‏نمایش پست‌ها با برچسب قانون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قانون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

.

.علاقه خانم ها به قد بلند آقایان با علاقه آقایان به باسن و سینه بزرگ خانم ها خواستگاه زیبایی شناسی مشترک در تکامل دارد

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

پوکر و لوزر و وینرش!



داخل کوپه قطار یه سرهنگ کمیته ای بی پدر و مادر تنها نشسته بود و سیگار بیستونش را چس دود می کرد که یه سرباز قند علی درب داغون خیلی آروم درو باز کرد و خزید تو کوپه و نشست روبه روش . سرباز سر صبحت رو باز کرد و با صدای زیرش نالید :  سرهنگ چه قدر شرط می بندی چشم چپم رو گاز بگیرم ؟ سرهنگ که فکر کرد طرف داره کسشر تحویلش می ده درومد جلوش : 100تومن!

سربازه هم چشم مصنوعیشو  درآورد و گذاشت لا دندوناش ، یه گاز گرفت و برگردوند سر جاش!سرهنگ ماه م کیر شد و 100 تومن رو داد بش! یکم دیگه که قطاره رفت سربازه باز نالید :سرهنگ جون چقدر شرط می بندی اون یکی چشمم رو گاز بگیرم ؟سرهنگ با یه زرنگ بازی خاصی از جاش بلند شد و چشم طرف رو باز کرد خوب چک کرد که واقعی باشه و گفت :500 تومن! سربازه دندوناش که یک دست مصنوعی بودن رو کشید بیرون و گذاشت دور چشم راستشو یه فشاری داد و 500 تومن رو گرفت و با یه لبخند مریض تخمی زل زد تو چشمای سرهنگ که اگه سوزن بش می زدی خونش در نمی اومد! یکم دیگه که رفتن سربازه دراومد که : سرهنگ من می تونم بلند بشم بشاشم بهت بدون اینکه ذره ای خیس بشی!چه قدر شرط می بندی؟
سرهنگ خیلی ترسیده گفت:10 تومن
سربازه هم بلند شد کشید پایین سرشو گرفت تو صورت سرهنگ و شاشید به سرتاپای سرهنگ! و با تعجب و خنده گفت: ا....سرهنگ شاشی شدی؟ ...اکِهِی گند زدم...بخشید ...شما بردی....بیا اینم 10 تومن شما!ما که راضی ایم !نوش جونت.


داستان پوکر بازی کردن هم یه همچی چیزیه که یکی مدام وینر می شه و اون  یکی که گنده گوزی می کنه پشت سر هم لوزر !


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

مرده ریگ آن سه کوه نورد





از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند. وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک هیچ کوهنورد زنده ای  توان دسترسی به ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ مردم من فقط یک حس داشتم :

رشک و حسودی! 

توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم کشور) به قله صعود  کنند و من درک می کردم که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک  یک  یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت  و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که پیر و پاتال های  دولتی و مثلا صنفی فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل زندگی باقی؟

 نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال هایم دانه دانه  ازدواج می کنند ، پدر می شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.


مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و شاید دیگرانی):

می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.




۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه




درلحظه ای که چیزی از ذهن می گذرد و به صرافت نوشتنش نمی افتید ، مرگ یک ایده را به خود تسلیت بگویید.

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

قاون




یه چیزی:

یا یه آدم معمولی خیلی معمولی قوی باش
یا......

یک دیوانه دیوانه دیوانه

اونایی  که این وسطن بازنده ان