‏نمایش پست‌ها با برچسب تاسف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاسف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

نامه هایی برای لیدا




لیدا
باید بگویم که هیچ کجا برتری نداشت، مکانی قرارنبود طوری باشد که بتوان درک باز و آزادتری داشته باشی. همیشه به طرز مضحک و بیمار گونه ای در ماهیت وجودی خود چنان اسیر و محدود بودم که حرف زدن از درک و انتخاب به بغضی فروخورده و ترحم برانگیز می انجامید. مثل آن شب که در رختخوابم نشستم و با مشت های گره کرده زار زار گریستم وقتی برایم مشخص شد که سیستم هورمونی_تولید مثلی ما در طول تکامل چندان متفاوت از گیاهان آپارتمانی و سوسک های فاضلاب شکل نگرفته است؛ هرگاه که در شرایط جنگ گریز قرار بگیریم اور دوز هورمون جنسی می زنیم که به سمت هم برویم و بچه دار بشویم که ادامه نسل بدهیم؛ و در سوگ برادرم باید فوران تستسترون رو تحمل می کردم و میل برای هماغوشی با همه. به همین سادگی. خود آگاهی بشر در برابر ماهیتش چنین پست و بی ارزش است. عصبانیت، استرس و شرایط ناگوار به حشری شدن می انجامد؛ چرا که تکامل ما ادامه نسل در شرایط سخت را مناسب یافته است. به همین سادگی و رنج آوری.

و همین طور باید بگویم که حتی هیچ زمانی هم به دیگر زمان ها برتری نداشت. همیشه و همیشه در ابعاد کلی بدنم معنی می دادم و انقدر بی منطق و بلند پرواز نبودم که مانند اجدادم فکر کنم روحی هستم که موقتا در این بدن پست و دون گیر افتاده ام و باید تحمل کنم و آزادم شوم. من بدنم هستم نه چیزی درون آن؛ سلول سلول نقاط بدنم من را تشکیل می دهد. من پاهایم هستم، من چشمانم هستم، من خونی هستم که در خودم می دوم و برای زنده ماندن تلاش می کنم. پس زمانی نبود که از قالب آن بشود بیرون بیایی و حتی اگر بیرونی قابل تصور بود چگونه بود وقتی تصور بالاتر از اندام نمی رفت.

لیدا مفاهیم سست و بلند پروازانه ی بشر در برابر قدرت و واقعیت طبیعت مضحک و بویناک هستند. متاسفانه باید بگویم که انسان ها خودشان را بسیار بسیار از بیشتر از چیزی که واقعا هستند  در نظر گرفته اند. "اشرف مخلوقات" لطیفه ی بزرگی است که بشریت به خورد خودش داده تا گمگشتگی و ضعفش در برابر باقی موجودات را پنهان کند و هیچ وقت دوباره ( در پناه رشد دانش) نخواست بپذیرد که فرق بزرگی با باقی موجودات زنده از لحاظ ضرایب احتمال ادامه حیات ندارد. بشریت هیچ وقت نخواست بپذیرد که نگاه از بالایش به باقی زندگی طنزی تلخ است و همانطور که دارد آن ها را از بین می برد خودش هم از بین می رود و هرچه قدر که چهره ی زمین را تغییر بدهد باز هم خودش عضوی از طبیعت است و سیری عادی در مسیر تکامل را پیموده است. و در واقع طبیعت همان کارخانه ها و زباله دانی ها و شهر های بزرگ ما هستند. چیزی به غیر از طبیعت وجود ندارد و تمام دست آوردهای ما در برابر وجود ماده چیزی بیشتر از لانه موریانه ها نیستند.

نگاه از بالا به ماده بر اساس توهم جمعی الوهیت بشر مشکل بزرگ نوع ماست لیدا.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

اشک های ناگزیر




و روزی هم برای تمام این افراط ها و تفریط ها اشک خواهم ریخت . برای همه ی آن ها که در جاده ها، ترمینال ها ،بندرها و فرودگاه ها جایشان گذاشته ام . برای حجم بزرگ نافهمیده ها و کشف نشده ها و ندیده ها ؛برای حرف هایی که درک نکردم . برای دهان هایی که با نادانی بستم .برای گوش هایم که ناشنوا می شدند و برای چشم هایم که وجودهایی بی بدیل را دید و اجازه داد بروم.  

و آن روز قطعا روز مناسبی برای پشیمانی نیست.

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

مرده ریگ آن سه کوه نورد





از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند. وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک هیچ کوهنورد زنده ای  توان دسترسی به ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ مردم من فقط یک حس داشتم :

رشک و حسودی! 

توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم کشور) به قله صعود  کنند و من درک می کردم که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک  یک  یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت  و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که پیر و پاتال های  دولتی و مثلا صنفی فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل زندگی باقی؟

 نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال هایم دانه دانه  ازدواج می کنند ، پدر می شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.


مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و شاید دیگرانی):

می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.




۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

دفترها

دفتر سال 88را باز کردم ، دراز کشیدم روی زیرانداز خاک گرفته ی کف زیرزمین و شروع کردم به خواندن .هنوز صفحه ی نخست تمام نشده بود که عرق سرد روی تنم نشست و دفتر را انداختم کنار و سیگار روشن کردم.

