‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره بازی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره بازی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

نسل گمشده




اون نسلی که دو نفری تو بلاگفا با دوتا اسم مستعار که به هم می اومد می نوشتین .از قهرها ، غصه ها ، عاشقی  و دوری هاتون می نوشتین و یک موزیک پیانو یا گیتار خوب با باز شدن وبلاگتون شروع می شد. باهم فیلم می دیدین،باهم کتاب می خوندین ،با هم انتخاب رشته ی دانشگاه کردین ،باهم اخراج شدین؛ 88 شد و باهم سبز شدین و یکیتون برای اون یکی که دستگیر شده بود خودش رو به در دیوار مجازی کوبید و فریاد کشید .


نسلی که با غرور و نخوت همیشه بهتون نگاه کردم و جدی نگرفتمون ؛ نمی دونم کجاها پخش شدین و آیا هنوز باهمین یا نه .اما من دلم براوتون تنگ شده.من همیشه بهتون حسودیم می شد . 

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ولگرد شهریار یا شهریار ولگرد !

با برادردم رفته بودیم اصفهان برای زنده کردن پول های یک معامله .از آن جا راه افتاده بودیم و از اتوبان کاشان رفته بودیم قم و از قم رفته بودیم گل عباس ورامین . از یک جاده خاکی پیچیده بودیم به محله ی افغان  ها .انگار که ته دنیا بود .مزارع واسوخته با گیاهان نیمه عمل آمده که با گردی از خاکه ی سیاه آلومینیومِ کارگاه های غیر قانونی افغان ها بی ثمر و غیر قابل استفاده شده بودند ؛ همه میان خانه ها و کارگاه های درب داغان و خرابه . ما هم رفتیم داخل یکی از همین کارگاه ها  تا از بی استفاده ترین بازماند شیمیایی شان بخریم و بفرستیم برای کسی در شهریار . افغان ها از ترس جانشان بعد از غروب آفتاب از کپرهایشان بیرون نمی زدند.با دو کامیونِ 10 تن از موادی که خریده بودیم رفتیم در حومه ی شهریار و بارها را تحویل دادیم و قبل از زدن دوباره به جاده  یک گوشه، کنار دکه ای ایستادیم تا فلاسک آب جوش را پر کنیم و خوراکی بخریم.


پیرمردی روی یک زیرانداز کنار خیابان دراز کشیده بود و آسمان شب را نگاه می کرد .نگاهش کردم. نگاهم کرد و گفت :
_نون داری؟
یک مقدار نون بیات داخل زنبیل خوراکی های صبح را از ماشین بیرون آوردم و دادم بهش ،بلافاصله نشست و شروع به خوردن کرد. چند تا سیب و خیار هم از زنبیل بهش دادم ؛آمدم سوار ماشین بشوم و بروم که صدایم کرد .فکر کردم باز چیزی می خواهد،با لبخندی تمسخر آمیز و کراهت جلو رفتم .مشت پرش را گرفت به سمتم،دستم را دراز کردم و چندتا گردویی که در دستش بود را گرفتم .


به جز یک تشکر ساده نتوانستم چیزی بهش بگویم.آشنایی یا اطلاعات بیشتر از آن پیرمرد ولگرد چیزی نصیب من نمی کرد اما برای من که عدم تعلق به داشته ها و سفرهای بزرگ نخستین خواسته ی زندگیم بود چنان رشک بزرگی به جای گذاشت که از لحظه ی گرفتن گردوها تا ساعت ها بعدش، یخ زده و ساکت نشستم و فکر کردم به عمق بی نیازی و قلندری ای که یک انسان می تواند  به آن دست پیدا کند! نان هایی که  از من گرفته بود را بدون معطلی خورده بود و چندتا گردویی که داشت را هدیه داده بود؟  یعنی زندگی محض در لحظه !یعنی تف کردن به تمامی هویت تمدن و تاریخ بشر . 


               رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین                      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین


              نه حق ،نه حقیقت،نه شریعت ، نه یقین               اندر دوجهان کرا بود زهره ی این؟   

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

اشک های ناگزیر




و روزی هم برای تمام این افراط ها و تفریط ها اشک خواهم ریخت . برای همه ی آن ها که در جاده ها، ترمینال ها ،بندرها و فرودگاه ها جایشان گذاشته ام . برای حجم بزرگ نافهمیده ها و کشف نشده ها و ندیده ها ؛برای حرف هایی که درک نکردم . برای دهان هایی که با نادانی بستم .برای گوش هایم که ناشنوا می شدند و برای چشم هایم که وجودهایی بی بدیل را دید و اجازه داد بروم.  

و آن روز قطعا روز مناسبی برای پشیمانی نیست.

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

دفترها

دفتر سال 88را باز کردم ، دراز کشیدم روی زیرانداز خاک گرفته ی کف زیرزمین و شروع کردم به خواندن .هنوز صفحه ی نخست تمام نشده بود که عرق سرد روی تنم نشست و دفتر را انداختم کنار و سیگار روشن کردم.

آخرین سالی بوده است که روی کاغذ نوشته ام و کلماتی که با مداد و خرچنگ قورباغه و در هم و برهم روی کاغذ کشیده شده و رفته اند نمی گذارند خواندن را ادامه دهم .هشتاد و هشت برای من فقط خاطرات انتخاباتش را به جا گذاشته و چند سفر و حالا این ها چیستند؟ پسر داخل دفتر کیست؟از جانم چه می خواهد؟از جایم بلند می شوم کارتون دفترها را بلند می کنم ببرم داخل بشکه ته حیاط خانه ی پدرم بسوزانم . به طرف در زیر زمین  می روم و برمی گردم و کارتون را زمین می گذارم و به می خواندنش ادامه می دهم . باید بفهمم آن سال چه بلاهایی سر  پسر داخل دفترچه می آید که حالا حس می کنم کمترین نزدیکی را با آن موجود افراطی ، فعال و قدرتمند دارم. دفتر تا را تا آخرین خطوط می خوانم . هوا تاریک شده و تنها در زیر زمین نشسته ام و حالم رو به وخامت است . مدت ها بود اینچنین سوراخ نشده بودم. موضوعاتی را به کلی یادم رفته بود .آن حجم تنفر و شادی و اصلا این همه احساسات افراطی چرا؟ تا دفتر تمام شود تمام پاکت سیگارم را کشیده ام .دستانم می لزرد .

