‏نمایش پست‌ها با برچسب ایروتیسم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایروتیسم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

نامه هایی برای لیدا




لیدا
باید بگویم که هیچ کجا برتری نداشت، مکانی قرارنبود طوری باشد که بتوان درک باز و آزادتری داشته باشی. همیشه به طرز مضحک و بیمار گونه ای در ماهیت وجودی خود چنان اسیر و محدود بودم که حرف زدن از درک و انتخاب به بغضی فروخورده و ترحم برانگیز می انجامید. مثل آن شب که در رختخوابم نشستم و با مشت های گره کرده زار زار گریستم وقتی برایم مشخص شد که سیستم هورمونی_تولید مثلی ما در طول تکامل چندان متفاوت از گیاهان آپارتمانی و سوسک های فاضلاب شکل نگرفته است؛ هرگاه که در شرایط جنگ گریز قرار بگیریم اور دوز هورمون جنسی می زنیم که به سمت هم برویم و بچه دار بشویم که ادامه نسل بدهیم؛ و در سوگ برادرم باید فوران تستسترون رو تحمل می کردم و میل برای هماغوشی با همه. به همین سادگی. خود آگاهی بشر در برابر ماهیتش چنین پست و بی ارزش است. عصبانیت، استرس و شرایط ناگوار به حشری شدن می انجامد؛ چرا که تکامل ما ادامه نسل در شرایط سخت را مناسب یافته است. به همین سادگی و رنج آوری.

و همین طور باید بگویم که حتی هیچ زمانی هم به دیگر زمان ها برتری نداشت. همیشه و همیشه در ابعاد کلی بدنم معنی می دادم و انقدر بی منطق و بلند پرواز نبودم که مانند اجدادم فکر کنم روحی هستم که موقتا در این بدن پست و دون گیر افتاده ام و باید تحمل کنم و آزادم شوم. من بدنم هستم نه چیزی درون آن؛ سلول سلول نقاط بدنم من را تشکیل می دهد. من پاهایم هستم، من چشمانم هستم، من خونی هستم که در خودم می دوم و برای زنده ماندن تلاش می کنم. پس زمانی نبود که از قالب آن بشود بیرون بیایی و حتی اگر بیرونی قابل تصور بود چگونه بود وقتی تصور بالاتر از اندام نمی رفت.

لیدا مفاهیم سست و بلند پروازانه ی بشر در برابر قدرت و واقعیت طبیعت مضحک و بویناک هستند. متاسفانه باید بگویم که انسان ها خودشان را بسیار بسیار از بیشتر از چیزی که واقعا هستند  در نظر گرفته اند. "اشرف مخلوقات" لطیفه ی بزرگی است که بشریت به خورد خودش داده تا گمگشتگی و ضعفش در برابر باقی موجودات را پنهان کند و هیچ وقت دوباره ( در پناه رشد دانش) نخواست بپذیرد که فرق بزرگی با باقی موجودات زنده از لحاظ ضرایب احتمال ادامه حیات ندارد. بشریت هیچ وقت نخواست بپذیرد که نگاه از بالایش به باقی زندگی طنزی تلخ است و همانطور که دارد آن ها را از بین می برد خودش هم از بین می رود و هرچه قدر که چهره ی زمین را تغییر بدهد باز هم خودش عضوی از طبیعت است و سیری عادی در مسیر تکامل را پیموده است. و در واقع طبیعت همان کارخانه ها و زباله دانی ها و شهر های بزرگ ما هستند. چیزی به غیر از طبیعت وجود ندارد و تمام دست آوردهای ما در برابر وجود ماده چیزی بیشتر از لانه موریانه ها نیستند.

نگاه از بالا به ماده بر اساس توهم جمعی الوهیت بشر مشکل بزرگ نوع ماست لیدا.

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

لای پای برده های آشپرخانه

گردنم از روی بالش کج شده بود و صورتم  به  سمت زمین قرار داشت. اما به جای ناراحتی از موقعیت سخت و ساکنم تنها چیزی که در چهره ام مشاهده می شد شادی و نشاط بیش از حدی بود که با نگاه نخست می شد فهمید از دنیای دیگری که با چشم های وغ  زده ام به آن خیره ام می آمد. چندان چیز پیچیده ای در کار نبود. تصور عدم وجود. و البته فکر کردن به تکه های قارچ سرخ شده روی زبان و پاره شدن گوشت پخته شده لای نان سفید بین دندان هایم. دنیای ساده ایست .

