‏نمایش پست‌ها با برچسب تفکر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تفکر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

نامه هایی برای لیدا




لیدا
باید بگویم که هیچ کجا برتری نداشت، مکانی قرارنبود طوری باشد که بتوان درک باز و آزادتری داشته باشی. همیشه به طرز مضحک و بیمار گونه ای در ماهیت وجودی خود چنان اسیر و محدود بودم که حرف زدن از درک و انتخاب به بغضی فروخورده و ترحم برانگیز می انجامید. مثل آن شب که در رختخوابم نشستم و با مشت های گره کرده زار زار گریستم وقتی برایم مشخص شد که سیستم هورمونی_تولید مثلی ما در طول تکامل چندان متفاوت از گیاهان آپارتمانی و سوسک های فاضلاب شکل نگرفته است؛ هرگاه که در شرایط جنگ گریز قرار بگیریم اور دوز هورمون جنسی می زنیم که به سمت هم برویم و بچه دار بشویم که ادامه نسل بدهیم؛ و در سوگ برادرم باید فوران تستسترون رو تحمل می کردم و میل برای هماغوشی با همه. به همین سادگی. خود آگاهی بشر در برابر ماهیتش چنین پست و بی ارزش است. عصبانیت، استرس و شرایط ناگوار به حشری شدن می انجامد؛ چرا که تکامل ما ادامه نسل در شرایط سخت را مناسب یافته است. به همین سادگی و رنج آوری.

و همین طور باید بگویم که حتی هیچ زمانی هم به دیگر زمان ها برتری نداشت. همیشه و همیشه در ابعاد کلی بدنم معنی می دادم و انقدر بی منطق و بلند پرواز نبودم که مانند اجدادم فکر کنم روحی هستم که موقتا در این بدن پست و دون گیر افتاده ام و باید تحمل کنم و آزادم شوم. من بدنم هستم نه چیزی درون آن؛ سلول سلول نقاط بدنم من را تشکیل می دهد. من پاهایم هستم، من چشمانم هستم، من خونی هستم که در خودم می دوم و برای زنده ماندن تلاش می کنم. پس زمانی نبود که از قالب آن بشود بیرون بیایی و حتی اگر بیرونی قابل تصور بود چگونه بود وقتی تصور بالاتر از اندام نمی رفت.

لیدا مفاهیم سست و بلند پروازانه ی بشر در برابر قدرت و واقعیت طبیعت مضحک و بویناک هستند. متاسفانه باید بگویم که انسان ها خودشان را بسیار بسیار از بیشتر از چیزی که واقعا هستند  در نظر گرفته اند. "اشرف مخلوقات" لطیفه ی بزرگی است که بشریت به خورد خودش داده تا گمگشتگی و ضعفش در برابر باقی موجودات را پنهان کند و هیچ وقت دوباره ( در پناه رشد دانش) نخواست بپذیرد که فرق بزرگی با باقی موجودات زنده از لحاظ ضرایب احتمال ادامه حیات ندارد. بشریت هیچ وقت نخواست بپذیرد که نگاه از بالایش به باقی زندگی طنزی تلخ است و همانطور که دارد آن ها را از بین می برد خودش هم از بین می رود و هرچه قدر که چهره ی زمین را تغییر بدهد باز هم خودش عضوی از طبیعت است و سیری عادی در مسیر تکامل را پیموده است. و در واقع طبیعت همان کارخانه ها و زباله دانی ها و شهر های بزرگ ما هستند. چیزی به غیر از طبیعت وجود ندارد و تمام دست آوردهای ما در برابر وجود ماده چیزی بیشتر از لانه موریانه ها نیستند.

نگاه از بالا به ماده بر اساس توهم جمعی الوهیت بشر مشکل بزرگ نوع ماست لیدا.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

مرده ریگ آن سه کوه نورد





از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند. وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک هیچ کوهنورد زنده ای  توان دسترسی به ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ مردم من فقط یک حس داشتم :

رشک و حسودی! 

توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم کشور) به قله صعود  کنند و من درک می کردم که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک  یک  یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت  و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که پیر و پاتال های  دولتی و مثلا صنفی فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل زندگی باقی؟

 نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال هایم دانه دانه  ازدواج می کنند ، پدر می شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.


مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و شاید دیگرانی):

می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.




۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

تکامل بی پدر و مادر (پاسخ)

مردهای زود ارضا کنترلشان از دست می رفت و سریع می آمدند داخل زنان و زنانی که با مردهای زود ارضا می خوابیدند بیشتر بچه دار می شدند ، ژن های دخیل در زود ارضایی در مردان گسترش عمومی پیدا کرد و در روند تکامل، مردها زود ارضا شدند؟


زنان دیر ارضای تشنه ی ارگاسم هم ، بیشتر می خوابیدند با مردان که ارضا شوند نهایتا و تا دسترسی به یکی دوتا ارگاسم دندان گیرِ پدر و مادر دار که حالشان را جا بیاورد و درست و درمان تخلیه روحی روانیشان کند صد درصد حامله شده بودند و این شد که زن های دیر ارضا بیشتر حامله شدند و ژنِ زن های دیر ارضا هم گسترش یافت؟


کاندوم و لیدوکایین هم نبود که 3میلیون سال پیش، بود؟ دراین میان "بُکن_مردانِ"  دیرارضا کمرشان را صاف می کردند و با افتخار از عشق بازی های طولانیِ بی دردسرشان لذت می بردند و زنان خوش ارضا هم که آنچنان پی خوابیدن نبودند!


