‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

محبوبیت شیرین تر از قدرت آمد پدید!



یک روز جادوگر زشت، خشن و بدجنس رفت جلوی در خونه ی پری مهربون جنگل که سه تا بچه ی خوشگلش رو تنها گذاشته بود و رفته بود دنبال کارهاش . قطعا رفته بود اونجا که در غیاب مادرشون کار زشت و پلیدی انجام بده . بخورتشون؟!مثلن

 این مهم نیست. رفت دم در خونه و در زد و گفت من مادرتون هستم در رو باز کنید . یکی از بچه ها جواب داد :پس چرا صدات انقدر خبیثه؟ صدای مادر ما خیلی لطیف و مهربونه! پس جادوگر بد صدا رفت توی جنگل و به بلبل گفت می شه صدای من مثل صدای تو قشنگ بشه؟  بلبل جواب داد : البته هرچیزی در دنیای قصه و واقعیت قرن بیست و یکمی خاور میانه ممکنه ! باید چندتا کار خوب برای من انجام بدی تا صدات قشنگ بشه !
جادوگر که حسابی شکمش رو برای خوردن بچه ها صابون زده بود کارهای خوب را به زور انجام داد و مادرش گاییده شد ! اما خب صدای قشنگ رو به دست آورد. پس دوباره رفت دم خونه ی پری و با صدای قشنگش گفت: در رو باز کنید بچه ها . دختر بچه که خیلی آپاردی و مادر قحبه بود اتفاقن ، از توی چشمی در نگاه کرد و جواب داد : پس چرا انقدر تو زشتی عجوزه ؟مادر ما خوشگله! جادوگر که داشت پاره می شد از گرسنگی برگشت توی جنگل و با حال نزار از آهو خواستار زیبایی شد.آهو هم جادوگر را به شست و شو در چشمه ی زلال میون جنگل و چندتا عمل زیبایی دعوت کرد که همه جواب دادن و جادوگر خیلی شیک و سکسی و بدو بدو برگشت در خونه بچه ها و این بار هم حالش گرفته شد چون آخرین بچه گیر داد که : تو مهربون نیستی ،مادر ما مهربونه !

اگر از اول این رو به جادوگر گفته بودند بی خیال ماجرا و خوردن توله سگ های پری می شد اما خب دیگه !حالا که زده بود صورت و صداش را گاییده بود مجبور بود ادامه بده پس در حالی که زیر لب دشنام های رکیک حواله فرزند کوچک پری می کرد و از خود می پرسید مگه مهربونی از پشت در معلومه آخه انچوچک؟ رفت و رفت و رفت تا توی یه کوه یه درخت پیر بهش گفت باید مسئولیت تمام جنایت های گذشتت را به عهده بگیری و ازشون پشیمون بشی و واسشون ساعت ها گریه کنی تا تطهیر بشی و دلت پاک بشه .

ستون فقرات جادوگر از شنیدن چنین توقعی به ارتعاش در اومد و نشست روی زمین جلوی درخت !یکم فکر کرد و زد زیر گریه و بلند بلند اعتراف کرد .اعترافاتش 34سال تمام طول کشید !بعد بلند شد و از درخت دور شد و رفت در خونه پری. بچه ها در را باز کردن و کسی زیباتر و هات تر از مادرشون داخل شد . پریدن بغلش و بوسش کردن و جادوگر (یا هر گهی که حالا بهش تبدیل شده بود ) حس کرد که نه تنها نیازی به خوردنشون نداره !بلکه چقدر این محبوبیت باحاله ! پس شد جای مادر بچه ها که یه جایی احتمالن به طبع مطنق تخمی _روایی داستان های جن و پری گاییده شده بود و برنگشت.


و اینکه اگر ذهن انسان یکمی زیادی بسته نباشد بعد از سال ها اعمال سیاست و عمل به اعتقادات مذهبی و زندگی یخ زدهِ مدل حوزه_شهری وقتی هزاران دختر و پسر خوشتیپ و تحصیل کرده بیایند جلویت و عکست را بیاندازند روی لباس هایشان و قربان صدقه ات بروند و برای هر نرمش سیاسیت هزار بار متشکریم متشکریم کنند می فهمی که محبوبیت خیلی خیلی شیرین تر از باقی قضایاست ! ...اصلن می فهمی که چرا سیاست مدار های غربی سعی می کنند درست رفتار کنند (دست کم ظاهرن!)می فهمی که چرا ماندلا رفت زندان! می فهمی که آزادی و مذهب و همه و همه ی احساسات بشر بندگانی هستند و مقبولیت عام خدایشان .


آن روزهایی که حنجره ام را جر می دادم که مردم را پای صندوق بکشم خیلی خوب به این موضوع واقف بودم که سه حسن روحانی را در سال 92 خواهیم دید : پیش از انتخاباتی،درون انتخاباتی و پس از انتخاباتی که هر کدام آنچنان با دیگری متفاوت است که استالین، لنین و گورباچف تفاوت داشتند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چرا؟

چرا در حالی که آشپزهای اصلی تاریخ بشر زن ها بوده _هنوز هم هستند _ بهترین آشپزهای دنیا را مردها تشکیل می دهند ؟ چرا بزرگترین خیاط های مد و طراحی مردها هستند و خیاطی کاری "زنانه" معرفی می شود؟چرا در حالی که اکثر زن ها  روزی برای دفترخاطرات شخصی و روزمره نویسی دست به کار شده اند؛ به ندرت نویسنده های موفق زن می شناسیم؟ چرا نماینده هایِ زن مجلس ایران جز اولین کسانی هستند که لایحه "حمایت از خانواده" و طرح " عدم خروج زنان زیر چهل سال از کشور بدون اجازه قیم " را  پشتیبانی می کنند ؟ چرا مدیران ، معلمان و معاونان مدرسه های دخترانه نسبت به محدود کردن دانش آموزان دختر از مردها سختگیرترند؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دو طلحک و یک پادشاه



