‏نمایش پست‌ها با برچسب سیگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیگار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

ما که بودیم ، ما که هستیم.




سه صبح بود . مست و لایعقل برای هم قلاب گرفتیم و با یک چاقوی جیبی یکی از سه نقطه "کبیری" تابلوی قصابی مرکز شهر را تراشیدیم . با این که مدام این ور و آن ور را نگاه می کردیم و کشیک می دادیم، تخممان هم نبود که کسی مارا ببیند یا نه . نهایتا می خواست دعوا بگیرد یا داد و بیداد کند و بیاندازدمان بازداشتگاه .اما مگر اثری می کرد به ما که همه چیز را برای همه چیز رها کرده بودیم به حال خودش؟ مگر می شد بلایی سر کسانی آورد که امید چندانی به آینده نداشتند ؟ بعد رفتیم آن طرف میدان زیر سایه یک نارون نشستیم و سیگار دود کردیم تا صبح شود و عکس العمل نفراتی که تابلوی بزرگ قرمز رنگ "سوپر گوشت کیری" را می دیدند و تعجب می کردند را ببینیم ؛ تا چشمان گیج پف کرده مان را تنگ کنیم و هی نخودی بخندیم.


همیشه هم آنقدر دست به تخم و بی خیال زندگی نمی کردیم و هنوز هم پوسته ای از ایده آلیسم ، امید به زندگی و ترس از جامعه دورمان مانده بود . رامین سعی می کرد فکر کند به این که بقیه اعضای خانواده اش درس خوانده و مترقی هستند و به کشور های توسعه یافته مهاجرت کرده اند و از زندگی خوب و آزاد سرمایه داری برخوردارند و او هم باید یک روزی بعد ازین که توانست از دست این تحصیل لعنتی ، سربازی، دانشگاه و شهر کوچک خلاص شود آن زندگی را تجربه کند و از موفقیت مورد تایید اعضای خانواده اش  برخوردار شود . اما ته دلش می دانست . چیزهایی را می دانست که باعث می شد به جای درس خواندن باز هم گذرش  بیافتد به ولگردی های بی سروته اش.

اولش خودمان را بسته بودیم به الکل و ر به ر آنقدر بالا می زدیم  و پسش آشغال کره می کردیم که یادمان می رفت کی هستیم و کجاییم . و آخرش هم که با چشمان اشکی همه را بالا می آوردیم می آمدیم توی طلوع آفتاب تن لشمان را می بستیم به سیگار و آروغ های تلخ بی کسی . نوشیدنی خوب گران بود، کم گیر می آمد و همه جا هم که جای سگ مستی نبود.  پس افتادیم به آب الکل و خوب خوبش عرق سگی زدن! همه جا ، توی مهمانی ای که باقی با لباس شب بودند من و رامین با شیش جیب و تیشرت و چکمه های کوه نوردی می رفتیم و هرچی گیر می آمد را بالا می زدیم و متلک های چهارواداری بار مردم می کردیم و پشت سرمان حرف می ساختیم و به حرف ها می خندیدم .اما این هم جواب گو نبود.حالمان باز بدتر شد . بالا گرفت. این دنیا برای ما زیادی بود و کم !پیچیده و ساده . و ما اصلا توان این حجم نفرت و خشونت مدنیت بشر دوپا را نداشتیم .دلمان می کشید به گرگ ها ، سگ ها ،خرس ها ، کرکس ها و موش های صحرایی در دشت های مرتفع خشن .


افتادیم به شاهدانه ، بنگ می پیچیدیم و گُل دود می کردیم و با چشمان سرخ  از نیروهایی که وجود نداشتند نابودی زمین را طلب می کردیم . شیطانی که از ته قلب می دانستیم وجود ندارد را صدا می زدیم تا بیاید به جنگ خدای خون ریز و تمامیت خواه باقی آدم ها!