آخرین سالی بوده است که روی کاغذ نوشته ام و کلماتی که با مداد و خرچنگ قورباغه و در هم و برهم روی کاغذ کشیده شده و رفته اند نمی گذارند خواندن را ادامه دهم .هشتاد و هشت برای من فقط خاطرات انتخاباتش را به جا گذاشته و چند سفر و حالا این ها چیستند؟ پسر داخل دفتر کیست؟از جانم چه می خواهد؟از جایم بلند می شوم کارتون دفترها را بلند می کنم ببرم داخل بشکه ته حیاط خانه ی پدرم بسوزانم . به طرف در زیر زمین  می روم و برمی گردم و کارتون را زمین می گذارم و به می خواندنش ادامه می دهم . باید بفهمم آن سال چه بلاهایی سر  پسر داخل دفترچه می آید که حالا حس می کنم کمترین نزدیکی را با آن موجود افراطی ، فعال و قدرتمند دارم. دفتر تا را تا آخرین خطوط می خوانم . هوا تاریک شده و تنها در زیر زمین نشسته ام و حالم رو به وخامت است . مدت ها بود اینچنین سوراخ نشده بودم. موضوعاتی را به کلی یادم رفته بود .آن حجم تنفر و شادی و اصلا این همه احساسات افراطی چرا؟ تا دفتر تمام شود تمام پاکت سیگارم را کشیده ام .دستانم می لزرد .

برق را روشن می کنم . دست می کنم داخل کارتون و دفتری خیلی قدیمی تر را بیرون می آورم .خاطرات 18 سالگی. وسط های دفتر متوجه می شوم که صورتم خیس است .دفتر را می بندم و کنار می گذارم و دراز می کشم. دیگر توان یک کلمه خواندن از از محتویات گذشته را هم ندارم ، یاد آوری همین حجم از اتفاقات و احساسات و اشخاص کافی است تا متوجه شوم چه کسر عظیمی از روحیات خسته ، بی خیال و  پشت گوش اندازم از شکست های تحمیل شده ی آن دوران به پسربچه ی نیرومند و سرکش داخل دفتر ها می آید. و فکر می کنم که گرچه اینچنین به روحیه ام لطمه وارد می شود موقع خواندنشان اما باید چند وقت یکبار بیایم و با دقت مرورشان کنم .


پ ن :

از دفتر 18سالگی این برایم جالب بود:

بی شک ضعیف ترین و ترحم برانگیز ترین موجود هستی یک مرد عاشق است . کسی که تمامی هست و نیستش متصل شده به چیزی دیگر که زنده است ، نفس می کشد ، تغییر عقیده می دهد ، اشتباه می کند و با هر موج روحیه اش مرد را از بالا به پایین ، از عرش به فرش و از زندگی به مرگ می کشاند. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خانه بوی مرگ می داد




خانه  بوی مرگ می داد .هوا آنچنان خشک و سرد بود که  برف سبک  دوماه پیش ، از روی زمین پاک نمی شد. تیغ آفتاب ظهر هم جان گرم کردن آن هوا را نداشت . شاهرخ دوباره مصرف مواد را شروع کرده بود و مثل جنازه تکیده شده بود و فقط حرف می زد، بی وقفه و بدون شروع و پایان کلمات را از دهانش بیرون می داد و من خیره می شدم به رگ های گردنش که بیرون زده بودند . یک شب آمده بود پیشم و یک سنجاق که سرش تکه ای کشک چسبیده بود را داده بود دستم و گفته بود این آخرین کراکم است ازم بگیر و دیگه بهم نده!قول می دم دیگه نکشم . نعشه نعشه بود، پوست خشکش سرخ شده بود و مردمک چشمانش آنچنان گشاده شده بودند که حس می کردی قرار است کشیده شوی درون آن سیاهی معلق بی پایان.

همه می دانستند که شاهرخ در بین ما سه برادر از بقیه خوشتیپ تر و باهوش تر است. و ما ، من و کامران که بهتر از همه می دانستیم ، باید مستفیم و از نزدیک له شدنش را می دیدیم. چشمانش دو دو می زد و خودش هم طوری صورتش را در هم می کشید که انگار داشت از درد بی پایانی رنج می برد. آن تکه های ریز کشک مانند که می خریدشان و می زد روی سنجاق و فندک زیرشان می گرفت و می کشید توی ریشه اش همه ی ماجرا نبودند.دست کم من می دانستم که همه ی ماجرا نبودند و شاهرخ داشت فرار می کرد ،از چیزهای بزرگ و بی سروتهی که تنها خودش می دانست چیستند و من که مثلا از بقیه بازتر به موضوع نگاه می کردم تنها می توانستم تلاش کنم تا نخواهم تمام بدبختی هایش را بندازم گردن کراکی بودنش! فقط فقط شاهرخ بود که یکبار از دریچه ی آن چشم های درشت رنگ پذیر_دیده بودم چگونه در بازخورد آب خزر سبز می شوند و در پشت شعله های آتش سرخ و وقتی به آسمان نگاه می کند آبی_ زندگی ای را دیده بود که جز یک درد ابدی بی پایان برایش چیزی باقی نگذاشته بود .همه درد می کشیدند و حجم نامرئی درد بزرگ را حس می کردند اما شاهرخ باهوش تر ازین حرف ها بود. نمی توانست فراموش کند،نمی توانست پشت گوش بیاندازد .زده بود به بی خیالی .اولش زد زیر درس و تحصیل. بعدهم افتاد پی بنگ،همان بنگی که من سال ها بعدش با افتخار دود می کردم و ژست روشنفکری و توهم خودخواسته می گرفتم برای شاهرخ گریزگاه درد بود.