نمی دانم ریشهِ  داستان " طلحک شاه " به کجا برمی گردد ،این داستان آن چنان کهن است که بارها و بارها به روایات و عناوین مختلف بیان شده است و بازهم تازگی دارد. نخستین بار در کتاب سینوهه میکا والتاری خواندمش که البته "کپتا" غلام سیاه سینوهه در جایی از داستان طلحک واقع می شد ، سپس آهو،طلحک،سلندر و دیگران  بهرام بیضایی و بعد از آن هم چند جای دیگر .
اما همیشه داستان یک استخوان بندی، آغاز و پایان ثابت دارد.غریبه ای که در روزی خاص از شانس  گذرش به شهری می افتاد و مردم آن شهر هم ناگهانی و بی مقدمه او را پادشاه خود اعلان می کردند؛ و بر تخت قضات می نشاندند . طلحک ابتدا با آرامش و طمانینه و انسانیت قضاوت می کرد و سپس شروع می کرد به وارد کردن احساسات شخصی خودش به قضاوت و حس قدرتِ مطلق باعث می شد درونیاتش را جلوه دهد. در تمام این مدت شاهِ واقعی در گوشه ای نشسته و نظاره می کرد و می خندید! مهم نبود که طلحک چگونه قضاوت می کرد، مهم این بود که در پایان روز مردم شهر که از جشن و مسخرگی خسته شده بودند کم کم شروع می کردند  به انداختن تمام مشکلات و تقصیرات یکسال گذشته (تا شروع جشن قبلی) بر گردن طلحک.  اورا هو و زباله باران می کردند .سپس از تخت پایین می کشیدندش و برگردنش پالان خر می انداختند. همه می دانستند چه خبر است و بازی از چه قرار است جز طلحک بیچاره که تازه سرش به قضاوت گرم شده بود و قدرت مستش کرده بود. حالا باید از دست مردم عاصی و عصبانی فرار می کرد! در تمام روایت ها مردم کمر به کتک زدن طلحکشاه تا حد مرگ می بندند و درتمام روایت ها او به صورتی معجزه آسا فرار می کند! اما زخمی ،شوکه و با حالی بد!


" طلحک شاه" اینجا هر چهار سال یکبار انجام  می شود، گاهی هم هشت سال . همه می دانند چه خبر است و اوضاع از چه قرار است جز طلحک بیچاره که باید بر تخت قدرت بنشیند و ملغمه ای از کارهایی که دوست دارد به همراه کارهایی که یک جوری توسط  شاه واقعی به او حقنه  شده است را انجام دهد. و در عصر روز جشن یعنی دویست روز آخر ریاست تقصیر انداختن های مردم شروع می شود.

داستان های کهن در باب سیاست و بازی های معمول آن آموزه های خوبی هستند که هیچ گاه جدی گرفته نشدند؛ اما حالا که این داستان مطرح شد بد نیست روی دیگر این داستان _ از هزار یک شب _ را هم بدانیم که سرنوشت دیگری را برای شاه و طلحک بیان می کند.طلحکی که چندان علاقه به بازیچه شدن ندارد و بلد است چگونه بازی را برهم بزند :

روزی روزگاری پادشاهی باده گسار،عیاش و خوش گذران بر تخت حکومت منطقه نشسته بود  که نه تنها در تمام امور نظامی و اقتصادی به بن بست خورده بود بلکه توجهی هم به آن ها نمی کرد و مدام به دنبال تفریحات جدید روانه بود ! یکی از این تفریحات که در گشت و گذارهای شبانه اش با لباس ولگردان در عیاش خانه های پایین شهر اورا ناگهان شیفته خودش کرد شروع تغییرات بود.همه چیز از دیدن ولگردی خمار و رویا پرداز شروع شده بود که وقت مستی مدام از لیاقتش در حکومت داری شرح می داد و کارهایی که برای بهبود مملکت می توانست بکند را جار می زد و موجب خنده اهالی حومه شهر می شد . شاه عیاش تمام شب را صبورانه با گوش سپردن به حرف های ولگرد و می خوری طی کرد تا ولگرد از مستی از هوش رفت و شاه دستور داد اورا همراه ملازمان به قصر بیاورند . تفریح شروع شده بود ! صبح مردک از جای برخواست و در نخستین نگاه فکر کرد که هنوز دررویاست . رویای شیرین بیدار شدن در لباس امپراتور و تخت مجللش .اما رویا زیادی واقعی بود و با دیدن نخست وزیر و مشاور در کنار بالینش (در حالی که برنامه روزانه را اعلام می کردند )و سینی چاشت واقعی  تر هم شد ! فوق العاده بود، او شاه شده بود. تمام مدت آن روز، با انرژی به امور مملکت پرداخت . و در اموری مانند بخشش به فقرا ،معافیت مالیاتی ورشکستگان ، جنگ ، دفاع ، صلح ، شکنجه جاسوسان، آزادسازی  اسیران، ویرانی و آّبادی دستوراتی اساسی داد. و به جز آن صدای خنده مضحکی که مدام از گوشه و کنار کاخ به گوشش می رسید هیج چیز نتوانست پادشاه بودنش را ،بهترین روز عمر حقیرانه اش نکند! با اندیشه ی دستوراتِ صبح روز بعد به خواب رفت و در رویای کشور گشایی در کنار در میخانه با لباس های ولگردی اش بیدار شد!

ناله می کرد و فغان می زد ناسزا می گفت و بازهم آن خنده مضحک را از گوشه و کنار دیوارها می شنید!دیوانه شده بود؟ آخر چرا باید این بلاها سرش می آمدند؟چرا باید چنین طعمی را می چشید؟ تا شب گوشِ هر بی نوایی را با خاطراتِ قصر ، وزرا وشاهنشاهیش آزرد و تمسخر شد . تا بالاخره مست و بی هوش خوابش برد باز صبح روز بعد  در کاخ بود. سعی کرد فکر کند که دیروزش کابوسی بدسگال در تاثیر اندیشه ی زیاد بوده . به کار روزمره ی حکومت رسیدگی کند و اصلا کاری به این نداشته باشد که چرا از بعضی کمد ها  و از پشت بعضی پرده ها صدای ریز ریز خنده می آید . شب هم به خیال راحت و "ایمانی قلبی"خوابید و صبح باز جلوی میکده بود .این بار دیگر سر به دیوانگی گذاشت و تمام روز را یَخِه دَران  و فریاد کشان دور شهر دوید و ذکر سرنوشت عجیبش را برای آدم ها ،سگان و مرغان شرح داد و بیهوش شد . صبح در قصر بود . روی تخت پادشاهی .  وزیر ، سرنگهبان و سرپیشخدمت  دربار با چاشت  کنار تختش ایستاده بودند. دیگر توان ادامه ی این زندگی را نداشت .داد زد و دیوانه وار دور اتاق چرخید و دسته دسته موهایش را کند .خسته شده بود، از همه چیز،و بیشتر از همه از آن خنده لعنتی که همه جا می آمد و شروع بدبختی هایش با آن بودند. به طرف سرنگهبان حمله ور شد و زوبین اندازش را از او که بی خبر و شوکه فقط نگاه می کرد گرفت و چرخید به سمت کمدی چوبی با در مشبک در گوشه ی اتاق _ این بار خنده از آن جا می آمد_ و شلیک کرد.