توی طلوع آفتاب آروغ زدم وگفتم :

_ما شوالیه های تنهای کوچه ایم. با شمشیر عرق سگی و سپر بنگ می ریم به جنگ آدما!!!
درحالی ته شیشه ی ویسکی را سر می کشید گفت:
_ما دلقک های بی کس و کاریم.
و نخودی خندید ، ولو شد روی زمین و با چهره ای که یک دفعه جدی شد تشر زد:
_غضب نکن کله هندونه ! تو خودت یه سری تو سرا(و باز آروغ زد) تو گربه نره ای ... منم روباه مکار و زیر این آسمون انی که همه جاش یه رنگه  و هیج جاش بهتر از بقیه نیست. بقیه هم پینیکوان! عن ... یه مشت عن...گه ...
_بیا سکه هاشون رو بگیریم و بکاریم که درخت سکه در بیاد که انقد کار نکنن و سرهم کلاه نذارن و نرینن تو زندگشیون


مستی و چتی که رفع می شد هردو به نحوی فرار می کردیم به جامعه ای که در آن بیشتر از دوتا عوضیِ شیرین مغز نبودیم . یکیشان پول باباش را  هدر می داد و دیگری هم دلالی می کرد و سر مردم کلاه می گذاشت و پول هایش رو توی کوه و کمر می ریخت پای عکاسی و هنر! و بازهم امید داشتیم به این جامعه . رامین رید به دوست دخترش و ولش کرد به حال خودش و زد به زندگی بی کس و کار دله مثل من . اما تحمل نداشت و بیشتر سیگار می کشید و الکل می خورد .حالش خراب می شد و هذیان می گفت.
یک روز که داشت از مردم استرالیا و روشن فکری هایشان می گفت حرفش را قطع کردم و گفتم :
_رامین...اونام یه گهن مث مردم همین جا ! اونا یه سری چیزا را بر طبع زمان و اجبار پذیرفتن و اینا یه سری چیزا رو ..اما دو گروه نهایتا هیچ چیز جدیدی را بر نمی تابن! مارو بر نمی تابن...من و تو رو با یه اردنگی پرت می کنن توی جامعه ی ولگردها!می فهمی؟
آروغ زد و با چشم های درشت غمگینش نگام کرد و جواب داد:
_بهترن


دروغ می گفت، و خودش هم می دانست دارد دروغ می گوید و این دروغ ها نهایتا به گاییده شدنش در میان جامعه و خودش می انجامید. اما باز سعی می کرد .از شهری حرف می زد که مخصوص هیپی هاست و تنها دو قانون دارد:ندو و دعوا نکن!


مهم نبود که چه فکر می کردیم و چه می گفتیم ،مهم نبود که تلاش می کردیم که چه چیز بشویم یا نشویم ! نهایتا ما دوتا دلقک ولگرد بودیم که چت و مست می چرخیدیم و باقی را تمسخر می کردیم. او فکر می کرد که باهوش تر است و مثل حالا که پول های پدرش را زمین می مالد بعدا هم خودش می تواند پولدار باشد و دوست دخترش را نگه دارد و من پذیرفته بودم که باید یک دلال بی افتخار باشم که کار می کند که با پول هایش به عور ترین قسمت های آرزویش پارچه های مرغوب بدوزد.





۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

روز های اول تابستان

روز های اول تابستان گه ترین روزهای سال هستند که هوای دم کرده و گرم آنچان کرخت ، غمگین و داغانت می کند که بار تمام بدبختی ها و خاطرات بیمار و یتیم می اید می نشیند روی دوشت.

پارسال به این موقع روزی دو پاکت سیگار می کشیدم ،یعنی هر روز 40 نخ ،هر نخ مارلبرو 8 دقیقه طول می کشد تا پایان یابد و من 320 دقیقه در روز سیگار می کشیدم، یعنی بیشتر از 5ساعت از 24 ساعت شبانه روز را مثل کندهِ اتش زده ی درخت دود می کردم،کندهِ هنوز زنده و نیمه  تر  که نه گُر می گیرد و نه خاموش می شود؛آرام آرام دود می کند و ذغال می شود.

همه فکر می کردند از عاشقی است!نصیحت می کردند که طرف لیاقت تورا ندارد و هزار تا بهتر ازاو برای توو پیدا می شود من همچنان که سیگار می کشیدم پوزخند می زدم بهشان که نمی فهمند درد من پنهان ، بیمار و کشدار از درون داستان هایی که در طول عمرم توی کاسه ی سرم تاب می خوردند بیرون می زند .

حس مجید سوته دل را داشتم؛خود مجید سوته دل بودم،کله ام به قائده یه خربزه جیرفت باد نکرده بود و بیرون نزده بود اما همان سرگشتی بی پایان ؛ پوششِ روزمرگی انسان هایِ خوشبخت را برداشته بود و برهنه و خاردار زده بود بیرون!