 یعنی فرگشت یا همان تکامل خودمان اینچنین بی مغز و ابلهانه می تواند کار کند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چرا؟

چرا در حالی که آشپزهای اصلی تاریخ بشر زن ها بوده _هنوز هم هستند _ بهترین آشپزهای دنیا را مردها تشکیل می دهند ؟ چرا بزرگترین خیاط های مد و طراحی مردها هستند و خیاطی کاری "زنانه" معرفی می شود؟چرا در حالی که اکثر زن ها  روزی برای دفترخاطرات شخصی و روزمره نویسی دست به کار شده اند؛ به ندرت نویسنده های موفق زن می شناسیم؟ چرا نماینده هایِ زن مجلس ایران جز اولین کسانی هستند که لایحه "حمایت از خانواده" و طرح " عدم خروج زنان زیر چهل سال از کشور بدون اجازه قیم " را  پشتیبانی می کنند ؟ چرا مدیران ، معلمان و معاونان مدرسه های دخترانه نسبت به محدود کردن دانش آموزان دختر از مردها سختگیرترند؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دو طلحک و یک پادشاه



نمی دانم ریشهِ  داستان " طلحک شاه " به کجا برمی گردد ،این داستان آن چنان کهن است که بارها و بارها به روایات و عناوین مختلف بیان شده است و بازهم تازگی دارد. نخستین بار در کتاب سینوهه میکا والتاری خواندمش که البته "کپتا" غلام سیاه سینوهه در جایی از داستان طلحک واقع می شد ، سپس آهو،طلحک،سلندر و دیگران  بهرام بیضایی و بعد از آن هم چند جای دیگر .
اما همیشه داستان یک استخوان بندی، آغاز و پایان ثابت دارد.غریبه ای که در روزی خاص از شانس  گذرش به شهری می افتاد و مردم آن شهر هم ناگهانی و بی مقدمه او را پادشاه خود اعلان می کردند؛ و بر تخت قضات می نشاندند . طلحک ابتدا با آرامش و طمانینه و انسانیت قضاوت می کرد و سپس شروع می کرد به وارد کردن احساسات شخصی خودش به قضاوت و حس قدرتِ مطلق باعث می شد درونیاتش را جلوه دهد. در تمام این مدت شاهِ واقعی در گوشه ای نشسته و نظاره می کرد و می خندید! مهم نبود که طلحک چگونه قضاوت می کرد، مهم این بود که در پایان روز مردم شهر که از جشن و مسخرگی خسته شده بودند کم کم شروع می کردند  به انداختن تمام مشکلات و تقصیرات یکسال گذشته (تا شروع جشن قبلی) بر گردن طلحک.  اورا هو و زباله باران می کردند .سپس از تخت پایین می کشیدندش و برگردنش پالان خر می انداختند. همه می دانستند چه خبر است و بازی از چه قرار است جز طلحک بیچاره که تازه سرش به قضاوت گرم شده بود و قدرت مستش کرده بود. حالا باید از دست مردم عاصی و عصبانی فرار می کرد! در تمام روایت ها مردم کمر به کتک زدن طلحکشاه تا حد مرگ می بندند و درتمام روایت ها او به صورتی معجزه آسا فرار می کند! اما زخمی ،شوکه و با حالی بد!


" طلحک شاه" اینجا هر چهار سال یکبار انجام  می شود، گاهی هم هشت سال . همه می دانند چه خبر است و اوضاع از چه قرار است جز طلحک بیچاره که باید بر تخت قدرت بنشیند و ملغمه ای از کارهایی که دوست دارد به همراه کارهایی که یک جوری توسط  شاه واقعی به او حقنه  شده است را انجام دهد. و در عصر روز جشن یعنی دویست روز آخر ریاست تقصیر انداختن های مردم شروع می شود.

داستان های کهن در باب سیاست و بازی های معمول آن آموزه های خوبی هستند که هیچ گاه جدی گرفته نشدند؛ اما حالا که این داستان مطرح شد بد نیست روی دیگر این داستان _ از هزار یک شب _ را هم بدانیم که سرنوشت دیگری را برای شاه و طلحک بیان می کند.طلحکی که چندان علاقه به بازیچه شدن ندارد و بلد است چگونه بازی را برهم بزند :

روزی روزگاری پادشاهی باده گسار،عیاش و خوش گذران بر تخت حکومت منطقه نشسته بود  که نه تنها در تمام امور نظامی و اقتصادی به بن بست خورده بود بلکه توجهی هم به آن ها نمی کرد و مدام به دنبال تفریحات جدید روانه بود ! یکی از این تفریحات که در گشت و گذارهای شبانه اش با لباس ولگردان در عیاش خانه های پایین شهر اورا ناگهان شیفته خودش کرد شروع تغییرات بود.همه چیز از دیدن ولگردی خمار و رویا پرداز شروع شده بود که وقت مستی مدام از لیاقتش در حکومت داری شرح می داد و کارهایی که برای بهبود مملکت می توانست بکند را جار می زد و موجب خنده اهالی حومه شهر می شد . شاه عیاش تمام شب را صبورانه با گوش سپردن به حرف های ولگرد و می خوری طی کرد تا ولگرد از مستی از هوش رفت و شاه دستور داد اورا همراه ملازمان به قصر بیاورند . تفریح شروع شده بود ! صبح مردک از جای برخواست و در نخستین نگاه فکر کرد که هنوز دررویاست . رویای شیرین بیدار شدن در لباس امپراتور و تخت مجللش .اما رویا زیادی واقعی بود و با دیدن نخست وزیر و مشاور در کنار بالینش (در حالی که برنامه روزانه را اعلام می کردند )و سینی چاشت واقعی  تر هم شد ! فوق العاده بود، او شاه شده بود. تمام مدت آن روز، با انرژی به امور مملکت پرداخت . و در اموری مانند بخشش به فقرا ،معافیت مالیاتی ورشکستگان ، جنگ ، دفاع ، صلح ، شکنجه جاسوسان، آزادسازی  اسیران، ویرانی و آّبادی دستوراتی اساسی داد. و به جز آن صدای خنده مضحکی که مدام از گوشه و کنار کاخ به گوشش می رسید هیج چیز نتوانست پادشاه بودنش را ،بهترین روز عمر حقیرانه اش نکند! با اندیشه ی دستوراتِ صبح روز بعد به خواب رفت و در رویای کشور گشایی در کنار در میخانه با لباس های ولگردی اش بیدار شد!