در برابر چشمانِ بهت زده ی  ولگرد و سه ملازم، در کمد باز شد و شاه اصلی در حالی که زوبین در سینه اش فرو رفته بود از کمد بیرون افتاد. ولگرد روی زمین نشست خیره شد به جسد شاه . اما وزیر اعظم به آرامی نگاهی به سرنگهبان کرد و گفت:
_ ریشش را باید کمی کوتاه کنیم.
_بلی جناب وزیر و البته یک خال روی گونه هم می خواهد.
سرنگهبان نگاهی به سرپیشخدمت انداخت و افزود:
_ قرار است یک آدمیزاد بهمان حکومت کند خانم .از امروز آموزشش را شروع کنید
و با تعظیمی کوتاه در حالی که از اتاق خارج می شد افزود:
_زحمت جسد ولگردی که بازیچه شاه شده بود و به اشتباه در سینه اش تیر کاشته شد هم با شما ، یوزان میر شکار گرسنه اند. 





۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

دلخوشی های کوچک




در تاریخ 34ساله ی انقلاب 57  تعداد اتفاقاتی که مردم را به طور خودجوش برای شادی در خیابان ها کنار هم جمع کرده است ؛ از تعداد انگشتان دست آدمیزادکمتر است .تا آنجا که یادم می آید، بار اول یازده سالم بود و در یک بعد از ظهر شنبه دلگیر بازیکنان تیم ملی ایران با روحیه ای غیر طبیعی بازی باخته را مساوی کردند و با محروم کردن ( بار دوم) استرالیایی که 24 سال  پا به جام جهانی نگذاشته بود. برای بار دوم لذت بازی در مجمع جهانی فوتبال را چشیدند . با پژوی قورباغه ای سبز رنگ پدرم زدیم بیرون و در خیابان های شهر چرخیدیم و من خیره بودم به مردمی که برای نخستین بار می دیدم برای حرکتی غیر از شعار مرگ برآمریکا ، اسرائیل و انگلیس در کنار هم جمع شده اند.از اتومبیل هایشان تا کمر بیرون می آمدند و با انگشتانشان نشان پیروزی نشان می دادند و جیغ می زند و می رقصیدند.می رقصیدند! مگر کسی جرات داشت در خیابان برقصد و با صدایی بلند شعاری غیر از مرگ بر آمریکا بدهد؟ انگار که یک عروسی خیلی خیلی گنده بود که همه خودشان دعوت شده بودند و هیچ کس از هیچ کس شکایتی نداشت . مرض شادی نفر به نفر و اتومبیل به اتومبیل سرایت می کرد و من هم که برخلاف بیشتر هم سن و سال هایم زیاد به فوتبال علاقه ای نداشتم لبخندی به پهنای صورتم زده بودم و با آرامش از شیشه پژو بیرون را نگاه می کردم .چند وقت بعدش ایران  آمریکا را برد .بگذریم که بحث ایران و آمریکاییش باعث شد بازی قرن و گل قرن شکل بگیرند اما مردم بازهم در خیابان ها تب کردند و جیغ کشیدند و گل های بلوار ها را کندند و به هم دادند و همدیگر را بغل کردند.بازی ایران و بحرین هم اینگونه شد . دبیرستان بودم و درون پراید نو دوست دختر بزرگ سالم دور شهر چرخیدیم واز شادی بی نقص مردم شاد شدیم و اولین نخ سیگارم را برایم روشن کرد و رفتیم آتلیه نقاشی اش تا نخستین تجربه ی بزرگسالیم رقم بخورد.


همین بود! داد ، فریاد ، شادی ، غرور و قدرتی که تزریق می شد در رگ های مردم. و من هیچ گاه درک نکردم که چه لذتی درون طرفداری از تیم های کاملن دولتی ای بود که مغروق در حواشی ، به افتضاح ترین شکل ممکن بازی می کردند و بودجه های کلان حکومتی یشان زیر دست مدیران غیر مرتبط پخش و پلا می شد و بازی کنانی پولکی،حاشیه ساز،عصبی ،افسرده و روز به روز بداخلاق تر بیرون می دادند. بعد از انتخابات سال 88 در بازی کره ی جنوبی _ ایران در سئول وقتی مچ بندهای سبز بازی کنان را دیدیم تن زخم خورده مان التیامی یافت و همه مان می دانستیم که بین دو نیمه  طوری  تهدید  می شوند که مچ بند را بیرون می آورند و بهشان حق هم می دادیم اما وقتی در نیمه دوم یکیشان با یک مچ بند و یک بازو بند سبز برگشت تصویرش برای همیشه در چشمان اشکیمان ثبت  شد .


سیاست یک چیز است و فوتبال چیزی دیگر ! اما در خاکی که همه  تاریخش آغشته به توتالیتری و سیاست است چه؟ سالی که اسرائیل _ ایران در امجدیه مسابقه داشتند، می گفتند در روستاها مردم قرآن به سر پای رادیوها نشسته بودند که مبادا اسرائیل بازی را برنده شود! این نگاه مردم ایران به ورزش قبل از سال 57 است!  و حالا در این وضعیت کشور، در این بحران اقتصادی و این خفقان، آن هم در کشوری که فوتبال به طرز رقت باری دولتی است چگونه می شود که فارغ از این جریانات  طرفدار دو آتشه ی لیگ ها و داربی ها باشی؟ مگر قرار نبود که به ما انرژی ، شادی و انگیزه بدهند؟ مگر قرار نبود ما مردمان بی افتخار و دلمرده را با پشتک زدن جلوی دروازه وقتی که داشتیم می باختیم شاد کنند؟ یعنی انقدر حقیر هستیم که باز بنشینیم برای این چند تیم دولتی جروبحث کنیم .


پ ن : دلم ورزشگاه خواست  و موج زدن و داربی عصر جمعه .

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

آقای بازجو

من از صمیم قلب متاسافم که کردار و منش کسانی که قبلا با شیوه ای مثل من توسط تو بازجویی شده اند این ذهنیت را در تو به وجود آورده است که ماها همه انسان هایی نا امید و منفی گرا هستیم .که تو بیای جلویمان بنشینی و با آن لحن تمسخر آمیز جملاتی از کامو و هدایت و سارتر را ردیف کنی و سعی کنی زندگیمان را به سخره بگیری . اگر فقط کمی بیشتر درک متقابل مدنی داشتی می توانستی در تمام  نیم ساعت های نفرین شده ،در زیرمین آن مسجد نیمه کاره از چشمانِ پرفروغ و لبخند آهنین من بفهمی که آن چند جلد کتاب از آن چند نویسنده خاص فقط وفقط  قطره هایی از دریای تفکری هستند که ماها در آن بزرگ شدیم و هیچ گاه پایت به آنجا یاز نمی شد .