برق را روشن می کنم . دست می کنم داخل کارتون و دفتری خیلی قدیمی تر را بیرون می آورم .خاطرات 18 سالگی. وسط های دفتر متوجه می شوم که صورتم خیس است .دفتر را می بندم و کنار می گذارم و دراز می کشم. دیگر توان یک کلمه خواندن از از محتویات گذشته را هم ندارم ، یاد آوری همین حجم از اتفاقات و احساسات و اشخاص کافی است تا متوجه شوم چه کسر عظیمی از روحیات خسته ، بی خیال و  پشت گوش اندازم از شکست های تحمیل شده ی آن دوران به پسربچه ی نیرومند و سرکش داخل دفتر ها می آید. و فکر می کنم که گرچه اینچنین به روحیه ام لطمه وارد می شود موقع خواندنشان اما باید چند وقت یکبار بیایم و با دقت مرورشان کنم .


پ ن :

از دفتر 18سالگی این برایم جالب بود:

بی شک ضعیف ترین و ترحم برانگیز ترین موجود هستی یک مرد عاشق است . کسی که تمامی هست و نیستش متصل شده به چیزی دیگر که زنده است ، نفس می کشد ، تغییر عقیده می دهد ، اشتباه می کند و با هر موج روحیه اش مرد را از بالا به پایین ، از عرش به فرش و از زندگی به مرگ می کشاند. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

ما که بودیم ، ما که هستیم.




سه صبح بود . مست و لایعقل برای هم قلاب گرفتیم و با یک چاقوی جیبی یکی از سه نقطه "کبیری" تابلوی قصابی مرکز شهر را تراشیدیم . با این که مدام این ور و آن ور را نگاه می کردیم و کشیک می دادیم، تخممان هم نبود که کسی مارا ببیند یا نه . نهایتا می خواست دعوا بگیرد یا داد و بیداد کند و بیاندازدمان بازداشتگاه .اما مگر اثری می کرد به ما که همه چیز را برای همه چیز رها کرده بودیم به حال خودش؟ مگر می شد بلایی سر کسانی آورد که امید چندانی به آینده نداشتند ؟ بعد رفتیم آن طرف میدان زیر سایه یک نارون نشستیم و سیگار دود کردیم تا صبح شود و عکس العمل نفراتی که تابلوی بزرگ قرمز رنگ "سوپر گوشت کیری" را می دیدند و تعجب می کردند را ببینیم ؛ تا چشمان گیج پف کرده مان را تنگ کنیم و هی نخودی بخندیم.


همیشه هم آنقدر دست به تخم و بی خیال زندگی نمی کردیم و هنوز هم پوسته ای از ایده آلیسم ، امید به زندگی و ترس از جامعه دورمان مانده بود . رامین سعی می کرد فکر کند به این که بقیه اعضای خانواده اش درس خوانده و مترقی هستند و به کشور های توسعه یافته مهاجرت کرده اند و از زندگی خوب و آزاد سرمایه داری برخوردارند و او هم باید یک روزی بعد ازین که توانست از دست این تحصیل لعنتی ، سربازی، دانشگاه و شهر کوچک خلاص شود آن زندگی را تجربه کند و از موفقیت مورد تایید اعضای خانواده اش  برخوردار شود . اما ته دلش می دانست . چیزهایی را می دانست که باعث می شد به جای درس خواندن باز هم گذرش  بیافتد به ولگردی های بی سروته اش.

اولش خودمان را بسته بودیم به الکل و ر به ر آنقدر بالا می زدیم  و پسش آشغال کره می کردیم که یادمان می رفت کی هستیم و کجاییم . و آخرش هم که با چشمان اشکی همه را بالا می آوردیم می آمدیم توی طلوع آفتاب تن لشمان را می بستیم به سیگار و آروغ های تلخ بی کسی . نوشیدنی خوب گران بود، کم گیر می آمد و همه جا هم که جای سگ مستی نبود.  پس افتادیم به آب الکل و خوب خوبش عرق سگی زدن! همه جا ، توی مهمانی ای که باقی با لباس شب بودند من و رامین با شیش جیب و تیشرت و چکمه های کوه نوردی می رفتیم و هرچی گیر می آمد را بالا می زدیم و متلک های چهارواداری بار مردم می کردیم و پشت سرمان حرف می ساختیم و به حرف ها می خندیدم .اما این هم جواب گو نبود.حالمان باز بدتر شد . بالا گرفت. این دنیا برای ما زیادی بود و کم !پیچیده و ساده . و ما اصلا توان این حجم نفرت و خشونت مدنیت بشر دوپا را نداشتیم .دلمان می کشید به گرگ ها ، سگ ها ،خرس ها ، کرکس ها و موش های صحرایی در دشت های مرتفع خشن .


افتادیم به شاهدانه ، بنگ می پیچیدیم و گُل دود می کردیم و با چشمان سرخ  از نیروهایی که وجود نداشتند نابودی زمین را طلب می کردیم . شیطانی که از ته قلب می دانستیم وجود ندارد را صدا می زدیم تا بیاید به جنگ خدای خون ریز و تمامیت خواه باقی آدم ها!

توی طلوع آفتاب آروغ زدم وگفتم :

_ما شوالیه های تنهای کوچه ایم. با شمشیر عرق سگی و سپر بنگ می ریم به جنگ آدما!!!
درحالی ته شیشه ی ویسکی را سر می کشید گفت:
_ما دلقک های بی کس و کاریم.
و نخودی خندید ، ولو شد روی زمین و با چهره ای که یک دفعه جدی شد تشر زد:
_غضب نکن کله هندونه ! تو خودت یه سری تو سرا(و باز آروغ زد) تو گربه نره ای ... منم روباه مکار و زیر این آسمون انی که همه جاش یه رنگه  و هیج جاش بهتر از بقیه نیست. بقیه هم پینیکوان! عن ... یه مشت عن...گه ...
_بیا سکه هاشون رو بگیریم و بکاریم که درخت سکه در بیاد که انقد کار نکنن و سرهم کلاه نذارن و نرینن تو زندگشیون


مستی و چتی که رفع می شد هردو به نحوی فرار می کردیم به جامعه ای که در آن بیشتر از دوتا عوضیِ شیرین مغز نبودیم . یکیشان پول باباش را  هدر می داد و دیگری هم دلالی می کرد و سر مردم کلاه می گذاشت و پول هایش رو توی کوه و کمر می ریخت پای عکاسی و هنر! و بازهم امید داشتیم به این جامعه . رامین رید به دوست دخترش و ولش کرد به حال خودش و زد به زندگی بی کس و کار دله مثل من . اما تحمل نداشت و بیشتر سیگار می کشید و الکل می خورد .حالش خراب می شد و هذیان می گفت.
یک روز که داشت از مردم استرالیا و روشن فکری هایشان می گفت حرفش را قطع کردم و گفتم :
_رامین...اونام یه گهن مث مردم همین جا ! اونا یه سری چیزا را بر طبع زمان و اجبار پذیرفتن و اینا یه سری چیزا رو ..اما دو گروه نهایتا هیچ چیز جدیدی را بر نمی تابن! مارو بر نمی تابن...من و تو رو با یه اردنگی پرت می کنن توی جامعه ی ولگردها!می فهمی؟
آروغ زد و با چشم های درشت غمگینش نگام کرد و جواب داد:
_بهترن


دروغ می گفت، و خودش هم می دانست دارد دروغ می گوید و این دروغ ها نهایتا به گاییده شدنش در میان جامعه و خودش می انجامید. اما باز سعی می کرد .از شهری حرف می زد که مخصوص هیپی هاست و تنها دو قانون دارد:ندو و دعوا نکن!