ناله می کرد و فغان می زد ناسزا می گفت و بازهم آن خنده مضحک را از گوشه و کنار دیوارها می شنید!دیوانه شده بود؟ آخر چرا باید این بلاها سرش می آمدند؟چرا باید چنین طعمی را می چشید؟ تا شب گوشِ هر بی نوایی را با خاطراتِ قصر ، وزرا وشاهنشاهیش آزرد و تمسخر شد . تا بالاخره مست و بی هوش خوابش برد باز صبح روز بعد  در کاخ بود. سعی کرد فکر کند که دیروزش کابوسی بدسگال در تاثیر اندیشه ی زیاد بوده . به کار روزمره ی حکومت رسیدگی کند و اصلا کاری به این نداشته باشد که چرا از بعضی کمد ها  و از پشت بعضی پرده ها صدای ریز ریز خنده می آید . شب هم به خیال راحت و "ایمانی قلبی"خوابید و صبح باز جلوی میکده بود .این بار دیگر سر به دیوانگی گذاشت و تمام روز را یَخِه دَران  و فریاد کشان دور شهر دوید و ذکر سرنوشت عجیبش را برای آدم ها ،سگان و مرغان شرح داد و بیهوش شد . صبح در قصر بود . روی تخت پادشاهی .  وزیر ، سرنگهبان و سرپیشخدمت  دربار با چاشت  کنار تختش ایستاده بودند. دیگر توان ادامه ی این زندگی را نداشت .داد زد و دیوانه وار دور اتاق چرخید و دسته دسته موهایش را کند .خسته شده بود، از همه چیز،و بیشتر از همه از آن خنده لعنتی که همه جا می آمد و شروع بدبختی هایش با آن بودند. به طرف سرنگهبان حمله ور شد و زوبین اندازش را از او که بی خبر و شوکه فقط نگاه می کرد گرفت و چرخید به سمت کمدی چوبی با در مشبک در گوشه ی اتاق _ این بار خنده از آن جا می آمد_ و شلیک کرد.

در برابر چشمانِ بهت زده ی  ولگرد و سه ملازم، در کمد باز شد و شاه اصلی در حالی که زوبین در سینه اش فرو رفته بود از کمد بیرون افتاد. ولگرد روی زمین نشست خیره شد به جسد شاه . اما وزیر اعظم به آرامی نگاهی به سرنگهبان کرد و گفت:
_ ریشش را باید کمی کوتاه کنیم.
_بلی جناب وزیر و البته یک خال روی گونه هم می خواهد.
سرنگهبان نگاهی به سرپیشخدمت انداخت و افزود:
_ قرار است یک آدمیزاد بهمان حکومت کند خانم .از امروز آموزشش را شروع کنید
و با تعظیمی کوتاه در حالی که از اتاق خارج می شد افزود:
_زحمت جسد ولگردی که بازیچه شاه شده بود و به اشتباه در سینه اش تیر کاشته شد هم با شما ، یوزان میر شکار گرسنه اند. 





۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

ویولتای عزیزم

نویسنده های متولد دهه های نخست صده ی حال جملگی ازین می نالیدند که محیط کافی برای پیش انتشار آثارشان و شنیدن عقاید دیگران نداشته اند و نمی توانسته اند آن طور که باید و شاید کیفیت نثرشان را ارتقا بدهند . عده ای ازیشان که هنوز در قید حیاتند رشک می ورزند به نویسنده های جوانی که آثارشان را در قالب های اینترنتی منتشر می کنند و می توانند مستقیم از نظرات خوانندگان مطلع شوند و با نویسندگان مطرح تر در ارتباط باشند. اما این فقط یک روی سکه است. رویی که در بهترین حالت می توان تصور کرد و دید! باید می آمدند و خودشان را در ورطه ی کامنت گذاران بی نام و نشان و کامنت های مسموم و نظریاتی عجیب و غریب از "شب زنانِ" بی نشان می انداختند تا بفهمند که "مرگ مولف" نظریه ای قدرتمند و "منتقد خوب" چیزی ضروری است .


وبلاگ نویسی  مفهومی بیشتر از روزمره نویسی ، فحش به ارکان نظام و به اشتراک گذاشتن مطالب مردمیِ جالب دارد. وبلاگی را می شود خواند که نویسنده اش دست کم خودش را یک نویسنده بالقوه بداند و برای خودش و نوشته هایش شان ادبی قائل باشد.مهم نیست که این نوشته ها سیاسی,اجتماعی,خاطره, یا حتی داستان های ایروتیک باشند؛ مهم نیست که از چه چیزی برای چه چیزی درونشان استفاده شده باشد یا به چه چیز دلالت دارند! تنها مهم ،این میان متنی است که یک "نویسنده" با هویتی ادبی نوشته است. این است که جایگاه نخست توجه را اشغال می کند و گرچه بقیه اِلِمان ها و معیارها هم دخیل هستند اما در درجه های بعدی و در محیطی که زیر مجموعه معیار اول است بررسی و نقد می شوند.


                                                
************                                                                   



در فهرست  اتفاقات پیش از مرگ من در کنار نوشتن رمان ها، شنا کردن از طول تنگه ی مانش و بازدید از بوتان و ماچوپیچو یک ساعت قهوه خوردن و گپ زدن با ویولتا هم هست . نه برای شهرت و هویت اینترنتی اش, نه برای جریان بزرگی که در این چند سال به هر زحمت و روشی که بود به همراه یارانش ایجاد کرد، و حتی نه برای علاقه شخصی ای که از میان نوشته هایش به او پیدا کرده ام . فقط و فقط به خاطر قلمش! این تنها سلاح همه ی ما گمشدگانِ ترسیده یِ دنیای خاکستری؛ این تنها مقدس ، تقدیس و قدیس. خدا و بنده مان؛ ارباب و برده مان, مرگ و زندگیمان, بالا و پایین مان, که هر شب همچون کودکان گمشده و ترسیده از سیل اتفاقات و اخبار دهشتناک روز فرار می کنیم و می آییم و در آغوشش می گیریم تا حس کنیم که دنیا محلی است برای زندگی.