و البته به طور کلی ساده بود. فکر کردن به موضوعات پیچیده ای مثل هستی، مرگ و تلاش در رد نظریات معتبر مذهبی هم به هیچ وجه نمی توانست تغییر کوچکی در آن ایجاد کند. روز ها را اکثرن با اعضای گروه دلقک های سلطنتی در اتاق پشت کتابخانه مستِ کبود از بنگ زیاد به لودگی و قمار می گذرانم و عصرها بعد از نگاه کردن به دختران خاندان سلطنتی _ که با تبختر و حالت هایی که برای جلوه دادن خودشان  کسب و حفظ کرده بودند، کتاب و چتر آفتابی به دست _ در محوطه قصر راه می رفتند  سیگارم را از پنجره ی کتاب خانه بیرون می انداختم و یواشکی از راهرو پشتی به سمت آشپزخانه ها می رفتم تا برده ی های سیاه و لاغر اندام را بیابم و پس از اینکه مثل گرگ گرسنه نگاهشان کردم به دختر جوانی اشاره کنم تا بیاید و ترسیده جلویم بایستد و با چشمان درشت قهوه ایش خیره شود بهم. من هم لباس سفیدش را بالا بزنم و دستم را بکنم لای کس خیس از عرق و ترشح و از واکنش صورتش لذت ببرم.

یک سال و هشت ماه و سه روز از وقتی  برده ای را که برای نظافت اتاقم آمده بود ناغافل به دیوار چسباندم لباسش را بالا زدم و سرپا گاییدمش می گذرد  و من  در تمام این مدت فقط با برده های آشپزخانه و نظافت چی ها عشق بازی کرده ام. زنم هم که از چند ماه قبل این ماجرا جدا از من می خوابید و نمی دانم برای ارضای خودش به خدایش تکیه زده، با زنان می خوابد یا شازده ای چیزی دست و پا کرده و یواشکی در پستوها با ترس و لرز مثل موش خیانت می کند. خدا را چه دیدی؟ شاید نامه های عاشقانه هم می نویسد . این روزها فقط منم که برده باز شده ام . باقی هم شازده وار عاشق شده اند و دست به قلم  کس لیسی می کنند .خداوند روزیشان را زیاد کند.

شاه شکار می کند، وزرا زن بارگی و دلقک ها در روزگاری وارونه کتاب می خوانند و مست می کنند تا مواد لازم برای خنداندن حاکم قهار به اذهان بنگ زده شان نفوذ کند. من هم برده های لاغر رو می فرستم تا حمام کنند و پشم لای پایشان را واجبی ببندند و احضار شوند در رختخوابم. گاهی هم با همان لباس های کارشان در گوشه ای از انبار خوراکی ها روی تخته های پنیر یا قوطی های ساردین. خداوند روزی همه مان را زیاد کند. 

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

تمنا

چه کسی می فهمید درون رگ ، ریشه و پی ما چه می گذرد؟ وقتی تمنایی ناشناخته از هر چیز جدایت می کند و تازه می فهمی که تمام زندگی معمولِ پیرامون یک بازی بی پایان وزخمی است که یا باید مانند دیوانه ای عجیب و غریب از آن بیرون بیافتی یا مانند  حیوانات داخل مسابقات شرط بندی بدون اینکه بدانی "چرا" حمله کنی و گازبگیری و فرار کنی. 

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

.

.علاقه خانم ها به قد بلند آقایان با علاقه آقایان به باسن و سینه بزرگ خانم ها خواستگاه زیبایی شناسی مشترک در تکامل دارد