عاشق هم بودم ، خراباتی...اونقد که به گارفتم ،اونقد که فنا شدم و خودم رو فراموش کردم ....اما درست شدم ...اما فراموش کردم...اما رفتم تو جلد ...رفتم تو نقش...رفتم توی پالتو و چکمه ...

اما بازم اینجام..از دنیا و ادماش بریده..و بیشتر از تمام این سه نقطه های بی کس و مبتذل و بقیه ادما به فکر ادما.

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

من اقامم


 
من اقامم.حالا که نشستم روی مبل قدیمی چوب گردو و با همان عادت های قدیم سیگار می کشم، زن دارم و چهارتا بچه ، که دوتایشان ازدواج کرده اند رفته اند پی کار و زندگیشان . اما چرا همین الان  داشتم رمان نوجوانان می خواندم ؟ ان هم در بیست و یک سالگی؟ نه من متولد 1330 شمسی ام و اقامم، بیست و یک سالم نیست! معلم تاریخ بودم و یک زمانی دوست داشتم  حقوق بخوانم که پدرم(پدر بزرگم)گفت :قضاوت کار علیه! پس روانشناسی دانشگاه اصفهان خواندم بد نبودم یه مدت مشاوره کردم و  بعدش شدم انقلابی دو اتیشه!پس چرا حالا دوباره دارم تو دانشگاه اراک جانور شناسی می خوانم و نگرانم که نکند ملاهای عزیزمان دندان تیز کرده برای "رشته های وارداتی علوم انسانی" را فرو کنند توی ارزوهایم  و نتوانم دیگر جامعه شناسی بخوانم؟ اصلا جانور شناسی چه ربطی دارد به جامعه شناسی ؟ ان هم برای من که اقامم  و 1350 لیسانس روانشناسی ان دوران را خوانده ام که دیپلمه ها هم کم بودند؟

و دیروز که داشتم توئک توئک ، خسته کوفته انگور پیچیده لای ترمه ی قدیمی را جدا می کردم و می خوردم نکند اقا بزرگم بودم ؟هادی خان! همان که تمام زمین هایش را در انقلاب سفید کشیدند بالا و زورش امد برود پولش را بگیرد.همان که روی اسب_چابک سوار_می رفت رعیت هایش سرکشی می کرد...همان که بعد از ظهر توی باشگاه  سنگنوردی یک لحظه  احساس کرد انگشتانش از جان تهی اند؛ باید گیره ها را ول کند و پاندولی بدهد. من زن دارم ،یک زمانی خیلی جیگر بود حالا هم به همه سر است!دختر کم کسی نبود که! باید با هزار جور نازگوز خانواده ابلهش می ساختم تا به دستش اورم ...اره من زن دارم ...پس چرا دوست دخترم،عشقم،همان دختر بلند بالای باریک دوست داشتنی که عاشقم شد  مرا ول کرد و رفت و شب ها گاهی به غمش چشم تر می کنم...نکند من با گه کاری هایم کفترم را از روی بامم پراندم ؟زن من که بلند بالا نبود؛ زن هادی خان با ان ابهت و قدو بالایش ،یک زن کوتاه بود،اصیل زاده ای زیبا بود ،اما کوتاه ، و گند زد توی ژنتیک خاندانم و نوه  هایم از قدو بالای من هیچ ارث نبردند!من که ....من؟من که کوتاهم!اما  وقتی در ابادیم راه می روم انقدر بلندم که از دور می گویند واحد خان امده! عصا زنان  و با ابروهایی گره کرده و چشمانی سرخ ده را طی می کنم و فکر می کنم پسرم هادی باید وام  بگیرد زمین بیشتر بخرد..چون معتقدم زمین اصالت دارد و ابهت...اما چرا زمینم را فروختم و خرج عروسی پسر اولم را دادم ،پس ان مرتیکه ای که قضاوت کارش بود کدام گوری رفته که بیاید ببیند  مسلمون جماعتش شدن خار به چشم دنیا ؟