چند روز بعد ازین که مثلا آخرین کراکش را داد به من . یک وانت پیکان در یک جاده روستایی از مسیر خارج شد و دایی خسرو را که کنار جاده دست تکان می داد تا سوار شود، مثل سگ های ولگرد پرت کرد روی برف ها و خونش رد گذاشت . زدم به حال بی خیالی و گفتم درس دارم و نرفتم برای مراسم، اما شاهرخ و کامران از نزدیک دیده بودند که تن لاغر و عضلانی دایی را می گذاشتند لای خاک و حال شاهرخ بالا گرفت و افتاد به تزریق. دیگر بوی کراک داغ شده و تق تق فندک توی طبقه من نمی آمد.  شاهرخ هم دیگر آستین کوتاه نمی پوشید .  


پسر عمه هم که راننده ترانزیت بود چند شب بعد دایی از خواب بلند شد و یک پارچ آب یخ را یک نفس رفت بالا و سبیل گَپش را با پشت دست پاک کرد و دیگر بلند نشد .مرگ پشت مرگ به من اثر نمی گذاشت . نوجوان بودم و آنچنان در ذهن افراطی خودم غرق که نمی فهمیدم چه به چه است! فقط فقط ورزش می کردم .دو دور توی برف ها  پارک را می چرخیدم و می آمدم توی حیاط خانه روی کیسه تمرین می کردم:هوک،جب،بالا،داک و آپر کات و باز جب! بوکس خفه ام می کرد که نفهمم همه چیز دور برم بوی مرگ می دهد . شاهرخ را بردیم خانه ی بهبودی که ترک کند ؛ دیگر برای همه مثل روز روشن بود که هرروز تکه های کرک را توی قاشق هل می کند و صاف می تپاند توی تنش. رفت و یک ماه ماند و سالم و چاق برگشت اما من می دانستم که کلاس های قدم و ترک اعتیاد برای شاهرخ جک هایی هستند  که اگر زیادی تکرارشان کنی خنده را متوقف می کند و مشت را قائم می خواباند توی دهنت . یک مدت توی ترک بود و کلاس می رفت تا دوباره تق تق فندک پیچید توی آن خانه ی یخ زده .مادرم دوماه بود از خانه رفته بود و پدر سیگار می کشید و از پشت شیشه های کلفت عینکش چشم می دوخت به  شاهرخ که باز رفته بود سر پله ی اول! برف گرفت و پدر بزرگم هم مرد. این یکی هم طبیعی نمرد _گرچه پیر بود_مگر اصلا کسی طبیعی هم می میرد؟ همه ی مفاصلش ارتروزبود و نمی توانست برود بشاشد و برای اینکه نشاشد آب کم می خورد. یبوستش بالا زد و دیگر دایی خسرویی هم در کار نبود که تنقیه اش کند و پیرمرد جلد هفتم تاریخ تمدن به دست مرد. شاهرخ یک عصر همه ی برف حیاط و کوچه را پارو کرد و نشست و برای پدر بزرگ گریه کرد,برای پدر بزرگ گریه نمی کرد برای همه گریه می کرد .آنقدر نحیف شده بود که حس می کردی قرار است بشکند اما آن جان تخمی از کجا می آمد که می دوید و حرف های صدتا یک غاز می زد و پارو می کرد و خسته نمی شدو بعدش هم برای همه عالم و آدم گریه می کرد؟


...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چرا؟

چرا در حالی که آشپزهای اصلی تاریخ بشر زن ها بوده _هنوز هم هستند _ بهترین آشپزهای دنیا را مردها تشکیل می دهند ؟ چرا بزرگترین خیاط های مد و طراحی مردها هستند و خیاطی کاری "زنانه" معرفی می شود؟چرا در حالی که اکثر زن ها  روزی برای دفترخاطرات شخصی و روزمره نویسی دست به کار شده اند؛ به ندرت نویسنده های موفق زن می شناسیم؟ چرا نماینده هایِ زن مجلس ایران جز اولین کسانی هستند که لایحه "حمایت از خانواده" و طرح " عدم خروج زنان زیر چهل سال از کشور بدون اجازه قیم " را  پشتیبانی می کنند ؟ چرا مدیران ، معلمان و معاونان مدرسه های دخترانه نسبت به محدود کردن دانش آموزان دختر از مردها سختگیرترند؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دو طلحک و یک پادشاه