متوجه شدم کسی در "بالاترین" مطلبی در ارتباط با همکاری ویولتا با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران را منتشر کرده است . حتی حوصله ام نیامد بروم ببینم یک همچنین خزعبلاتی به چه شکل منتشر شده است . چون همیشه ایمان داشته ام که دانش و ثروت در خدمت دیکتاتوری در می آیند و خلاقیت نه !  اما برخلاف تصورم متوجه شدم به جای واکنش طنز آمیز وبلاگِ  نسوان و اندرونی آن به این حرکت ، فضایی متشنج و عصبانی به وجود آمده است . کسانی که با  نام های مستعارشان در تایید و تکذیب این مطلب  می گفتند و زنی عصبانی که چند کامنت یکبار جوابشان را بی حوصله تر و خشن تر از همیشه می داد . چند مطلب قبل تر هم  که آنچنان محکومش کرده بودند که دست به چله نشینی زده بود و وقتی چله را برای مطلبی زودتر شکسته بود با طنز این کار را به رخش کشیده بودند. حالم ناخودآگاه به هم ریخت ، رفتم به خاطرات بار اول دانشگاه رفتنم و جلسات هفتگی بحث و گفتگو که ساعت ها با حوصله می ایستادیم و برای عده ای از آزادی ، برابری و برادری می گفتیم . طعنه ها و تکه هایی که به مان می انداختند ، در ظاهر هیچ چیز نبود اما در نا خودآگاه ما ذهن را مثل مته سوراخ می کرد و آنچنان تاثیر منفی می گذاشت که دیگر نمی شد مثل قبل قدرتمند حرف زد. یاد باری افتادم که بعد از سه ماه غیبت از جلسه ها به دلیل دستگیری و آسیبی که در ناحیه گلویم _ با مشت بازجو _ خورده بودم به جلسه بازگشتم وخواستم  راجع به حقوق زنان حرف بزنم که دختری از ته جمع گفت : (تو گلوت خوب شد می خوای دوباره افاضات ول بدی؟)آن روز بغض راه حرف زدنم را بست و چشمانم پر از اشک شدند، جلسه را رها کردم و برای همیشه رفتم .حتی یکسال بعد از آن دانشگاه هم رفتم. پریروز که داخل دفتر دوستم درسازمان استاندارد نشسته بودم و کامنت های نسوان را می خواندم یاد تمام این چیزها افتادم . یاد اینکه چند سال بعد آن دختر آمد و مرا پیدا کرد و حلالیت خواست و اظهار کرد رفتن من باعث به هم خوردن همیشگی جلسات شده است . اما کاری که باید شده بود ؛ من نفرتی از آن دختر نداشتم اما هیچ گاه نفهمیدم آن زمان باید چه کار می کردم؟ باید جوابش را کوبنده می دادم؟ نشنیده می گرفتم؟ یا اصلا کار درست را کرده ام؟اما یک چیز را فهمیدم:من جایگاه خودم را نفهمیده بودم.




نمی دانم ویولتا خود را یک نویسنده می داند یا یک وبلاگ نویس یا حتی یک  کنش گر سیاسی _اجتماعی . اما برای من یک نویسنده است؛ چیزی فراتر از همه ی این حرف ها , حدیث ها ,تمجیدها و اتهامات و تعارفات مردمی در قالب نام هایی مستعار .در کنار همه ی نمی دانم ها، می دانم که به چه اندازه به آن اندرونیِ لعنتی و مکالماتش علاقه دارد و برایش مهم است که بیایند و بروند و نظر بدهند و حتی حالا هم بعد از همه این ها بر مبنای علاقه ، از آن محیط بدش می آید و نسبت به آن بی تفاوت نشده است و هرروز می خواندش . می دانم که دلش نمی آید برای همیشه آن را ببند و حالا هم از مدیریت کامنت ها دل چرکین است. می دانم که در خفقان همه گیر اطلاعات و دانش، دلش از جمع کردن عده ای دور هم و تبادل اطلاعات نیرو می گیرد و این را هم می دانم که هیچ گاه قلمش را قلاف نمی کند .امایی برای همه ی این حقیقت ها نیست. انسان هایی هستند تا دنیا محل بهتری برای نفس کشیدن باشد. و هیچ کس حتی خودش نمی تواند جلوی این جریان قدرتمند آزادی خواهیِ منتشر شده از روانِ زنِ زاینده ی درونش را بگیرد.


اما ویولتای عزیزم.

اگر خودت را _ دست کم  در خلوت ذهنت_  "نویسنده" محسوب می کنی . یادت باشد که گاه قلم زدن تو موقع  قدم زدنت میانه یِ دو پرتگاه بلند و خطرناک  است : نخست اینکه  از مرزهای زبان مادریت دوری و دوم اینکه بیش از اندازه با مخاطبانت (که در بیشتر موارد مخاطبان واقعیت نیستند.) بده بستان می کنی . یادت باشد که اکثر کسانی که به صرافت کامنت گذاشتن می افتند منتقد سوژه یِ نوشته هایت نیستند و سعی در به نمایش گذاشتن خودشان با انتقاد به شخصیت تو دارند . اندرونی تو بیشتر از هرچیزی محل محاکمه ی شخص تو توسط افرادی بدون چهره است! یک فرد بدون چهره بی شک نامحتمل ترین و سیاه ترین وجوه شخصیتش را در قالب کلمات بیرون می ریزد. یک فرد بدون چهره در خلسه ای عمیق خودش را نشان می دهد که قطعا در چهره ی واقعیش آن را ناخواسته و خودخواسته پنهان می کند . علاقه و نفرت تو به این صورتک های اغراق شده، آن هم اینجا _ در انحنای پختگی قلمت _سخت خطرناک است. بهترین مخاطب اثر یک نویسنده نخست خودش و دوم منتقدانی حرفه ای ,بی غرض و باچهره هستند ( اهمیت وجود چهره در این موارد را نادیده نگیر،پشت نقاب ها موجودات مخوفی می رویند).تو نمی توانی به مرز های جغرافیاییِ فارسی بازگردی اما سعی کن لبه یِ دره تنها یک طرفت باشد . کاش آن ها را نمی خواندی (که می خوانی)اما آن اندرونی نه تنها به مدیریت ، بلکه به قلع و قمعی اساسی بر مبنای رافت ناب اسلامی نیاز دارد ."مرگ مولف" را دست کم نگیر خانم نویسنده : نویسنده حرفش را در نوشته اش می زند و پس از نوشتن توضیح نمی دهد. اگر توضیح دهد تخلیه و تضعیف می شود و دیگر نویسنده نیست. نویسنده  تنها می نویسد و سکوت می کند!


برایم مهم نیست که به این گفته ها اهمیت دهی یا به پشم ( ... ) هم نگیری. گفتن این ها وظیفه من برای همکاری است که خواندنش گاهی تنم را به لرز می اندازد .آن نوشته ی "کنسرت بوق" بی اغراق، بهترین نوشته ی فارسی نویسی بود که طی دوسال گذشته خوانده بودم و آزرم بر من و تو باد ویولتا ، آزرم بر من و تو باد اگر روزی نوشته هایت روی برگ هایی کاغذی در دستان مردمان ورق نخورند!


۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

داستان دکتر بهادری

در زندگی برای هرکس اتفاقات نادری می افتد که آنچنان عجیب و به دور از ذهن اند که بعد از مدت ها به شکل داستانی مه آلود در ذهن باقی می مانند ؛ و همیشه موقع یادآوریشان باید چند بار به خودت تلنگر بزنی و مدارکی را چک کنی تا مطمئن شوی که کل داستان حاصل کابوس بعد از باخت پوکر و مستی نبوده است . بلکه دست کم ریشه ای در واقعیت دارد. این اتفاقات همیشه قرار نیست که در ظاهر عجیب باشند و دل همه را به لرز بیاندازند ؛ گاهی فقط کسی که در بطن اتفاق بوده یا شاهد روند ماجراها، می تواند درک کند که اعجاب حوادث از کدام نقطه ی کورِ بی پدر و مادر شروع می شود و به کدام بیغوله ختم. و به چه اندازه اشک ، ناله و اندوه یا دست کم فریادهای وا تعجبا می انجامد!



داستان دکتر بهادری برای من  اینچنین گران و هضم نشدنی ست!مردی که آنچنان در روزمرگی ما ذوب شد که انگار نه انگار اصلا روزی پا روی زمین گذاشته ، گریسته ، درس خوانده، برف بازی کرده،فحش داده،باخته،برده و شاید هم یک روز عاشق شده . و هربار که به آن می اندیشم باید چند مدرک کوچک را چک کنم  تا باورم شود داستان زاییده تخیلات ِ بی سروته  نیست! نخست باید بروم و فندک طلایی کوچی را  از توی کشوی دوم کمد اتاقم در خانه پدری چک کنم .  با دیدن فندک صاف می روم به نخستین روز دیدار با دکتر در ویلای دوقلوهای آل طبا در قم . که  خسته و ژولیده روی صندلی راحتی کنار استخر زیر سایه بید مجنون ها نشسته بود و با فندک طلاییش بازی می کرد. نگاه گنگش به ظاهر به من و چند دختر و پسر جلف دیگر بود که در استخر شنا می کردیم و اندام و عضلاتمان را به رخ یک دیگر می کشیدیم،اما در واقع هیچ جایی را نگاه نمی کرد. آری ،حتما یادم می آید. آن ظهر، ظهر همان مهمانی عجیب و غریب که تا فردا ظهرش که با حافظه ای ناقص از بیست و چهارساعت گذشته از خواب بلند شدم و از ویلا زدم بیرون طول کشید. مهمانی ای که در آن از هیچ مسکر و مخدر و قمار و شکل عجیب و غریب لذائ دریغ نشد؛ تا آن جا که نیمه های شب پای میز بیلیارد چشمان "مست – چِت" مان روشن شد به روی گل هنرپیشه های محجوب و ماخوذ به حیای سریال های صدا و سیما در حالت نشئگی !  مهمانی زیاد است،اما دکتر بهادری کم بود و سوال اینجا بود که اینجا میان این آدم ها چه کار می کرد ؟
  

                                                                                                                                                   
ساعت 2صبح 4خرداد 1385 سه مرد و سه زن با نشان دادن کارت ها و تهدید و ارعاب وارد بخش زنان و زایمان بیمارستان میرزا کوچک خان می شوند و سراغ رئیس بخش را می گیرند. رئیس بخش با نیم نگاهی کوچک تمامی داستان را متوجه می شود و سعی می کند گره کراواتش را شل تر کند تا آب دهانش را قورت دهد و زیر لب از ته مانده اعتقاداتش خواهش می کند که امشب را به خیر بگذرانند : در واقع تمامی ماجرا حول یکی ازمردها می گذشت ؛ از همه مسن تر و چاق تر که عقب  ایستاده بود و بی خیال یکی از بروشور های بهداشتی  راجع به استفاده از کاندوم را می خواند ،دومرد دیگر محافظ و پاکارش بودند و از سه زن دوتن یکی دیگر را که 5ماهه باردار بود،کشان کشان و به زور آورده بودند اینجا!

دکتر بهادری ،به دستورِ رئیسِ ترسیدهِ بخش، خانم باردار را چک آپ می کند و دستور آزمایشات کامل را می نویسد،اما بعد ازینکه مرد مسن(که توسط دوزیردستش حاجی خطاب می شود)متوجه اتفاقات در حال وقوع  و احتمال زمان بردن اوامرش می شود فورا تحدید به بستن بیمارستان می کند تا زن را هر چه زودتر کورتاژ کنند. دکتر بهادری زیر بار نمی رود اما تیغ حاجی از تیغ حاذق ترین جراح های بخش هم برنده تر ظاهر می شود و اتاق عمل ظرف دوساعت آماده می شود ،زن زیبا  برخلاف خواسته اش جراحی و کورتاژ می شود تاحاجی از دست بچه "به اشتباه کاشته شده" در شکم یکی از صیغه هایش و آبروریزی و خرج اضافه و ادعای ارث و میراث زیادی در یک آن آسوده شود.


گویا قرار نبود همه کس بدانند "او" کیست و اینجا چه کار می کند اما من زیربار نمی رفتم که آن نگاه گنگ برای اهداف معمول مهمانی رفتن در آن حوالی باشد.بعد از شام و قبل ازینکه تصمیم بگیرم نتایج ترکیب قارچ و علف و ودکا را باهم روی خودم امتحان کنم یکی از دوقلوها  که سرش زودتر از بقیه گرم شده بود و پاهای سفیدش را روی هم انداخته بود با نگاهی خمار نخ به نخ سیگار می کشید را روی بالکن ـ به دور از چشم خواهر محافظه کارش – گیر انداختم و تمام داستان را از زیر زبانش بیرون کشیدم ."این مرد که بود که چگونه آنجا آمده بود"؟



فردای روز بعد از آن شب یکی از روزنامه های طرفدار حکومت ـ در جناح مقابل جناح حاجی ـ در قالب تیتری جنجالی تمامی  مطلب را به اسم دکتر بهادری منتشر می کند . یک روز بعد حاجی برای حفظ آبرو در اقدامی ،رضایت روزنامه اشاره شده را جلب می کند و روزنامه در شماره ی 7خرداد در مطلبی هم شکل با مطلب روز قبل از حاجی معذرت خواهی کامل می کند و نویسندهِ سطورِ خبر درج شده را جاسوس اسرائیلی و برهم زننده  و مخل امنیت اجتماعی می نامد . دکتر رضا بهادری در تاریخ 15خرداد هشتادو پنج ناپدید و دو سال بعد توسط دوستان و نزدیکانش در "مرکز روان درمانی روزبه"ـ تحت مراقبت های ویژه ـ  پیدا می شود ، آن ها با تلاشی فراوان و همراه با مبالغ هنگفتی رشوه و زد بند موفق به ترخیص دکتر می شوند.