من،واحد خان،که خمس و زکات می دهم "نتیجه  پسریم " سیگار می کشد و بحث کافرانه می کند درباره خواص جادویی این دنیا! مرد باید اخرتش را بچسبد!اما من مرد نیستم تازه بیست و یک سالم هست اما 30 سال تاریخ و ادبیات تدریس کرده ام البته با ان که روانشناسی خوانده ام! نکند من واحد خانم و هادی خان و اقام و خودم نیستم اگر اینهایم پس چرا عصری برای خودم تنبک می زدم؟اقام و اقاش و اقا بزرگش دیابت داشتند،قندی اند ،مث بز بز قندی اما من دیابت ندارم،مرض دارم و از دیوار خدا می کشم  بالا و وبلاگ می نویسم .... چرا نتوانستم عشقم را از" سگ دله بازی هایم" جدا کنم و از دستش ندهم؟ اگه خودمم پس چرا اقامم؟چرا اقامم اقاشهو  اقاش شده  اقاش؟چرا مخم گوزیده؟ چرا عشقم ولم کرده؟چرا نمی دانم چه گهی باید بخورم؟
_خانم زیرسیگاری من را خالی کن می خوام بعد از فکر کردن به دوست دخترم بروم  خانه ی پسر ارشدم و از انجا هم با اسبم  بروم سالن سنگنوردی ...سر راه هم با خراج کشاورزان امسال رمان نوجوانان بخرم.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه





ـ می دونی آدم کی سیگاری می شه؟وقتی دیگه سیگار کشیدن بهش حال نده...
 نچ...اونوقت سیگاری شدی که کبریت بکشی و تازه یادت بیاد سیگارات تموم شده ـ

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

ژوکر





ژورکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق می کند.خاج،خشت،دل یا پیک نیست.هشت لُو یا نه لو،شاه یا سرباز نیست.یک غریبه است.او  نیز مانند  سایر کارت ها در یک دست ورق گذاشته شده است،اما به آن ها تعلق ندارد.بنابراین،می توان آن را برداشت،بدون ان که کسی فقدانش را حس کند.




قبل تر ها عقیده داشتم زیاد ماندن در خانه پدری  و کار نکردن من را به فساد و رخوت می کشاند.و حالا که تمام عقاید تخمی ، منطقی و استدلالیم در  رودی از کثافت جنازه ی ارزوهای برباد رفته شناورند؛این یکی هم چیزی جز توهم بیشتر نیست و امیدی برای ترک آن در سر ندارم.


سیگار می کشم. از خواب طولانی عصرم که بلند شدم چند قالب کره روی یک تکه شیرینیِ مانده مالیده و خورده ام.و در هیچ صورتی تکلیف زندگی ام ـ حتی در بعد کوچک ـ معلوم نیست چگونه است.

چند ارزوی کوچک قدیمی ، پشت تحصیل طولانی ام گیر کرده اند و هنوز که هنوز است بعد از چند سال ،در اوج حقارت و ضعف نتوانسته ام خودم را جمع و جور کنم و از بند رابطه ای که خودم شروع کننده اش بودم،خودم به گه کشیدمش و خودم هنوز قطعش نکرده ام بیرون بیایم.

شغلی ندارم و خرج روزانه ام به خاطر سیگار و تفریحات هفتگی بالا تر از چیزی است که خانواده ای که در قاموسش باید در این سن روی پای خودت بایستی  تامینش کنند. و به جای خواندن امتحان میان ترم  کتابی را می خوانم که  شاید باید در 13 سالگی خوانده می شد.


بیشتر از هر موقع دیگری اسیایی بودن و رشد در جهان سوم را در گوشت و خونم حس می کنم:این که انگار همه چیزم به هم ریخته است و زمان مفهومی جز یک شوخی کثیف نیست.بیشتر از هر موقع دیگری بار هزاران سال اشتباه،حقارت و اسارت تاریخ خاکم را روی شانه هایم حس می کنم.

و وقتی که باید بهترین دوران زندگی ام را بگذرانم به موهوماتی انتزاعی به نام احساس و  فلسفه روی اورده ام.


از ترحم بدم می اید اما انگار بیشتر از همه ی ادم و عالم خودم دارم برای خودم ترحم می ورزم.



۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

سرمایه


در تفکر سنتی مردمان کوچ نشین گذشته  ـ قبل از یک جا نشینی نسل بشرـ سرمایه  معنی دام های بیشتر را می داد،چیزی که برایت در ایل و قومت بزرگی و قدرت می آورد.گاهی سرمایه قدرت بدنی بود برای تصاحب زنان زیبا و بارور تر...
بعدها سرمایه شد زمین ، ٰکنیز و غلام و جنگنده ....کمی بعد زبانی برای دروغگویی به مردم ، مقدس مآبی و کلاه برداری سرمایه بود.

