‏نمایش پست‌ها با برچسب خانه بوی مرگ می داد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خانه بوی مرگ می داد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خانه بوی مرگ می داد




خانه  بوی مرگ می داد .هوا آنچنان خشک و سرد بود که  برف سبک  دوماه پیش ، از روی زمین پاک نمی شد. تیغ آفتاب ظهر هم جان گرم کردن آن هوا را نداشت . شاهرخ دوباره مصرف مواد را شروع کرده بود و مثل جنازه تکیده شده بود و فقط حرف می زد، بی وقفه و بدون شروع و پایان کلمات را از دهانش بیرون می داد و من خیره می شدم به رگ های گردنش که بیرون زده بودند . یک شب آمده بود پیشم و یک سنجاق که سرش تکه ای کشک چسبیده بود را داده بود دستم و گفته بود این آخرین کراکم است ازم بگیر و دیگه بهم نده!قول می دم دیگه نکشم . نعشه نعشه بود، پوست خشکش سرخ شده بود و مردمک چشمانش آنچنان گشاده شده بودند که حس می کردی قرار است کشیده شوی درون آن سیاهی معلق بی پایان.

همه می دانستند که شاهرخ در بین ما سه برادر از بقیه خوشتیپ تر و باهوش تر است. و ما ، من و کامران که بهتر از همه می دانستیم ، باید مستفیم و از نزدیک له شدنش را می دیدیم. چشمانش دو دو می زد و خودش هم طوری صورتش را در هم می کشید که انگار داشت از درد بی پایانی رنج می برد. آن تکه های ریز کشک مانند که می خریدشان و می زد روی سنجاق و فندک زیرشان می گرفت و می کشید توی ریشه اش همه ی ماجرا نبودند.دست کم من می دانستم که همه ی ماجرا نبودند و شاهرخ داشت فرار می کرد ،از چیزهای بزرگ و بی سروتهی که تنها خودش می دانست چیستند و من که مثلا از بقیه بازتر به موضوع نگاه می کردم تنها می توانستم تلاش کنم تا نخواهم تمام بدبختی هایش را بندازم گردن کراکی بودنش! فقط فقط شاهرخ بود که یکبار از دریچه ی آن چشم های درشت رنگ پذیر_دیده بودم چگونه در بازخورد آب خزر سبز می شوند و در پشت شعله های آتش سرخ و وقتی به آسمان نگاه می کند آبی_ زندگی ای را دیده بود که جز یک درد ابدی بی پایان برایش چیزی باقی نگذاشته بود .همه درد می کشیدند و حجم نامرئی درد بزرگ را حس می کردند اما شاهرخ باهوش تر ازین حرف ها بود. نمی توانست فراموش کند،نمی توانست پشت گوش بیاندازد .زده بود به بی خیالی .اولش زد زیر درس و تحصیل. بعدهم افتاد پی بنگ،همان بنگی که من سال ها بعدش با افتخار دود می کردم و ژست روشنفکری و توهم خودخواسته می گرفتم برای شاهرخ گریزگاه درد بود.


چند روز بعد ازین که مثلا آخرین کراکش را داد به من . یک وانت پیکان در یک جاده روستایی از مسیر خارج شد و دایی خسرو را که کنار جاده دست تکان می داد تا سوار شود، مثل سگ های ولگرد پرت کرد روی برف ها و خونش رد گذاشت . زدم به حال بی خیالی و گفتم درس دارم و نرفتم برای مراسم، اما شاهرخ و کامران از نزدیک دیده بودند که تن لاغر و عضلانی دایی را می گذاشتند لای خاک و حال شاهرخ بالا گرفت و افتاد به تزریق. دیگر بوی کراک داغ شده و تق تق فندک توی طبقه من نمی آمد.  شاهرخ هم دیگر آستین کوتاه نمی پوشید .  


پسر عمه هم که راننده ترانزیت بود چند شب بعد دایی از خواب بلند شد و یک پارچ آب یخ را یک نفس رفت بالا و سبیل گَپش را با پشت دست پاک کرد و دیگر بلند نشد .مرگ پشت مرگ به من اثر نمی گذاشت . نوجوان بودم و آنچنان در ذهن افراطی خودم غرق که نمی فهمیدم چه به چه است! فقط فقط ورزش می کردم .دو دور توی برف ها  پارک را می چرخیدم و می آمدم توی حیاط خانه روی کیسه تمرین می کردم:هوک،جب،بالا،داک و آپر کات و باز جب! بوکس خفه ام می کرد که نفهمم همه چیز دور برم بوی مرگ می دهد . شاهرخ را بردیم خانه ی بهبودی که ترک کند ؛ دیگر برای همه مثل روز روشن بود که هرروز تکه های کرک را توی قاشق هل می کند و صاف می تپاند توی تنش. رفت و یک ماه ماند و سالم و چاق برگشت اما من می دانستم که کلاس های قدم و ترک اعتیاد برای شاهرخ جک هایی هستند  که اگر زیادی تکرارشان کنی خنده را متوقف می کند و مشت را قائم می خواباند توی دهنت . یک مدت توی ترک بود و کلاس می رفت تا دوباره تق تق فندک پیچید توی آن خانه ی یخ زده .مادرم دوماه بود از خانه رفته بود و پدر سیگار می کشید و از پشت شیشه های کلفت عینکش چشم می دوخت به  شاهرخ که باز رفته بود سر پله ی اول! برف گرفت و پدر بزرگم هم مرد. این یکی هم طبیعی نمرد _گرچه پیر بود_مگر اصلا کسی طبیعی هم می میرد؟ همه ی مفاصلش ارتروزبود و نمی توانست برود بشاشد و برای اینکه نشاشد آب کم می خورد. یبوستش بالا زد و دیگر دایی خسرویی هم در کار نبود که تنقیه اش کند و پیرمرد جلد هفتم تاریخ تمدن به دست مرد. شاهرخ یک عصر همه ی برف حیاط و کوچه را پارو کرد و نشست و برای پدر بزرگ گریه کرد,برای پدر بزرگ گریه نمی کرد برای همه گریه می کرد .آنقدر نحیف شده بود که حس می کردی قرار است بشکند اما آن جان تخمی از کجا می آمد که می دوید و حرف های صدتا یک غاز می زد و پارو می کرد و خسته نمی شدو بعدش هم برای همه عالم و آدم گریه می کرد؟


...