تهاجم شما و بزرگانتان به صنعت چاپ و انتشارات و قلع و قمع کتاب ، کاغذ و اندیشه در عنفوانِ کودکی نسل ما ناخواسته  پرتابمان  کرد به فرهنگی دیگر تا بتوانیم از نوجوانی متون اصلی را بخوانیم و منتظر پشت چشم نازک کردن های روسای فرهنگی برای انتشار اندیشه نمانیم. و آن دریای تفکر اگر ذره ای ناامیدمان کرده بود هرگز گذارمان به دکان شما نمی افتاد که اینگونه بخواهید تُرک تازی کنید .شما می توانید ساعت ها حرف بزنید،بازجویی و تهدید کنید،حکم ببرید و شکنجه کنید اما هرگز نمی توانید مارا به چیزی که نیستیم محکوم کنید .


ما با علم به این که بشر در این دنیای بزرگ ،موجودی تنها و در واقع شانس ماده برای حرکت منظم است تمام زیبایی های زندگی را چشیدیم و با دل هایی پر از امید حرکت کردیم برای زندگی بهتر. ما تمام نظریه های یاس آمیز ، آنارشیستی و تاریخ ادیان را حفظ بودیم و قلم به دست گرفتیم و تن دادیم به جنگ برای آزادی .ما همه مان از کودکی اساتید تراژدی نویسی بودیم و تنها تراژدی معرفمان شد زندگی خودمان . ماها قاعده بازی و همه راه های تقلب را بلد بودیم و جوانمرانه جنگیدیم . نه مثل شما و امثال شما از ترسِ تنهایی و ضعف در برابر هستی روی آوردیم به آسمان ،معجزه،کتاب،جهاد ،تقیه ، قتل ، غارت و مویه و ناله در برابر ساخته های ذهنی ؛ و نه مثل بعضی هم فکران گوشه نشینی اختیار کردیم .

آقای بازجو .همه ی ماها به طور مشترک گُرده هایی پهن داریم برای شلاق خوردن و بیست عدد ناخن برای کشیده شدن. حفره ای برای تجاوز و استخوان هایی برای شکسته شدن . جان های عزیز ما برای آزادی می آیند زیر دست تو . اما هیچ گاه ،هیچ گاه این فکر به کاسه سرت خطورنکند که بتوانی در اندیشه هایمان رخنه کنی . نه تو و نه هیچ کدام از مرافقینت. این را هم بدان از لحظه ای که پا در آن مکان بویناک  گذاشتی و دست بر اولین تن لرزان گذاشتی برای همیشه نفرین شدی. من می شناختم بزرگ تر و خبره تر از تورا که سرنوشتی شوم از جنون داشت . یادت باشد  تا لحظه ی مرگت در همه عصرهایی که در حیاط اداره سیگار دود می کنی، شب هایی که از روی صیغه هایت کنار می خزی ،صبح هایی که متهم های جدید چشم بسته  را می بینی محکومی به یادآوری لبخندهای من و اشک های "مهناز زندوکیلی" که حتی هیچ کس هیچ گاه نفهمید کشته شده است .روزی می رسد که با تمام سلول هایت  قبطه می خوری که چرا من را هم مثل مهناز "سهوا" زیادی بازجویی نکرده ای ،چون حتی اگر چهره ات را عوض کنی ،ماهی زیر آب بشوی یا پرنده در آسمان هرجای دنیا که باشی ،از میان هزاران آدم,حیوان و حشره بوی متعفنت را حس می کنم و گلویت را همانطور که گلوی مهناز را گرفتی می گیرم. تنهایت نمی گذارم.  پیدایت می کنم. قول می دهم آقای بازجو.  

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

روی دیگر داستان


قهرمان فیلمای بچگیم سربازای از ویتنام برگشته بودن . قهرمان فیلمای حالا شدن بازمانده های سربازای عراق و افغانستان ...

امیدوارم وقت میانسالی مجبور نباشم  بشینم و تو فیلما ،حرفِ کهنه سربازایِ یانکی حول و هوشِ سختیِ جنگ تو ایران رو گوش کنم.

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

داستان دکتر بهادری

در زندگی برای هرکس اتفاقات نادری می افتد که آنچنان عجیب و به دور از ذهن اند که بعد از مدت ها به شکل داستانی مه آلود در ذهن باقی می مانند ؛ و همیشه موقع یادآوریشان باید چند بار به خودت تلنگر بزنی و مدارکی را چک کنی تا مطمئن شوی که کل داستان حاصل کابوس بعد از باخت پوکر و مستی نبوده است . بلکه دست کم ریشه ای در واقعیت دارد. این اتفاقات همیشه قرار نیست که در ظاهر عجیب باشند و دل همه را به لرز بیاندازند ؛ گاهی فقط کسی که در بطن اتفاق بوده یا شاهد روند ماجراها، می تواند درک کند که اعجاب حوادث از کدام نقطه ی کورِ بی پدر و مادر شروع می شود و به کدام بیغوله ختم. و به چه اندازه اشک ، ناله و اندوه یا دست کم فریادهای وا تعجبا می انجامد!



داستان دکتر بهادری برای من  اینچنین گران و هضم نشدنی ست!مردی که آنچنان در روزمرگی ما ذوب شد که انگار نه انگار اصلا روزی پا روی زمین گذاشته ، گریسته ، درس خوانده، برف بازی کرده،فحش داده،باخته،برده و شاید هم یک روز عاشق شده . و هربار که به آن می اندیشم باید چند مدرک کوچک را چک کنم  تا باورم شود داستان زاییده تخیلات ِ بی سروته  نیست! نخست باید بروم و فندک طلایی کوچی را  از توی کشوی دوم کمد اتاقم در خانه پدری چک کنم .  با دیدن فندک صاف می روم به نخستین روز دیدار با دکتر در ویلای دوقلوهای آل طبا در قم . که  خسته و ژولیده روی صندلی راحتی کنار استخر زیر سایه بید مجنون ها نشسته بود و با فندک طلاییش بازی می کرد. نگاه گنگش به ظاهر به من و چند دختر و پسر جلف دیگر بود که در استخر شنا می کردیم و اندام و عضلاتمان را به رخ یک دیگر می کشیدیم،اما در واقع هیچ جایی را نگاه نمی کرد. آری ،حتما یادم می آید. آن ظهر، ظهر همان مهمانی عجیب و غریب که تا فردا ظهرش که با حافظه ای ناقص از بیست و چهارساعت گذشته از خواب بلند شدم و از ویلا زدم بیرون طول کشید. مهمانی ای که در آن از هیچ مسکر و مخدر و قمار و شکل عجیب و غریب لذائ دریغ نشد؛ تا آن جا که نیمه های شب پای میز بیلیارد چشمان "مست – چِت" مان روشن شد به روی گل هنرپیشه های محجوب و ماخوذ به حیای سریال های صدا و سیما در حالت نشئگی !  مهمانی زیاد است،اما دکتر بهادری کم بود و سوال اینجا بود که اینجا میان این آدم ها چه کار می کرد ؟
  