مهم نبود که چه فکر می کردیم و چه می گفتیم ،مهم نبود که تلاش می کردیم که چه چیز بشویم یا نشویم ! نهایتا ما دوتا دلقک ولگرد بودیم که چت و مست می چرخیدیم و باقی را تمسخر می کردیم. او فکر می کرد که باهوش تر است و مثل حالا که پول های پدرش را زمین می مالد بعدا هم خودش می تواند پولدار باشد و دوست دخترش را نگه دارد و من پذیرفته بودم که باید یک دلال بی افتخار باشم که کار می کند که با پول هایش به عور ترین قسمت های آرزویش پارچه های مرغوب بدوزد.





۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خانه بوی مرگ می داد




خانه  بوی مرگ می داد .هوا آنچنان خشک و سرد بود که  برف سبک  دوماه پیش ، از روی زمین پاک نمی شد. تیغ آفتاب ظهر هم جان گرم کردن آن هوا را نداشت . شاهرخ دوباره مصرف مواد را شروع کرده بود و مثل جنازه تکیده شده بود و فقط حرف می زد، بی وقفه و بدون شروع و پایان کلمات را از دهانش بیرون می داد و من خیره می شدم به رگ های گردنش که بیرون زده بودند . یک شب آمده بود پیشم و یک سنجاق که سرش تکه ای کشک چسبیده بود را داده بود دستم و گفته بود این آخرین کراکم است ازم بگیر و دیگه بهم نده!قول می دم دیگه نکشم . نعشه نعشه بود، پوست خشکش سرخ شده بود و مردمک چشمانش آنچنان گشاده شده بودند که حس می کردی قرار است کشیده شوی درون آن سیاهی معلق بی پایان.

همه می دانستند که شاهرخ در بین ما سه برادر از بقیه خوشتیپ تر و باهوش تر است. و ما ، من و کامران که بهتر از همه می دانستیم ، باید مستفیم و از نزدیک له شدنش را می دیدیم. چشمانش دو دو می زد و خودش هم طوری صورتش را در هم می کشید که انگار داشت از درد بی پایانی رنج می برد. آن تکه های ریز کشک مانند که می خریدشان و می زد روی سنجاق و فندک زیرشان می گرفت و می کشید توی ریشه اش همه ی ماجرا نبودند.دست کم من می دانستم که همه ی ماجرا نبودند و شاهرخ داشت فرار می کرد ،از چیزهای بزرگ و بی سروتهی که تنها خودش می دانست چیستند و من که مثلا از بقیه بازتر به موضوع نگاه می کردم تنها می توانستم تلاش کنم تا نخواهم تمام بدبختی هایش را بندازم گردن کراکی بودنش! فقط فقط شاهرخ بود که یکبار از دریچه ی آن چشم های درشت رنگ پذیر_دیده بودم چگونه در بازخورد آب خزر سبز می شوند و در پشت شعله های آتش سرخ و وقتی به آسمان نگاه می کند آبی_ زندگی ای را دیده بود که جز یک درد ابدی بی پایان برایش چیزی باقی نگذاشته بود .همه درد می کشیدند و حجم نامرئی درد بزرگ را حس می کردند اما شاهرخ باهوش تر ازین حرف ها بود. نمی توانست فراموش کند،نمی توانست پشت گوش بیاندازد .زده بود به بی خیالی .اولش زد زیر درس و تحصیل. بعدهم افتاد پی بنگ،همان بنگی که من سال ها بعدش با افتخار دود می کردم و ژست روشنفکری و توهم خودخواسته می گرفتم برای شاهرخ گریزگاه درد بود.


چند روز بعد ازین که مثلا آخرین کراکش را داد به من . یک وانت پیکان در یک جاده روستایی از مسیر خارج شد و دایی خسرو را که کنار جاده دست تکان می داد تا سوار شود، مثل سگ های ولگرد پرت کرد روی برف ها و خونش رد گذاشت . زدم به حال بی خیالی و گفتم درس دارم و نرفتم برای مراسم، اما شاهرخ و کامران از نزدیک دیده بودند که تن لاغر و عضلانی دایی را می گذاشتند لای خاک و حال شاهرخ بالا گرفت و افتاد به تزریق. دیگر بوی کراک داغ شده و تق تق فندک توی طبقه من نمی آمد.  شاهرخ هم دیگر آستین کوتاه نمی پوشید .  


پسر عمه هم که راننده ترانزیت بود چند شب بعد دایی از خواب بلند شد و یک پارچ آب یخ را یک نفس رفت بالا و سبیل گَپش را با پشت دست پاک کرد و دیگر بلند نشد .مرگ پشت مرگ به من اثر نمی گذاشت . نوجوان بودم و آنچنان در ذهن افراطی خودم غرق که نمی فهمیدم چه به چه است! فقط فقط ورزش می کردم .دو دور توی برف ها  پارک را می چرخیدم و می آمدم توی حیاط خانه روی کیسه تمرین می کردم:هوک،جب،بالا،داک و آپر کات و باز جب! بوکس خفه ام می کرد که نفهمم همه چیز دور برم بوی مرگ می دهد . شاهرخ را بردیم خانه ی بهبودی که ترک کند ؛ دیگر برای همه مثل روز روشن بود که هرروز تکه های کرک را توی قاشق هل می کند و صاف می تپاند توی تنش. رفت و یک ماه ماند و سالم و چاق برگشت اما من می دانستم که کلاس های قدم و ترک اعتیاد برای شاهرخ جک هایی هستند  که اگر زیادی تکرارشان کنی خنده را متوقف می کند و مشت را قائم می خواباند توی دهنت . یک مدت توی ترک بود و کلاس می رفت تا دوباره تق تق فندک پیچید توی آن خانه ی یخ زده .مادرم دوماه بود از خانه رفته بود و پدر سیگار می کشید و از پشت شیشه های کلفت عینکش چشم می دوخت به  شاهرخ که باز رفته بود سر پله ی اول! برف گرفت و پدر بزرگم هم مرد. این یکی هم طبیعی نمرد _گرچه پیر بود_مگر اصلا کسی طبیعی هم می میرد؟ همه ی مفاصلش ارتروزبود و نمی توانست برود بشاشد و برای اینکه نشاشد آب کم می خورد. یبوستش بالا زد و دیگر دایی خسرویی هم در کار نبود که تنقیه اش کند و پیرمرد جلد هفتم تاریخ تمدن به دست مرد. شاهرخ یک عصر همه ی برف حیاط و کوچه را پارو کرد و نشست و برای پدر بزرگ گریه کرد,برای پدر بزرگ گریه نمی کرد برای همه گریه می کرد .آنقدر نحیف شده بود که حس می کردی قرار است بشکند اما آن جان تخمی از کجا می آمد که می دوید و حرف های صدتا یک غاز می زد و پارو می کرد و خسته نمی شدو بعدش هم برای همه عالم و آدم گریه می کرد؟


