‏نمایش پست‌ها با برچسب تمنا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تمنا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

نامه هایی برای لیدا




لیدا
باید بگویم که هیچ کجا برتری نداشت، مکانی قرارنبود طوری باشد که بتوان درک باز و آزادتری داشته باشی. همیشه به طرز مضحک و بیمار گونه ای در ماهیت وجودی خود چنان اسیر و محدود بودم که حرف زدن از درک و انتخاب به بغضی فروخورده و ترحم برانگیز می انجامید. مثل آن شب که در رختخوابم نشستم و با مشت های گره کرده زار زار گریستم وقتی برایم مشخص شد که سیستم هورمونی_تولید مثلی ما در طول تکامل چندان متفاوت از گیاهان آپارتمانی و سوسک های فاضلاب شکل نگرفته است؛ هرگاه که در شرایط جنگ گریز قرار بگیریم اور دوز هورمون جنسی می زنیم که به سمت هم برویم و بچه دار بشویم که ادامه نسل بدهیم؛ و در سوگ برادرم باید فوران تستسترون رو تحمل می کردم و میل برای هماغوشی با همه. به همین سادگی. خود آگاهی بشر در برابر ماهیتش چنین پست و بی ارزش است. عصبانیت، استرس و شرایط ناگوار به حشری شدن می انجامد؛ چرا که تکامل ما ادامه نسل در شرایط سخت را مناسب یافته است. به همین سادگی و رنج آوری.

و همین طور باید بگویم که حتی هیچ زمانی هم به دیگر زمان ها برتری نداشت. همیشه و همیشه در ابعاد کلی بدنم معنی می دادم و انقدر بی منطق و بلند پرواز نبودم که مانند اجدادم فکر کنم روحی هستم که موقتا در این بدن پست و دون گیر افتاده ام و باید تحمل کنم و آزادم شوم. من بدنم هستم نه چیزی درون آن؛ سلول سلول نقاط بدنم من را تشکیل می دهد. من پاهایم هستم، من چشمانم هستم، من خونی هستم که در خودم می دوم و برای زنده ماندن تلاش می کنم. پس زمانی نبود که از قالب آن بشود بیرون بیایی و حتی اگر بیرونی قابل تصور بود چگونه بود وقتی تصور بالاتر از اندام نمی رفت.

لیدا مفاهیم سست و بلند پروازانه ی بشر در برابر قدرت و واقعیت طبیعت مضحک و بویناک هستند. متاسفانه باید بگویم که انسان ها خودشان را بسیار بسیار از بیشتر از چیزی که واقعا هستند  در نظر گرفته اند. "اشرف مخلوقات" لطیفه ی بزرگی است که بشریت به خورد خودش داده تا گمگشتگی و ضعفش در برابر باقی موجودات را پنهان کند و هیچ وقت دوباره ( در پناه رشد دانش) نخواست بپذیرد که فرق بزرگی با باقی موجودات زنده از لحاظ ضرایب احتمال ادامه حیات ندارد. بشریت هیچ وقت نخواست بپذیرد که نگاه از بالایش به باقی زندگی طنزی تلخ است و همانطور که دارد آن ها را از بین می برد خودش هم از بین می رود و هرچه قدر که چهره ی زمین را تغییر بدهد باز هم خودش عضوی از طبیعت است و سیری عادی در مسیر تکامل را پیموده است. و در واقع طبیعت همان کارخانه ها و زباله دانی ها و شهر های بزرگ ما هستند. چیزی به غیر از طبیعت وجود ندارد و تمام دست آوردهای ما در برابر وجود ماده چیزی بیشتر از لانه موریانه ها نیستند.

نگاه از بالا به ماده بر اساس توهم جمعی الوهیت بشر مشکل بزرگ نوع ماست لیدا.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

ماتوزلای پیر، درخت خوب خودمان




فصل پنج، صفحه ی 231
نمی دونم کجام، نمی دونم چه وقته و نمی دونم کیم. یک مشت عدد، اسم، تصویر، بو و صدا مخلوط شدن و دور سرم می چرخن. من هم بی وقفه در مسیری که نمی دانم مربوط به چه کسی و در چه سالی هست ادامه می دهم. لامسه هست؟ آره هست، اما مگه همه جا تاریک نیست؟ مگه همه زمین گیر نیستن ؟ مگه لخت و عور روی سنگ های سیاه ننشستیم و حتی نمی تونیم دستامون رو ببینیم؟ مگه حس  بویایی از بوی شوری دریایی که صداش هم شنیده نمی شه پر نشده و شامه بی معنی نشده؟ مگه غیر اینه که یک مشت گمشده ایم؛ خِیل خِیل کور و علیل که گوش از صدای ناله ی خودمان برای پیدا شدن، برای شنیده شدن، برای دیده شدن، برای حس شدن از فریادهای پیاپی و بی وقفه از دست داده ایم.

فصل 2 صفحه ی98
همه ی ماجرا با یک شوخی گنده شروع می شد: سه مرد در یک اتومبیل قدیمی سوار می شدند و در جاده ی کوهستانی برف گیر حومه ی شهر از یک نایلون کوچک گل های سرطلایی و خشکیده ی شاهدانه را روی "چیلیم وحشت" می ریختند و فندک رویش می گرفتند و خیره می شدند به حجم بی نهایتِ کیسه که پر از دود سفید و غلیظ می شود و در آن گم می شدند. دود را یک جا در ریه جا می دادیم و آنقدر نگهش می داشتیم تا با یک سرفه ی ناگهانی و زنجیره ای از سرفه های مرگ آور پسش دود بپاشد توی صورت بقیه .

فصل 1859 صفحه ی 1
ناگهان دیگر مردها نبودند، زن ها هم نبودند، حتی از حیوانات هم خبری نشده بود. سنگ های همه ی کوه و برف ها، ماه، علف های خوشبوی داخل جوب ها، استخوان ها و پنیرهای کپک زده، چاقوهای تیز و مرجان های سواحل گرم اندونزی و پیر ترین زندگی ِ دنیا "ماتوزلای" بزرگ کهن_ درخت خوب خودمان_ در کنار هم می چرخیدند و می دیدند ؛ که در روی سنگ بزرگ خیس لبه ی دنیا می خزید و با صورت های درهم کشیده دهان هایتان را تکان می دهید. اما مردها نبودند، زن ها هم نبودند، حتی از حیوانات هم خبری نشده بود و متاسفانه در گیاه، سنگ، ماه و ماتزولای پیر_درخت خوب خودمان، پیر ترین زندگی _  برای دستتان را گرفتن و درگوشتان نجوا کردن، برای کمی شیطانی، برای هل  دادن شما به سمت لبه ی تاریک دنیا، هیچ شهوتی وجود .نداشت
  

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

تمنا

چه کسی می فهمید درون رگ ، ریشه و پی ما چه می گذرد؟ وقتی تمنایی ناشناخته از هر چیز جدایت می کند و تازه می فهمی که تمام زندگی معمولِ پیرامون یک بازی بی پایان وزخمی است که یا باید مانند دیوانه ای عجیب و غریب از آن بیرون بیافتی یا مانند  حیوانات داخل مسابقات شرط بندی بدون اینکه بدانی "چرا" حمله کنی و گازبگیری و فرار کنی.