‏نمایش پست‌ها با برچسب loser time. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب loser time. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه


مرد روی تخت سنگ پهن قدیمی نشست و چوب پنبه سر کدوی آویزان به بنه اش را با دندان کند و قورت قورت آب خورد و درحالی که قهقهه می زد دهانش را با آستین چرک لباسش پاک کرد و رو کرد بهم:
_ریختت مث سگ گرگ دیده اس ، ازت می ره، جفت جفت ازت می ره. موش از کونت بلغور می کشه. چشات دو دو می زنه پی کس و کون زنای زائر زنگباری.از لاشخورای ممد آبادم پست تری؛ دلت رو به ورم برو بازوت خوش نکن که پای چشات یه بند انگشت غول شده. خایه هات رو آفت زده...
خنده اش چنان شدید شد که نتوانست به تحقریم ادامه دهد و به سرفه افتاد؛ باز از کدو آب خورد و ساکت شد. اینبار جدی نگاهم کرد و غرید:
_همه مردن، همه می میرن. اینجا جات نیست، بزن به جاده.
خودم رو جمع و جور کردم و دهانم را باز کردم که بگم: کدوم جاده؟ اما انگار صد سال بود که حرف نرده بودم، انگار زبان نداشتم، انگار دهان نداشتم یا حتی اصلا حرف زدن هیچ وقت یاد نگرفته بودم.
_ نمی خواد حرف بزنی، فقط بزن به جاده. جاده ی زائرا نه، جاده قدیمی بخارا و کرم علی زا هم نه . صاف بزن به کویر سمور که از کویر رد بشی. نه که برسی به جایی، نه که پسش برات گه خیرات کنن. بزن که از کویر رد بشی؛ رد شو.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

لای پای برده های آشپرخانه

گردنم از روی بالش کج شده بود و صورتم  به  سمت زمین قرار داشت. اما به جای ناراحتی از موقعیت سخت و ساکنم تنها چیزی که در چهره ام مشاهده می شد شادی و نشاط بیش از حدی بود که با نگاه نخست می شد فهمید از دنیای دیگری که با چشم های وغ  زده ام به آن خیره ام می آمد. چندان چیز پیچیده ای در کار نبود. تصور عدم وجود. و البته فکر کردن به تکه های قارچ سرخ شده روی زبان و پاره شدن گوشت پخته شده لای نان سفید بین دندان هایم. دنیای ساده ایست .

و البته به طور کلی ساده بود. فکر کردن به موضوعات پیچیده ای مثل هستی، مرگ و تلاش در رد نظریات معتبر مذهبی هم به هیچ وجه نمی توانست تغییر کوچکی در آن ایجاد کند. روز ها را اکثرن با اعضای گروه دلقک های سلطنتی در اتاق پشت کتابخانه مستِ کبود از بنگ زیاد به لودگی و قمار می گذرانم و عصرها بعد از نگاه کردن به دختران خاندان سلطنتی _ که با تبختر و حالت هایی که برای جلوه دادن خودشان  کسب و حفظ کرده بودند، کتاب و چتر آفتابی به دست _ در محوطه قصر راه می رفتند  سیگارم را از پنجره ی کتاب خانه بیرون می انداختم و یواشکی از راهرو پشتی به سمت آشپزخانه ها می رفتم تا برده ی های سیاه و لاغر اندام را بیابم و پس از اینکه مثل گرگ گرسنه نگاهشان کردم به دختر جوانی اشاره کنم تا بیاید و ترسیده جلویم بایستد و با چشمان درشت قهوه ایش خیره شود بهم. من هم لباس سفیدش را بالا بزنم و دستم را بکنم لای کس خیس از عرق و ترشح و از واکنش صورتش لذت ببرم.

یک سال و هشت ماه و سه روز از وقتی  برده ای را که برای نظافت اتاقم آمده بود ناغافل به دیوار چسباندم لباسش را بالا زدم و سرپا گاییدمش می گذرد  و من  در تمام این مدت فقط با برده های آشپزخانه و نظافت چی ها عشق بازی کرده ام. زنم هم که از چند ماه قبل این ماجرا جدا از من می خوابید و نمی دانم برای ارضای خودش به خدایش تکیه زده، با زنان می خوابد یا شازده ای چیزی دست و پا کرده و یواشکی در پستوها با ترس و لرز مثل موش خیانت می کند. خدا را چه دیدی؟ شاید نامه های عاشقانه هم می نویسد . این روزها فقط منم که برده باز شده ام . باقی هم شازده وار عاشق شده اند و دست به قلم  کس لیسی می کنند .خداوند روزیشان را زیاد کند.

شاه شکار می کند، وزرا زن بارگی و دلقک ها در روزگاری وارونه کتاب می خوانند و مست می کنند تا مواد لازم برای خنداندن حاکم قهار به اذهان بنگ زده شان نفوذ کند. من هم برده های لاغر رو می فرستم تا حمام کنند و پشم لای پایشان را واجبی ببندند و احضار شوند در رختخوابم. گاهی هم با همان لباس های کارشان در گوشه ای از انبار خوراکی ها روی تخته های پنیر یا قوطی های ساردین. خداوند روزی همه مان را زیاد کند. 