...

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

زن سان

یک وبلاگی بود به نام: "زن سان"!

نه می دانم کی آن را آپدیت می کرد و نه می دانم یکدفعه کجا گذاشت و رفت و اصلا چرا ؟ اما تقریبا به جرات می توانم بگویم که بهترین متن هایی بود که در دنیای نت خوانده بودم!همه شان را خوانده بودم،هرکدام را چند بار! و الان که رفتم و دوباره بخوانمشان دیدم که حذف شده اند‍!و داغی بر دلم ماند که چرا یکی از متن ها را که خیلی دوست داشت ام برای خودم جایی ذخیره نکرده ام؟

یک دلیل ادبی در مبنای یه حالت زیستی آورده بود برای اینکه چرا نهنگ ها در ساحل خود کشی می کنند!متن من را به خلسه ای عمیق فرو می برد هر بار که می خواندمش!

جامعه شناس بود یا دنیاگرد یا نویسنده که انقدر خوب می نوشت؟شایدم روانپزشک بود!شایدم یه آدم معمولی پشت یه کامپیوتر قدیمی!

کمکم کنید!

این آدم که بوده؟ الان کجاست؟ کجا می نویسد؟ کسی از آن داستان نهنگ ها نسخه ای دارد؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

ولنتاین یک روزنامه نگار


به عنوان نفر دویست و نود پنجم عکس را "لایک" کردم و و زیر نود و هفتا کامنت قربان صدقه و اظهار دلتنگی نوشتم :


( خاک تو سر بدبختِ تنهات که شب ولنتاینم خودت باید از خودت عکس بگیری!)


سیامک دوسال پیش به همین موقع  سربزنگاه فرار کرد. دقیقن چند ساعت بعداز اینکه برایش ده سال حبس و بیست سال ممنوعیت قلم بریدند از مرز بازرگان زد بیرون و بعد یک سال دوندگی و آوارگی  تونست تو کِبِک جاگیر بشه .حالا یک ساله که هرروز صبح تا شب اخبار رو می خونه و می نویسه و فعالیت می کنه و کلی طرفدار و دنبال کننده داره . دیشب یه عکس  تو پیج فیس بوکش آپلود کرده بود که خودش از خودش تو آینه دستشویی گرفته بود و تقدیم کرده بود به دوستان و خواننده هاش واسه ولنتاین .

شاید دو دقیقه از کامنت گذاشتنم نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد :


ـ الو سهراب ...

حرفی بینمان ردوبدل نشد ،فقط ده دقیقه دوطرف خط گریه کردیم ... بعد بی خداحافظی قطع کرد. شاید برای بلاهای زیادی که سرمون اومده بود،شاید برای اخراجی های متعددمون،شاید برای آواره شدن اون و دلال شدن من،شایدم برای این بی کسی مفرط تو شب ولنتاین !

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

Milf!


هشدار: این متن شامل ایروتیسم توصیفی است.


حیاط خانه دکتر خلوت و از همیشه  دلگیرتر بود. برف نمی آمد اما باد شدید وسردی برف های خشکیده را از جایی می روفت و می آورد و می کوبید به همه جا؛ دیوارها ، درها ودرخت های چروکیده شهر و البته آن چند نفری که کز کرده بودند گوشه ی حیاط و با یخه های پالتوی بالا داده سیگار می کشیدند و دست در جیب حرف می زدند. تابلوی بزرگی از عکس دکتر ـ صاحب اسبق خانه ـ با نوار مشکی کجی بالایش ،کنار در ورودی خانه نصب شده بود و چند جفت کفش جلوی در خبر از کم بودن مهمان های امروز می داد. ذهنم مدام پراش می داد به روزهایی که آنقدر خانه پر می شد که  بلندگویی توی حیاط نصب می کردند برای همه ی آن دختر و پسرهایی که عضو انجمن نبودند اما از دبیرستان و دانشگاه می آمدند و بی تکلف گوشه گوشه حیاط زیر سایه بیدها و سروها می نشستند و به شعر های افراد داخل خانه گوش می دادند . از این فکرها گرم می شوم و در حالی که برای سیگاری ها سری تکان می دهم با گام های گریزان به سمت ساختمان خانه می روم .


خانه دکتر برای مدت بیست سال بی وقفه محل برگذاری انجمن  بوده است و تابلوهایی مملو از افراد انجمن، در روزهای مختلف سال های مختلف به درودیوار خانه آویزان است به علاوه تصویرخندان دیگری از جوانی دکتر . ماهرخ دخترش، کنار قاب عکس دکتر روی یک صندلی لهستانی قهوه ای سوخته نشسته و برای مهمانان سر تکان می دهد. بارزه مشخص صورتِ " از زیبایی گریخته" و میانسالش -چشمان مغرورش- طبق معمول انگار آماده ی اشک ریختن است. تصویرِ جروبحث های طولانی دکتر و دخترش می آید جلوی چشمانم :

ـ همین امروز و فرداست که بریزند همه مان را جمع کنند ببرند، بابا
ـ ببرند،چیو می خوان بگیرن؟ شعر و ادب و کلمه رو ؟اینجا که نه کتابی هست،نه نوشته ای ،نه مشروبی،نه ... هوا هست که توش مملو از شعره ...بیان هوامونو ببرن!
ـ برات بد می شه بابا ! پاپوش برات می دوزن تو جامعه پزشکی واست گرون تموم می شه !
- من 86سال عمر کردم 60سالش طبابت بوده،هرچی داشتم رو کردم،حالا اگه اونا منو خراب کنن ! اگه بتونن!یعنی قصور از من بوده