نمی دانم ریشهِ  داستان " طلحک شاه " به کجا برمی گردد ،این داستان آن چنان کهن است که بارها و بارها به روایات و عناوین مختلف بیان شده است و بازهم تازگی دارد. نخستین بار در کتاب سینوهه میکا والتاری خواندمش که البته "کپتا" غلام سیاه سینوهه در جایی از داستان طلحک واقع می شد ، سپس آهو،طلحک،سلندر و دیگران  بهرام بیضایی و بعد از آن هم چند جای دیگر .
اما همیشه داستان یک استخوان بندی، آغاز و پایان ثابت دارد.غریبه ای که در روزی خاص از شانس  گذرش به شهری می افتاد و مردم آن شهر هم ناگهانی و بی مقدمه او را پادشاه خود اعلان می کردند؛ و بر تخت قضات می نشاندند . طلحک ابتدا با آرامش و طمانینه و انسانیت قضاوت می کرد و سپس شروع می کرد به وارد کردن احساسات شخصی خودش به قضاوت و حس قدرتِ مطلق باعث می شد درونیاتش را جلوه دهد. در تمام این مدت شاهِ واقعی در گوشه ای نشسته و نظاره می کرد و می خندید! مهم نبود که طلحک چگونه قضاوت می کرد، مهم این بود که در پایان روز مردم شهر که از جشن و مسخرگی خسته شده بودند کم کم شروع می کردند  به انداختن تمام مشکلات و تقصیرات یکسال گذشته (تا شروع جشن قبلی) بر گردن طلحک.  اورا هو و زباله باران می کردند .سپس از تخت پایین می کشیدندش و برگردنش پالان خر می انداختند. همه می دانستند چه خبر است و بازی از چه قرار است جز طلحک بیچاره که تازه سرش به قضاوت گرم شده بود و قدرت مستش کرده بود. حالا باید از دست مردم عاصی و عصبانی فرار می کرد! در تمام روایت ها مردم کمر به کتک زدن طلحکشاه تا حد مرگ می بندند و درتمام روایت ها او به صورتی معجزه آسا فرار می کند! اما زخمی ،شوکه و با حالی بد!


" طلحک شاه" اینجا هر چهار سال یکبار انجام  می شود، گاهی هم هشت سال . همه می دانند چه خبر است و اوضاع از چه قرار است جز طلحک بیچاره که باید بر تخت قدرت بنشیند و ملغمه ای از کارهایی که دوست دارد به همراه کارهایی که یک جوری توسط  شاه واقعی به او حقنه  شده است را انجام دهد. و در عصر روز جشن یعنی دویست روز آخر ریاست تقصیر انداختن های مردم شروع می شود.

داستان های کهن در باب سیاست و بازی های معمول آن آموزه های خوبی هستند که هیچ گاه جدی گرفته نشدند؛ اما حالا که این داستان مطرح شد بد نیست روی دیگر این داستان _ از هزار یک شب _ را هم بدانیم که سرنوشت دیگری را برای شاه و طلحک بیان می کند.طلحکی که چندان علاقه به بازیچه شدن ندارد و بلد است چگونه بازی را برهم بزند :

روزی روزگاری پادشاهی باده گسار،عیاش و خوش گذران بر تخت حکومت منطقه نشسته بود  که نه تنها در تمام امور نظامی و اقتصادی به بن بست خورده بود بلکه توجهی هم به آن ها نمی کرد و مدام به دنبال تفریحات جدید روانه بود ! یکی از این تفریحات که در گشت و گذارهای شبانه اش با لباس ولگردان در عیاش خانه های پایین شهر اورا ناگهان شیفته خودش کرد شروع تغییرات بود.همه چیز از دیدن ولگردی خمار و رویا پرداز شروع شده بود که وقت مستی مدام از لیاقتش در حکومت داری شرح می داد و کارهایی که برای بهبود مملکت می توانست بکند را جار می زد و موجب خنده اهالی حومه شهر می شد . شاه عیاش تمام شب را صبورانه با گوش سپردن به حرف های ولگرد و می خوری طی کرد تا ولگرد از مستی از هوش رفت و شاه دستور داد اورا همراه ملازمان به قصر بیاورند . تفریح شروع شده بود ! صبح مردک از جای برخواست و در نخستین نگاه فکر کرد که هنوز دررویاست . رویای شیرین بیدار شدن در لباس امپراتور و تخت مجللش .اما رویا زیادی واقعی بود و با دیدن نخست وزیر و مشاور در کنار بالینش (در حالی که برنامه روزانه را اعلام می کردند )و سینی چاشت واقعی  تر هم شد ! فوق العاده بود، او شاه شده بود. تمام مدت آن روز، با انرژی به امور مملکت پرداخت . و در اموری مانند بخشش به فقرا ،معافیت مالیاتی ورشکستگان ، جنگ ، دفاع ، صلح ، شکنجه جاسوسان، آزادسازی  اسیران، ویرانی و آّبادی دستوراتی اساسی داد. و به جز آن صدای خنده مضحکی که مدام از گوشه و کنار کاخ به گوشش می رسید هیج چیز نتوانست پادشاه بودنش را ،بهترین روز عمر حقیرانه اش نکند! با اندیشه ی دستوراتِ صبح روز بعد به خواب رفت و در رویای کشور گشایی در کنار در میخانه با لباس های ولگردی اش بیدار شد!

