری توسط  شاه واقعی به او حقنه  شده است را انجام دهد. و در عصر روز جشن یعنی دویست روز آخر ریاست تقصیر انداختن های مردم شروع می شود.

داستان های کهن در باب سیاست و بازی های معمول آن آموزه های خوبی هستند که هیچ گاه جدی گرفته نشدند؛ اما حالا که این داستان مطرح شد بد نیست روی دیگر این داستان _ از هزار یک شب _ را هم بدانیم که سرنوشت دیگری را برای شاه و طلحک بیان می کند.طلحکی که چندان علاقه به بازیچه شدن ندارد و بلد است چگونه بازی را برهم بزند :

روزی روزگاری پادشاهی باده گسار،عیاش و خوش گذران بر تخت حکومت منطقه نشسته بود  که نه تنها در تمام امور نظامی و اقتصادی به بن بست خورده بود بلکه توجهی هم به آن ها نمی کرد و مدام به دنبال تفریحات جدید روانه بود ! یکی از این تفریحات که در گشت و گذارهای شبانه اش با لباس ولگردان در عیاش خانه های پایین شهر اورا ناگهان شیفته خودش کرد شروع تغییرات بود.همه چیز از دیدن ولگردی خمار و رویا پرداز شروع شده بود که وقت مستی مدام از لیاقتش در حکومت داری شرح می داد و کارهایی که برای بهبود مملکت می توانست بکند را جار می زد و موجب خنده اهالی حومه شهر می شد . شاه عیاش تمام شب را صبورانه با گوش سپردن به حرف های ولگرد و می خوری طی کرد تا ولگرد از مستی از هوش رفت و شاه دستور داد اورا همراه ملازمان به قصر بیاورند . تفریح شروع شده بود ! صبح مردک از جای برخواست و در نخستین نگاه فکر کرد که هنوز دررویاست . رویای شیرین بیدار شدن در لباس امپراتور و تخت مجللش .اما رویا زیادی واقعی بود و با دیدن نخست وزیر و مشاور در کنار بالینش (در حالی که برنامه روزانه را اعلام می کردند )و سینی چاشت واقعی  تر هم شد ! فوق العاده بود، او شاه شده بود. تمام مدت آن روز، با انرژی به امور مملکت پرداخت . و در اموری مانند بخشش به فقرا ،معافیت مالیاتی ورشکستگان ، جنگ ، دفاع ، صلح ، شکنجه جاسوسان، آزادسازی  اسیران، ویرانی و آّبادی دستوراتی اساسی داد. و به جز آن صدای خنده مضحکی که مدام از گوشه و کنار کاخ به گوشش می رسید هیج چیز نتوانست پادشاه بودنش را ،بهترین روز عمر حقیرانه اش نکند! با اندیشه ی دستوراتِ صبح روز بعد به خواب رفت و در رویای کشور گشایی در کنار در میخانه با لباس های ولگردی اش بیدار شد!

ناله می کرد و فغان می زد ناسزا می گفت و بازهم آن خنده مضحک را از گوشه و کنار دیوارها می شنید!دیوانه شده بود؟ آخر چرا باید این بلاها سرش می آمدند؟چرا باید چنین طعمی را می چشید؟ تا شب گوشِ هر بی نوایی را با خاطراتِ قصر ، وزرا وشاهنشاهیش آزرد و تمسخر شد . تا بالاخره مست و بی هوش خوابش برد باز صبح روز بعد  در کاخ بود. سعی کرد فکر کند که دیروزش کابوسی بدسگال در تاثیر اندیشه ی زیاد بوده . به کار روزمره ی حکومت رسیدگی کند و اصلا کاری به این نداشته باشد که چرا از بعضی کمد ها  و از پشت بعضی پرده ها صدای ریز ریز خنده می آید . شب هم به خیال راحت و "ایمانی قلبی"خوابید و صبح باز جلوی میکده بود .این بار دیگر سر به دیوانگی گذاشت و تمام روز را یَخِه دَران  و فریاد کشان دور شهر دوید و ذکر سرنوشت عجیبش را برای آدم ها ،سگان و مرغان شرح داد و بیهوش شد . صبح در قصر بود . روی تخت پادشاهی .  وزیر ، سرنگهبان و سرپیشخدمت  دربار با چاشت  کنار تختش ایستاده بودند. دیگر توان ادامه ی این زندگی را نداشت .داد زد و دیوانه وار دور اتاق چرخید و دسته دسته موهایش را کند .خسته شده بود، از همه چیز،و بیشتر از همه از آن خنده لعنتی که همه جا می آمد و شروع بدبختی هایش با آن بودند. به طرف سرنگهبان حمله ور شد و زوبین اندازش را از او که بی خبر و شوکه فقط نگاه می کرد گرفت و چرخید به سمت کمدی چوبی با در مشبک در گوشه ی اتاق _ این بار خنده از آن جا می آمد_ و شلیک کرد.