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

تمنا

چه کسی می فهمید درون رگ ، ریشه و پی ما چه می گذرد؟ وقتی تمنایی ناشناخته از هر چیز جدایت می کند و تازه می فهمی که تمام زندگی معمولِ پیرامون یک بازی بی پایان وزخمی است که یا باید مانند دیوانه ای عجیب و غریب از آن بیرون بیافتی یا مانند  حیوانات داخل مسابقات شرط بندی بدون اینکه بدانی "چرا" حمله کنی و گازبگیری و فرار کنی. 

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ولگرد شهریار یا شهریار ولگرد !

با برادردم رفته بودیم اصفهان برای زنده کردن پول های یک معامله .از آن جا راه افتاده بودیم و از اتوبان کاشان رفته بودیم قم و از قم رفته بودیم گل عباس ورامین . از یک جاده خاکی پیچیده بودیم به محله ی افغان  ها .انگار که ته دنیا بود .مزارع واسوخته با گیاهان نیمه عمل آمده که با گردی از خاکه ی سیاه آلومینیومِ کارگاه های غیر قانونی افغان ها بی ثمر و غیر قابل استفاده شده بودند ؛ همه میان خانه ها و کارگاه های درب داغان و خرابه . ما هم رفتیم داخل یکی از همین کارگاه ها  تا از بی استفاده ترین بازماند شیمیایی شان بخریم و بفرستیم برای کسی در شهریار . افغان ها از ترس جانشان بعد از غروب آفتاب از کپرهایشان بیرون نمی زدند.با دو کامیونِ 10 تن از موادی که خریده بودیم رفتیم در حومه ی شهریار و بارها را تحویل دادیم و قبل از زدن دوباره به جاده  یک گوشه، کنار دکه ای ایستادیم تا فلاسک آب جوش را پر کنیم و خوراکی بخریم.


پیرمردی روی یک زیرانداز کنار خیابان دراز کشیده بود و آسمان شب را نگاه می کرد .نگاهش کردم. نگاهم کرد و گفت :
_نون داری؟
یک مقدار نون بیات داخل زنبیل خوراکی های صبح را از ماشین بیرون آوردم و دادم بهش ،بلافاصله نشست و شروع به خوردن کرد. چند تا سیب و خیار هم از زنبیل بهش دادم ؛آمدم سوار ماشین بشوم و بروم که صدایم کرد .فکر کردم باز چیزی می خواهد،با لبخندی تمسخر آمیز و کراهت جلو رفتم .مشت پرش را گرفت به سمتم،دستم را دراز کردم و چندتا گردویی که در دستش بود را گرفتم .


به جز یک تشکر ساده نتوانستم چیزی بهش بگویم.آشنایی یا اطلاعات بیشتر از آن پیرمرد ولگرد چیزی نصیب من نمی کرد اما برای من که عدم تعلق به داشته ها و سفرهای بزرگ نخستین خواسته ی زندگیم بود چنان رشک بزرگی به جای گذاشت که از لحظه ی گرفتن گردوها تا ساعت ها بعدش، یخ زده و ساکت نشستم و فکر کردم به عمق بی نیازی و قلندری ای که یک انسان می تواند  به آن دست پیدا کند! نان هایی که  از من گرفته بود را بدون معطلی خورده بود و چندتا گردویی که داشت را هدیه داده بود؟  یعنی زندگی محض در لحظه !یعنی تف کردن به تمامی هویت تمدن و تاریخ بشر . 


               رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین                      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین


              نه حق ،نه حقیقت،نه شریعت ، نه یقین               اندر دوجهان کرا بود زهره ی این؟   

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

اشک های ناگزیر




و روزی هم برای تمام این افراط ها و تفریط ها اشک خواهم ریخت . برای همه ی آن ها که در جاده ها، ترمینال ها ،بندرها و فرودگاه ها جایشان گذاشته ام . برای حجم بزرگ نافهمیده ها و کشف نشده ها و ندیده ها ؛برای حرف هایی که درک نکردم . برای دهان هایی که با نادانی بستم .برای گوش هایم که ناشنوا می شدند و برای چشم هایم که وجودهایی بی بدیل را دید و اجازه داد بروم.  

و آن روز قطعا روز مناسبی برای پشیمانی نیست.

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

دفترها

دفتر سال 88را باز کردم ، دراز کشیدم روی زیرانداز خاک گرفته ی کف زیرزمین و شروع کردم به خواندن .هنوز صفحه ی نخست تمام نشده بود که عرق سرد روی تنم نشست و دفتر را انداختم کنار و سیگار روشن کردم.

آخرین سالی بوده است که روی کاغذ نوشته ام و کلماتی که با مداد و خرچنگ قورباغه و در هم و برهم روی کاغذ کشیده شده و رفته اند نمی گذارند خواندن را ادامه دهم .هشتاد و هشت برای من فقط خاطرات انتخاباتش را به جا گذاشته و چند سفر و حالا این ها چیستند؟ پسر داخل دفتر کیست؟از جانم چه می خواهد؟از جایم بلند می شوم کارتون دفترها را بلند می کنم ببرم داخل بشکه ته حیاط خانه ی پدرم بسوزانم . به طرف در زیر زمین  می روم و برمی گردم و کارتون را زمین می گذارم و به می خواندنش ادامه می دهم . باید بفهمم آن سال چه بلاهایی سر  پسر داخل دفترچه می آید که حالا حس می کنم کمترین نزدیکی را با آن موجود افراطی ، فعال و قدرتمند دارم. دفتر تا را تا آخرین خطوط می خوانم . هوا تاریک شده و تنها در زیر زمین نشسته ام و حالم رو به وخامت است . مدت ها بود اینچنین سوراخ نشده بودم. موضوعاتی را به کلی یادم رفته بود .آن حجم تنفر و شادی و اصلا این همه احساسات افراطی چرا؟ تا دفتر تمام شود تمام پاکت سیگارم را کشیده ام .دستانم می لزرد .