می روم سمت ماهرخ ،خم می شوم و دستش را می بوسم .سریع خودش را جمع و جور می کند و اطراف را نگاه می کند که ببیند کسی این صحنه را دیده یانه!
ـ دیوانه!چی کار می کنی؟می خوای بیشتر ازین حرف درست کنن؟
می خندم و چشمک می زنم .نگران و مضطرب می گوید:
ـ می بینی چه خلوت شده؟..چی کار کنم عزیز؟ می ترسم جلسه های آخر باشه ! کسی جرات نمی کنه دیگه پا تو این خونه بذاره!
به شدت راست می گوید اما من باید خلافش را بگویم :
ـ شُکِ بگیر و ببند که بره همه برمی گردن اینجا!یازم پای درختا پر آدم می شه!درست می شه .
                                                                                   



ـ جلسه ی  صد وهشتاد و نهم را در سوگ و یاد بنیان گذار بزرگ، سنگ بنای سخن می گذاریم....

اجرای جلسه را داده ام به دختر جوانی که اسم ها را بهتر از من یادش می ماند و اگر بیشتر تُپُق می زند انقد جذاب و زیباست که تپق هایش هم زیبا جلوه کنند . یکی یکی می آیند و بر طبق عادت مالوف و رسم قدیمی انجمن بدون هیچ کاغذی، از بَر شعرشان را برای صندلی های نیمه پر می خوانند و می روند. سرم را انداخته ام پایین و با گوشیم سالیتر بازی می کنم.

ـ رسم ما رسم کشتن
و بی پرده استخوان ها در دشت های حاصلخیز کاشتن
و برداشت کینه های یک برصد...
صدا به طرز عجیبی برایم جذاب است،سرم را بالا می گیرم و به زن تقریبا چهل ساله ای نگاه می کنم که نگاه نگرانش روی جماعت بی صدا می لغزد و می خواند . نمی فهمم چه می خواند اما انگار که دارد موعظه میکند و من باید حتما گوش دهم ؛استخوان هایم را در تنم دانه دانه حس می کنم. مات و مبهوت مثل کودکی در پیشگاهی، به حرف هایش خیره می شوم  تا تمام می کند و در
میان کف زدن بی حس و حال حضار می رود و روی صندلیش می نشیند. دهانم خشک شده و تپش قلب دارم. چند نفس عمیق می کشم و بلند می شوم و به سمت صندلیش می روم .تنها نشسته و دورش خالی است .
- اجازه هست ؟
نگاهم می کند و لبخند می زند(دلم فرو می ریزد) .
ـ بفرمایید
کیفش را از روی صندلی برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم کنارش
ـ چرا شما امروز مجری نبودید؟ این دختره خیلی منو هول کرد ،اصلا خوب نبود .خودتون خیلی خیلی بهترین
ـ ممنون،راستش مجری بودنم باعث می شه نتونم شعرای زیبارو بشنوم.شما قبلن هم اینجا می اومدید ؟
ـ زیاد نه ،اما خیلی سال عضوم و چند جلسه یکبار خودم را می رسانم که ...(خجالت زده ادامه داد)یک چیزهایی بخوانم.که البته اصلن در سطح انجمن نیستن .
خودم را بازیافتم . حالا میتوانم درست حرف بزنم:
ـ نه ...کارتون خیلی خوب بود ،اومدم که دوباره برام بخونیدش.
صورتش سریع سرخ شد، رفتارش به سن و سال و چهره ا ش نمی خورد . زن زیبایی بود و در مانتوی  سرخابی و شال مشکی رنگش زیباتر به نظر می رسید ،مخصوصن که موهای شرابی – مشکی اش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بودند.تا آخر جلسه  حواسم به چیز دیگری نبود. چشم غره های ماهرخ را حس می کردم که از بی خیالی من عاصی شده بود ،اما چنان محو شخصیت و صدای این زن شده بودم که اصرار کردم چند بار دیگر هم در گوشم آرام آرام شعرش را نجوا کند. همین چند سال پیش لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته بود و برای ارشد هم ادبیات فارسی خوانده بود. عاشق فردوسی و ادبیات فولکلور بود و بی اندازه از غم فقدان دکتر ملول بود . اعتراف می کنم که  همه ی این ها را فقط می شنیدم که بشنوم! من نفس  هایش را می خواستم و نگاهش را که تکانم می داد.

قدم زنان از انجمن بیرون آمدیم که تازه به خاطر آوردم یادم رفته از ماهرخ خداحافظی کنم. ناراحت می شد ،اما مهم نبود دلم می خواست کنار زن قدم بزنم و به حرف هایش گوش بدهم .من را خیلی بیشتر از چیزی که بودم می دید و برای اولین بار این ماجرا لذت بخش بود. در سن جوانی ازداوج کرده بود و بچه داشت و نگفت که حالا کجا هستند و من هم نپرسیدم .بیست سال از زندگیش را معلم دبستان بوده تا خودش را بازخرید کرده.

ـ اسمت ...رو هنوز من نمی دونم
ـ اما من اسم شمارو می دونم ....منم فلورم.

با اصرار رساندمش در خانه اش،شاید نمی خواست خانه اش را بلد شوم .یک آپارتمان قدیمی 5 طبقه نزدیک ریل قطار و مشرف به کوه های برف گرفته بود .می خواست از ماشین پیاده شود که دلم را به دریا زدم و گفتم: 

ـ یه رستوران مدیترانه ای این نزدیکه،غذاش خیلی ماهه!می تونی واسه امشب بیای؟ 
 ـ امشب؟
ـ فقط تعارف کردم...
خندید و گفت:
ـ باشه ،می آم
ـ بریم؟الان ساعت هفت!
انگار که از یک جنگ درونی رنج می برد. دررا بست و با لبخندی ترسیده به پشتی صندلی تکیه داد.
      