                                                                                                                                                   
ساعت 2صبح 4خرداد 1385 سه مرد و سه زن با نشان دادن کارت ها و تهدید و ارعاب وارد بخش زنان و زایمان بیمارستان میرزا کوچک خان می شوند و سراغ رئیس بخش را می گیرند. رئیس بخش با نیم نگاهی کوچک تمامی داستان را متوجه می شود و سعی می کند گره کراواتش را شل تر کند تا آب دهانش را قورت دهد و زیر لب از ته مانده اعتقاداتش خواهش می کند که امشب را به خیر بگذرانند : در واقع تمامی ماجرا حول یکی ازمردها می گذشت ؛ از همه مسن تر و چاق تر که عقب  ایستاده بود و بی خیال یکی از بروشور های بهداشتی  راجع به استفاده از کاندوم را می خواند ،دومرد دیگر محافظ و پاکارش بودند و از سه زن دوتن یکی دیگر را که 5ماهه باردار بود،کشان کشان و به زور آورده بودند اینجا!

دکتر بهادری ،به دستورِ رئیسِ ترسیدهِ بخش، خانم باردار را چک آپ می کند و دستور آزمایشات کامل را می نویسد،اما بعد ازینکه مرد مسن(که توسط دوزیردستش حاجی خطاب می شود)متوجه اتفاقات در حال وقوع  و احتمال زمان بردن اوامرش می شود فورا تحدید به بستن بیمارستان می کند تا زن را هر چه زودتر کورتاژ کنند. دکتر بهادری زیر بار نمی رود اما تیغ حاجی از تیغ حاذق ترین جراح های بخش هم برنده تر ظاهر می شود و اتاق عمل ظرف دوساعت آماده می شود ،زن زیبا  برخلاف خواسته اش جراحی و کورتاژ می شود تاحاجی از دست بچه "به اشتباه کاشته شده" در شکم یکی از صیغه هایش و آبروریزی و خرج اضافه و ادعای ارث و میراث زیادی در یک آن آسوده شود.


گویا قرار نبود همه کس بدانند "او" کیست و اینجا چه کار می کند اما من زیربار نمی رفتم که آن نگاه گنگ برای اهداف معمول مهمانی رفتن در آن حوالی باشد.بعد از شام و قبل ازینکه تصمیم بگیرم نتایج ترکیب قارچ و علف و ودکا را باهم روی خودم امتحان کنم یکی از دوقلوها  که سرش زودتر از بقیه گرم شده بود و پاهای سفیدش را روی هم انداخته بود با نگاهی خمار نخ به نخ سیگار می کشید را روی بالکن ـ به دور از چشم خواهر محافظه کارش – گیر انداختم و تمام داستان را از زیر زبانش بیرون کشیدم ."این مرد که بود که چگونه آنجا آمده بود"؟



فردای روز بعد از آن شب یکی از روزنامه های طرفدار حکومت ـ در جناح مقابل جناح حاجی ـ در قالب تیتری جنجالی تمامی  مطلب را به اسم دکتر بهادری منتشر می کند . یک روز بعد حاجی برای حفظ آبرو در اقدامی ،رضایت روزنامه اشاره شده را جلب می کند و روزنامه در شماره ی 7خرداد در مطلبی هم شکل با مطلب روز قبل از حاجی معذرت خواهی کامل می کند و نویسندهِ سطورِ خبر درج شده را جاسوس اسرائیلی و برهم زننده  و مخل امنیت اجتماعی می نامد . دکتر رضا بهادری در تاریخ 15خرداد هشتادو پنج ناپدید و دو سال بعد توسط دوستان و نزدیکانش در "مرکز روان درمانی روزبه"ـ تحت مراقبت های ویژه ـ  پیدا می شود ، آن ها با تلاشی فراوان و همراه با مبالغ هنگفتی رشوه و زد بند موفق به ترخیص دکتر می شوند.





رابطه من و دکتر یک هفته بعد از مهمانی در خانه آل طبا سر فندکش شروع شد که زیبا بود و باید سیگارم را روشن می کرد و با بحث پیرامون تکامل و نظریه های خطی نقطه ای و انفجاری و این دست مطالبِ نسبتن علمی ادامه پیدا کرد. ولی متوجه شدم در تمام مدتی  که مجذوب دانش و دیدگاه های عمیق دکتر بودم یکی از اعضای خانه ی آل طباها  چهارچشمی مرا می پاید که دست از پا خطا نکنم یا حرفی نزنم که اعصاب و روان متزلزل و تازه بازیافت شده ی دکتر را برهم ریزد.آن ها مدتی طولانی را با استفاده از بهترین روان درمانگرها و داروها روی دکتر کار کرده بودند تا توانسته بودند به مرحله ای برسانندش که زندگی روزمره اش را دور از جنجال نگه دارد .این رابطه زیاد طول نکشید .قرار بود یک هفته بعدش کتاب "فولاد ،اسلحه،میکروب" را برایش ببرم که متوجه شدم به خانه ی دیگری منتقل شده است! دیگر نتوانستم اورا ببینم، گویا یکی از رفقا تشخیص داده بود که ملاقاتهایش با من می تواند برهم زننده تعادل موجود در روانش باشد .اما کماکان با حرف کشیدن از زیر زبان خواهر احمق دوقلوها می توانستم بفهمم که کجاست و چه می کند و در چه وضعیتی قرار دارد. امید داشتم باز ملاقاتش کنم "فولاد، اسلحه،میکروب" کادو شده ای که می خواستم برایش ببرم را درون کمدم نگه داشتم تا روزی که می بینمش. متوجه شدم که چهار ماه پس از آخرین ملاقاتش با من از مرز ردش کرده بودند و برایش در یک بیمارستان  تخصصی زنان و زایمان در کبک کار جور کرده اند. با یک دختر کانادایی ازداوج کرده بود و زندگیش خوب بود. مثل اینکه انجمن کارش را خوب انجام داده بود.


تا اینکه دیروز از دوقلوها برایم ایمیل آمد:

 دکتر عصر جمعه با دوز بالای مورفین خودکشی کرده.