برق را روشن می کنم . دست می کنم داخل کارتون و دفتری خیلی قدیمی تر را بیرون می آورم .خاطرات 18 سالگی. وسط های دفتر متوجه می شوم که صورتم خیس است .دفتر را می بندم و کنار می گذارم و دراز می کشم. دیگر توان یک کلمه خواندن از از محتویات گذشته را هم ندارم ، یاد آوری همین حجم از اتفاقات و احساسات و اشخاص کافی است تا متوجه شوم چه کسر عظیمی از روحیات خسته ، بی خیال و  پشت گوش اندازم از شکست های تحمیل شده ی آن دوران به پسربچه ی نیرومند و سرکش داخل دفتر ها می آید. و فکر می کنم که گرچه اینچنین به روحیه ام لطمه وارد می شود موقع خواندنشان اما باید چند وقت یکبار بیایم و با دقت مرورشان کنم .


پ ن :

از دفتر 18سالگی این برایم جالب بود:

بی شک ضعیف ترین و ترحم برانگیز ترین موجود هستی یک مرد عاشق است . کسی که تمامی هست و نیستش متصل شده به چیزی دیگر که زنده است ، نفس می کشد ، تغییر عقیده می دهد ، اشتباه می کند و با هر موج روحیه اش مرد را از بالا به پایین ، از عرش به فرش و از زندگی به مرگ می کشاند. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

ما که بودیم ، ما که هستیم.




سه صبح بود . مست و لایعقل برای هم قلاب گرفتیم و با یک چاقوی جیبی یکی از سه نقطه "کبیری" تابلوی قصابی مرکز شهر را تراشیدیم . با این که مدام این ور و آن ور را نگاه می کردیم و کشیک می دادیم، تخممان هم نبود که کسی مارا ببیند یا نه . نهایتا می خواست دعوا بگیرد یا داد و بیداد کند و بیاندازدمان بازداشتگاه .اما مگر اثری می کرد به ما که همه چیز را برای همه چیز رها کرده بودیم به حال خودش؟ مگر می شد بلایی سر کسانی آورد که امید چندانی به آینده نداشتند ؟ بعد رفتیم آن طرف میدان زیر سایه یک نارون نشستیم و سیگار دود کردیم تا صبح شود و عکس العمل نفراتی که تابلوی بزرگ قرمز رنگ "سوپر گوشت کیری" را می دیدند و تعجب می کردند را ببینیم ؛ تا چشمان گیج پف کرده مان را تنگ کنیم و هی نخودی بخندیم.


همیشه هم آنقدر دست به تخم و بی خیال زندگی نمی کردیم و هنوز هم پوسته ای از ایده آلیسم ، امید به زندگی و ترس از جامعه دورمان مانده بود . رامین سعی می کرد فکر کند به این که بقیه اعضای خانواده اش درس خوانده و مترقی هستند و به کشور های توسعه یافته مهاجرت کرده اند و از زندگی خوب و آزاد سرمایه داری برخوردارند و او هم باید یک روزی بعد ازین که توانست از دست این تحصیل لعنتی ، سربازی، دانشگاه و شهر کوچک خلاص شود آن زندگی را تجربه کند و از موفقیت مورد تایید اعضای خانواده اش  برخوردار شود . اما ته دلش می دانست . چیزهایی را می دانست که باعث می شد به جای درس خواندن باز هم گذرش  بیافتد به ولگردی های بی سروته اش.

اولش خودمان را بسته بودیم به الکل و ر به ر آنقدر بالا می زدیم  و پسش آشغال کره می کردیم که یادمان می رفت کی هستیم و کجاییم . و آخرش هم که با چشمان اشکی همه را بالا می آوردیم می آمدیم توی طلوع آفتاب تن لشمان را می بستیم به سیگار و آروغ های تلخ بی کسی . نوشیدنی خوب گران بود، کم گیر می آمد و همه جا هم که جای سگ مستی نبود.  پس افتادیم به آب الکل و خوب خوبش عرق سگی زدن! همه جا ، توی مهمانی ای که باقی با لباس شب بودند من و رامین با شیش جیب و تیشرت و چکمه های کوه نوردی می رفتیم و هرچی گیر می آمد را بالا می زدیم و متلک های چهارواداری بار مردم می کردیم و پشت سرمان حرف می ساختیم و به حرف ها می خندیدم .اما این هم جواب گو نبود.حالمان باز بدتر شد . بالا گرفت. این دنیا برای ما زیادی بود و کم !پیچیده و ساده . و ما اصلا توان این حجم نفرت و خشونت مدنیت بشر دوپا را نداشتیم .دلمان می کشید به گرگ ها ، سگ ها ،خرس ها ، کرکس ها و موش های صحرایی در دشت های مرتفع خشن .