در برابر چشمانِ بهت زده ی  ولگرد و سه ملازم، در کمد باز شد و شاه اصلی در حالی که زوبین در سینه اش فرو رفته بود از کمد بیرون افتاد. ولگرد روی زمین نشست خیره شد به جسد شاه . اما وزیر اعظم به آرامی نگاهی به سرنگهبان کرد و گفت:
_ ریشش را باید کمی کوتاه کنیم.
_بلی جناب وزیر و البته یک خال روی گونه هم می خواهد.
سرنگهبان نگاهی به سرپیشخدمت انداخت و افزود:
_ قرار است یک آدمیزاد بهمان حکومت کند خانم .از امروز آموزشش را شروع کنید
و با تعظیمی کوتاه در حالی که از اتاق خارج می شد افزود:
_زحمت جسد ولگردی که بازیچه شاه شده بود و به اشتباه در سینه اش تیر کاشته شد هم با شما ، یوزان میر شکار گرسنه اند. 





۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه




درلحظه ای که چیزی از ذهن می گذرد و به صرافت نوشتنش نمی افتید ، مرگ یک ایده را به خود تسلیت بگویید.

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

ویولتای عزیزم

نویسنده های متولد دهه های نخست صده ی حال جملگی ازین می نالیدند که محیط کافی برای پیش انتشار آثارشان و شنیدن عقاید دیگران نداشته اند و نمی توانسته اند آن طور که باید و شاید کیفیت نثرشان را ارتقا بدهند . عده ای ازیشان که هنوز در قید حیاتند رشک می ورزند به نویسنده های جوانی که آثارشان را در قالب های اینترنتی منتشر می کنند و می توانند مستقیم از نظرات خوانندگان مطلع شوند و با نویسندگان مطرح تر در ارتباط باشند. اما این فقط یک روی سکه است. رویی که در بهترین حالت می توان تصور کرد و دید! باید می آمدند و خودشان را در ورطه ی کامنت گذاران بی نام و نشان و کامنت های مسموم و نظریاتی عجیب و غریب از "شب زنانِ" بی نشان می انداختند تا بفهمند که "مرگ مولف" نظریه ای قدرتمند و "منتقد خوب" چیزی ضروری است .


وبلاگ نویسی  مفهومی بیشتر از روزمره نویسی ، فحش به ارکان نظام و به اشتراک گذاشتن مطالب مردمیِ جالب دارد. وبلاگی را می شود خواند که نویسنده اش دست کم خودش را یک نویسنده بالقوه بداند و برای خودش و نوشته هایش شان ادبی قائل باشد.مهم نیست که این نوشته ها سیاسی,اجتماعی,خاطره, یا حتی داستان های ایروتیک باشند؛ مهم نیست که از چه چیزی برای چه چیزی درونشان استفاده شده باشد یا به چه چیز دلالت دارند! تنها مهم ،این میان متنی است که یک "نویسنده" با هویتی ادبی نوشته است. این است که جایگاه نخست توجه را اشغال می کند و گرچه بقیه اِلِمان ها و معیارها هم دخیل هستند اما در درجه های بعدی و در محیطی که زیر مجموعه معیار اول است بررسی و نقد می شوند.


                                                
************                                                                   



در فهرست  اتفاقات پیش از مرگ من در کنار نوشتن رمان ها، شنا کردن از طول تنگه ی مانش و بازدید از بوتان و ماچوپیچو یک ساعت قهوه خوردن و گپ زدن با ویولتا هم هست . نه برای شهرت و هویت اینترنتی اش, نه برای جریان بزرگی که در این چند سال به هر زحمت و روشی که بود به همراه یارانش ایجاد کرد، و حتی نه برای علاقه شخصی ای که از میان نوشته هایش به او پیدا کرده ام . فقط و فقط به خاطر قلمش! این تنها سلاح همه ی ما گمشدگانِ ترسیده یِ دنیای خاکستری؛ این تنها مقدس ، تقدیس و قدیس. خدا و بنده مان؛ ارباب و برده مان, مرگ و زندگیمان, بالا و پایین مان, که هر شب همچون کودکان گمشده و ترسیده از سیل اتفاقات و اخبار دهشتناک روز فرار می کنیم و می آییم و در آغوشش می گیریم تا حس کنیم که دنیا محلی است برای زندگی.