صدای یاسمین لِوی و بوی قهوه و زیتون فضای رستوران را ساخته بود برای اینکه زل بزنم در چشم های میشی رنگش و هماهنگ با زِر زِر کردن های طولانیم  و غذاخوردن فکر کنم به اینکه آن ها را کجا دیده ام؟حس می کردم یکبار دیگر در جایی دور به دنیا آمده ام ،گریسته ام، دویده ام و روزی هم در عشق این چشم ها سوخته و تباه شده ام! من عشق را تجربه کرده بودم که چه بلایی سر انسان می آورد اما این یکی عمیق تر بود ،از تاریخ سربرمی آورد!
ـ ماهی چطوره؟
ـ خوبه ...البته من ماهی زیاد دوست ندارم.
ـ ا....پس چرا قبول کردی بیای
ـ دعوتم کردی.
خجالت کشیدم تا حدودی اما سعی کردم بحث را به جای دیگری ببرم!
_ اوزون برون با شراب  خوبه! شراب سفید ...سرده اما خیلی خوبه...شراب دوست داری؟
ـ آره
ـ من یه شیشه شراب قدیمی دارم.
ـ خوش به حالت
ـ نگرش داشته بودم برای یه روز خاص ...امشب بخوریمش؟
ـ روز خاصیه؟
ـ واسه من آره
ـ باشه
ـبخوریم یعنی؟



آسانسور نداشت. شیشه شراب و یک قوطی شکلات گذاشته ام توی کیفم و راه پله تاریک را بالا می روم . رسانده بودمش دم در خانه اش و خودم رفته بودم شراب را بیاورم . زنگِ واحد دهم ،طبقه پنجم را می زنم.
روی کاناپه های قدیمی خانه اش می نشینیم و با گیلاس هایی که از بوفه می آورد شروع می کنیم . از همه چیز و همه جا می گوییم، ادبیات و وضع ادبیات و شعر و نقاشی و سینما! و گیلاس به گیلاس سرخ تر و سرحال تر و بی خیال تر می شود و آن ادب خاصش با یکجور شیطنت و لوندی نو، در ادا و انتخاب کلمات جاگزین می شود که مرا سرکیف می آورد که شروع کنم به چرت و پرت گفتن و جک تعریف کردن . از خنده ریسه می رود و خودش را عقب و جلو می برد. گیلاس مشروب از دستش جدا نمی شود. بعد از مدتی طولانی خنده اش را نگه می دارد و چشمان اشکیش را پاک می کند و به پشتی مبل تکیه می دهد و یک قلپ دیگر شراب می خورد .
ـ مدت ها بوداینجوری نخندیده بودم ...ممنون پسر ..باعث شدی حس جوونی بکنم ..گرچه جوونی هام از الانم هم تخمی تر بود اما ..بازهم ..
انگشت گذاشتم روی لب هایش تا دیگر ادامه ندهد ...انشگتم را بوسید. خم شدم رویش و لب هایم رو گذاشتم روی لب هایش ،یک مدت طولانی،خیلی طولانی.لرزش ظریفِ تنش را زیر خودم حس می کردم. لب هایم را از رو لب هایش برداشتم و به صورتش با چشمان بسته نگاه کردم که تکانی نمی خورد . من با این صورت گریسته بودم،خندیده بودم،رشد کرده بودم و یادم نمی آمد کی و کجا؟ گیلاس شرابش را از دستش گرفتم و یک جا سرکشیدم . لب هایش را باز بوسیدم . می خواستم این پیکر ظریف را با تمام وجودم حس کنم .دستم لغزید سمت ران هایش، داغی ران های صافش حالم را به سمت دیگری برد، حالا بیشتر از کنجکاوی برای درک تاثیر چشم ها و لب ها و صداها داغ بودم.

رفتم داخل دستشویی و لیدوکایین اسپره کردم. و کمی صبر کردم.نمی خواستم برای چنین لذتی حس حقارتِ زودانزالی را تجربه کنم.باید تمام وجود این زن رو برای لحظاتی طولانی و کِشدار مرور می کردم. از داخل کیفم کاندوم برداشتم و رفتم داخل اتاق خوابش.شمعی تنها، اتاقی را روشن می کرد که در انتهایش روی تخت یکنفره ی محقری فلور با بالاتنه ی برهنه خوابیده بود و دستانش را زیر سرش گذاشته بود و سقف را نگاه می کرد.کاندوم را آرام رو پاتختی گذاشتم و کنارش نشستم . لب هایش را بوسیدم و پستان هایش را مشت کردم.

آه می کشید و اسمم را فریاد می زد و کتف هایم را چنگ می انداخت،چنان که انگار سال هاست اینچنین از اعماق وجودش کام نبرده است . لذتی ژرف تمام تنم را ، مغزم را ،تک تک عصب هایم را  به خلسه ی محض فرو برده بود ،کمرم عقب و جلو می شد و در عمق وجود زن رخنه می کردم. خیره شده بودم به چشمهایش که فورانی از  احساسات در آن ها جریان داشت.  وقتی رفته بودم شراب را بیاورم داخل ماشین یک رول پیچ علف کشیده بودم وحالا مغزم با سرعتی سرسام آور زندگیم را مرور می کرد. به دنبال اثری از کسی که می گاییدمش،که اینچنین اسیر این نگاهش بودم. آه کشید، بلند تر کشید و تنش تکان هایی ناگهانی خورد و آرام تر شد، مثل قبل پیچ و تاب نمی خورد اما هنوز هم دست و پاهایش را دورم پیچیده بود و می خواست که برانمش . آرام با صدایی بریده بریده و نفس زنان در گوشم زمزمه کرد:
ـ من چند سال که سترونم پسر. اون کاندوم لعنتی رو در بیار ،حسم کن،بذار حست کنم ،برهنه کام ببر ..
کاندوم رو در آوردم و انداختم گوشه ای وباز در آغوشش خزیدم ، زهدان گرمش حالم را به کلی دگرگون می کرد، می خواستم زیر نور ماه که از پنجره به درون می تابید مثل گرگ زوزه بکشم و بدرم و پاره کنم . وحشیانه تر به هم تاب خوردیم و پیچیدیم .انگار که استخوان هایم بخواهند از جا دربیایند،انگار که بخواهم به ذراتی از زمان تبدیل شوم ، روی فلور برگشتم و به خودم فشردمش .در چشمانش خیره شدم و درونش خالی شدم،آرام زمزمه کرد:
ـ جانم...جانم...
به چشمانش خیره شدم، یکسر خیره و درچشمانم خیره ماندم ، در چشمانش ماندم . سِیلی از تصاویر ،صداها و بوها آنچنان به ذهنم هجوم آوردند که حس کردم همچون سربازی تیر خورده از بلندای دیوارهای دژ به درون تاریکی بی پایان پرتاب می شوم .

از روی فلور کنار آمدم و محکم در آغوشش گرفتم،اما مغزم قفل شده بود روی خاطرات هفت سالگیم و این نشان سلامت یک مرد نبود که بعد از هماغوشی این گونه باشد.سرش را روی سینه ام گذاشت.
ـ  خانوم صالحی...
ـ می دونستم اسم منو توی فرمای انجمن دیدی! تعجب می کردم که چرا یادت نیست.