افتادیم به شاهدانه ، بنگ می پیچیدیم و گُل دود می کردیم و با چشمان سرخ  از نیروهایی که وجود نداشتند نابودی زمین را طلب می کردیم . شیطانی که از ته قلب می دانستیم وجود ندارد را صدا می زدیم تا بیاید به جنگ خدای خون ریز و تمامیت خواه باقی آدم ها!

توی طلوع آفتاب آروغ زدم وگفتم :

_ما شوالیه های تنهای کوچه ایم. با شمشیر عرق سگی و سپر بنگ می ریم به جنگ آدما!!!
درحالی ته شیشه ی ویسکی را سر می کشید گفت:
_ما دلقک های بی کس و کاریم.
و نخودی خندید ، ولو شد روی زمین و با چهره ای که یک دفعه جدی شد تشر زد:
_غضب نکن کله هندونه ! تو خودت یه سری تو سرا(و باز آروغ زد) تو گربه نره ای ... منم روباه مکار و زیر این آسمون انی که همه جاش یه رنگه  و هیج جاش بهتر از بقیه نیست. بقیه هم پینیکوان! عن ... یه مشت عن...گه ...
_بیا سکه هاشون رو بگیریم و بکاریم که درخت سکه در بیاد که انقد کار نکنن و سرهم کلاه نذارن و نرینن تو زندگشیون


مستی و چتی که رفع می شد هردو به نحوی فرار می کردیم به جامعه ای که در آن بیشتر از دوتا عوضیِ شیرین مغز نبودیم . یکیشان پول باباش را  هدر می داد و دیگری هم دلالی می کرد و سر مردم کلاه می گذاشت و پول هایش رو توی کوه و کمر می ریخت پای عکاسی و هنر! و بازهم امید داشتیم به این جامعه . رامین رید به دوست دخترش و ولش کرد به حال خودش و زد به زندگی بی کس و کار دله مثل من . اما تحمل نداشت و بیشتر سیگار می کشید و الکل می خورد .حالش خراب می شد و هذیان می گفت.
یک روز که داشت از مردم استرالیا و روشن فکری هایشان می گفت حرفش را قطع کردم و گفتم :
_رامین...اونام یه گهن مث مردم همین جا ! اونا یه سری چیزا را بر طبع زمان و اجبار پذیرفتن و اینا یه سری چیزا رو ..اما دو گروه نهایتا هیچ چیز جدیدی را بر نمی تابن! مارو بر نمی تابن...من و تو رو با یه اردنگی پرت می کنن توی جامعه ی ولگردها!می فهمی؟
آروغ زد و با چشم های درشت غمگینش نگام کرد و جواب داد:
_بهترن


دروغ می گفت، و خودش هم می دانست دارد دروغ می گوید و این دروغ ها نهایتا به گاییده شدنش در میان جامعه و خودش می انجامید. اما باز سعی می کرد .از شهری حرف می زد که مخصوص هیپی هاست و تنها دو قانون دارد:ندو و دعوا نکن!


مهم نبود که چه فکر می کردیم و چه می گفتیم ،مهم نبود که تلاش می کردیم که چه چیز بشویم یا نشویم ! نهایتا ما دوتا دلقک ولگرد بودیم که چت و مست می چرخیدیم و باقی را تمسخر می کردیم. او فکر می کرد که باهوش تر است و مثل حالا که پول های پدرش را زمین می مالد بعدا هم خودش می تواند پولدار باشد و دوست دخترش را نگه دارد و من پذیرفته بودم که باید یک دلال بی افتخار باشم که کار می کند که با پول هایش به عور ترین قسمت های آرزویش پارچه های مرغوب بدوزد.





۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خانه بوی مرگ می داد




خانه  بوی مرگ می داد .هوا آنچنان خشک و سرد بود که  برف سبک  دوماه پیش ، از روی زمین پاک نمی شد. تیغ آفتاب ظهر هم جان گرم کردن آن هوا را نداشت . شاهرخ دوباره مصرف مواد را شروع کرده بود و مثل جنازه تکیده شده بود و فقط حرف می زد، بی وقفه و بدون شروع و پایان کلمات را از دهانش بیرون می داد و من خیره می شدم به رگ های گردنش که بیرون زده بودند . یک شب آمده بود پیشم و یک سنجاق که سرش تکه ای کشک چسبیده بود را داده بود دستم و گفته بود این آخرین کراکم است ازم بگیر و دیگه بهم نده!قول می دم دیگه نکشم . نعشه نعشه بود، پوست خشکش سرخ شده بود و مردمک چشمانش آنچنان گشاده شده بودند که حس می کردی قرار است کشیده شوی درون آن سیاهی معلق بی پایان.