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

کیرنامه




آدمي بنده ي كير است ز برنا و پير
كه شهانند و وزيران همگي بنده ي كير

خلق را بيهده در طبع نخوانيد آزاد
كه دروغ است و دروغ است به يزدان قدير

(5)ما همه بنده ي كيريم هم از پست و بلند
كه همه بنده ي نفسيم و نداريم گريز

كشته ي كير ِ خود و نفس و شهيديم همه
زر خريد ِ هوسِ خويش و اسيريم اسير

اين اسيران كه سر از قدرت سايند به عرش
وين وزيران كه به درگاه مشارند و مشير

شير روزند ، كجائي كه به شب زير لحاف
تا ببيني كه چو روباه شود گردن شير

قدرت ار هست به كير است كه چون راست شود
بدرد كون نواميس عقول و تدبير

(15)آنتوان باشي اگر حاكم و ديكتاتور روم
لاي ِ پاي ِ كلوپاترا بشوي خرد و خمير

ژوزفين مي شكند دبدبه ي ناپلئون
كاترين خم كند اخر كمر پطر كبير

شيخ صنعان چه كند عابد برصيعا كيست
كير بي پير نه از شيخ مطاع است و نه پير

اي بسا كون دهد آدم كه به پولي برسد
وانگه آن پول كند خرج هوسبازي كير

اين سخن را همه عالم خط تصديق نهند
جز تو اي شيخ كه بد باطني و غافل گير

(25)پرسشي ميكنم اي شيخ تو برگوي جواب
من بميرم ، سخن راست بگو بي تزوير

دم ز تقوي زني و قدرت پرهيز و عفاف
كه مطيع است و مطاع است مرا نفس شرير

اين تظاهر به ريا كاري و دينداري چيست؟
نيش پنهان مكن اي عقربك ِ زير ِ حصير

آنچه خفته است به شلوار تو از ما هم هست
ني ز ما سنگ ِ سماخ است و ز تو شاخ عبير

تو نه موسي و به شلوار عصا خواباندي
من نه فرعونم و بسته به كمر مار شرير

(35)سخن لخت از اين بحث بگويم چو فرويد
گر چه كارم رسد از خلق به طعن و تكفير

تا بداني كه تو را پته به آب افتاده است
پيش اين قوم دگر سود ندارد تزوير

نه دروغ است به حقي كه حكيم است و عليم
نه گزاف است بذاتي كه بشير است و نذير

آشنا بود مرا قحبه اي از عهد شباب
كه شباب است و هوس بر سر آن آب مطير

روزي از دفتر ايام ِ هوس پرور او
خواستم خاطره اي چند نمايد تقرير

(45)گفتم اي خورده هزاران ذكر خلق خداي
شده سنگ ِ محك ِ خلق ز برنا و ز پير

اي لب لعل ِ تو پازهر ِ بلاي ِ ساديسم
وي تن ِ سكسي ِ تو ملجاء اميال ِ خدير

اي شده پيش ِ تو شخصيت و ماهيت ِ خلق
روشن آنگونه كه باشد به بطون و به خمير

پرسشي دارم و خواهم كه مرا پاسخ آن
راست گويي كه در اين حكم بصيري و خبير

زين همه خلق كه يك عمر به تو جمع شدند
بدترين ِ همه شان كيست در اين جمع ِ كثير ؟

(55)گفت : من بدتر از اين فرقه ي عمامه بسر
كس نديدم ، بشنو ، نيست سخن بي تقرير

شيخكي بود كه در مدرسه اي منزل داشت
پاك و افكنده سر و زاهد و بس خوش تذكير

پاي منبر شبي از شيخ سوالي كردم
بخصوص از جهت حيض و نفاس و تطهير

او به من گفت كه اين مسئله را بايد جست
در فلان حاشيه ي ِ جامع تفسير ِ كبير

بهتر آن است كه در اول شب وقت ِ نماز
پيش من آيي در مدرسه ي ِ شيخ ظهير

(65)من به سر چادر عفت زدم و وقت غروب
جانب مدرسه رفتم كه نيفتد تاخير

صحن خلوت شد و طلاب به محراب شدند
برشد از ماذنه بر چرخ نداي تكبير

وارد حجره ي شيخك چو شدم او برخاست
پيش پاي من و پس گفت تَفَضّل به سرير

از پي پرسش احوال من آورد كتاب
خواند از حاشيه و متن روايات ِ كثير

گر چه اصل ِ سخن از حيض و نفاس آمد و طمث
ليك آخربه ذكر آمد و آن فعل ِ نكير

(75)آنچه درباره ي اعضاي اسافل مي جست
جزء جزء ِ آن همه را گفت نفير و قطمير

كه چنين رفتن و آن گونه زدن نيست بديع
وين چنين دادن و آنگونه شدن نيست نظير

زاني محصنه را حكم چنين است و چنان
وطي غلمان بود اين حكمش و آنش تقصير

از قُبل گر نرود با د ُبرش بايد ساخت
كه: "نساء حرث لكم" هيچ ندارد توفير

گر بمالي شود البته فقط روزه خراب
ور رود تا حشَفه نبودت از غسل گريز

(85)بردن يائسه يا غر زدن باكره را
هم مجازات چنان باشد و بهمان تعزير

ور كه افضا شود البته حذر بايد كرد