متوجه شدم کسی در "بالاترین" مطلبی در ارتباط با همکاری ویولتا با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران را منتشر کرده است . حتی حوصله ام نیامد بروم ببینم یک همچنین خزعبلاتی به چه شکل منتشر شده است . چون همیشه ایمان داشته ام که دانش و ثروت در خدمت دیکتاتوری در می آیند و خلاقیت نه !  اما برخلاف تصورم متوجه شدم به جای واکنش طنز آمیز وبلاگِ  نسوان و اندرونی آن به این حرکت ، فضایی متشنج و عصبانی به وجود آمده است . کسانی که با  نام های مستعارشان در تایید و تکذیب این مطلب  می گفتند و زنی عصبانی که چند کامنت یکبار جوابشان را بی حوصله تر و خشن تر از همیشه می داد . چند مطلب قبل تر هم  که آنچنان محکومش کرده بودند که دست به چله نشینی زده بود و وقتی چله را برای مطلبی زودتر شکسته بود با طنز این کار را به رخش کشیده بودند. حالم ناخودآگاه به هم ریخت ، رفتم به خاطرات بار اول دانشگاه رفتنم و جلسات هفتگی بحث و گفتگو که ساعت ها با حوصله می ایستادیم و برای عده ای از آزادی ، برابری و برادری می گفتیم . طعنه ها و تکه هایی که به مان می انداختند ، در ظاهر هیچ چیز نبود اما در نا خودآگاه ما ذهن را مثل مته سوراخ می کرد و آنچنان تاثیر منفی می گذاشت که دیگر نمی شد مثل قبل قدرتمند حرف زد. یاد باری افتادم که بعد از سه ماه غیبت از جلسه ها به دلیل دستگیری و آسیبی که در ناحیه گلویم _ با مشت بازجو _ خورده بودم به جلسه بازگشتم وخواستم  راجع به حقوق زنان حرف بزنم که دختری از ته جمع گفت : (تو گلوت خوب شد می خوای دوباره افاضات ول بدی؟)آن روز بغض راه حرف زدنم را بست و چشمانم پر از اشک شدند، جلسه را رها کردم و برای همیشه رفتم .حتی یکسال بعد از آن دانشگاه هم رفتم. پریروز که داخل دفتر دوستم درسازمان استاندارد نشسته بودم و کامنت های نسوان را می خواندم یاد تمام این چیزها افتادم . یاد اینکه چند سال بعد آن دختر آمد و مرا پیدا کرد و حلالیت خواست و اظهار کرد رفتن من باعث به هم خوردن همیشگی جلسات شده است . اما کاری که باید شده بود ؛ من نفرتی از آن دختر نداشتم اما هیچ گاه نفهمیدم آن زمان باید چه کار می کردم؟ باید جوابش را کوبنده می دادم؟ نشنیده می گرفتم؟ یا اصلا کار درست را کرده ام؟اما یک چیز را فهمیدم:من جایگاه خودم را نفهمیده بودم.




نمی دانم ویولتا خود را یک نویسنده می داند یا یک وبلاگ نویس یا حتی یک  کنش گر سیاسی _اجتماعی . اما برای من یک نویسنده است؛ چیزی فراتر از همه ی این حرف ها , حدیث ها ,تمجیدها و اتهامات و تعارفات مردمی در قالب نام هایی مستعار .در کنار همه ی نمی دانم ها، می دانم که به چه اندازه به آن اندرونیِ لعنتی و مکالماتش علاقه دارد و برایش مهم است که بیایند و بروند و نظر بدهند و حتی حالا هم بعد از همه این ها بر مبنای علاقه ، از آن محیط بدش می آید و نسبت به آن بی تفاوت نشده است و هرروز می خواندش . می دانم که دلش نمی آید برای همیشه آن را ببند و حالا هم از مدیریت کامنت ها دل چرکین است. می دانم که در خفقان همه گیر اطلاعات و دانش، دلش از جمع کردن عده ای دور هم و تبادل اطلاعات نیرو می گیرد و این را هم می دانم که هیچ گاه قلمش را قلاف نمی کند .امایی برای همه ی این حقیقت ها نیست. انسان هایی هستند تا دنیا محل بهتری برای نفس کشیدن باشد. و هیچ کس حتی خودش نمی تواند جلوی این جریان قدرتمند آزادی خواهیِ منتشر شده از روانِ زنِ زاینده ی درونش را بگیرد.


اما ویولتای عزیزم.