 و با ورود به عصر نوین ؛ صنعت ، نفت ، فناوری ، اطلاعات ، خرید سهام شرکت های چند ملیتی و قدرت نفوذ مالی ؛ سرمایه بین فاکتور های متفاوتی پخش شد  ....اما همه این ها هرچه قدر هم که کارامد با تلنگری می توانند حقیر و کوچک جلوه کنند ....وقتی انسان تنهاست بزرگترین سرمایه یک دوست است اما...

اما ازآن مهم تر می تواند یک "فرار"موفقیت امیز باشد.وقتی که تمامی پیله اجتماعی دوربرت را،تمامی قراردادها و قانون را خورد می کنی بدون کوچکتیرن توجهی به اینده می گریزی ...مثل وقتی که صفحه کلید را بلند می کنی و می کوبی توی مانیتور و پاهایت را ، بعد از سال ها  قانون ِ منظم رفت و امد به محل کار، افسار باز می کنی که لگد بپرانند به پارتیشن کوچک کنارت تا دفاتر کار خراب شوند روی همدیگر و اتاقک های اداره ی بیمه  مثل مهره های دومینو روی هم بریزند  و نخ های آسایش وعده داده شده  را بشکافی و در آخر یک "مادر جنده" حواله رئیس اداره ای که سال ها جلویش خم و راست شده ای بکنی و بزنی بیرون و بروی بنشینی روی جدول کنار خیابان، ریل قطار،کنار استخر لجن گرفته پارک بازی اولین سیگار "تنهایی"مطلق را دود کنی ....


نمی توان تنهایی دوام آورد؟نمی شود از جامعه گریخت؟به درک !بزرگترین سرمایه هنوز در ذره ذره وجودت نهفته مانده ...خودت را عین سگ می کشی.

پول ، اطلاعات ، دوست ، هسر خوب،زمین،قدرت و نفت بزرگترین سرمایه های انسان نیستند ....بزرگترین سرمایه ها مانند اخرین گلوله های خشاب...گریز،تنهایی و مرگند.



تقدیم به صادق هدایت

به مناسب شصتمین سالمرگش


۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

All the fucking everydays...








بعد از ظهر دوشنبه موخر 23اسفند هزار سیصد و هشتاد و نه

 مثل خیلی وقت های دیگر نمی دانم شب کدام سگ دونی بودم و کجا خوابید اما بر خلاف باقی چنین ایامی علاوه بر اثر الکل توی خونم و رخوت معمول یه حس عجیب تخمی دیگه را هم دریافت می کنم که باعث می شود بنشینم و  فک کنم که کیم و چه کاره ام و کلا قراره چه گهی بشم!؟ تنم  درد می کند سرم می خارد…و خب…این خیلی غیر معمول ،اونم وقتی تو چند هفته اخیر تمام و کمال روی دود و الکل شناور بودم ؛ یا خواب بودم یا پای جمع های رفاقتی تاس ریختم و در اوج فعالیتم فیلم دیدم و کتابکی خوندم…

بیشترین تشری که بهم می خوره برای یه تکون به خودم ؛ زندگی آدمایی که دودربرم هستن و عملا ریدن! و با اون ادعاشون تو زندگیشون نه تنها هیچ گهی نشدن بلکه به طرز غریبی پس رفت کردن به موجوداتی کرم واره….صبح تا شبم شده نظارت لَختشون . نه تنها اون ها،بلکه بقیه افرادی که می بینم و رفتارهای عجیب و هماهنگ و ناگوار و در اخر تکرار شونده شان!تا جایی که هر عمل خودم شده یه جور طنز مضحک روحی خودم.

با الکل توی خون و لای دود ، گزاره های وصفی، عقلی و نقلی دیرتر و عمیق تر هضم می شن و یه جورایی ادم دلش می خواد بنویسشون اما با این وضعیت گاییده اینترنت و بلاگر فیلتر شده و چند مخاطبی که طی قرارداد نانوشته" لینک بودن" اینجارو می خونن دل و دماغی نمی مونه…

می نویسم …اما کماکان ترجیح بر سیگار کشیدن و نظاره باقیست!کاش برای اینکار حقوق می دادن…

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

گوشه ی مانتو


یادته اون قدیما که بچه تر بودیم، زیر پنج سالگی ـ اون موقعی که هنوز خیلی چیزا برامون مسجل  نشده بود و تخم سگ نبودیم زیاد ـ گاهی اوقات تو فروشگاه یا خیابون،چند ثانیه حواسمون به یه چیزی پرت می شد و دست مامانه رو ول می کردیم و گم می شدیم...آخ که پسر چه ترسی داشت... بغض حنجره آدم را به لرز می انداخت، ازین آدم به اون آدم می دویدیم و به اشتباه گوشه مانتو اینو و اونو می کشیدیم و هی بیشتر و بیشتر می ترسیدم...