اشکِ گرم از چشمانم روی صورتم می لغزید و لابه لای موهایش گم می شد. گریه یک مرد وحشتناک است،آنطور که هِق هِق صدا می دهد وشانه هایش تکان می خورند و انگار هِق هِق ها صدای خورد شدن ستون های وجودش است . اما حالا برای نخستین بار در زندگیم بدون صدا و حتی تغییر در چهره ام اشک هایم می آمد . فلورصالحی را در هیچ یک از لیست های انجمن ندیده بودم. بلکه  بارها نوشته بودم .در لحظاتی که قلبم از حرکات ایستاد برای آمدن ،فهمیم.
نخستین بار وقتی که ترسیده روی  یکی از نیمکت های خشکیده کلاس نشسته بودم و آماده هر اتفاق بدی بودم . به جای پیرزن چاقی که قرار بود معلممان شود . دختری ظریف و زیبا وارد کلاس شده بود و گفته بود که مادرش مریض است و او جایش تدریس می کند. دستانم را گرفته بود و مداد را لابه لای انگشتانم گذاشته بود و با آن چشم های میشی رنگش عاشقانه نگاهم کرده بود تا ترسم بریزد و حروفی که از دهان و لب های زیبایش بیرون می آمد را رو کاغذ رسم کنم . بی شک ساحره بود،ساحره ای بی نهایت زیبا و کمیاب. که من را سِحر می کرد که ساعت ها روی نیمکت های سرد و خشک ساکت بنشینم و خیره شوم به حرکات  لبهایش .
- بابا آب داد...
 آنطور که صدایش را می کشید ....اینطور که امشب آه می کشید و اسمم را صدا می کرد ..
ـ بابا آب داد...
اشک هایم گردنم را خیس کرده بودند و متوقف نمی شدند .در ذهنم مثل ناقوس تکرار می شد:
ـ بابا آب داد..
خیره شده  به سقف فکر می کنم به این که در آغاز این شب بی پایان در فکر گاییدن یک "میلف" (Milf)هات و سکسی بودم و حالا چه چیزی را در آغوش فشرده ام. بی شک من انسان خوشبختی هستم که هماغوشی ساحره ی زندگیم را تجربه می کنم ،کسی که مرا با دنیا ، کاغذ ، قلم ، حرف و عدد آشنا کرد .اینچنین بود که این نگاه ها عمیق می سوزاندند مرا امشب . کودکیِ من با خنده های این زن خندیده بود، با چشم غره هایش ترسیده بود، با نوازش هایش اخت بود، با خستگی هایش آشنا بود .اما درک چنین موضوعی روحی بزرگ ترمی خواست ،چیزی که مدت ها پیش از دست داده بودم.

صدای اذان می آمد و اشک هایم هنوز متوقف نمی شدند .فلور خوابیده بود.نمی دانستم باید در ذهنم دوست دختر میانسال سکسی ببینمش یا معلم اول دبستانم! نگاه کردم به پنجره که رنگ طلوع آفتاب می گرفت و در پس زمینه اش قطاری سوت می زد و دود می کرد و در دل کوه های برف گیر گم می شد .



سیگاری روشن می کنم ، پالتویم را دور خودم می پیچم و قدم زنان به سمت ریل قطار می روم. شب درازی بود، خیلی خیلی بیشتر از ظرفیت مغزم. باید ساعت ها فکر کنم تا این شب برایم هضم شود،ساعت ها،روزها،ماه ها و سال ها

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

19سالگی

ـ از کل کارای داریوش سلکشن درآوردن جرت می ده!!!خیلی سخته ...دوهفته طول می کشه..
ـ نمی خوام ببینم کدوم خوبه یا بده که برش دارم !کافیه هرآهنگ پلی بشه تا ببینم مو به تنم سیخ می شه با شنیدنش یا نه. اینا آهنگ های خوب نیستن ...صرفن نوستالژی محضه. من تِرَکی را سلکت می کنم که اون سال لعنتی تو اون سلکشن کوفتی گوش کرده بودم ؛وقتی چِت می کردم تو پرایدم گوشه یکی از کوچه های تخمیِ شهر و با اون رادیوپلیر بی کیفت گوششون می دادم.
من آهنگای خوب نمی خوام ...استفراغ مصنوعی احساسات19 سالگیمو می خوام.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

شب یلدای دست نیافتنی!

از قدیم به کسانی که  شب چله - یا همان یلدا- برایشان مصادف بود: با جمع شدن کل فامیلِ باحالشان در خانه مادربزرگ و هزارو یک جور بازی خوب  با تمام دختروپسرهای هم سن و سال و خوردن و خندیدن در کنار یکدیگر و در آخر هم فال حافظ و شب شعر وشراب سی ساله و آواز خوانی کل اعضا؛ به شدت حسودیم می شد! و البته تا حدود زیادی هم وجود این اتفاقات در دنیای واقعی را باور نمی کردم که بخواهد حسودیم بشود یا نه! مثل این بود که برای یک از اهالی چِچِن از عطوفت و دل مهربان مردم روسیه بگویی!یک همچین چیزی بود!


در مورد ما، فامیل یک ملغمه ی تعفن آمیز بود از چند عمووعمه ی خان زاده ی داهاتی و قرآن خوان که نه می دانستند بازی چیست ونه شعر کدام است و اوج تفریحشان این  بود که تریاک بکشند و فحش بدهند به پهلوی که زمین های پدریشان را در انقلاب سفید بالا کشیده است و حالا آه در بساط ندارند برای گنده گوزی !به علاوه چند دایی و خاله عصا قورت داده که در غیبت ،دله دزدی،مادرقحبگی،کلاغ صفتی،بادمجون دور قابچینی و نان به نرخ روز خوری دست  حضرات قجر را از پشت بسته بودند! ازین دو خاندان عده ی عدیدی کودک به وجود آمده بود که درطرف خاندان پدری هیچ کدامشان هیچ گهی نشدند و فقط بلد بودند حسودی کنند و به دست یکدیگر نگاه کنند برای چشم و هم چشمی! و از طرف مادری - با این که همه شان درس خواندند و دکتر و مهندس شدند؛ هیچ وقت شعور بازی و تفریح نداشتند !حالا قرار بود ما بفهمیم شب یلدا چیست؟...چند سالی به زور با بعضی از این افراد در خانه ما که از همه خانه های فامیل بزرگ تر بود جمع شدیم!- احتمالا سعی مادرم بود که بچه هایش احساس کمبود فامیل نکنند!- اما جز چشم غره و تیکه های آبدار من و برادر خواهرهایم به بچه های اسکل فامیل و متقابلن چندین فقره دعوا خاطره ای از آن مهمانی ها باقی نماند!