  

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

ما هم اهل بخیه ایم....با همان رنگ خون




هیچ کدام از ماها در یک آزمون خاص شرکت نکردیم که وبلاگ نویس شویم,قرار نبود شغلمان شود,قرار نبود کشته شویم ...قرار نبود خاص باشیم؛فقط احتمالا وقتی برای نخستین بار با فضاهایی خصوصی برای نوشتن در اینترنت آشنا شدیم هرآن چه علاقه که از نوشتن _ این بزرگترین جایگاه خلاصی و رشد _ درونمان بود فوران کرد و باعث شد به صرافت انتخاب یک اسم و ساخت یک  صفحه اینترنتی بیافتیم برای نوشتن .

برای من این اتفاق در حدود 7سال پیش افتاد ,از خیلی قبلش با این پدیده آشنا بودم اما جرقه ای نمی خورد که به کار واداشته شوم ؛تا این که با الواح شیشه ای (دست نوشته های اینترنتی رضا قاسمی )آشنا شدم و ایده ای از این که اگر در اینترنت بنویسم  چه می نویسم در ذهنم شکل گرفت. بقیه اش مجموعه اتفاقاتی بود که کم وبیش برای همه کسانی که با لحنی _دست کم _ کمی جدی در اینترنت می نویسند پیش آمده است : طوفان حوادث زندگی واقعی و مجازی,انتخاب اسم و نخستین نوشته ها , تحریک شدن برای دادن آدرس پیج اینترنتی به دوستان و آشنایان زندگی واقعی ,پیدا کردن نخستین مخاطبان که بهترین دوستان دنیای واقعی شدند,عاشق شدن,شکست خوردن,از نوشتن بیزار شدن,عوض کردن آدرس.....کشتن شخصیت مجازی و هزار ماجرای دیگر که همه مان ازش خاطره های فراوانی داریم.

***


درون یک پراید بودم (شاید ماشین خودم بود) ستار بهشتی کنارم روی صندلی شاگرد نشسته بود واز میان شیشه های بخار گرفته به فضایِ متوهم و بارانی بیرون خیره شده بود . ازش پرسیدم:
_ آخریا کجا می نوشتی؟
پیچ رادیو پخش ماشین رو پیچوند و با لحن گرفته ای گفت:
_اینم که خرابه...کی می خوای درستش کنی؟
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد در فضای بارانی ... در حالی که در باز بود _دست در جیب _دور شد.

از خواب نپریدم ,چشمانم را باز کردم ,انگار همین الان از ماشین پیاده شده باشم و در همان عصر بارانی روی تخت خواب اتاقم دراز کشیده باشم.اصلا نمی دانم خواب بودم یا نه .من خیلی زود خبر بلایی که سر ستار آمده بود را شنیدم اما نه عکس کاور صفحه ی فیس بوکم_ که تصویری شهوت آلود از دو هنرپیشه اروپایی است_را به عکسش تغییر دادم , نه خبری ازش به اشتراک گذاشتم .نمی دانم که بود و چه کرده بود .اما عصری که از هژمونی درنده و باتلاق وار کار, دروغ , دلالی و بقیه زندگی تلفنم را خاموش کرده بودم و روی تخت خوابم دراز کشیده بودم بدجوری تنم را به لرز انداخت. نه ازاینکه وبلاگ نویس دیگری را در روز روشن برده اند و  کشته اند و خیالشان هم نیست ؛ازین که یک سال است درست و حسابی ننوشته ام و فقط فقط عادت کرده ام در گوشه ای از ذهنم در میان سیل حوادث روزانه خودم را یک نویسنده بالقوه بدانم که هیچ کس نمی داند کی قرار است از دلالی, ولگردی,قمارو سگ مستی های طولانی بیرون بکشد و قلم دست بگیرد و دوباره بنویسد.

حالم که بهتر شد شروع کردم به نوشتن فکرهایم: اینکه شاید ستار نمرد که ماها برایش عزا بگیریم. شاید ستار با علم به اینکه ممکن است این اتفاق برایش بیافتد می نوشت و برای بهبود زندگی این مردم می نوشت, ستار می نوشت که این مردم ورای ایدئولوژی و هزار شعار و امید بیهوده ومسموم از این پوشش تقلبی و بهت زده بگذرند و به علایق شخصیشان بپردازند که برای اسایش و رفاه و برابری قد علم کنند .ستار مثل همه ماها نفس می کشید و راه می رفت و مثل سگ جان می کند برای یک لقمه نان , احتمالا یک روز عاشق بود وروزهای زیادی هم گریه کرده بود و امید انسان های زیادی بود, اما با هر فشار انگشتش روی صفحه کلید احتمال مرگش را در ذهن می پروراند و از این یک مورد مطمئنم, ازاین که اگر عده ای چند روز پس از مرگش جشن هالووین بگیرند و عکس هایشان در فیس بوک به روز کنند بیزار نبود...از هیچ کدام از اعمال روزمره بشر بیزار نبود... اما از ننوشتن من ... بیزار بود .


در آن چهارباری که به دلایل مختلف دستگیرشدم هیچ وقت هیچ کس هیچ اطلاعی از آدرس محل هایی که من در اینترنت  در آن ها می نوشتم نداشت,گرچه بازجوها بلف می زدند که از رنگ سوتین دوست دخترم یا اینکه چطوری برایش  لیس می زنم باخبرند اما خوشبختانه آن ها در پیدا کردن این قبیل اطلاعات مصرتربودند وهنگامی که بابت یک مقاله ساده در نشریه محلی سیلی می خوردم خوشحال بودم که هیچ کس از صفاتی که در وبلاگم به بزرگان مملکت می دهم باخبر نیست. ستار به خوش شانسی من نبود اما حالا حتی برای او هم که شده سعی می کنم بی مبالات تر و قوی تر از همیشه برای نوشتن وقت بگذارم ...خون من که از اون رنگین تر نیست...هست؟

***


هی رفیق از ماشین پیاده نشو...هم ضبط رو درست می کنم هم واست سیگار می گیرم ,من هنوز زنده ام .






۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه


هی پسر.....دمت داغ!!واقعا دمت داغ
دویست و پنجاه هزار تن غذا خیلیارو سیر می کنه داداش ...واقعا دمت گرم

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

آهای آلبرت؟ چه خبرا؟


البرت اینشتین (1879ـ1955) سازنده نهاییِ بمب اتمی  به کار رفته در پایانِ جنگ جهانی دوم نبود ؛اما پس از گذشتِ مدتی از فاجعه  مردم کم کم متوجه شدند که در پروسه یِ ساخت بمب او کسی بود که نامه قدرتمند و توجیه ای اصلی را برای فرانکلین روزولت رئیس جمهور وقت آمریکایِ در گیر جنگ نوشت .