آخرش یه دفعه مامانت از پشت بغلت می کرد و می زدی زیر گریه...گریه ای  که انگار تمومی نداشت...


حالام انگار گم شدم ...همون بغض تاریک و حنجره درد ...با این فرق که تواین  گم شدن دیگه دارم زندگی می کنم،و نمی دونم دست کی رو ول کردم که گم شدم و از همه مهمتر اینکه  اصلا باید دنبال کی بگردم؟کجا گم شدم؟از کِی گم شدم؟

ولی هنوز منتظرم که یه روزی،یه ساعتی،یه لحظه ای  یکی یک دفعه از پشت بغلم کنه...همونی که دستش را ول کردم.تا چشم هامو  ببندم و تا ابد تو بغلش زار بزنم.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

چرا نباید سیگار بکشم؟




واقعا چرا باید سیگار نکشم ؟قرار است عمر بیشتر و سلامتی را چه کار کنم؟ می خواهم سالم بمانم گه چه گهی درین دنیای قهقرا زده ی پست گهمال بخورم ؟ ان هم منی که همینطورش خالی خالی  دیابت و هایپر تیروئیدی
و بیماری شیک تناسلی و سنگ کلیه بیخ گوشم هستند!منی که اگر دوروز زیادی بخورم و ورزش نکنم و روزی ده تا لیوان اب نخورم سیل بی وقفه ی بیماری های ارثی فاصله ام با مرگ را می کنند اندازه ی دول بچه گربه!

پشیمان نیستم که چرا دوسال اخر دبیرستان را ترک کردم ،همانطور که پشیمان نیستم که چرا مدت ها پشت دیوار مدرسه_انجا که پر از سرنگ و زرورق بود _یواشکی سیگار کشیدم.همانطور که پشیمان نیستم از ان که الان تخمم هم نیست کسی بفهمد یا نفهمد.شاید باید ترک می کردم و باز می کشیدم اما الان مطمئنم که یکی از بزرگترین چیزهایی که سرپا نگهم می دارد؛ کنار نوشتن و طبیعت گردی و مشروب همین سیگار های وقت و بی وقت است!


توجیه نیست اما بوی بد سیگار که دست کم از بوی سیراب و شیردون دهان براداران غیور روزه دار که بدتر نیست!از بوی عرق تن بانوان محجبه مان که بیشتر نیست.اصلا کسی می داند که یک شکم بزرگ  از خوردن روزانه مشروب و مصرف سیگار بیشتر به سمت سکته قلبی هدایتت می کند!

اره من ورزشکارم اما عشقم می کشه بعد باشگاه و قبل باشگاه و در حال ورزش توی طبیعت سیگار بکشم. و اصلا هم قصد ندارم که پس فردا توله پس بندازم که بخواهم از الگو پذیریش از پدرش نگران باشم .می خوام همه پولامو بریزم تو حلقوم رئسای مارلبرو و بهمن و وینستون که تو لیموزینشون راحت تر لم بدهند.

حرفیه؟

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه


زمانی می رسه که هیچی نمی تونه از از حالت رخوت ،اضطراب و گندیدگی بیرونت بیاره؛زمانی که موسیقی از هر شکلش در ذهنت رنگ ابتذال می گیرد ،حنجره ات از سیگار ملتهب می شود،،سینما تمام می شود و هنر محدود می شود به خاطرات... و چیزهایی که باید در کنارت باشند انچنان دورند و داغان که فقط خودت می مانی و خودت...

نه بی کس،نه تنها اما در اوج تنهایی ، فقط یک چیز است که می تواند از این حالت  در بیاوردت:
.
.
.
.
 صدای انگشتانت روی کلید های صفحه کلید.