امسال هم مثل سال های قبل بنیان خانواده قرار نیست در این شب باستانی شکل بگیرد! تنها فامیلِ درست حسابیمان _یکی از عموها که بچه هم ندارد_ ناراحتی قلبی دارد و در بیمارستان خوابیده و منتظر عمل باز قلب است. پدر و مادرم رفته اند کنارش تا تنها نباشد .آخرین عضو مجرد خانواده (به جز من) هم که به جرگه دشمن پیوسته و باید "شب یلدایی"ببرد خانه زنش! خب پس قاعدتا من برمی گردم خانه پدری تا در تنهاییِ آن خانه یِ بزرگ و ساکت برای خودم لخت بگردم,و هی شراب بخورم و سیگار بکشم و جَز و کلاسیک و راک گوش بدهم و  گاهی هم زنگ بزنم به این و آن؛که شاید یکی از دوست دخترهای قدیمی در این شهر قدیمی خر شد،یا دلش سوخت یا به هوس شرابِ دست افشار آمد پیشم!...بقیه مدت که باید خیلی بنویسم...البته اگر از بیمارستان زنگ نزنند و مرا با گروه خونی جنده ام طلب نکنند برای خون دادن به عموی زیر تیغ!



۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

شفیره


آخرای پاییز بود ؛ مهم نیست که چند سال پیش بود یا کجا بود .آخرین روزای نوجوانی من  بود و توی حریم جایی که می شد بهش گفت :خونه
 به عادت همیشگی  تو باغچه قدم می زدم که متوجه حرکت آرام و لَختش روی برگای اقاقیایی شدم که چند سال پیش کاشته بودم . بیشتر مردم نمی توانستند اورا ببینند و حتی اگر هم اتفاقی باهاش برخورد می کردند  یا وقعی نمی گذاشتند یا با انزجار زیر پا لهش می کردند .اما یک کرم چاق  تو آخرین لحظات کرم بودنش برای من معنی دیگری می داد .

اگر درباغچه می ماند شاید می توانست به زندگیش ادامه دهد اما نمی خواستم احتمال بقایش را به  گنجشگ ها و  زمستان سرد پیش رو بسپارم. همراه چند برگ داخل یک شیشه مربای دهان گشاد گذاشتمش و روی رف اتاقم به حال خودش رها کردم. به اندازه یک بند اگشت  آدمی بالغ بود ,سبز و قرمز ...بعد از چند ساعت بی حرکت شد و پوسته دورش سخت و سخت تر شد و کم کم به یک زره تبدیل شد  .شفیره همانجا بی حرکت ماند ,برگ ها خشک شدند زمستان شد اما درون اتاق گرم من آسیبی نمی دید.

سال اولی بود که کنکور کارشناسی می دادم , سیل بدون توقف همه ی کسانی که دبیرستان را پشت سر گذاشته بودند جمع شده بود پشت سدی که هیچ کس به ماهیت اتفاقات بعدش توجهی نشان نمی داد, فقط و فقط بی وقفه تلاش می کردند تا به دانشگاه وارد شوند . و من که تازه از محیط نسبتا امن مدرسه بیرون آمده بودم بعد از تغییر رشته ای ناگهانی آرزوهایی گنگ و بلند پروازانه را در پشت آن سد می دیدم. هیچ کس نبود که بگوید :اصلا چه بیماری وجود دارد برای این هجوم , یا اصلا :  تو چیز دیگری دلت نمی خواهد ؟ دست و پا شکسته و بیمار گون سعی می کردم هزاران تخیل و فکر را در خودم بکشم و ذهنم را معطوف کنم به کنکور و دانشگاه .

زمستان و بهار گذشت و شب کنکور سراسری  ورود به دانشگاه رسید .در اتاقم نشسته بودم و بی هدف خیره شده بودم به شیشه ی مربا که متوجه حرکت بدن شفیره شدم. از درون شیشه بیرون آوردمش و کنار باغچه مست از بهار نشستم و گذاشتمش کف دستم .نمی دانم چقد طول کشید _ شاید چند ساعت _تا در نتیجه حرکاتی که زجر آور به نظر می رسید خودش را از دورن پوست سخت شفیره بیرون کشید و بالهای چروک و خیسش را در کف دستم باز کرد.حس عجیبی داشتم .دوره ای بود که فکر می کردم دنیا آن چنان شگرف بزرگ است که هرچند بگردی تمام نمی شود و من باید به عنوان یک مسافر همیشگی همه ی آن را مزه کرد . انگار که آن حشره کوچک خودم بودم .خاطره اتفاقاتی که چند سال اخیر برایم پیش آمده بود و آن همه در خلاف جهت آب شنا کردن و محکوم شدنم به خاطر اعتقادات و کارها جلوی چشمهایم نقش می بست و ته امیدی داشتم که من هم  بال در می آورم.


بالهایش که باز شدند به اندازه ی تمام کف دستم شد؛پروانه ی بزرگی شده بود . از ساعد و بازویم بالا رفت و روی سرم نشست,هنوز توان یا شاید جرات پرواز را نداشت.نمی توانستم ببینمش اما حسش می کردم و هنوز بی حرکت به دیوار حیاط تکیه داده بودم و به باغچه خیره شده بودم. بال زد و رفت ,اول روی شاخه درخت اقاقیا نشست ,بعد دوباره بال زد و از دیوار حیاط رد شد تا دیگر نتوانستم ببینمش .

فردای آن روز من کنکور دادم,به نتیجه به دست آمده پای بند ماندم و وارد دانشگاه شدم ,محیطی عقیم و متزور سرشار از حس تحقیر توده ی عظیمی از افراد متفاوت که رویاهایشان را در پست ترین نقاط زمان و مکان جست و جو می کردند. تحقیر شدم , اشتباه کردم و تاوانی سخت برایش دادم ,با افرادی آشنا شدم که فکر می کردم باید در زمانی دیگر می دیدمشان و مکانی دیگر ...کم کم به این اعتقاد سوق داده می شدم که دنیا همین است و من هم آن مسافر نیستم باید بیشتر به روزمریات و جزییات زندگی توجه کنم  . نتیجه ی  آن شد چهارسال سردرگمی و آوارگی ...


 باز هم چیزی نیستم جز همان مسافر سرگشته با بال هایی به مراتب شکننده تر از دوست توی شیشه ی مربا.

و البته راضیم صد در صد!