رابطه من و دکتر یک هفته بعد از مهمانی در خانه آل طبا سر فندکش شروع شد که زیبا بود و باید سیگارم را روشن می کرد و با بحث پیرامون تکامل و نظریه های خطی نقطه ای و انفجاری و این دست مطالبِ نسبتن علمی ادامه پیدا کرد. ولی متوجه شدم در تمام مدتی  که مجذوب دانش و دیدگاه های عمیق دکتر بودم یکی از اعضای خانه ی آل طباها  چهارچشمی مرا می پاید که دست از پا خطا نکنم یا حرفی نزنم که اعصاب و روان متزلزل و تازه بازیافت شده ی دکتر را برهم ریزد.آن ها مدتی طولانی را با استفاده از بهترین روان درمانگرها و داروها روی دکتر کار کرده بودند تا توانسته بودند به مرحله ای برسانندش که زندگی روزمره اش را دور از جنجال نگه دارد .این رابطه زیاد طول نکشید .قرار بود یک هفته بعدش کتاب "فولاد ،اسلحه،میکروب" را برایش ببرم که متوجه شدم به خانه ی دیگری منتقل شده است! دیگر نتوانستم اورا ببینم، گویا یکی از رفقا تشخیص داده بود که ملاقاتهایش با من می تواند برهم زننده تعادل موجود در روانش باشد .اما کماکان با حرف کشیدن از زیر زبان خواهر احمق دوقلوها می توانستم بفهمم که کجاست و چه می کند و در چه وضعیتی قرار دارد. امید داشتم باز ملاقاتش کنم "فولاد، اسلحه،میکروب" کادو شده ای که می خواستم برایش ببرم را درون کمدم نگه داشتم تا روزی که می بینمش. متوجه شدم که چهار ماه پس از آخرین ملاقاتش با من از مرز ردش کرده بودند و برایش در یک بیمارستان  تخصصی زنان و زایمان در کبک کار جور کرده اند. با یک دختر کانادایی ازداوج کرده بود و زندگیش خوب بود. مثل اینکه انجمن کارش را خوب انجام داده بود.


تا اینکه دیروز از دوقلوها برایم ایمیل آمد:

 دکتر عصر جمعه با دوز بالای مورفین خودکشی کرده.





  

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

مثلا من امروز به خودم آمدم و دیدم در یک جادهِ در حال بازسازیِ کثیف و خراب از شهر به سمت مناطق روستایی می روم و هیچ اثری از "روستا" _ جز تمامی  نشانه های خرابی و فقر _ به چشم نمی خورد. کارخانه هایی با آلودگی بالا که در هیچ کجای دیگر جواز نگرفته اند و لابد از پس مبلغ رشوه هم برنیامده اند. گوسفندانی که در لابه لای تل های زباله می چرند و مردمانی واسوخته , داغان و بی کس و کار که همگی چشم به راه مبلغی باد آورده اند که یک شبه بتوانند بار یک عمرشان را ببندند.

 مثل یک ساعت پیش که به خودم آمدم و دیدم ماه هاست دست به قلم نبرده ام در صورتی که  درپسوتوی ذهنم, ورا و فرای هر شکست و پیروزی به دست آمده و تحمیل شده  همیشه خود را یک نویسنده دانسته ام و خنده ام گرفت از این روند ِ عجیب و معمول همیشگی نوع آدمیزاد و تصمیم گرفتم بنشینم و بنویسم که: ( زندگی ما همه اش به خود آمدن است).

مانند راننده خواب آلودی که مدام به خواب می رود و به خودش می آید و می بیند  حدودا پنج کیلومتر اخیر را در خواب و بیداری رانده و چه شانسی آورده که هنوز دارد می راند و هنوز در مسیر است . که اگر ما باشیم که بعد از چند تلنگر باز هم به خودمان می آییم که خواب بوده ایم لابد ؟یا بیدار؟ اصلا به خودمان می آییم که همه اش داشته ایم به خودمان می آمده ایم و آنگاه همان لبخند "کلبی مسلک" _ که صبح به لبان من آمد_ به لبانمان  می نشیند که دیگر خواب و بیداری در دست خودمان نیست انگار…شده سمفونی به خود آمدن ها …

پدال گاز لق می زد,جلو داشبورد ماشین قدیمیم هم خراب است و روی دست انداز ها صدا می دهد,با یک رانندهِ کامیون  طی کرده ام که فلان تومان بگیرد و با خودش دوتا کارگر بیاورد و ماده شیمایی ای که از قبل خریده ام را بار بزند و ببرد در جایی دیگر برایم پیاده کند .

به خودم  می آیم که دارم با مدیر عامل کارخانه  فروشنده قدم می زنم و حرف می زنم. از کارخانه های دیگری که می توانم این ماده را ازشان خریداری کنم حرف می زند و در آخر با یک لبخند می گوید:  (همه را بار بزن وبفرست بره برای زنجان … می سپرم همه بهت بار بدن) و در حالی که گوشی موبایلش رو جواب می دهد قدم زنان از منی که سرجایم میخکوب شده ام دور می شود. میخکوب شده ام چون مرا به خودم آورده که در تمامی این چند ماهی که داشت بار را با تخفیف یک "همکار تولید کننده" به من می فروخت  می دانست که دلالی بیش نیستم.


دلم می خواهد در مقیاسی وسیع تر به خودم بیایم.فکر می کنم به تمام این مدتی که از همه گذشته بریدم و خودم را رها کردم در فراموشی ,لحظاتی  شیرین و گس از این مدت یادم می آید...  وقتی که از مطب روانپزشک بیرون آمدم و با سرعت شماره گرفتم و پشت تلفن با ذوق گفتم: ( همکاری کرد,اخراج فرمالیته است).روند رنگ ها و صداهای آبشارها و ارتفاع ها برایم زنده می شود: سال هایی چنبره زده در آغوش ثانیه های سقوط از آبشار های بلند ...خیلی بلند .... تعلیق...وقتی که صداهارا می شد لمس کرد, وقتی که بوهای معلق در هوا در کاسه ی سرم ترسیم می شدند..و فرود آمدن و فرو رفتن در آب شفاف و سرد...تعلق ....مثل آن اتاق خواب لعنتی در آن گوشه شهر که کسی درآن تن از ترس مرگ رمیده ام را آن چنان در آغوش گرفته  بود, باز هم در هم پیچیدن بو و رنگ و صدا و تصویر در میانه ی در هم پیچیدن تن ها, وقتی که از این همه حرف زدن طولانی ,رقت بار و فرساینده رها می شوی و سایش پوست بر پوست,لب برلب و ترکیب بند بوها سخن می گویند,باز هم پناه می بری به زهدان یک زن... باز هم تعلیق و تعلق ...تعلیق.............................