اگر خودت را _ دست کم  در خلوت ذهنت_  "نویسنده" محسوب می کنی . یادت باشد که گاه قلم زدن تو موقع  قدم زدنت میانه یِ دو پرتگاه بلند و خطرناک  است : نخست اینکه  از مرزهای زبان مادریت دوری و دوم اینکه بیش از اندازه با مخاطبانت (که در بیشتر موارد مخاطبان واقعیت نیستند.) بده بستان می کنی . یادت باشد که اکثر کسانی که به صرافت کامنت گذاشتن می افتند منتقد سوژه یِ نوشته هایت نیستند و سعی در به نمایش گذاشتن خودشان با انتقاد به شخصیت تو دارند . اندرونی تو بیشتر از هرچیزی محل محاکمه ی شخص تو توسط افرادی بدون چهره است! یک فرد بدون چهره بی شک نامحتمل ترین و سیاه ترین وجوه شخصیتش را در قالب کلمات بیرون می ریزد. یک فرد بدون چهره در خلسه ای عمیق خودش را نشان می دهد که قطعا در چهره ی واقعیش آن را ناخواسته و خودخواسته پنهان می کند . علاقه و نفرت تو به این صورتک های اغراق شده، آن هم اینجا _ در انحنای پختگی قلمت _سخت خطرناک است. بهترین مخاطب اثر یک نویسنده نخست خودش و دوم منتقدانی حرفه ای ,بی غرض و باچهره هستند ( اهمیت وجود چهره در این موارد را نادیده نگیر،پشت نقاب ها موجودات مخوفی می رویند).تو نمی توانی به مرز های جغرافیاییِ فارسی بازگردی اما سعی کن لبه یِ دره تنها یک طرفت باشد . کاش آن ها را نمی خواندی (که می خوانی)اما آن اندرونی نه تنها به مدیریت ، بلکه به قلع و قمعی اساسی بر مبنای رافت ناب اسلامی نیاز دارد ."مرگ مولف" را دست کم نگیر خانم نویسنده : نویسنده حرفش را در نوشته اش می زند و پس از نوشتن توضیح نمی دهد. اگر توضیح دهد تخلیه و تضعیف می شود و دیگر نویسنده نیست. نویسنده  تنها می نویسد و سکوت می کند!


برایم مهم نیست که به این گفته ها اهمیت دهی یا به پشم ( ... ) هم نگیری. گفتن این ها وظیفه من برای همکاری است که خواندنش گاهی تنم را به لرز می اندازد .آن نوشته ی "کنسرت بوق" بی اغراق، بهترین نوشته ی فارسی نویسی بود که طی دوسال گذشته خوانده بودم و آزرم بر من و تو باد ویولتا ، آزرم بر من و تو باد اگر روزی نوشته هایت روی برگ هایی کاغذی در دستان مردمان ورق نخورند!


۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

زن سان

یک وبلاگی بود به نام: "زن سان"!

نه می دانم کی آن را آپدیت می کرد و نه می دانم یکدفعه کجا گذاشت و رفت و اصلا چرا ؟ اما تقریبا به جرات می توانم بگویم که بهترین متن هایی بود که در دنیای نت خوانده بودم!همه شان را خوانده بودم،هرکدام را چند بار! و الان که رفتم و دوباره بخوانمشان دیدم که حذف شده اند‍!و داغی بر دلم ماند که چرا یکی از متن ها را که خیلی دوست داشت ام برای خودم جایی ذخیره نکرده ام؟

یک دلیل ادبی در مبنای یه حالت زیستی آورده بود برای اینکه چرا نهنگ ها در ساحل خود کشی می کنند!متن من را به خلسه ای عمیق فرو می برد هر بار که می خواندمش!

جامعه شناس بود یا دنیاگرد یا نویسنده که انقدر خوب می نوشت؟شایدم روانپزشک بود!شایدم یه آدم معمولی پشت یه کامپیوتر قدیمی!

کمکم کنید!

این آدم که بوده؟ الان کجاست؟ کجا می نویسد؟ کسی از آن داستان نهنگ ها نسخه ای دارد؟

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

Milf!


هشدار: این متن شامل ایروتیسم توصیفی است.


حیاط خانه دکتر خلوت و از همیشه  دلگیرتر بود. برف نمی آمد اما باد شدید وسردی برف های خشکیده را از جایی می روفت و می آورد و می کوبید به همه جا؛ دیوارها ، درها ودرخت های چروکیده شهر و البته آن چند نفری که کز کرده بودند گوشه ی حیاط و با یخه های پالتوی بالا داده سیگار می کشیدند و دست در جیب حرف می زدند. تابلوی بزرگی از عکس دکتر ـ صاحب اسبق خانه ـ با نوار مشکی کجی بالایش ،کنار در ورودی خانه نصب شده بود و چند جفت کفش جلوی در خبر از کم بودن مهمان های امروز می داد. ذهنم مدام پراش می داد به روزهایی که آنقدر خانه پر می شد که  بلندگویی توی حیاط نصب می کردند برای همه ی آن دختر و پسرهایی که عضو انجمن نبودند اما از دبیرستان و دانشگاه می آمدند و بی تکلف گوشه گوشه حیاط زیر سایه بیدها و سروها می نشستند و به شعر های افراد داخل خانه گوش می دادند . از این فکرها گرم می شوم و در حالی که برای سیگاری ها سری تکان می دهم با گام های گریزان به سمت ساختمان خانه می روم .