ناله می کرد و فغان می زد ناسزا می گفت و بازهم آن خنده مضحک را از گوشه و کنار دیوارها می شنید!دیوانه شده بود؟ آخر چرا باید این بلاها سرش می آمدند؟چرا باید چنین طعمی را می چشید؟ تا شب گوشِ هر بی نوایی را با خاطراتِ قصر ، وزرا وشاهنشاهیش آزرد و تمسخر شد . تا بالاخره مست و بی هوش خوابش برد باز صبح روز بعد  در کاخ بود. سعی کرد فکر کند که دیروزش کابوسی بدسگال در تاثیر اندیشه ی زیاد بوده . به کار روزمره ی حکومت رسیدگی کند و اصلا کاری به این نداشته باشد که چرا از بعضی کمد ها  و از پشت بعضی پرده ها صدای ریز ریز خنده می آید . شب هم به خیال راحت و "ایمانی قلبی"خوابید و صبح باز جلوی میکده بود .این بار دیگر سر به دیوانگی گذاشت و تمام روز را یَخِه دَران  و فریاد کشان دور شهر دوید و ذکر سرنوشت عجیبش را برای آدم ها ،سگان و مرغان شرح داد و بیهوش شد . صبح در قصر بود . روی تخت پادشاهی .  وزیر ، سرنگهبان و سرپیشخدمت  دربار با چاشت  کنار تختش ایستاده بودند. دیگر توان ادامه ی این زندگی را نداشت .داد زد و دیوانه وار دور اتاق چرخید و دسته دسته موهایش را کند .خسته شده بود، از همه چیز،و بیشتر از همه از آن خنده لعنتی که همه جا می آمد و شروع بدبختی هایش با آن بودند. به طرف سرنگهبان حمله ور شد و زوبین اندازش را از او که بی خبر و شوکه فقط نگاه می کرد گرفت و چرخید به سمت کمدی چوبی با در مشبک در گوشه ی اتاق _ این بار خنده از آن جا می آمد_ و شلیک کرد.

در برابر چشمانِ بهت زده ی  ولگرد و سه ملازم، در کمد باز شد و شاه اصلی در حالی که زوبین در سینه اش فرو رفته بود از کمد بیرون افتاد. ولگرد روی زمین نشست خیره شد به جسد شاه . اما وزیر اعظم به آرامی نگاهی به سرنگهبان کرد و گفت:
_ ریشش را باید کمی کوتاه کنیم.
_بلی جناب وزیر و البته یک خال روی گونه هم می خواهد.
سرنگهبان نگاهی به سرپیشخدمت انداخت و افزود:
_ قرار است یک آدمیزاد بهمان حکومت کند خانم .از امروز آموزشش را شروع کنید
و با تعظیمی کوتاه در حالی که از اتاق خارج می شد افزود:
_زحمت جسد ولگردی که بازیچه شاه شده بود و به اشتباه در سینه اش تیر کاشته شد هم با شما ، یوزان میر شکار گرسنه اند. 





۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه




درلحظه ای که چیزی از ذهن می گذرد و به صرافت نوشتنش نمی افتید ، مرگ یک ایده را به خود تسلیت بگویید.

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

داستان دکتر بهادری

در زندگی برای هرکس اتفاقات نادری می افتد که آنچنان عجیب و به دور از ذهن اند که بعد از مدت ها به شکل داستانی مه آلود در ذهن باقی می مانند ؛ و همیشه موقع یادآوریشان باید چند بار به خودت تلنگر بزنی و مدارکی را چک کنی تا مطمئن شوی که کل داستان حاصل کابوس بعد از باخت پوکر و مستی نبوده است . بلکه دست کم ریشه ای در واقعیت دارد. این اتفاقات همیشه قرار نیست که در ظاهر عجیب باشند و دل همه را به لرز بیاندازند ؛ گاهی فقط کسی که در بطن اتفاق بوده یا شاهد روند ماجراها، می تواند درک کند که اعجاب حوادث از کدام نقطه ی کورِ بی پدر و مادر شروع می شود و به کدام بیغوله ختم. و به چه اندازه اشک ، ناله و اندوه یا دست کم فریادهای وا تعجبا می انجامد!



داستان دکتر بهادری برای من  اینچنین گران و هضم نشدنی ست!مردی که آنچنان در روزمرگی ما ذوب شد که انگار نه انگار اصلا روزی پا روی زمین گذاشته ، گریسته ، درس خوانده، برف بازی کرده،فحش داده،باخته،برده و شاید هم یک روز عاشق شده . و هربار که به آن می اندیشم باید چند مدرک کوچک را چک کنم  تا باورم شود داستان زاییده تخیلات ِ بی سروته  نیست! نخست باید بروم و فندک طلایی کوچی را  از توی کشوی دوم کمد اتاقم در خانه پدری چک کنم .  با دیدن فندک صاف می روم به نخستین روز دیدار با دکتر در ویلای دوقلوهای آل طبا در قم . که  خسته و ژولیده روی صندلی راحتی کنار استخر زیر سایه بید مجنون ها نشسته بود و با فندک طلاییش بازی می کرد. نگاه گنگش به ظاهر به من و چند دختر و پسر جلف دیگر بود که در استخر شنا می کردیم و اندام و عضلاتمان را به رخ یک دیگر می کشیدیم،اما در واقع هیچ جایی را نگاه نمی کرد. آری ،حتما یادم می آید. آن ظهر، ظهر همان مهمانی عجیب و غریب که تا فردا ظهرش که با حافظه ای ناقص از بیست و چهارساعت گذشته از خواب بلند شدم و از ویلا زدم بیرون طول کشید. مهمانی ای که در آن از هیچ مسکر و مخدر و قمار و شکل عجیب و غریب لذائ دریغ نشد؛ تا آن جا که نیمه های شب پای میز بیلیارد چشمان "مست – چِت" مان روشن شد به روی گل هنرپیشه های محجوب و ماخوذ به حیای سریال های صدا و سیما در حالت نشئگی !  مهمانی زیاد است،اما دکتر بهادری کم بود و سوال اینجا بود که اینجا میان این آدم ها چه کار می کرد ؟
  