تعلق......................

تعلق.......

به خودم می آیم که دارم به جای مشقِ نوشتن یک مشت کس شعر مبتذل را تایپ می کنم برای یک وبلاگ فیلتر شده به زبان مردمی که خواندن را فراموش کرده اند.و باز هم به خودم می آیم که انگار زیادی یک مهمانی تابستانی را کش داده ام ,باید کوله بارم را جمع کنم و ازین آغوش دل بکنم ...

به خودم می آیم که ....که به خودم آمده ام و در گوشه ای از ذهنم بوی دوری باطل را حس می کنم.


۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

آهای آلبرت؟ چه خبرا؟


البرت اینشتین (1879ـ1955) سازنده نهاییِ بمب اتمی  به کار رفته در پایانِ جنگ جهانی دوم نبود ؛اما پس از گذشتِ مدتی از فاجعه  مردم کم کم متوجه شدند که در پروسه یِ ساخت بمب او کسی بود که نامه قدرتمند و توجیه ای اصلی را برای فرانکلین روزولت رئیس جمهور وقت آمریکایِ در گیر جنگ نوشت .



شاید اگر این نامه بین این دو پیرمرد ردو بدل نمی شد تا مدت ها بعد هم بودجه کافی برای ادامه برنامه هسته ای جنگ طلبانه بشر مد نظر قرار نمی گرفت ...اما تاریخ انجام شد و نامه کارساز شد

چنین شد که دولتمردان امریکا برای پیشدستی برآلمان پروژه مانهتن را  راه انداختند و از "انریکو فرمی" دعوت به عمل اوردند تا مقدمات ساخت بمب اتمی را فراهم سازد . سه سال بعد در دوم دسامبر 1942 در ساعت 3 بعد از ظهر نخستین راکتور اتمی دنیا در دانشگاه شیکاگو امریکا ساخته شد. سپس در 16 ژوئیه 1945 نخستین ازمایش بمب اتمی در صحرای الامو گرودو نیو مکزیکو انجام شد.سه هفته بعد هیروشیما درساعت 8:15 صبح در تاریخ 6 اگوست 1945 بوسیله  بمب اورانیمی پسر کوچک  بمباران گردیید و ناکازاکی در 9 اگوست سال 1945 توسط بمب دوم"مرد چاق" بمباران شد که طی ان صدها هزار نفر فورا جان باختند.




جی آر اوپنهایمر(J.Robert Oppenheimer) معروف به پدر بمب هسته ای است.
فیزیکدان نابغه ای بود که در سال 1904 به دنیا آمد و در سال 1967درگذشت.او با اینکه سازنده اصلی بمب اتم شناخته می شود اماوقتی که خبر استفاده ازسلاح اتمی را در ژاپن به او دادند بیمار شد و بعدها به علت مخالفتش با گسترش سلاح های اتمی از پروژه ساخت بمب های اتمی توسط دولت آمریکا کنار گذاشته شد.

اما اگر واقعا نامه اینشتین نبود اتفاقی می افتاد؟ یا اصلا اتفاقی به این حالت ممکن بود روی دهد؟البرت تا 10 سال پس از ماجرای هیروـ ناکا درژاپن؛  زنده ماند و شاهد دست یابی اتحاد جماهیر شوروی به فناوری سلاح اتمی از طریق جاسوس هایش در امریکا بود .البته البرت نماند و اتمی شدن پاکستان،هند،برزیل و پخش شدن کلاهک های هسته ای گم شده در اقمار شوروی پس از جنگ سرد را ندید ...اما همان ده سال و جنگ رسانه ای پس از ماجرای ژاپن  چه بلایی سرش اورد؟

یک یهودی بیسار بسیار مستعد و باهوش که از ابتدا مانند غریبه با او رفتار شده بود و رنج  تحقیر ،تبعیض و فرار از کشورش را چشیده بود چگونه می توانست با عکس های مرسوله از مردم دفورمه شده(و هنوز زنده)کشوری دیگر کنار بیاید؟



اثر پروانه ای را در ذهنم مرور می کنم ،و اشتباهات دیوانه  واری که در دوسال اخیر در حق خودم و اطرافیانم انجام دادم و به این فکر می کنم که ایا بیشتر از بلایی که سر بقیه اوردم رنج می برم یا گهی که مالیده ام در سرتاسر زندگی خودم؟. . . یا البرت اگر تاثیر هسته ای شدن  جمهوری اسلامی ایران در دنیای نوین پر از نفرت و خشونتِ قومی و مذهبی را می دید، یا اسیبی ازین ماجرا به زندگی شخصی خودش می رسید، می توانست باز هم با آن آرامش جملات قصار راجع حماقت بشر بگوید؟

 پ ن : بهانه ی اصلی اینشتین برای گرفتن بودجه برای پروژه ی منهتن  در نامه به روزولت پیشرفت سریع آلمان در فناوری اتمی زیر نظر بزرگ دانشمندانی همچون هایزنبرگ بود ؛بعد از شکست نهایی آلمان هایزنبرگ در جواب سوال موذیانه یکی از بازجویان امریکایی درمورد میزان یورانیوم مورد نیاز برای یک بمب هسته ای در حد بمب  "پسر کوچک" با قدرت جواب داد: قطعا چند صد کیلو!!!!



۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه




یه جایی می رسه تو زندگی که حس می کنی انگار تموم شدی ، پیر شدی و تاریخ مصرفت گذشته ؛نه با معیار عموم ؛ بلکه با درک شخصی "خودت" ـ کسی بیشتر از هرکس دیگه ای خودت را می شناسه . اونجاست که باید به خیلی از چیزهای زندگی گذشته پشت کنی و خودت را بسپاری به تغییر...