خانه دکتر برای مدت بیست سال بی وقفه محل برگذاری انجمن  بوده است و تابلوهایی مملو از افراد انجمن، در روزهای مختلف سال های مختلف به درودیوار خانه آویزان است به علاوه تصویرخندان دیگری از جوانی دکتر . ماهرخ دخترش، کنار قاب عکس دکتر روی یک صندلی لهستانی قهوه ای سوخته نشسته و برای مهمانان سر تکان می دهد. بارزه مشخص صورتِ " از زیبایی گریخته" و میانسالش -چشمان مغرورش- طبق معمول انگار آماده ی اشک ریختن است. تصویرِ جروبحث های طولانی دکتر و دخترش می آید جلوی چشمانم :

ـ همین امروز و فرداست که بریزند همه مان را جمع کنند ببرند، بابا
ـ ببرند،چیو می خوان بگیرن؟ شعر و ادب و کلمه رو ؟اینجا که نه کتابی هست،نه نوشته ای ،نه مشروبی،نه ... هوا هست که توش مملو از شعره ...بیان هوامونو ببرن!
ـ برات بد می شه بابا ! پاپوش برات می دوزن تو جامعه پزشکی واست گرون تموم می شه !
- من 86سال عمر کردم 60سالش طبابت بوده،هرچی داشتم رو کردم،حالا اگه اونا منو خراب کنن ! اگه بتونن!یعنی قصور از من بوده

می روم سمت ماهرخ ،خم می شوم و دستش را می بوسم .سریع خودش را جمع و جور می کند و اطراف را نگاه می کند که ببیند کسی این صحنه را دیده یانه!
ـ دیوانه!چی کار می کنی؟می خوای بیشتر ازین حرف درست کنن؟
می خندم و چشمک می زنم .نگران و مضطرب می گوید:
ـ می بینی چه خلوت شده؟..چی کار کنم عزیز؟ می ترسم جلسه های آخر باشه ! کسی جرات نمی کنه دیگه پا تو این خونه بذاره!
به شدت راست می گوید اما من باید خلافش را بگویم :
ـ شُکِ بگیر و ببند که بره همه برمی گردن اینجا!یازم پای درختا پر آدم می شه!درست می شه .
                                                                                   



ـ جلسه ی  صد وهشتاد و نهم را در سوگ و یاد بنیان گذار بزرگ، سنگ بنای سخن می گذاریم....

اجرای جلسه را داده ام به دختر جوانی که اسم ها را بهتر از من یادش می ماند و اگر بیشتر تُپُق می زند انقد جذاب و زیباست که تپق هایش هم زیبا جلوه کنند . یکی یکی می آیند و بر طبق عادت مالوف و رسم قدیمی انجمن بدون هیچ کاغذی، از بَر شعرشان را برای صندلی های نیمه پر می خوانند و می روند. سرم را انداخته ام پایین و با گوشیم سالیتر بازی می کنم.