چند روزي كه خورد بخيه و يابد تعمير

باري آنقدر سخن گفت و مسائل فرمود
و آنچنان كرد مرايا و مناظر تصوير

كه مرا شهوت غالب شد و تن خارش يافت
گويي اندر همه اندام من افتاد كهير

اول كار و زني تر گل و ورگل كه هنوز
تك پران بودم و محتاط ، نه شب خواب و دلير

(95)غافل از آنكه چه دامي به ره انداخته شيخ
تن به او دادم و فارغ ز عذاب و ز سعير

جامه چو كندم و گشتيم مهياي جماع
اقتراحي بمن او كرد و شدم پند پذير

او به من گفت كه گر لذت افزون طلبي
بهتر آن است تو رو باشي و من خفته به زير

من شوم زن تو شوي مرد كه مهوش فرمود
كاميابيش كثير است و تكاپوش قصير

روي او خفتم و ماليد و فرو رفت تمام
گر چه ياروش گران بود و كج و لخت و خطير

(105)در همين حال مرا شانه و بازو بگرفت
به دو دست و به فلك بانگ و شهيقش چو زفير

پاي پر موي خود آنگه به دو پايم پيچيد
همچو لبلاب كه بر شاخ گل آويزد خيز

انچنان سخت گرفتار شدم در كف شيخ
كه نه راه حركت ماند و نه راي تدبير

در همين حال كه او گرم تكاپو مي بود
من تن نرم سپردم به قضا و تقدير

ناگهان ز پس پرده ي ِ پستوي ِ اتاق
شيخكي جست برون لخت چو بوزينه ي پير

(115)شَغَب شهوتي از چشم و تنش شعله گراي
ذكرش سخت و سيه همچو چماق ِ تكفير

بي سوالي و جوابي سوي من امد و جست
از زبر بر من ِ كج قافيه چسپيد دلير

دست بر ران ِ من افكند و سرينم بگشود
كه بسي لقمه عذب بود و رطب دندان گير

ران بيفشرد و به زور آنهمه را داخل كرد
خشك و بي قاعده و تعبيه بگشود مسير

من چه گويم كه چسان رفت فرو خرزه ي شيخ
چه كند كنده ي سر سوخته با نرم حرير

(125)در حريم و حرم مدرسه بوديم و به طبع
جاي فرياد نمي بود ز خوف و تشوير

جز به خنديدن و تسليم و رضا چاره نبود
كه نه فرياد رسي بود در ان خانه فخير

گوئي از عالم تصوير به تحقيق كشيد
قصه ي مثنوي و دخترك و وطي حمير

من مدق تا ندرد مشك ز زور و ز فشار
او مُصر تا به ته ديك رساند كفگير

زان بتر آن دو كه مي خواست بسان دو قطار
تا ملاقات كند در بن خط از دو مسير

(135)چه بگويم كه چه بودند دو تا شيخ پليد
يا چه گويم كه چه كردند ز بالا و ز زير

گر رسد روز قيامت به يقين خواهم برد
شكوه ي ِ كون ِ دريده به خداوند قدير

باري اي شيخ سخن گر چه نه خوش بود مرنج
قل كفر است نه كفر است تو با ريش مگير

شهوت ار چند حقير است تو پستش مشمار
كه سويداي حيات است و نه سويداي سرير

غايت علم و هنر مقصد اخلاق و كمال
همه را ختم شود راه بدين دير حقير

(145)ما همه بنده ي كيريم و پس افتاده ي كُس
زنده بادا كُس و بر پاي بود پرچم كير


منسوب به ابراهیم باستانی پاریزی



۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

تکامل بی پدر و مادر (پاسخ)

مردهای زود ارضا کنترلشان از دست می رفت و سریع می آمدند داخل زنان و زنانی که با مردهای زود ارضا می خوابیدند بیشتر بچه دار می شدند ، ژن های دخیل در زود ارضایی در مردان گسترش عمومی پیدا کرد و در روند تکامل، مردها زود ارضا شدند؟


زنان دیر ارضای تشنه ی ارگاسم هم ، بیشتر می خوابیدند با مردان که ارضا شوند نهایتا و تا دسترسی به یکی دوتا ارگاسم دندان گیرِ پدر و مادر دار که حالشان را جا بیاورد و درست و درمان تخلیه روحی روانیشان کند صد درصد حامله شده بودند و این شد که زن های دیر ارضا بیشتر حامله شدند و ژنِ زن های دیر ارضا هم گسترش یافت؟


کاندوم و لیدوکایین هم نبود که 3میلیون سال پیش، بود؟ دراین میان "بُکن_مردانِ"  دیرارضا کمرشان را صاف می کردند و با افتخار از عشق بازی های طولانیِ بی دردسرشان لذت می بردند و زنان خوش ارضا هم که آنچنان پی خوابیدن نبودند!


 یعنی فرگشت یا همان تکامل خودمان اینچنین بی مغز و ابلهانه می تواند کار کند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

Milf!


هشدار: این متن شامل ایروتیسم توصیفی است.