شاید اگر این نامه بین این دو پیرمرد ردو بدل نمی شد تا مدت ها بعد هم بودجه کافی برای ادامه برنامه هسته ای جنگ طلبانه بشر مد نظر قرار نمی گرفت ...اما تاریخ انجام شد و نامه کارساز شد

چنین شد که دولتمردان امریکا برای پیشدستی برآلمان پروژه مانهتن را  راه انداختند و از "انریکو فرمی" دعوت به عمل اوردند تا مقدمات ساخت بمب اتمی را فراهم سازد . سه سال بعد در دوم دسامبر 1942 در ساعت 3 بعد از ظهر نخستین راکتور اتمی دنیا در دانشگاه شیکاگو امریکا ساخته شد. سپس در 16 ژوئیه 1945 نخستین ازمایش بمب اتمی در صحرای الامو گرودو نیو مکزیکو انجام شد.سه هفته بعد هیروشیما درساعت 8:15 صبح در تاریخ 6 اگوست 1945 بوسیله  بمب اورانیمی پسر کوچک  بمباران گردیید و ناکازاکی در 9 اگوست سال 1945 توسط بمب دوم"مرد چاق" بمباران شد که طی ان صدها هزار نفر فورا جان باختند.




جی آر اوپنهایمر(J.Robert Oppenheimer) معروف به پدر بمب هسته ای است.
فیزیکدان نابغه ای بود که در سال 1904 به دنیا آمد و در سال 1967درگذشت.او با اینکه سازنده اصلی بمب اتم شناخته می شود اماوقتی که خبر استفاده ازسلاح اتمی را در ژاپن به او دادند بیمار شد و بعدها به علت مخالفتش با گسترش سلاح های اتمی از پروژه ساخت بمب های اتمی توسط دولت آمریکا کنار گذاشته شد.

اما اگر واقعا نامه اینشتین نبود اتفاقی می افتاد؟ یا اصلا اتفاقی به این حالت ممکن بود روی دهد؟البرت تا 10 سال پس از ماجرای هیروـ ناکا درژاپن؛  زنده ماند و شاهد دست یابی اتحاد جماهیر شوروی به فناوری سلاح اتمی از طریق جاسوس هایش در امریکا بود .البته البرت نماند و اتمی شدن پاکستان،هند،برزیل و پخش شدن کلاهک های هسته ای گم شده در اقمار شوروی پس از جنگ سرد را ندید ...اما همان ده سال و جنگ رسانه ای پس از ماجرای ژاپن  چه بلایی سرش اورد؟

یک یهودی بیسار بسیار مستعد و باهوش که از ابتدا مانند غریبه با او رفتار شده بود و رنج  تحقیر ،تبعیض و فرار از کشورش را چشیده بود چگونه می توانست با عکس های مرسوله از مردم دفورمه شده(و هنوز زنده)کشوری دیگر کنار بیاید؟



اثر پروانه ای را در ذهنم مرور می کنم ،و اشتباهات دیوانه  واری که در دوسال اخیر در حق خودم و اطرافیانم انجام دادم و به این فکر می کنم که ایا بیشتر از بلایی که سر بقیه اوردم رنج می برم یا گهی که مالیده ام در سرتاسر زندگی خودم؟. . . یا البرت اگر تاثیر هسته ای شدن  جمهوری اسلامی ایران در دنیای نوین پر از نفرت و خشونتِ قومی و مذهبی را می دید، یا اسیبی ازین ماجرا به زندگی شخصی خودش می رسید، می توانست باز هم با آن آرامش جملات قصار راجع حماقت بشر بگوید؟

 پ ن : بهانه ی اصلی اینشتین برای گرفتن بودجه برای پروژه ی منهتن  در نامه به روزولت پیشرفت سریع آلمان در فناوری اتمی زیر نظر بزرگ دانشمندانی همچون هایزنبرگ بود ؛بعد از شکست نهایی آلمان هایزنبرگ در جواب سوال موذیانه یکی از بازجویان امریکایی درمورد میزان یورانیوم مورد نیاز برای یک بمب هسته ای در حد بمب  "پسر کوچک" با قدرت جواب داد: قطعا چند صد کیلو!!!!



۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

وقتی باید با تمام قدرت چیزی رو دور زد یا V P N




شنبه صبح وقتی که تمام ذهنیتم به کلی درگیر امتحانات بود متوجه شدم که سه تن از هم دانشگاهی ها که رفیقانمان هم بودند یک هفته است که دستگیر شده اند و کوچکتیرن خبری ازشان نیست. برای مایی که سال گذشته را با انجام تمامی مراسم اعتراضی گذرانده بودیم حالا خیلی افت دارد که اینگونه خار و خفیف شویم که بعد از یک هفته از دستگیری رسمی همدیگر باخبر شویم.

و کار دیگری هم نمی توان کرد وقتی اکثر فعالان را این چنین ترسانده اند.فقط چشم امیدمان به همین اینترنت مانده که با این حجم فیلترینگ عظیمش فقط باید پناه برد به

Virtual Private Network

 یک وی پی ان مناسب که حالا با هزینه ای خوب می توان در یافت کرد.زبان من که چند هفته ای است در دهانم نمی چرخد و نوشتنم هم قفل شده اما فقط بگویم که هزینه یک کارت شارژ 2000 تومانی ایرانسل برای یک ماه  ویک کارت 5000تومنی برای سه ماه وی پی ان امن و راحت و با سرور امریکا ان هم حالا که نان دانه ای 300 تومان شده چیزی نیست.
همدیگر را انقدر اسان رها نکنیم.دست کم خبر رسانی و اگاهی. . .


www.rayanvpn.com

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

سویه شناسی نیروی انتظامی







1_ سرباز قندعلی ها :
 از عهد رضا شاه فقید تا به حال در هر ساعت و هر لحظه ای این سویه در کسوت همان بچه روستایی  که  یا گماشته ی سرهنگ  یا راننده ستفان های لگوری ست بدون وقفه عرض اندام کرده است. با این فرق که حالا این سرباز ها در شغل رانندگی ماشین های پلیس و دستیار های افراد درجه بالاتر ، بریز بپاش و فراخ بازی های معمول کلانتری ها چاق شده اند و به غایت پررو ودر تقابل با سویه ی "سرباز ارتش"_که معمولا فردی لاغر است که بدبختی از سررویش می بارد_بهشتی زندگی می کنند. این افراد از بعد از حوادث اخیر_موسوم به فتنه_خرشان بدجور می رود و بهشان بگویی : پخ! خود سرلشگر می اید احوال مادرت را می پرسد.معمولا لهجه ی روستاهای اطراف استان های جنوبی،مشهد،مرکزی و همدان را دارند.