همه می دانستند که شاهرخ در بین ما سه برادر از بقیه خوشتیپ تر و باهوش تر است. و ما ، من و کامران که بهتر از همه می دانستیم ، باید مستفیم و از نزدیک له شدنش را می دیدیم. چشمانش دو دو می زد و خودش هم طوری صورتش را در هم می کشید که انگار داشت از درد بی پایانی رنج می برد. آن تکه های ریز کشک مانند که می خریدشان و می زد روی سنجاق و فندک زیرشان می گرفت و می کشید توی ریشه اش همه ی ماجرا نبودند.دست کم من می دانستم که همه ی ماجرا نبودند و شاهرخ داشت فرار می کرد ،از چیزهای بزرگ و بی سروتهی که تنها خودش می دانست چیستند و من که مثلا از بقیه بازتر به موضوع نگاه می کردم تنها می توانستم تلاش کنم تا نخواهم تمام بدبختی هایش را بندازم گردن کراکی بودنش! فقط فقط شاهرخ بود که یکبار از دریچه ی آن چشم های درشت رنگ پذیر_دیده بودم چگونه در بازخورد آب خزر سبز می شوند و در پشت شعله های آتش سرخ و وقتی به آسمان نگاه می کند آبی_ زندگی ای را دیده بود که جز یک درد ابدی بی پایان برایش چیزی باقی نگذاشته بود .همه درد می کشیدند و حجم نامرئی درد بزرگ را حس می کردند اما شاهرخ باهوش تر ازین حرف ها بود. نمی توانست فراموش کند،نمی توانست پشت گوش بیاندازد .زده بود به بی خیالی .اولش زد زیر درس و تحصیل. بعدهم افتاد پی بنگ،همان بنگی که من سال ها بعدش با افتخار دود می کردم و ژست روشنفکری و توهم خودخواسته می گرفتم برای شاهرخ گریزگاه درد بود.


چند روز بعد ازین که مثلا آخرین کراکش را داد به من . یک وانت پیکان در یک جاده روستایی از مسیر خارج شد و دایی خسرو را که کنار جاده دست تکان می داد تا سوار شود، مثل سگ های ولگرد پرت کرد روی برف ها و خونش رد گذاشت . زدم به حال بی خیالی و گفتم درس دارم و نرفتم برای مراسم، اما شاهرخ و کامران از نزدیک دیده بودند که تن لاغر و عضلانی دایی را می گذاشتند لای خاک و حال شاهرخ بالا گرفت و افتاد به تزریق. دیگر بوی کراک داغ شده و تق تق فندک توی طبقه من نمی آمد.  شاهرخ هم دیگر آستین کوتاه نمی پوشید .  


پسر عمه هم که راننده ترانزیت بود چند شب بعد دایی از خواب بلند شد و یک پارچ آب یخ را یک نفس رفت بالا و سبیل گَپش را با پشت دست پاک کرد و دیگر بلند نشد .مرگ پشت مرگ به من اثر نمی گذاشت . نوجوان بودم و آنچنان در ذهن افراطی خودم غرق که نمی فهمیدم چه به چه است! فقط فقط ورزش می کردم .دو دور توی برف ها  پارک را می چرخیدم و می آمدم توی حیاط خانه روی کیسه تمرین می کردم:هوک،جب،بالا،داک و آپر کات و باز جب! بوکس خفه ام می کرد که نفهمم همه چیز دور برم بوی مرگ می دهد . شاهرخ را بردیم خانه ی بهبودی که ترک کند ؛ دیگر برای همه مثل روز روشن بود که هرروز تکه های کرک را توی قاشق هل می کند و صاف می تپاند توی تنش. رفت و یک ماه ماند و سالم و چاق برگشت اما من می دانستم که کلاس های قدم و ترک اعتیاد برای شاهرخ جک هایی هستند  که اگر زیادی تکرارشان کنی خنده را متوقف می کند و مشت را قائم می خواباند توی دهنت . یک مدت توی ترک بود و کلاس می رفت تا دوباره تق تق فندک پیچید توی آن خانه ی یخ زده .مادرم دوماه بود از خانه رفته بود و پدر سیگار می کشید و از پشت شیشه های کلفت عینکش چشم می دوخت به  شاهرخ که باز رفته بود سر پله ی اول! برف گرفت و پدر بزرگم هم مرد. این یکی هم طبیعی نمرد _گرچه پیر بود_مگر اصلا کسی طبیعی هم می میرد؟ همه ی مفاصلش ارتروزبود و نمی توانست برود بشاشد و برای اینکه نشاشد آب کم می خورد. یبوستش بالا زد و دیگر دایی خسرویی هم در کار نبود که تنقیه اش کند و پیرمرد جلد هفتم تاریخ تمدن به دست مرد. شاهرخ یک عصر همه ی برف حیاط و کوچه را پارو کرد و نشست و برای پدر بزرگ گریه کرد,برای پدر بزرگ گریه نمی کرد برای همه گریه می کرد .آنقدر نحیف شده بود که حس می کردی قرار است بشکند اما آن جان تخمی از کجا می آمد که می دوید و حرف های صدتا یک غاز می زد و پارو می کرد و خسته نمی شدو بعدش هم برای همه عالم و آدم گریه می کرد؟


...

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

Bad friend !