حیاط خانه دکتر خلوت و از همیشه  دلگیرتر بود. برف نمی آمد اما باد شدید وسردی برف های خشکیده را از جایی می روفت و می آورد و می کوبید به همه جا؛ دیوارها ، درها ودرخت های چروکیده شهر و البته آن چند نفری که کز کرده بودند گوشه ی حیاط و با یخه های پالتوی بالا داده سیگار می کشیدند و دست در جیب حرف می زدند. تابلوی بزرگی از عکس دکتر ـ صاحب اسبق خانه ـ با نوار مشکی کجی بالایش ،کنار در ورودی خانه نصب شده بود و چند جفت کفش جلوی در خبر از کم بودن مهمان های امروز می داد. ذهنم مدام پراش می داد به روزهایی که آنقدر خانه پر می شد که  بلندگویی توی حیاط نصب می کردند برای همه ی آن دختر و پسرهایی که عضو انجمن نبودند اما از دبیرستان و دانشگاه می آمدند و بی تکلف گوشه گوشه حیاط زیر سایه بیدها و سروها می نشستند و به شعر های افراد داخل خانه گوش می دادند . از این فکرها گرم می شوم و در حالی که برای سیگاری ها سری تکان می دهم با گام های گریزان به سمت ساختمان خانه می روم .


خانه دکتر برای مدت بیست سال بی وقفه محل برگذاری انجمن  بوده است و تابلوهایی مملو از افراد انجمن، در روزهای مختلف سال های مختلف به درودیوار خانه آویزان است به علاوه تصویرخندان دیگری از جوانی دکتر . ماهرخ دخترش، کنار قاب عکس دکتر روی یک صندلی لهستانی قهوه ای سوخته نشسته و برای مهمانان سر تکان می دهد. بارزه مشخص صورتِ " از زیبایی گریخته" و میانسالش -چشمان مغرورش- طبق معمول انگار آماده ی اشک ریختن است. تصویرِ جروبحث های طولانی دکتر و دخترش می آید جلوی چشمانم :

ـ همین امروز و فرداست که بریزند همه مان را جمع کنند ببرند، بابا
ـ ببرند،چیو می خوان بگیرن؟ شعر و ادب و کلمه رو ؟اینجا که نه کتابی هست،نه نوشته ای ،نه مشروبی،نه ... هوا هست که توش مملو از شعره ...بیان هوامونو ببرن!
ـ برات بد می شه بابا ! پاپوش برات می دوزن تو جامعه پزشکی واست گرون تموم می شه !
- من 86سال عمر کردم 60سالش طبابت بوده،هرچی داشتم رو کردم،حالا اگه اونا منو خراب کنن ! اگه بتونن!یعنی قصور از من بوده

می روم سمت ماهرخ ،خم می شوم و دستش را می بوسم .سریع خودش را جمع و جور می کند و اطراف را نگاه می کند که ببیند کسی این صحنه را دیده یانه!
ـ دیوانه!چی کار می کنی؟می خوای بیشتر ازین حرف درست کنن؟
می خندم و چشمک می زنم .نگران و مضطرب می گوید:
ـ می بینی چه خلوت شده؟..چی کار کنم عزیز؟ می ترسم جلسه های آخر باشه ! کسی جرات نمی کنه دیگه پا تو این خونه بذاره!
به شدت راست می گوید اما من باید خلافش را بگویم :
ـ شُکِ بگیر و ببند که بره همه برمی گردن اینجا!یازم پای درختا پر آدم می شه!درست می شه .
                                                                                   



ـ جلسه ی  صد وهشتاد و نهم را در سوگ و یاد بنیان گذار بزرگ، سنگ بنای سخن می گذاریم....

اجرای جلسه را داده ام به دختر جوانی که اسم ها را بهتر از من یادش می ماند و اگر بیشتر تُپُق می زند انقد جذاب و زیباست که تپق هایش هم زیبا جلوه کنند . یکی یکی می آیند و بر طبق عادت مالوف و رسم قدیمی انجمن بدون هیچ کاغذی، از بَر شعرشان را برای صندلی های نیمه پر می خوانند و می روند. سرم را انداخته ام پایین و با گوشیم سالیتر بازی می کنم.

