‏نمایش پست‌ها با برچسب طبیعت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طبیعت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

گرگ،خرس و گراز

وقتی درجایی سرصحبتِ اتفاقات غیر معمول باز می شود؛ بیشتر اعضای جمع چیزی دارند که با آب و تاب آن را طوری بازگو کنند که انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده: داستان هایی از جن ، روح و یا موجوداتی ترسناک تر از آن ها  در زیرزمین ، آب انبار و خزینه ها! اما من تا اینجای زندگیم با دیدگاهی باز و دقتی فراوان تاکنون حتی یک مورد غیر معمول را نه دیده و نه حس کرده ام چرا؟ نمی دانم!  تنها موردی که البته با داستان های باقی افراد کاملن متفاوت است از هنگامی که در ارتفاع 3000متری،کف پناهگاه شهباز، چهارزانو نشسته بودم جلوی گاز و تکه های نیمه آماده فیله مرغ را سرخ می کردم شروع شد. چهار نفر بودیم؛ عصری در هوای مستانه ی بهار در میان بوته های گون ، لاله ، آوشین ،بومادران،رزماری و هزاران هزار جوانه،گل و بوته ی دیگر از کمر کشِ کوه بالا آمده بودیم و _وقتی هنوز از بوی گل های وحشی دیوانه بودیم _ بساطمان را پهن کرده بودیم کف پناهگاه و هومن ساقی شده بود و گفته بود : عرقش خیلی خوش خوراک و خوب است . سلامتی این طبیعت ! مستدام باد!


شش یا هفت پِک را با فیله خورده بودم که دیدم توی تنم جا نمی شوم . بلند شدم و شروع کردم به مشت کوبیدن به دیوارهای پناهگاه که خسرو درِ را باز کرد . مه سرد همراه با بوهای رها شده در هوای کوهستان زد توی صورتم .پناهگاه در کنار دشت تقریبن مسطحی که به طرزی غریب در آن ارتفاع شکل گرفته بود بنا شده بود (از ورقه های آهن و سیمان و سنگ). خارج شدم و زوزه کشیدم  و بعد دویدم داخل دشت و کمی بعد چهاردست و پا روی علف ها و گل ها می دویدم و زوزه می کشیدم .تنم گُر گرفته بود. نفس نفس می زدم ،صورتم را به خاک نمناک نزدیک کردم و بوی گِل و ساقه های شکسته ی علف ها را تا عمق وجودم داخل کشیدم .علف و سنگ و خاک را درک می کردم .پنجه هایم را در خاک فرو کردم و به سمت ماه کامل که روبه رویم طلوع می کرد غرش کردم و فریاد زدم . ذهنم از تمامی ترس های انسانی و معنا دار تهی شده بود ؛از حساب و کتاب و تفکرات آینده نگرانه و گذشته های دور خالی بود ؛ بو می کشیدم که بدرم، می شنیدم که بگریزم؛می غریدم که جفت پیدا کنم . گرگ نبودم، خُرخُر می کردم ؛خرس هم نبودم،گرازبودم؟میمون؟چطور داشتم با این وضوح می دیدم ،بو می کشیدم و می شنیدم ؟چطور شد که چهارپا ،مثل یک حیوان باز دویدم توی کوه و هرچه بیشتر و بیشتر از پناهگاه دور شدم. صورتم را فرو کردم داخل برف های شیب بالارو کوه،و بازهم  زوزه کشیدم و فریاد زدم ؟


مغزم کم کم راه افتاد و به خودم آمدم ؛ داشتم روی برف ها می شاشیدم که لابد علامت گذاری کرده باشم قلم روئم را ؟   اوضاع در دستم بود دیگر و از اعداد ، ارقام و زمان باز هم مطلع بودم و متاسفانه انگار دیگر نمی توانستم چیزی را آنچنان بو بکشم یا صدایی را با چنان وضوحی بشنوم . اما خاطره ی آن لحظات و احساساتش در جایی دست نیافتنی درون کاسه ی سرم حک شده بودند و هیچ گاه فراموششان نمی کنم . این تنها اتفاق غیر معمول زندگی من است . و نه تنها هیچ نتیجه ماورا الطبیعه ای از آن براورد نکردم بلکه باعث شد با تک تک  عناصر وجود به تکامل و فرگشت بشر از گونه های ابتدایی تر حیات اعتقاد پیدا کنم. در آن لحظات طوری  از خود بی خود شده بودم که توانستم سایه های قدرتمند زندگی وحشیانه و طبیعی اجداد خودم را بازیابم و لحظاتی گراز،گرگ و خرس باشم و در در دامنه ی وحشی کوه در زمانی به وسعت "میلیون ها سال انحنای حیات" بدوم . این تجربه ارمغان دیگری هم با خود داشت البته : باید به غرایز خودم بیشتر احترام می گذاشتم و با خاک ، بیشه ها، طلوع آفتاب،شب های بی پایان و زن های برهنه بیشتر عجین می شدم.  
   

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

مرده ریگ آن سه کوه نورد





از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند. وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک هیچ کوهنورد زنده ای  توان دسترسی به ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ مردم من فقط یک حس داشتم :

رشک و حسودی! 

توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم کشور) به قله صعود  کنند و من درک می کردم که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک  یک  یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت  و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که پیر و پاتال های  دولتی و مثلا صنفی فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل زندگی باقی؟

 نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال هایم دانه دانه  ازدواج می کنند ، پدر می شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.


مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و شاید دیگرانی):

می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.