                                                                                                                                                   
ساعت 2صبح 4خرداد 1385 سه مرد و سه زن با نشان دادن کارت ها و تهدید و ارعاب وارد بخش زنان و زایمان بیمارستان میرزا کوچک خان می شوند و سراغ رئیس بخش را می گیرند. رئیس بخش با نیم نگاهی کوچک تمامی داستان را متوجه می شود و سعی می کند گره کراواتش را شل تر کند تا آب دهانش را قورت دهد و زیر لب از ته مانده اعتقاداتش خواهش می کند که امشب را به خیر بگذرانند : در واقع تمامی ماجرا حول یکی ازمردها می گذشت ؛ از همه مسن تر و چاق تر که عقب  ایستاده بود و بی خیال یکی از بروشور های بهداشتی  راجع به استفاده از کاندوم را می خواند ،دومرد دیگر محافظ و پاکارش بودند و از سه زن دوتن یکی دیگر را که 5ماهه باردار بود،کشان کشان و به زور آورده بودند اینجا!

دکتر بهادری ،به دستورِ رئیسِ ترسیدهِ بخش، خانم باردار را چک آپ می کند و دستور آزمایشات کامل را می نویسد،اما بعد ازینکه مرد مسن(که توسط دوزیردستش حاجی خطاب می شود)متوجه اتفاقات در حال وقوع  و احتمال زمان بردن اوامرش می شود فورا تحدید به بستن بیمارستان می کند تا زن را هر چه زودتر کورتاژ کنند. دکتر بهادری زیر بار نمی رود اما تیغ حاجی از تیغ حاذق ترین جراح های بخش هم برنده تر ظاهر می شود و اتاق عمل ظرف دوساعت آماده می شود ،زن زیبا  برخلاف خواسته اش جراحی و کورتاژ می شود تاحاجی از دست بچه "به اشتباه کاشته شده" در شکم یکی از صیغه هایش و آبروریزی و خرج اضافه و ادعای ارث و میراث زیادی در یک آن آسوده شود.


گویا قرار نبود همه کس بدانند "او" کیست و اینجا چه کار می کند اما من زیربار نمی رفتم که آن نگاه گنگ برای اهداف معمول مهمانی رفتن در آن حوالی باشد.بعد از شام و قبل ازینکه تصمیم بگیرم نتایج ترکیب قارچ و علف و ودکا را باهم روی خودم امتحان کنم یکی از دوقلوها  که سرش زودتر از بقیه گرم شده بود و پاهای سفیدش را روی هم انداخته بود با نگاهی خمار نخ به نخ سیگار می کشید را روی بالکن ـ به دور از چشم خواهر محافظه کارش – گیر انداختم و تمام داستان را از زیر زبانش بیرون کشیدم ."این مرد که بود که چگونه آنجا آمده بود"؟



فردای روز بعد از آن شب یکی از روزنامه های طرفدار حکومت ـ در جناح مقابل جناح حاجی ـ در قالب تیتری جنجالی تمامی  مطلب را به اسم دکتر بهادری منتشر می کند . یک روز بعد حاجی برای حفظ آبرو در اقدامی ،رضایت روزنامه اشاره شده را جلب می کند و روزنامه در شماره ی 7خرداد در مطلبی هم شکل با مطلب روز قبل از حاجی معذرت خواهی کامل می کند و نویسندهِ سطورِ خبر درج شده را جاسوس اسرائیلی و برهم زننده  و مخل امنیت اجتماعی می نامد . دکتر رضا بهادری در تاریخ 15خرداد هشتادو پنج ناپدید و دو سال بعد توسط دوستان و نزدیکانش در "مرکز روان درمانی روزبه"ـ تحت مراقبت های ویژه ـ  پیدا می شود ، آن ها با تلاشی فراوان و همراه با مبالغ هنگفتی رشوه و زد بند موفق به ترخیص دکتر می شوند.





رابطه من و دکتر یک هفته بعد از مهمانی در خانه آل طبا سر فندکش شروع شد که زیبا بود و باید سیگارم را روشن می کرد و با بحث پیرامون تکامل و نظریه های خطی نقطه ای و انفجاری و این دست مطالبِ نسبتن علمی ادامه پیدا کرد. ولی متوجه شدم در تمام مدتی  که مجذوب دانش و دیدگاه های عمیق دکتر بودم یکی از اعضای خانه ی آل طباها  چهارچشمی مرا می پاید که دست از پا خطا نکنم یا حرفی نزنم که اعصاب و روان متزلزل و تازه بازیافت شده ی دکتر را برهم ریزد.آن ها مدتی طولانی را با استفاده از بهترین روان درمانگرها و داروها روی دکتر کار کرده بودند تا توانسته بودند به مرحله ای برسانندش که زندگی روزمره اش را دور از جنجال نگه دارد .این رابطه زیاد طول نکشید .قرار بود یک هفته بعدش کتاب "فولاد ،اسلحه،میکروب" را برایش ببرم که متوجه شدم به خانه ی دیگری منتقل شده است! دیگر نتوانستم اورا ببینم، گویا یکی از رفقا تشخیص داده بود که ملاقاتهایش با من می تواند برهم زننده تعادل موجود در روانش باشد .اما کماکان با حرف کشیدن از زیر زبان خواهر احمق دوقلوها می توانستم بفهمم که کجاست و چه می کند و در چه وضعیتی قرار دارد. امید داشتم باز ملاقاتش کنم "فولاد، اسلحه،میکروب" کادو شده ای که می خواستم برایش ببرم را درون کمدم نگه داشتم تا روزی که می بینمش. متوجه شدم که چهار ماه پس از آخرین ملاقاتش با من از مرز ردش کرده بودند و برایش در یک بیمارستان  تخصصی زنان و زایمان در کبک کار جور کرده اند. با یک دختر کانادایی ازداوج کرده بود و زندگیش خوب بود. مثل اینکه انجمن کارش را خوب انجام داده بود.