ـ رسم ما رسم کشتن
و بی پرده استخوان ها در دشت های حاصلخیز کاشتن
و برداشت کینه های یک برصد...
صدا به طرز عجیبی برایم جذاب است،سرم را بالا می گیرم و به زن تقریبا چهل ساله ای نگاه می کنم که نگاه نگرانش روی جماعت بی صدا می لغزد و می خواند . نمی فهمم چه می خواند اما انگار که دارد موعظه میکند و من باید حتما گوش دهم ؛استخوان هایم را در تنم دانه دانه حس می کنم. مات و مبهوت مثل کودکی در پیشگاهی، به حرف هایش خیره می شوم  تا تمام می کند و در
میان کف زدن بی حس و حال حضار می رود و روی صندلیش می نشیند. دهانم خشک شده و تپش قلب دارم. چند نفس عمیق می کشم و بلند می شوم و به سمت صندلیش می روم .تنها نشسته و دورش خالی است .
- اجازه هست ؟
نگاهم می کند و لبخند می زند(دلم فرو می ریزد) .
ـ بفرمایید
کیفش را از روی صندلی برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم کنارش
ـ چرا شما امروز مجری نبودید؟ این دختره خیلی منو هول کرد ،اصلا خوب نبود .خودتون خیلی خیلی بهترین
ـ ممنون،راستش مجری بودنم باعث می شه نتونم شعرای زیبارو بشنوم.شما قبلن هم اینجا می اومدید ؟
ـ زیاد نه ،اما خیلی سال عضوم و چند جلسه یکبار خودم را می رسانم که ...(خجالت زده ادامه داد)یک چیزهایی بخوانم.که البته اصلن در سطح انجمن نیستن .
خودم را بازیافتم . حالا میتوانم درست حرف بزنم:
ـ نه ...کارتون خیلی خوب بود ،اومدم که دوباره برام بخونیدش.
صورتش سریع سرخ شد، رفتارش به سن و سال و چهره ا ش نمی خورد . زن زیبایی بود و در مانتوی  سرخابی و شال مشکی رنگش زیباتر به نظر می رسید ،مخصوصن که موهای شرابی – مشکی اش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بودند.تا آخر جلسه  حواسم به چیز دیگری نبود. چشم غره های ماهرخ را حس می کردم که از بی خیالی من عاصی شده بود ،اما چنان محو شخصیت و صدای این زن شده بودم که اصرار کردم چند بار دیگر هم در گوشم آرام آرام شعرش را نجوا کند. همین چند سال پیش لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته بود و برای ارشد هم ادبیات فارسی خوانده بود. عاشق فردوسی و ادبیات فولکلور بود و بی اندازه از غم فقدان دکتر ملول بود . اعتراف می کنم که  همه ی این ها را فقط می شنیدم که بشنوم! من نفس  هایش را می خواستم و نگاهش را که تکانم می داد.

قدم زنان از انجمن بیرون آمدیم که تازه به خاطر آوردم یادم رفته از ماهرخ خداحافظی کنم. ناراحت می شد ،اما مهم نبود دلم می خواست کنار زن قدم بزنم و به حرف هایش گوش بدهم .من را خیلی بیشتر از چیزی که بودم می دید و برای اولین بار این ماجرا لذت بخش بود. در سن جوانی ازداوج کرده بود و بچه داشت و نگفت که حالا کجا هستند و من هم نپرسیدم .بیست سال از زندگیش را معلم دبستان بوده تا خودش را بازخرید کرده.

ـ اسمت ...رو هنوز من نمی دونم
ـ اما من اسم شمارو می دونم ....منم فلورم.

با اصرار رساندمش در خانه اش،شاید نمی خواست خانه اش را بلد شوم .یک آپارتمان قدیمی 5 طبقه نزدیک ریل قطار و مشرف به کوه های برف گرفته بود .می خواست از ماشین پیاده شود که دلم را به دریا زدم و گفتم: 

ـ یه رستوران مدیترانه ای این نزدیکه،غذاش خیلی ماهه!می تونی واسه امشب بیای؟ 
 ـ امشب؟
ـ فقط تعارف کردم...
خندید و گفت:
ـ باشه ،می آم
ـ بریم؟الان ساعت هفت!
انگار که از یک جنگ درونی رنج می برد. دررا بست و با لبخندی ترسیده به پشتی صندلی تکیه داد.
      




صدای یاسمین لِوی و بوی قهوه و زیتون فضای رستوران را ساخته بود برای اینکه زل بزنم در چشم های میشی رنگش و هماهنگ با زِر زِر کردن های طولانیم  و غذاخوردن فکر کنم به اینکه آن ها را کجا دیده ام؟حس می کردم یکبار دیگر در جایی دور به دنیا آمده ام ،گریسته ام، دویده ام و روزی هم در عشق این چشم ها سوخته و تباه شده ام! من عشق را تجربه کرده بودم که چه بلایی سر انسان می آورد اما این یکی عمیق تر بود ،از تاریخ سربرمی آورد!
ـ ماهی چطوره؟
ـ خوبه ...البته من ماهی زیاد دوست ندارم.
ـ ا....پس چرا قبول کردی بیای
ـ دعوتم کردی.
خجالت کشیدم تا حدودی اما سعی کردم بحث را به جای دیگری ببرم!
_ اوزون برون با شراب  خوبه! شراب سفید ...سرده اما خیلی خوبه...شراب دوست داری؟
ـ آره
ـ من یه شیشه شراب قدیمی دارم.
ـ خوش به حالت
ـ نگرش داشته بودم برای یه روز خاص ...امشب بخوریمش؟
ـ روز خاصیه؟
ـ واسه من آره
ـ باشه
ـبخوریم یعنی؟