Psoriasis (pron.: /sɵˈraɪ.əsɨs/) is an immune-mediated disease that affects the skin. It is typically a lifelong condition. There is currently no cure, but various treatments can help to control the symptoms.[1]
Psoriasis occurs when the immune system mistakes a normal skin cell for a pathogen, and sends out faulty signals that cause overproduction of new skin cells. Psoriasis is not contagious.[2] However, psoriasis has been linked to an increased risk of stroke,[3] and treating high blood lipid levels may lead to improvement.[4] There are five types of psoriasis: plaque, guttate, inverse, pustular, and erythrodermic. The most common form, plaque psoriasis, is commonly seen as red and white hues of scaly patches appearing on the top first layer of the epidermis (skin). Some patients, though, have no dermatological signs or symptoms. The name psoriasis (ψωρίασις) is from the Greek language, meaning roughly "itching condition" (psora"itch" + -sis "action, condition").
In plaque psoriasis, skin rapidly accumulates at these sites, which gives it a silvery-white appearance. Plaques frequently occur on the skin of the elbows and knees, but can affect any area, including the scalp, palms of hands and soles of feet, and genitals. In contrast to eczema, psoriasis is more likely to be found on the outer side of the joint.
The disorder is a chronic recurring condition that varies in severity from minor localized patches to complete body coverage. Fingernails and toenails are frequently affected (psoriatic nail dystrophy) and can be seen as an isolated sign. Psoriasis can also cause inflammation of the joints, which is known as psoriatic arthritis. Between 10—30% of all people with psoriasis also have psoriatic arthritis.[5][6]
The cause of psoriasis is not fully understood, but it is believed to have a genetic component and local psoriatic changes can be triggered by an injury to the skin known as the Koebner phenomenon.[7] Various environmental factors have been suggested as aggravating to psoriasis, including oxidative stress,[8] stress, withdrawal of systemic corticosteroid, as well as other environmental factors, but few have shown statistical significance.[9] There are many treatments available, but because of its chronic recurrent nature, psoriasis is a challenge to treat. Withdrawal of corticosteroids (topical steroid cream) can aggravate the condition due to the 'rebound effect' of corticosteroids.[10]

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

ولنتاین یک روزنامه نگار


به عنوان نفر دویست و نود پنجم عکس را "لایک" کردم و و زیر نود و هفتا کامنت قربان صدقه و اظهار دلتنگی نوشتم :


( خاک تو سر بدبختِ تنهات که شب ولنتاینم خودت باید از خودت عکس بگیری!)


سیامک دوسال پیش به همین موقع  سربزنگاه فرار کرد. دقیقن چند ساعت بعداز اینکه برایش ده سال حبس و بیست سال ممنوعیت قلم بریدند از مرز بازرگان زد بیرون و بعد یک سال دوندگی و آوارگی  تونست تو کِبِک جاگیر بشه .حالا یک ساله که هرروز صبح تا شب اخبار رو می خونه و می نویسه و فعالیت می کنه و کلی طرفدار و دنبال کننده داره . دیشب یه عکس  تو پیج فیس بوکش آپلود کرده بود که خودش از خودش تو آینه دستشویی گرفته بود و تقدیم کرده بود به دوستان و خواننده هاش واسه ولنتاین .

شاید دو دقیقه از کامنت گذاشتنم نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد :


ـ الو سهراب ...

حرفی بینمان ردوبدل نشد ،فقط ده دقیقه دوطرف خط گریه کردیم ... بعد بی خداحافظی قطع کرد. شاید برای بلاهای زیادی که سرمون اومده بود،شاید برای اخراجی های متعددمون،شاید برای آواره شدن اون و دلال شدن من،شایدم برای این بی کسی مفرط تو شب ولنتاین !

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

19سالگی

ـ از کل کارای داریوش سلکشن درآوردن جرت می ده!!!خیلی سخته ...دوهفته طول می کشه..
ـ نمی خوام ببینم کدوم خوبه یا بده که برش دارم !کافیه هرآهنگ پلی بشه تا ببینم مو به تنم سیخ می شه با شنیدنش یا نه. اینا آهنگ های خوب نیستن ...صرفن نوستالژی محضه. من تِرَکی را سلکت می کنم که اون سال لعنتی تو اون سلکشن کوفتی گوش کرده بودم ؛وقتی چِت می کردم تو پرایدم گوشه یکی از کوچه های تخمیِ شهر و با اون رادیوپلیر بی کیفت گوششون می دادم.
من آهنگای خوب نمی خوام ...استفراغ مصنوعی احساسات19 سالگیمو می خوام.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

شب یلدای دست نیافتنی!

از قدیم به کسانی که  شب چله - یا همان یلدا- برایشان مصادف بود: با جمع شدن کل فامیلِ باحالشان در خانه مادربزرگ و هزارو یک جور بازی خوب  با تمام دختروپسرهای هم سن و سال و خوردن و خندیدن در کنار یکدیگر و در آخر هم فال حافظ و شب شعر وشراب سی ساله و آواز خوانی کل اعضا؛ به شدت حسودیم می شد! و البته تا حدود زیادی هم وجود این اتفاقات در دنیای واقعی را باور نمی کردم که بخواهد حسودیم بشود یا نه! مثل این بود که برای یک از اهالی چِچِن از عطوفت و دل مهربان مردم روسیه بگویی!یک همچین چیزی بود!