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

کوچکتر که بودم با صدای ماشین پدر می دویدم دم در تا پاکت های میوه نوبر را از دستش بگیرم،فرز همه را می بردم در اشپزخانه تا نشسته از هر پاکت چندتا بچپانم توی حلقم که کیفور شوم.
امروز هم صدای ماشین پدر کشاندم طبقه ی پایین جلوی در،اما به جای اینکه بدوم کارتون سنگین انار را از دستش بگیرم زل زده بودم به بکس سیگار توی دست چپش،با تعجب از کنارم گذشت و رد شد و رفت و مرا با حسرت یک نخ سیگار به جا گذاشت؛هیچ پاکت بازی برای کش رفتن سیگار در کار نبود!
کتف راستم تیر می کشد و حالم از نهار چرب مزخرفی که تنها خورده ام از قبل بدتر است،افتاده بودم روی کاناپه قدیمی یکی از اتاق های سرد طبقه ی اول و با دور تند ماساژور سعی می کردم یکم دردم را التیام ببخشم که پدر امد.مدتیست مطمئن شده من سیگار می کشم و حالش خیلی بد است….
_اخوند منو پند می داد خودش می رفت …می داد!
اینو با زهرخندی  کشدار گفت، دیروز که نشسته بوم کنارش،همان موقع که دوباره حرف سیگار را کشید کنار و گفت :هیچ وقت  نمی بخشمت اگه بخوای ادامه بدی…و من که هیچی در جوابش نگفتم لابد مطمئن تر از قبل شد.
اما چرا حالا بعداز این همه سال باید بفهمد؟ من چیزی را پنهان نکردم هیچ وقت! دو پسر دیگرش هم کشیدند ،حالا گیرم که یکیشان دله بود عاشق دوست دختر ان یکی شد و سیگارش را ترک کرد!اما ….

سال بلوای معروفی را شروع کرده ام به خواندن،مدت هاست هیچ فیلمی ندیده ام  و …و …امروز بعد از چند روز که حالم خوب بود بازم یاد گذشته را کرده ام!اما کمرنگ تر….انگار همه چیز را باد می برد …و شاشیدم به این زندگی تخمی گه!گه بگیر به همش …که یه نخ سیگار و یه سکس ادمو ازین رو به اون رو می کنه!خاک تو سر من با این زندگیم …

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

خفه شو و سرویست رو بده ج.نده

عقب ... جلو... تنم داغ است. نه از شهوت و هیجان،از جلو عقب رفتن مداوم . نگاه می کنم به پوستر های دیوار اتاق و دوباره سرم را پایین می آورم و چشم می دوزم به آرایش غلیظ صورتش که با بوسه های تهوع برانگیز من مالیده به همدیگر ...عقب ...جلو..
چشمانم سیاهی می رود ،عرق سردی روی تنم نشسته ،خودم را روی دست هایم بالا نگه داشته ام که رویش نباشم..                          _ببین عزیزم... زیاد به سینه هام فشار نیار...پروتزش هنوز خوب نشده...باشه گلم؟مرسی 

چشمانم را می بندم و سعی می کنم بروم در رویا،رویایی از گذشته که شیشه های ماشینم بخار می کرد و داریوش  می خواند و سرم را می فشردی به سینه ات و آرام در گوشم زمزمه می کردی...آروم باش...نلرز...اخراجت نمی کنن...نترس...

نوجوان که بودم مقاله های زیادی راجع به زود انزالی و روش های جلوگیریش خوانده بودم...و حالا مثل سگ  پشیمانم که چرا کاندوم تاخیری استفاده کرده ام...زیر لب می گویم:
_بیا دیگه...
چشمانش را باز می کند و در میان فریادها و آه های جگر سوزش بریده بریده می گوید چی گ...فتی ...ع..زی ..زم؟
خودم را محکمتر عقب و جلو می کنم که زودتر تمام شود،چشم هایش را می بندد و بلندتر آه می کشد،لابد اوهم در رویایی فرو رفته است؛ اولین بار در حجله ،وقتی که که یک دختر چاق ، بور و کم تجربه بود و روزی سه ساعت ایروبیک کار نمی کرد و دو طلاقه نبود  و هزینه ی جراحی های زیبایی اش از نرخ خون من بالاتر نبود. البته آن موقع که رویایی نبوده است ...حتما طرف با درد فرو کرده داخل وبیرون کشیده و خوابیده . و او مانده و یک عمر آرزو و درد و حسرت. شاید هم پسر همسایه ای،شاید هم رویایی از مردی روی جلد مجله ای رنگ و رو رفته..
موبایلش زنگ می زند،دستش را بلند می کند و مرا هل می دهد کنار .صدایش را صاف می کند و خیلی با عشوه و تو دماغی می گوید:
_بله...فرمایید ...آره خودمم..تویی؟...
حرف زنان وارد حمام می شود و در را می بندد،حال ندارم که حتی حالم از خودم به هم بخورد. لُخت تر ازآن حرف هام! پتو را می پیچم دور خودم و سیگاری می گیرانم و در تاریکی اتاق دودش را فوت می کنم به سمت پرده. چشم هایم را می بندم. جمله های پراکنده ای تو کاسه ی سرم می گردند : ... منو از زندگیت حذف نکن سهراب ...هرجا لازم بود خودم خودم رو حذف می کنم...