باید مثل یک خزنده یک گوشه بری و تو تنهایی کاملا پوست بندازی تا بتونی به رشدت ادامه بدی ...شایدم نخوای...شایدم دلت بخواد خود گندیده و افکار یخ زدتو ساعتها،روزها،ماه ها و سال ها ادامه بدی و مدام روی خودت استفراغ کنی.


یک نگاه به اطراف می تونه تا دلت بخواد از این ادم ها جلوت بذاره : اساتید دانشگاه، غالب اهالی سینما،تولید کننده ها و بازاری هایی که علاوه بر خودشان همه چیز را به رخوت و سکون می کشانند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

فیل در تاریکی




داستان فیل و مردان نابینا یا فیل و کوران داستانی‌است تمثیلی و عارفانه، که برای روشن کردن نقص کشف حسی به آن استشهاد شده‌است. ریشه این داستان را در جنوب شرقی آسیا دانسته‌اند و به آیین جین، بودیسم و هندوگرایی نسبت داده‌اند. علاوه بر این سه آیین، صوفیان مسلمان نیز از این داستان در آثار خویش بهره برده‌اند. بودا در تیتها سوتا در قانون پالی از این تمثیل بهره برای آن‌ها به وجود می‌آورد.گرفته‌است.
در روایت‌های مختلفی که از این داستان شده‌است، وجه مشترک چنین دیده می‌شود. گروهی از مردان نابینا(یا مردان در تاریکی) که تا آن زمان فیل ندیده بودند، دست بر فیل می‌کشند؛ و چون هر یک فقط به عضوی از اعضای فیل دست می‌کشند، به تصویر درستی از فیل دست نمی‌یابند و به اختلاف با هم می‌پردازند. از این داستان استنباط شده ‌است که موقعیت‌های مختلف که در هر لحظه دامن‌گیر نظاره‌ کنندگان در حقایق است، تصویر مشخصی از یک حقیقت واحد را برای آن‌ها به وجود می‌آورد.


روایت آیین جین از این داستان چنین است که از شش مرد نابینا خواسته شد که به اعضای مختلف فیل دست بکشند، و چگونگی این موجود را بیان کنند.
یکی از ایشان بر پای فیل دست کشید و آن را چون ستونی دانست؛ دیگری بر دم فیل دست کشید و گفت که فیل مانند ریسمانی‌است؛ سومین از آن‌ها خرطوم فیل را لمس کرد و گفت که فیل مانند شاخه درخت است؛ چهارمین نابینا بر گوش فیل دست کشید و گفت که فیل همچون بادبزن است؛ پنجمین مرد به شکم فیل دست کشید و فیل را چون دیواری دانست. آخرین مرد نابینا بر عاج فیل دست کشید و فیل را مانند شیپوری دانست.
مرد دانایی سخنان ایشان را شنید و به آن‌ها گفت که سخن همه شما درست است؛ اما اختلاف گفته شما برای این است که هر یک از شما یکی از اعضای فیل را دست کشیده‌اید؛ پس فیل همه خصایصی را که برشمردید، با هم داراست.
در آیین جین، از این داستان برای توجیه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با ادیان و مذاهب دیگر استفاده می‌شود و این که مردم می‌توانند برداشت‌های مختلفی از حقیقت داشته باشند.


در روایت بودایی، بودا داستان راجا را روایت می‌کند که شش مرد نابینا را گردآورد تا فیلی را لمس کنند. هرگاه یکی از ایشان بر فیل دست می‌کشید، راجا به نزد او می‌رفت و از او می‌پرسید که آیا فیل را دیده‌است، و از مرد نابینا می‌خواست که فیل را برای او توصیف کند. هر یک از ایشان فیل را به چیزی مانند کرد، یکی که به سر فیل دست کشیده بود، فیل را همچون کوزه‌ای دانست؛ دیگری که بر گوش دست کشیده بود، گفت که فیل همچون سبد غربال است، دیگری فیل که بر عاج دست برده بود، فیل را چون گاوآهن دانست. آن که به پای فیل دست برده بود، فیل را ستونی دانست. آن که به دم فیل دست کشیده بود، فیل را مانند شانه دانست؛ و آن که بر شکم فیل دست برده بود گفت که فیل همچون انبار غله است. آن مردان با هم به نزاع پرداختند؛ راجا اختلاف ایشان را برطرف کرد، و گفت که هر یک بر عضو فیل دست کشیده‌اند.


سنایی در کتاب حدیقةالحقیقة، این داستان را چنین آورده است:
بود شهری بزرگ درحد غور

اندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی بر آن مکان بگذشت

لشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ باهیبت

از پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیل

آرزو خاست زان چنان تهویل
چند کور از میان آن کوران

بر پیل آمدند چون عوران
تا بدانند شکل و صورت پیل

هر یکی تازیان دران تعجیل
آمدند و به دست بپسودند

زان‌که از چشم بی‌بصر بودند
هر یکی را به لمس بر عضوی

اطلاع اوفتاد از جزوی
هر یکی صورت محالی بست

دل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدند

برشان دیگران فراز شدند
هیئت و شکل پیل پرسیدند

آنچه گفتند جمله بشنیدند
آن که دستش به سوی گوش رسید

دیگری حال پیل زو پرسید
گفت شکلیست سهمناک عظیم

پهن و صعب و فراخ همچو گلیم
آن که دستش رسید زی خرطوم

گفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهی‌است

سهمناکست و مایه تبهیست
وان‌که را بد ز پیل ملموسش

دست و پای ستبر پر بوسش
گفت شکلش چنان‌که مضبوطست

راست همچون عمود مخروطست
هریکی دیده جزوی از اجزا

همگان را نظر فتاده خطا
هیچ را دل ز کلی آگه نی

علم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیال‌های محال

کرده مانند غتفره بجوال
از خدایی خلایق آگه نی

عقلا را درین سخن ره نی






جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به رومی، در کتاب مثنوی، از این تمثیل بهره جسته‌است.
پیل اندر خانه تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هرجا می‌شنید
از نظر که، گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هریک اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست‌است و بس

نیست کف را بر همه او دست‌رس
چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل وز دیده دریا نگر
جنبش کف‌ها ز دریا روز و شب

کف همی بینی و دریا نی عجب
ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم

تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب

آب را دیدی نگر در آب آب