ـ رسم ما رسم کشتن
و بی پرده استخوان ها در دشت های حاصلخیز کاشتن
و برداشت کینه های یک برصد...
صدا به طرز عجیبی برایم جذاب است،سرم را بالا می گیرم و به زن تقریبا چهل ساله ای نگاه می کنم که نگاه نگرانش روی جماعت بی صدا می لغزد و می خواند . نمی فهمم چه می خواند اما انگار که دارد موعظه میکند و من باید حتما گوش دهم ؛استخوان هایم را در تنم دانه دانه حس می کنم. مات و مبهوت مثل کودکی در پیشگاهی، به حرف هایش خیره می شوم  تا تمام می کند و در
میان کف زدن بی حس و حال حضار می رود و روی صندلیش می نشیند. دهانم خشک شده و تپش قلب دارم. چند نفس عمیق می کشم و بلند می شوم و به سمت صندلیش می روم .تنها نشسته و دورش خالی است .
- اجازه هست ؟
نگاهم می کند و لبخند می زند(دلم فرو می ریزد) .
ـ بفرمایید
کیفش را از روی صندلی برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم کنارش
ـ چرا شما امروز مجری نبودید؟ این دختره خیلی منو هول کرد ،اصلا خوب نبود .خودتون خیلی خیلی بهترین
ـ ممنون،راستش مجری بودنم باعث می شه نتونم شعرای زیبارو بشنوم.شما قبلن هم اینجا می اومدید ؟
ـ زیاد نه ،اما خیلی سال عضوم و چند جلسه یکبار خودم را می رسانم که ...(خجالت زده ادامه داد)یک چیزهایی بخوانم.که البته اصلن در سطح انجمن نیستن .
خودم را بازیافتم . حالا میتوانم درست حرف بزنم:
ـ نه ...کارتون خیلی خوب بود ،اومدم که دوباره برام بخونیدش.
صورتش سریع سرخ شد، رفتارش به سن و سال و چهره ا ش نمی خورد . زن زیبایی بود و در مانتوی  سرخابی و شال مشکی رنگش زیباتر به نظر می رسید ،مخصوصن که موهای شرابی – مشکی اش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بودند.تا آخر جلسه  حواسم به چیز دیگری نبود. چشم غره های ماهرخ را حس می کردم که از بی خیالی من عاصی شده بود ،اما چنان محو شخصیت و صدای این زن شده بودم که اصرار کردم چند بار دیگر هم در گوشم آرام آرام شعرش را نجوا کند. همین چند سال پیش لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته بود و برای ارشد هم ادبیات فارسی خوانده بود. عاشق فردوسی و ادبیات فولکلور بود و بی اندازه از غم فقدان دکتر ملول بود . اعتراف می کنم که  همه ی این ها را فقط می شنیدم که بشنوم! من نفس  هایش را می خواستم و نگاهش را که تکانم می داد.

قدم زنان از انجمن بیرون آمدیم که تازه به خاطر آوردم یادم رفته از ماهرخ خداحافظی کنم. ناراحت می شد ،اما مهم نبود دلم می خواست کنار زن قدم بزنم و به حرف هایش گوش بدهم .من را خیلی بیشتر از چیزی که بودم می دید و برای اولین بار این ماجرا لذت بخش بود. در سن جوانی ازداوج کرده بود و بچه داشت و نگفت که حالا کجا هستند و من هم نپرسیدم .بیست سال از زندگیش را معلم دبستان بوده تا خودش را بازخرید کرده.

ـ اسمت ...رو هنوز من نمی دونم
ـ اما من اسم شمارو می دونم ....منم فلورم.

با اصرار رساندمش در خانه اش،شاید نمی خواست خانه اش را بلد شوم .یک آپارتمان قدیمی 5 طبقه نزدیک ریل قطار و مشرف به کوه های برف گرفته بود .می خواست از ماشین پیاده شود که دلم را به دریا زدم و گفتم: 

ـ یه رستوران مدیترانه ای این نزدیکه،غذاش خیلی ماهه!می تونی واسه امشب بیای؟ 
 ـ امشب؟
ـ فقط تعارف کردم...
خندید و گفت:
ـ باشه ،می آم
ـ بریم؟الان ساعت هفت!
انگار که از یک جنگ درونی رنج می برد. دررا بست و با لبخندی ترسیده به پشتی صندلی تکیه داد.
      




صدای یاسمین لِوی و بوی قهوه و زیتون فضای رستوران را ساخته بود برای اینکه زل بزنم در چشم های میشی رنگش و هماهنگ با زِر زِر کردن های طولانیم  و غذاخوردن فکر کنم به اینکه آن ها را کجا دیده ام؟حس می کردم یکبار دیگر در جایی دور به دنیا آمده ام ،گریسته ام، دویده ام و روزی هم در عشق این چشم ها سوخته و تباه شده ام! من عشق را تجربه کرده بودم که چه بلایی سر انسان می آورد اما این یکی عمیق تر بود ،از تاریخ سربرمی آورد!
ـ ماهی چطوره؟
ـ خوبه ...البته من ماهی زیاد دوست ندارم.
ـ ا....پس چرا قبول کردی بیای
ـ دعوتم کردی.
خجالت کشیدم تا حدودی اما سعی کردم بحث را به جای دیگری ببرم!
_ اوزون برون با شراب  خوبه! شراب سفید ...سرده اما خیلی خوبه...شراب دوست داری؟
ـ آره
ـ من یه شیشه شراب قدیمی دارم.
ـ خوش به حالت
ـ نگرش داشته بودم برای یه روز خاص ...امشب بخوریمش؟
ـ روز خاصیه؟
ـ واسه من آره
ـ باشه
ـبخوریم یعنی؟