آسانسور نداشت. شیشه شراب و یک قوطی شکلات گذاشته ام توی کیفم و راه پله تاریک را بالا می روم . رسانده بودمش دم در خانه اش و خودم رفته بودم شراب را بیاورم . زنگِ واحد دهم ،طبقه پنجم را می زنم.
روی کاناپه های قدیمی خانه اش می نشینیم و با گیلاس هایی که از بوفه می آورد شروع می کنیم . از همه چیز و همه جا می گوییم، ادبیات و وضع ادبیات و شعر و نقاشی و سینما! و گیلاس به گیلاس سرخ تر و سرحال تر و بی خیال تر می شود و آن ادب خاصش با یکجور شیطنت و لوندی نو، در ادا و انتخاب کلمات جاگزین می شود که مرا سرکیف می آورد که شروع کنم به چرت و پرت گفتن و جک تعریف کردن . از خنده ریسه می رود و خودش را عقب و جلو می برد. گیلاس مشروب از دستش جدا نمی شود. بعد از مدتی طولانی خنده اش را نگه می دارد و چشمان اشکیش را پاک می کند و به پشتی مبل تکیه می دهد و یک قلپ دیگر شراب می خورد .
ـ مدت ها بوداینجوری نخندیده بودم ...ممنون پسر ..باعث شدی حس جوونی بکنم ..گرچه جوونی هام از الانم هم تخمی تر بود اما ..بازهم ..
انگشت گذاشتم روی لب هایش تا دیگر ادامه ندهد ...انشگتم را بوسید. خم شدم رویش و لب هایم رو گذاشتم روی لب هایش ،یک مدت طولانی،خیلی طولانی.لرزش ظریفِ تنش را زیر خودم حس می کردم. لب هایم را از رو لب هایش برداشتم و به صورتش با چشمان بسته نگاه کردم که تکانی نمی خورد . من با این صورت گریسته بودم،خندیده بودم،رشد کرده بودم و یادم نمی آمد کی و کجا؟ گیلاس شرابش را از دستش گرفتم و یک جا سرکشیدم . لب هایش را باز بوسیدم . می خواستم این پیکر ظریف را با تمام وجودم حس کنم .دستم لغزید سمت ران هایش، داغی ران های صافش حالم را به سمت دیگری برد، حالا بیشتر از کنجکاوی برای درک تاثیر چشم ها و لب ها و صداها داغ بودم.

رفتم داخل دستشویی و لیدوکایین اسپره کردم. و کمی صبر کردم.نمی خواستم برای چنین لذتی حس حقارتِ زودانزالی را تجربه کنم.باید تمام وجود این زن رو برای لحظاتی طولانی و کِشدار مرور می کردم. از داخل کیفم کاندوم برداشتم و رفتم داخل اتاق خوابش.شمعی تنها، اتاقی را روشن می کرد که در انتهایش روی تخت یکنفره ی محقری فلور با بالاتنه ی برهنه خوابیده بود و دستانش را زیر سرش گذاشته بود و سقف را نگاه می کرد.کاندوم را آرام رو پاتختی گذاشتم و کنارش نشستم . لب هایش را بوسیدم و پستان هایش را مشت کردم.

آه می کشید و اسمم را فریاد می زد و کتف هایم را چنگ می انداخت،چنان که انگار سال هاست اینچنین از اعماق وجودش کام نبرده است . لذتی ژرف تمام تنم را ، مغزم را ،تک تک عصب هایم را  به خلسه ی محض فرو برده بود ،کمرم عقب و جلو می شد و در عمق وجود زن رخنه می کردم. خیره شده بودم به چشمهایش که فورانی از  احساسات در آن ها جریان داشت.  وقتی رفته بودم شراب را بیاورم داخل ماشین یک رول پیچ علف کشیده بودم وحالا مغزم با سرعتی سرسام آور زندگیم را مرور می کرد. به دنبال اثری از کسی که می گاییدمش،که اینچنین اسیر این نگاهش بودم. آه کشید، بلند تر کشید و تنش تکان هایی ناگهانی خورد و آرام تر شد، مثل قبل پیچ و تاب نمی خورد اما هنوز هم دست و پاهایش را دورم پیچیده بود و می خواست که برانمش . آرام با صدایی بریده بریده و نفس زنان در گوشم زمزمه کرد:
ـ من چند سال که سترونم پسر. اون کاندوم لعنتی رو در بیار ،حسم کن،بذار حست کنم ،برهنه کام ببر ..
کاندوم رو در آوردم و انداختم گوشه ای وباز در آغوشش خزیدم ، زهدان گرمش حالم را به کلی دگرگون می کرد، می خواستم زیر نور ماه که از پنجره به درون می تابید مثل گرگ زوزه بکشم و بدرم و پاره کنم . وحشیانه تر به هم تاب خوردیم و پیچیدیم .انگار که استخوان هایم بخواهند از جا دربیایند،انگار که بخواهم به ذراتی از زمان تبدیل شوم ، روی فلور برگشتم و به خودم فشردمش .در چشمانش خیره شدم و درونش خالی شدم،آرام زمزمه کرد:
ـ جانم...جانم...
به چشمانش خیره شدم، یکسر خیره و درچشمانم خیره ماندم ، در چشمانش ماندم . سِیلی از تصاویر ،صداها و بوها آنچنان به ذهنم هجوم آوردند که حس کردم همچون سربازی تیر خورده از بلندای دیوارهای دژ به درون تاریکی بی پایان پرتاب می شوم .