تا اینکه دیروز از دوقلوها برایم ایمیل آمد:

 دکتر عصر جمعه با دوز بالای مورفین خودکشی کرده.





  

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

Bad friend !

Psoriasis (pron.: /sɵˈr.əsɨs/) is an immune-mediated disease that affects the skin. It is typically a lifelong condition. There is currently no cure, but various treatments can help to control the symptoms.[1]
Psoriasis occurs when the immune system mistakes a normal skin cell for a pathogen, and sends out faulty signals that cause overproduction of new skin cells. Psoriasis is not contagious.[2] However, psoriasis has been linked to an increased risk of stroke,[3] and treating high blood lipid levels may lead to improvement.[4] There are five types of psoriasis: plaque, guttate, inverse, pustular, and erythrodermic. The most common form, plaque psoriasis, is commonly seen as red and white hues of scaly patches appearing on the top first layer of the epidermis (skin). Some patients, though, have no dermatological signs or symptoms. The name psoriasis (ψωρίασις) is from the Greek language, meaning roughly "itching condition" (psora"itch" + -sis "action, condition").
In plaque psoriasis, skin rapidly accumulates at these sites, which gives it a silvery-white appearance. Plaques frequently occur on the skin of the elbows and knees, but can affect any area, including the scalp, palms of hands and soles of feet, and genitals. In contrast to eczema, psoriasis is more likely to be found on the outer side of the joint.
The disorder is a chronic recurring condition that varies in severity from minor localized patches to complete body coverage. Fingernails and toenails are frequently affected (psoriatic nail dystrophy) and can be seen as an isolated sign. Psoriasis can also cause inflammation of the joints, which is known as psoriatic arthritis. Between 10—30% of all people with psoriasis also have psoriatic arthritis.[5][6]
The cause of psoriasis is not fully understood, but it is believed to have a genetic component and local psoriatic changes can be triggered by an injury to the skin known as the Koebner phenomenon.[7] Various environmental factors have been suggested as aggravating to psoriasis, including oxidative stress,[8] stress, withdrawal of systemic corticosteroid, as well as other environmental factors, but few have shown statistical significance.[9] There are many treatments available, but because of its chronic recurrent nature, psoriasis is a challenge to treat. Withdrawal of corticosteroids (topical steroid cream) can aggravate the condition due to the 'rebound effect' of corticosteroids.[10]

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

ولنتاین یک روزنامه نگار


به عنوان نفر دویست و نود پنجم عکس را "لایک" کردم و و زیر نود و هفتا کامنت قربان صدقه و اظهار دلتنگی نوشتم :


( خاک تو سر بدبختِ تنهات که شب ولنتاینم خودت باید از خودت عکس بگیری!)


سیامک دوسال پیش به همین موقع  سربزنگاه فرار کرد. دقیقن چند ساعت بعداز اینکه برایش ده سال حبس و بیست سال ممنوعیت قلم بریدند از مرز بازرگان زد بیرون و بعد یک سال دوندگی و آوارگی  تونست تو کِبِک جاگیر بشه .حالا یک ساله که هرروز صبح تا شب اخبار رو می خونه و می نویسه و فعالیت می کنه و کلی طرفدار و دنبال کننده داره . دیشب یه عکس  تو پیج فیس بوکش آپلود کرده بود که خودش از خودش تو آینه دستشویی گرفته بود و تقدیم کرده بود به دوستان و خواننده هاش واسه ولنتاین .

شاید دو دقیقه از کامنت گذاشتنم نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد :


ـ الو سهراب ...

حرفی بینمان ردوبدل نشد ،فقط ده دقیقه دوطرف خط گریه کردیم ... بعد بی خداحافظی قطع کرد. شاید برای بلاهای زیادی که سرمون اومده بود،شاید برای اخراجی های متعددمون،شاید برای آواره شدن اون و دلال شدن من،شایدم برای این بی کسی مفرط تو شب ولنتاین !

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

ما هم اهل بخیه ایم....با همان رنگ خون




هیچ کدام از ماها در یک آزمون خاص شرکت نکردیم که وبلاگ نویس شویم,قرار نبود شغلمان شود,قرار نبود کشته شویم ...قرار نبود خاص باشیم؛فقط احتمالا وقتی برای نخستین بار با فضاهایی خصوصی برای نوشتن در اینترنت آشنا شدیم هرآن چه علاقه که از نوشتن _ این بزرگترین جایگاه خلاصی و رشد _ درونمان بود فوران کرد و باعث شد به صرافت انتخاب یک اسم و ساخت یک  صفحه اینترنتی بیافتیم برای نوشتن .