در مورد ما، فامیل یک ملغمه ی تعفن آمیز بود از چند عمووعمه ی خان زاده ی داهاتی و قرآن خوان که نه می دانستند بازی چیست ونه شعر کدام است و اوج تفریحشان این  بود که تریاک بکشند و فحش بدهند به پهلوی که زمین های پدریشان را در انقلاب سفید بالا کشیده است و حالا آه در بساط ندارند برای گنده گوزی !به علاوه چند دایی و خاله عصا قورت داده که در غیبت ،دله دزدی،مادرقحبگی،کلاغ صفتی،بادمجون دور قابچینی و نان به نرخ روز خوری دست  حضرات قجر را از پشت بسته بودند! ازین دو خاندان عده ی عدیدی کودک به وجود آمده بود که درطرف خاندان پدری هیچ کدامشان هیچ گهی نشدند و فقط بلد بودند حسودی کنند و به دست یکدیگر نگاه کنند برای چشم و هم چشمی! و از طرف مادری - با این که همه شان درس خواندند و دکتر و مهندس شدند؛ هیچ وقت شعور بازی و تفریح نداشتند !حالا قرار بود ما بفهمیم شب یلدا چیست؟...چند سالی به زور با بعضی از این افراد در خانه ما که از همه خانه های فامیل بزرگ تر بود جمع شدیم!- احتمالا سعی مادرم بود که بچه هایش احساس کمبود فامیل نکنند!- اما جز چشم غره و تیکه های آبدار من و برادر خواهرهایم به بچه های اسکل فامیل و متقابلن چندین فقره دعوا خاطره ای از آن مهمانی ها باقی نماند!


امسال هم مثل سال های قبل بنیان خانواده قرار نیست در این شب باستانی شکل بگیرد! تنها فامیلِ درست حسابیمان _یکی از عموها که بچه هم ندارد_ ناراحتی قلبی دارد و در بیمارستان خوابیده و منتظر عمل باز قلب است. پدر و مادرم رفته اند کنارش تا تنها نباشد .آخرین عضو مجرد خانواده (به جز من) هم که به جرگه دشمن پیوسته و باید "شب یلدایی"ببرد خانه زنش! خب پس قاعدتا من برمی گردم خانه پدری تا در تنهاییِ آن خانه یِ بزرگ و ساکت برای خودم لخت بگردم,و هی شراب بخورم و سیگار بکشم و جَز و کلاسیک و راک گوش بدهم و  گاهی هم زنگ بزنم به این و آن؛که شاید یکی از دوست دخترهای قدیمی در این شهر قدیمی خر شد،یا دلش سوخت یا به هوس شرابِ دست افشار آمد پیشم!...بقیه مدت که باید خیلی بنویسم...البته اگر از بیمارستان زنگ نزنند و مرا با گروه خونی جنده ام طلب نکنند برای خون دادن به عموی زیر تیغ!



۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

مثلا من امروز به خودم آمدم و دیدم در یک جادهِ در حال بازسازیِ کثیف و خراب از شهر به سمت مناطق روستایی می روم و هیچ اثری از "روستا" _ جز تمامی  نشانه های خرابی و فقر _ به چشم نمی خورد. کارخانه هایی با آلودگی بالا که در هیچ کجای دیگر جواز نگرفته اند و لابد از پس مبلغ رشوه هم برنیامده اند. گوسفندانی که در لابه لای تل های زباله می چرند و مردمانی واسوخته , داغان و بی کس و کار که همگی چشم به راه مبلغی باد آورده اند که یک شبه بتوانند بار یک عمرشان را ببندند.

 مثل یک ساعت پیش که به خودم آمدم و دیدم ماه هاست دست به قلم نبرده ام در صورتی که  درپسوتوی ذهنم, ورا و فرای هر شکست و پیروزی به دست آمده و تحمیل شده  همیشه خود را یک نویسنده دانسته ام و خنده ام گرفت از این روند ِ عجیب و معمول همیشگی نوع آدمیزاد و تصمیم گرفتم بنشینم و بنویسم که: ( زندگی ما همه اش به خود آمدن است).

مانند راننده خواب آلودی که مدام به خواب می رود و به خودش می آید و می بیند  حدودا پنج کیلومتر اخیر را در خواب و بیداری رانده و چه شانسی آورده که هنوز دارد می راند و هنوز در مسیر است . که اگر ما باشیم که بعد از چند تلنگر باز هم به خودمان می آییم که خواب بوده ایم لابد ؟یا بیدار؟ اصلا به خودمان می آییم که همه اش داشته ایم به خودمان می آمده ایم و آنگاه همان لبخند "کلبی مسلک" _ که صبح به لبان من آمد_ به لبانمان  می نشیند که دیگر خواب و بیداری در دست خودمان نیست انگار…شده سمفونی به خود آمدن ها …

پدال گاز لق می زد,جلو داشبورد ماشین قدیمیم هم خراب است و روی دست انداز ها صدا می دهد,با یک رانندهِ کامیون  طی کرده ام که فلان تومان بگیرد و با خودش دوتا کارگر بیاورد و ماده شیمایی ای که از قبل خریده ام را بار بزند و ببرد در جایی دیگر برایم پیاده کند .

به خودم  می آیم که دارم با مدیر عامل کارخانه  فروشنده قدم می زنم و حرف می زنم. از کارخانه های دیگری که می توانم این ماده را ازشان خریداری کنم حرف می زند و در آخر با یک لبخند می گوید:  (همه را بار بزن وبفرست بره برای زنجان … می سپرم همه بهت بار بدن) و در حالی که گوشی موبایلش رو جواب می دهد قدم زنان از منی که سرجایم میخکوب شده ام دور می شود. میخکوب شده ام چون مرا به خودم آورده که در تمامی این چند ماهی که داشت بار را با تخفیف یک "همکار تولید کننده" به من می فروخت  می دانست که دلالی بیش نیستم.