از روی فلور کنار آمدم و محکم در آغوشش گرفتم،اما مغزم قفل شده بود روی خاطرات هفت سالگیم و این نشان سلامت یک مرد نبود که بعد از هماغوشی این گونه باشد.سرش را روی سینه ام گذاشت.
ـ  خانوم صالحی...
ـ می دونستم اسم منو توی فرمای انجمن دیدی! تعجب می کردم که چرا یادت نیست.

اشکِ گرم از چشمانم روی صورتم می لغزید و لابه لای موهایش گم می شد. گریه یک مرد وحشتناک است،آنطور که هِق هِق صدا می دهد وشانه هایش تکان می خورند و انگار هِق هِق ها صدای خورد شدن ستون های وجودش است . اما حالا برای نخستین بار در زندگیم بدون صدا و حتی تغییر در چهره ام اشک هایم می آمد . فلورصالحی را در هیچ یک از لیست های انجمن ندیده بودم. بلکه  بارها نوشته بودم .در لحظاتی که قلبم از حرکات ایستاد برای آمدن ،فهمیم.
نخستین بار وقتی که ترسیده روی  یکی از نیمکت های خشکیده کلاس نشسته بودم و آماده هر اتفاق بدی بودم . به جای پیرزن چاقی که قرار بود معلممان شود . دختری ظریف و زیبا وارد کلاس شده بود و گفته بود که مادرش مریض است و او جایش تدریس می کند. دستانم را گرفته بود و مداد را لابه لای انگشتانم گذاشته بود و با آن چشم های میشی رنگش عاشقانه نگاهم کرده بود تا ترسم بریزد و حروفی که از دهان و لب های زیبایش بیرون می آمد را رو کاغذ رسم کنم . بی شک ساحره بود،ساحره ای بی نهایت زیبا و کمیاب. که من را سِحر می کرد که ساعت ها روی نیمکت های سرد و خشک ساکت بنشینم و خیره شوم به حرکات  لبهایش .
- بابا آب داد...
 آنطور که صدایش را می کشید ....اینطور که امشب آه می کشید و اسمم را صدا می کرد ..
ـ بابا آب داد...
اشک هایم گردنم را خیس کرده بودند و متوقف نمی شدند .در ذهنم مثل ناقوس تکرار می شد:
ـ بابا آب داد..
خیره شده  به سقف فکر می کنم به این که در آغاز این شب بی پایان در فکر گاییدن یک "میلف" (Milf)هات و سکسی بودم و حالا چه چیزی را در آغوش فشرده ام. بی شک من انسان خوشبختی هستم که هماغوشی ساحره ی زندگیم را تجربه می کنم ،کسی که مرا با دنیا ، کاغذ ، قلم ، حرف و عدد آشنا کرد .اینچنین بود که این نگاه ها عمیق می سوزاندند مرا امشب . کودکیِ من با خنده های این زن خندیده بود، با چشم غره هایش ترسیده بود، با نوازش هایش اخت بود، با خستگی هایش آشنا بود .اما درک چنین موضوعی روحی بزرگ ترمی خواست ،چیزی که مدت ها پیش از دست داده بودم.

صدای اذان می آمد و اشک هایم هنوز متوقف نمی شدند .فلور خوابیده بود.نمی دانستم باید در ذهنم دوست دختر میانسال سکسی ببینمش یا معلم اول دبستانم! نگاه کردم به پنجره که رنگ طلوع آفتاب می گرفت و در پس زمینه اش قطاری سوت می زد و دود می کرد و در دل کوه های برف گیر گم می شد .



سیگاری روشن می کنم ، پالتویم را دور خودم می پیچم و قدم زنان به سمت ریل قطار می روم. شب درازی بود، خیلی خیلی بیشتر از ظرفیت مغزم. باید ساعت ها فکر کنم تا این شب برایم هضم شود،ساعت ها،روزها،ماه ها و سال ها