برای من این اتفاق در حدود 7سال پیش افتاد ,از خیلی قبلش با این پدیده آشنا بودم اما جرقه ای نمی خورد که به کار واداشته شوم ؛تا این که با الواح شیشه ای (دست نوشته های اینترنتی رضا قاسمی )آشنا شدم و ایده ای از این که اگر در اینترنت بنویسم  چه می نویسم در ذهنم شکل گرفت. بقیه اش مجموعه اتفاقاتی بود که کم وبیش برای همه کسانی که با لحنی _دست کم _ کمی جدی در اینترنت می نویسند پیش آمده است : طوفان حوادث زندگی واقعی و مجازی,انتخاب اسم و نخستین نوشته ها , تحریک شدن برای دادن آدرس پیج اینترنتی به دوستان و آشنایان زندگی واقعی ,پیدا کردن نخستین مخاطبان که بهترین دوستان دنیای واقعی شدند,عاشق شدن,شکست خوردن,از نوشتن بیزار شدن,عوض کردن آدرس.....کشتن شخصیت مجازی و هزار ماجرای دیگر که همه مان ازش خاطره های فراوانی داریم.

***


درون یک پراید بودم (شاید ماشین خودم بود) ستار بهشتی کنارم روی صندلی شاگرد نشسته بود واز میان شیشه های بخار گرفته به فضایِ متوهم و بارانی بیرون خیره شده بود . ازش پرسیدم:
_ آخریا کجا می نوشتی؟
پیچ رادیو پخش ماشین رو پیچوند و با لحن گرفته ای گفت:
_اینم که خرابه...کی می خوای درستش کنی؟
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد در فضای بارانی ... در حالی که در باز بود _دست در جیب _دور شد.

از خواب نپریدم ,چشمانم را باز کردم ,انگار همین الان از ماشین پیاده شده باشم و در همان عصر بارانی روی تخت خواب اتاقم دراز کشیده باشم.اصلا نمی دانم خواب بودم یا نه .من خیلی زود خبر بلایی که سر ستار آمده بود را شنیدم اما نه عکس کاور صفحه ی فیس بوکم_ که تصویری شهوت آلود از دو هنرپیشه اروپایی است_را به عکسش تغییر دادم , نه خبری ازش به اشتراک گذاشتم .نمی دانم که بود و چه کرده بود .اما عصری که از هژمونی درنده و باتلاق وار کار, دروغ , دلالی و بقیه زندگی تلفنم را خاموش کرده بودم و روی تخت خوابم دراز کشیده بودم بدجوری تنم را به لرز انداخت. نه ازاینکه وبلاگ نویس دیگری را در روز روشن برده اند و  کشته اند و خیالشان هم نیست ؛ازین که یک سال است درست و حسابی ننوشته ام و فقط فقط عادت کرده ام در گوشه ای از ذهنم در میان سیل حوادث روزانه خودم را یک نویسنده بالقوه بدانم که هیچ کس نمی داند کی قرار است از دلالی, ولگردی,قمارو سگ مستی های طولانی بیرون بکشد و قلم دست بگیرد و دوباره بنویسد.

حالم که بهتر شد شروع کردم به نوشتن فکرهایم: اینکه شاید ستار نمرد که ماها برایش عزا بگیریم. شاید ستار با علم به اینکه ممکن است این اتفاق برایش بیافتد می نوشت و برای بهبود زندگی این مردم می نوشت, ستار می نوشت که این مردم ورای ایدئولوژی و هزار شعار و امید بیهوده ومسموم از این پوشش تقلبی و بهت زده بگذرند و به علایق شخصیشان بپردازند که برای اسایش و رفاه و برابری قد علم کنند .ستار مثل همه ماها نفس می کشید و راه می رفت و مثل سگ جان می کند برای یک لقمه نان , احتمالا یک روز عاشق بود وروزهای زیادی هم گریه کرده بود و امید انسان های زیادی بود, اما با هر فشار انگشتش روی صفحه کلید احتمال مرگش را در ذهن می پروراند و از این یک مورد مطمئنم, ازاین که اگر عده ای چند روز پس از مرگش جشن هالووین بگیرند و عکس هایشان در فیس بوک به روز کنند بیزار نبود...از هیچ کدام از اعمال روزمره بشر بیزار نبود... اما از ننوشتن من ... بیزار بود .


در آن چهارباری که به دلایل مختلف دستگیرشدم هیچ وقت هیچ کس هیچ اطلاعی از آدرس محل هایی که من در اینترنت  در آن ها می نوشتم نداشت,گرچه بازجوها بلف می زدند که از رنگ سوتین دوست دخترم یا اینکه چطوری برایش  لیس می زنم باخبرند اما خوشبختانه آن ها در پیدا کردن این قبیل اطلاعات مصرتربودند وهنگامی که بابت یک مقاله ساده در نشریه محلی سیلی می خوردم خوشحال بودم که هیچ کس از صفاتی که در وبلاگم به بزرگان مملکت می دهم باخبر نیست. ستار به خوش شانسی من نبود اما حالا حتی برای او هم که شده سعی می کنم بی مبالات تر و قوی تر از همیشه برای نوشتن وقت بگذارم ...خون من که از اون رنگین تر نیست...هست؟

***


هی رفیق از ماشین پیاده نشو...هم ضبط رو درست می کنم هم واست سیگار می گیرم ,من هنوز زنده ام .