آسانسور نداشت. شیشه شراب و یک قوطی شکلات گذاشته ام توی کیفم و راه پله تاریک را بالا می روم . رسانده بودمش دم در خانه اش و خودم رفته بودم شراب را بیاورم . زنگِ واحد دهم ،طبقه پنجم را می زنم.
روی کاناپه های قدیمی خانه اش می نشینیم و با گیلاس هایی که از بوفه می آورد شروع می کنیم . از همه چیز و همه جا می گوییم، ادبیات و وضع ادبیات و شعر و نقاشی و سینما! و گیلاس به گیلاس سرخ تر و سرحال تر و بی خیال تر می شود و آن ادب خاصش با یکجور شیطنت و لوندی نو، در ادا و انتخاب کلمات جاگزین می شود که مرا سرکیف می آورد که شروع کنم به چرت و پرت گفتن و جک تعریف کردن . از خنده ریسه می رود و خودش را عقب و جلو می برد. گیلاس مشروب از دستش جدا نمی شود. بعد از مدتی طولانی خنده اش را نگه می دارد و چشمان اشکیش را پاک می کند و به پشتی مبل تکیه می دهد و یک قلپ دیگر شراب می خورد .
ـ مدت ها بوداینجوری نخندیده بودم ...ممنون پسر ..باعث شدی حس جوونی بکنم ..گرچه جوونی هام از الانم هم تخمی تر بود اما ..بازهم ..
انگشت گذاشتم روی لب هایش تا دیگر ادامه ندهد ...انشگتم را بوسید. خم شدم رویش و لب هایم رو گذاشتم روی لب هایش ،یک مدت طولانی،خیلی طولانی.لرزش ظریفِ تنش را زیر خودم حس می کردم. لب هایم را از رو لب هایش برداشتم و به صورتش با چشمان بسته نگاه کردم که تکانی نمی خورد . من با این صورت گریسته بودم،خندیده بودم،رشد کرده بودم و یادم نمی آمد کی و کجا؟ گیلاس شرابش را از دستش گرفتم و یک جا سرکشیدم . لب هایش را باز بوسیدم . می خواستم این پیکر ظریف را با تمام وجودم حس کنم .دستم لغزید سمت ران هایش، داغی ران های صافش حالم را به سمت دیگری برد، حالا بیشتر از کنجکاوی برای درک تاثیر چشم ها و لب ها و صداها داغ بودم.

رفتم داخل دستشویی و لیدوکایین اسپره کردم. و کمی صبر کردم.نمی خواستم برای چنین لذتی حس حقارتِ زودانزالی را تجربه کنم.باید تمام وجود این زن رو برای لحظاتی طولانی و کِشدار مرور می کردم. از داخل کیفم کاندوم برداشتم و رفتم داخل اتاق خوابش.شمعی تنها، اتاقی را روشن می کرد که در انتهایش روی تخت یکنفره ی محقری فلور با بالاتنه ی برهنه خوابیده بود و دستانش را زیر سرش گذاشته بود و سقف را نگاه می کرد.کاندوم را آرام رو پاتختی گذاشتم و کنارش نشستم . لب هایش را بوسیدم و پستان هایش را مشت کردم.

آه می کشید و اسمم را فریاد می زد و کتف هایم را چنگ می انداخت،چنان که انگار سال هاست اینچنین از اعماق وجودش کام نبرده است . لذتی ژرف تمام تنم را ، مغزم را ،تک تک عصب هایم را  به خلسه ی محض فرو برده بود ،کمرم عقب و جلو می شد و در عمق وجود زن رخنه می کردم. خیره شده بودم به چشمهایش که فورانی از  احساسات در آن ها جریان داشت.  وقتی رفته بودم شراب را بیاورم داخل ماشین یک رول پیچ علف کشیده بودم وحالا مغزم با سرعتی سرسام آور زندگیم را مرور می کرد. به دنبال اثری از کسی که می گاییدمش،که اینچنین اسیر این نگاهش بودم. آه کشید، بلند تر کشید و تنش تکان هایی ناگهانی خورد و آرام تر شد، مثل قبل پیچ و تاب نمی خورد اما هنوز هم دست و پاهایش را دورم پیچیده بود و می خواست که برانمش . آرام با صدایی بریده بریده و نفس زنان در گوشم زمزمه کرد:
ـ من چند سال که سترونم پسر. اون کاندوم لعنتی رو در بیار ،حسم کن،بذار حست کنم ،برهنه کام ببر ..
کاندوم رو در آوردم و انداختم گوشه ای وباز در آغوشش خزیدم ، زهدان گرمش حالم را به کلی دگرگون می کرد، می خواستم زیر نور ماه که از پنجره به درون می تابید مثل گرگ زوزه بکشم و بدرم و پاره کنم . وحشیانه تر به هم تاب خوردیم و پیچیدیم .انگار که استخوان هایم بخواهند از جا دربیایند،انگار که بخواهم به ذراتی از زمان تبدیل شوم ، روی فلور برگشتم و به خودم فشردمش .در چشمانش خیره شدم و درونش خالی شدم،آرام زمزمه کرد:
ـ جانم...جانم...
به چشمانش خیره شدم، یکسر خیره و درچشمانم خیره ماندم ، در چشمانش ماندم . سِیلی از تصاویر ،صداها و بوها آنچنان به ذهنم هجوم آوردند که حس کردم همچون سربازی تیر خورده از بلندای دیوارهای دژ به درون تاریکی بی پایان پرتاب می شوم .