_باشه عزیزم....باهات تماس می گیرم...مواظب خودت باش....خوابیدی جوجو؟پاشو من تازه داشتم گرم می شدم...پاشو جیگرم
...چشمامو باز نمی کنم ...سیگارمو از دستم بیرون می کشه و با چندتا پک عمیق تمومش می کنه و با نیرویی که از ضعف من تغذیه می شه می کشدم به بازی یک طرفه اش. موهای بلوندش یاد عروسک های بنجل  کهنه می اندازدم، بوی تک تک لوازم آرایشی ای که استفاده کرده را جدا جدا درون دماغم هل می دهد که بیشتر و بیشتر له شوم. بیشتر دچار خاطراتی از کثافت و لجن ... دستش رامی کشد روی سینه ام که موهایش را کاملا تراشیده ام و با صدای خفه اش می گوید :جون ..قربون اون هیکلت برم من.....
دلم برای مظلومیت جثه ام دربرابر هژمونی ابتذالش می سوزد و فکر می کنم نتیجه ی ان همه ورزش باید نصیب این لحظه شود...  ازروی خودم به زیر می کشمش تا اوضاع به حالت اول در بیاید و در ظاهر دست کم من فاعل باشم.

 اما بوی دهان خودم روی پوستش  دارد حالم را به هم می زند،فکر می کنم به پروسه ای که انجامیده به جایی که سگ داغی مث من آنقدر "اینجا" هم فکر می کند،نبض دست راستم را جلوی بینیم می گیرم و بو می کشم،غرق می شوم در بوی عطر عزیز از دست رفته ام و باز بغض می کنم و اسمش را صدا می زنم...در میان اه هایش که کم کم جیغ شده اند بریده بریده می گوید:
_چی..؟
بلندتر جواب می دهم:
_با خودم بودم...به خودم گفتم : ...خفه شو ...و  سرویسِ خانم رو بده جنده! 

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

تکرار "شدن " در توهم "کردن"و...ادامه

با این که توی اتاقم سیگار می کشم هنوز انقدر لات نشده ام که در خانه ی پدری زیر سیگاری رسمی داشته باشم و جاعینکی های قدیمی ام را تبدیل کرده ام به زیر سیگاری! و چند وقت یک بارخالی میکنمشان  درون توالت و سیفون را می کشم !

بار اول اکثرشان در گرداب کوچک کاسه توالت می پیچند و پایین می روند ؛جز چند کبریت نیمه سوخته و ته سیگار .  بار دوم هم باز چند تایی می مانند و بار سوم و بار چهارم ، و همیشه چندتایی هستند که اصلا پایین نروند...هر چقدر هم که سیفون را بکشی روی اب می ماندد ودور خودشان می چرخند تا  مجبور شوم با دست و اکراه چندش از روی اب برشان دارم و بگذارمشان سر جای اولشان.

رنگشان بعد از یک بار خیس شدن و خشک شدن زرد می شود و می شود درمیان باقی ته سیگارها تشخیصشان داد ...می مانند برای دفعه ی بعد ...و گاهی ..دو دفعه ی بعد ...و دیروز نظرم جلب شد به ته سیگاری که برای چند ماه در جا عینکی مانده ....
مثل ما ادم ها که دوربرمان هی خالی می شود...و باز خالی می شود ...و همه می روند و به طرز مبتذلی می مانیم تا عذاب بکشیم...تا تکرار مکررات بیهودگی و" صرف بیحال" فعل کردن در  حال "شدن" باشیم!

با بغض برش داشتم و با احترام سوزاندمش...کاش کسی بود که گاهی  درین "گاه ها" بگیرتت و با احترام بسوزاندت