2_ استوار یکم های ریزه :

این افراد با فیزیک چهره خاصشان سریعا قابل تشخیصند : قد کوتاه،دماغ درشت،چشمان ریز نگران و پس کله تخت.....
همیشه در حال چایی ریختن برای بقیه اند،مدام با لهجه معمولا شمالیشان ور می زنند و سعی می کنند ملیتشان را پنهان کنند.یک همسر سلیطه قد بلندتر از خودشان و دو دختر دم بخت دارند که پول جهازشان جور نیست،و همیشه دامادهایشان یا دزد از اب در می ایند یا  فعالان سیاسی! این تیپ در 30 ساگی 40 ساله به نظر می رسد و در کل همیشه ترحم انسان را بر می انگیزد! در هرصورت در هرجایی از چیزی خبردار نمی شوند،از رشوه هایی که بقیه گیرشان می اد چیزی نصیب این ها نمی شود و در اخر می شود گفت نه عرضه خدمت دارند و نه جرات خیانت!






3_ ستفا ن های خوشتیپ :

متوسط القامه ، چهارشانه و عضلانیند،این ها  کسانی هستند که به عشق "کلاه سبز "شدن وارد مدرسه نظام شده اند و حالا که به مرز سی و پنج سالگی رسیده اند از همه چیز و همه کس کارشان نفرت پیدا کرده اند،بیشتر از همه از خودشان!
پنهانی پک های عمیق به سیگار می زنند و هنوز عاشقانه دوست دختر دوران جوانیشان را که باهاش ازدواج کرده اند را می پرستند ،معمولا در عین بی خیالی انقدر زرنگ هستند که سهم عمده ای از رشوه ها و افتابه دزدی های همکاران جاکششان را ببرند.

همیشه نقش راننده  الگانس را به طور داوطلبانه به عهده می گیرند که در سکوت کمتر بخواهند به مردم گیر بدهند و شب ها کابوس پسرو دخترهایی که تابه حال زندگیشان را به فنا داده اند را می بینند؛این ها محکومند به پیر شدن در سکوت....البته شاید هم یک روز استعفا دادند و در چوب بری پدرزنشان در بابل مشغول به کار شدند!
4_سروان های جاکش :

قد دیلاق،موهای به هم ریخته ،لبخند کثیف با دندان های ریخته مشخصه ی اصلی این سویه در حال ازدیاد است!ان  ها همانا بد دهن ترین افراد این شغلند که معمولا به شوخی های بی مزه و جک های چرکشان معروفند،معمولا بقیه را در اداره جلوی جمع گه روی یخ می کنند و خودشان سعی می کنند سوگلی بالادست ها باشند! اصلی ترین عنصر خورده رشوه گرفتن ها و افتابه دزدی ها اینانند و معمولا یک عمر توسط ستفان های خوشتیپ تحمل می شوند!  انسانیت در این سویه معنا ندارد.

5_
سروان های مادر به خطا :
ان ها را با شکم بزرگ  و کلاهی که نوک سرشان مانده می توان همیشه در کنار خیابان های اصلی و کوچه های عشاق و خلوت دید ،برای این که خودشان را صرفه جو و خدمت گزار جلوه بدهند لباس هایی که از اول هم به قامتشان نمی خورده را انقدر می پوشند تا هرکس ببیند از میزان شلختگیشان بالا بیاورد!  لبخند تخمیِ ملیحی روی لبشان است و قطعا هیچ کدامشان نمی توانند صد متر را در کمتر از 50ثانیه بدوند!بهترین همکاری را با لباس شخصی ها دارندو البته از میزان مادر قحبگیشان همین بس که همیشه برای امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد و انتقال استفاده می شوند.
6_

فاطی کماندوها :
 به طرز غریبی میزان ترشیده ها در این جمعیت زیاد است!و البته این هیچ ربطی به بوی گندی که از 2 متریشان به مشام می رسد ندارد_این بو به خاطر نا اشنایی با حمام ، دئودورانت و پد روزانه بانوان و همچنین عشق و علاقه ی ذاتی به عطرهای در حرمی است. تنهاکاربرد منطقیشان ایستادن کنار خیابان و گیر دادن با جیغ و ویغ وحالت  ترسیده و بدون اعتماد به نفس به دختران است!و این که بیشتر به دختران زیبا و خوشتیپ گیر می دهند تا دختران به قول خودشان بدحجاب، به طور کاملا ناگهانی حس ترحم و طنز رهگذران را به کار می گیرد.

معمولا کمترین حقوق و مزایای اداره را دارند که باعث افت حقوق بقیه کارمندان و عصبانیت و نفرتشان می شود.

7_سرتیپ های تلویزیونی:

لباس خوب می پوشند ،ریششان را شانه می زنند و با موهای یک وری کرده مانند سگ در رسانه ملی دروغ می گویند!این ها همانا اساتید سفسطه و مغلته اند!انچنان که با ان لبخند ملیح و جای مهر روی پیشانیشان می توانند هر ببیننده ای را مجاب کنند که راست می گویند!معمولا با مجله های خانوادگی مانند خانواده سبز مصاحبه دوستانه می کنند و عکس خانوادگی می گیرند.
به صلاح کار، هر چند وقت یکبار کاملا از گردونه خارج می شوند.

8_سر لشکر های  بزرگ :

کمتر شناخته شده اند،چون احتمالا زیاد بلد نیستند حرف بزنند که بخواهند مصاحبه کنند؛معمولا سخنگو دارند. و هرکسی را به این فکر وامی دارند که دلیل انتخابشان میزان طول و عرضشان است!خشونت و ضعف در ذاتشان نهادینه شده،ان ها را می توان سویه جهش یافته و تکامل پیداکرده سروان های مادر به خطا دانست!مخصوصا با ان کلاه هایشان!





از چهارده سالگی تابه حال ان قدر به جرم های مسخره و بی دلیل و سپس با دلیل با جماعتی که باید حافظمان می شد درگیر شدم که حالا می توانم از دور برایت بگویم که طرف شب روی کدام دستش می خوابد!خوب نیست.....چندش اور است....و وقتی چند شب پیش تمام جیبم را خالی کردم توی حلقوم چندتاشان تا ولمان کنند،خیلی دلم گرفت ،مخصوصا که دوست دختر گرامیم در کنار سکوت و ارامش و شوخی های من فکر کرد با التماس  و قسم های او رهیده ایم!

خنده دار نیست،ترحم برانگیز ...

   بغض عمیقی به حنجره حقنه می شود.باشد روزی که تغییر کنیم....