از روی فلور کنار آمدم و محکم در آغوشش گرفتم،اما مغزم قفل شده بود روی خاطرات هفت سالگیم و این نشان سلامت یک مرد نبود که بعد از هماغوشی این گونه باشد.سرش را روی سینه ام گذاشت.
ـ  خانوم صالحی...
ـ می دونستم اسم منو توی فرمای انجمن دیدی! تعجب می کردم که چرا یادت نیست.

اشکِ گرم از چشمانم روی صورتم می لغزید و لابه لای موهایش گم می شد. گریه یک مرد وحشتناک است،آنطور که هِق هِق صدا می دهد وشانه هایش تکان می خورند و انگار هِق هِق ها صدای خورد شدن ستون های وجودش است . اما حالا برای نخستین بار در زندگیم بدون صدا و حتی تغییر در چهره ام اشک هایم می آمد . فلورصالحی را در هیچ یک از لیست های انجمن ندیده بودم. بلکه  بارها نوشته بودم .در لحظاتی که قلبم از حرکات ایستاد برای آمدن ،فهمیم.
نخستین بار وقتی که ترسیده روی  یکی از نیمکت های خشکیده کلاس نشسته بودم و آماده هر اتفاق بدی بودم . به جای پیرزن چاقی که قرار بود معلممان شود . دختری ظریف و زیبا وارد کلاس شده بود و گفته بود که مادرش مریض است و او جایش تدریس می کند. دستانم را گرفته بود و مداد را لابه لای انگشتانم گذاشته بود و با آن چشم های میشی رنگش عاشقانه نگاهم کرده بود تا ترسم بریزد و حروفی که از دهان و لب های زیبایش بیرون می آمد را رو کاغذ رسم کنم . بی شک ساحره بود،ساحره ای بی نهایت زیبا و کمیاب. که من را سِحر می کرد که ساعت ها روی نیمکت های سرد و خشک ساکت بنشینم و خیره شوم به حرکات  لبهایش .
- بابا آب داد...
 آنطور که صدایش را می کشید ....اینطور که امشب آه می کشید و اسمم را صدا می کرد ..
ـ بابا آب داد...
اشک هایم گردنم را خیس کرده بودند و متوقف نمی شدند .در ذهنم مثل ناقوس تکرار می شد:
ـ بابا آب داد..
خیره شده  به سقف فکر می کنم به این که در آغاز این شب بی پایان در فکر گاییدن یک "میلف" (Milf)هات و سکسی بودم و حالا چه چیزی را در آغوش فشرده ام. بی شک من انسان خوشبختی هستم که هماغوشی ساحره ی زندگیم را تجربه می کنم ،کسی که مرا با دنیا ، کاغذ ، قلم ، حرف و عدد آشنا کرد .اینچنین بود که این نگاه ها عمیق می سوزاندند مرا امشب . کودکیِ من با خنده های این زن خندیده بود، با چشم غره هایش ترسیده بود، با نوازش هایش اخت بود، با خستگی هایش آشنا بود .اما درک چنین موضوعی روحی بزرگ ترمی خواست ،چیزی که مدت ها پیش از دست داده بودم.

صدای اذان می آمد و اشک هایم هنوز متوقف نمی شدند .فلور خوابیده بود.نمی دانستم باید در ذهنم دوست دختر میانسال سکسی ببینمش یا معلم اول دبستانم! نگاه کردم به پنجره که رنگ طلوع آفتاب می گرفت و در پس زمینه اش قطاری سوت می زد و دود می کرد و در دل کوه های برف گیر گم می شد .



سیگاری روشن می کنم ، پالتویم را دور خودم می پیچم و قدم زنان به سمت ریل قطار می روم. شب درازی بود، خیلی خیلی بیشتر از ظرفیت مغزم. باید ساعت ها فکر کنم تا این شب برایم هضم شود،ساعت ها،روزها،ماه ها و سال ها