دلم می خواهد در مقیاسی وسیع تر به خودم بیایم.فکر می کنم به تمام این مدتی که از همه گذشته بریدم و خودم را رها کردم در فراموشی ,لحظاتی  شیرین و گس از این مدت یادم می آید...  وقتی که از مطب روانپزشک بیرون آمدم و با سرعت شماره گرفتم و پشت تلفن با ذوق گفتم: ( همکاری کرد,اخراج فرمالیته است).روند رنگ ها و صداهای آبشارها و ارتفاع ها برایم زنده می شود: سال هایی چنبره زده در آغوش ثانیه های سقوط از آبشار های بلند ...خیلی بلند .... تعلیق...وقتی که صداهارا می شد لمس کرد, وقتی که بوهای معلق در هوا در کاسه ی سرم ترسیم می شدند..و فرود آمدن و فرو رفتن در آب شفاف و سرد...تعلق ....مثل آن اتاق خواب لعنتی در آن گوشه شهر که کسی درآن تن از ترس مرگ رمیده ام را آن چنان در آغوش گرفته  بود, باز هم در هم پیچیدن بو و رنگ و صدا و تصویر در میانه ی در هم پیچیدن تن ها, وقتی که از این همه حرف زدن طولانی ,رقت بار و فرساینده رها می شوی و سایش پوست بر پوست,لب برلب و ترکیب بند بوها سخن می گویند,باز هم پناه می بری به زهدان یک زن... باز هم تعلیق و تعلق ...تعلیق.............................

تعلق......................

تعلق.......

به خودم می آیم که دارم به جای مشقِ نوشتن یک مشت کس شعر مبتذل را تایپ می کنم برای یک وبلاگ فیلتر شده به زبان مردمی که خواندن را فراموش کرده اند.و باز هم به خودم می آیم که انگار زیادی یک مهمانی تابستانی را کش داده ام ,باید کوله بارم را جمع کنم و ازین آغوش دل بکنم ...

به خودم می آیم که ....که به خودم آمده ام و در گوشه ای از ذهنم بوی دوری باطل را حس می کنم.


۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

خرس بر لبه پرتگاه باریک (یک بار برای همیشه)



متوقف شد,نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه چیزی تغییر کرده بود,زخم های تنش آرام بودند ؛هنوز انرژی برای ادامه راه داشت  و امیدهای پس زمینه ذهنش برای یافتن سرزمین موعود در آن طرف کوهستان باعث می شد پاهایش گرایش به ادامه مسیرِ سخت و طولانی دره داشته باشند .اما خرس متوقف شده بود و به هیچ وجه قصد ادامه نداشت.
 اولین گام را با پای راستش بالاتر از بدنش برداشت و برخلاف مسیری که آمده بود از دره بالا رفت.

پس از چند گام دور شدن و بالا رفتن, برگشت و در پشت سرش متوجه شد مه غلیظی که تمام هفته های پیش روی دره خوابیده بود و جلوی دید را می گرفت رقیق شده است و حالا می توانست چیزهایی را ببیند که حتی همین چند دقیقه  پیش برایش خیلی مهم بودند و حالا تنها می توانستند باعث شوند کمی چشمانش را تنگ کند:مسیر ورودیِ "کوهستانِ موعود" پیدا بود و مسافت زیادی تا اولین سنگ های جاده  نمانده بود .


خرس بیشتر و بیشتر بالا رفت و تمام مسیری که ماه ها طول کشیده بود تا طی کند را بازگشت و بازگشت و در مسیرش کسانی را دید که این مسیر را دیرتر از خودش شروع کرده بودند و حالا از او جلو می افتادند ؛ وقعی نگذاشت.
ماده خرس هایی را دید و در میانشان چهره هایی آشناتر
 بازگشت
...بازگشت
........بازگشت
..............و بازگشت
انکار و اصرار و شماتت شنید و بدون کوچکترین توقفی مسیری که امده بود را تمام و کمال بازگشت
خرس بازگشت و به نخستین مرحله  سفرش رسید  ....روی قله کوچکترین کوهِ کوهستان  "دوکا" ایستاد و از جنبش باد درر لابه لای موهایش خرسند شد,گرسنه ,زخمی و خسته بود . اهمیت نمی داد.

خرس پشیمان نشد ....خرس باید مسیری نو را آغاز میکرد که انکاری بود بر ذات و اثباتی بر خواسته  هایش.آخرین نگاه را به دره انداخت وسپس با آرامش در کمرکشِ  پوشیده از چمن رشته کوه قدم گذاشت و مسیری در خلاف جهت هم نوعانش را پیش گرفت ... 






برفی سنگین و آرام باریدن گرفت. 
 


۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

خرس بر لبه باریک کاغذ...(تلاش طولانی برای اثبات یک تناقض:ترمیم و گریز)

نشسته ام در لابی طبقه دوم ساختمان آموزش کل دانشگاه . روی یکی از چند نیمکت خشک و خاک گرفته ارباب رجوع ؛که با توجه به در ورودی روبه رویش _ دفتر نهاد رهبری _آشکار است که صندلی ها به هیچ وجه برای نشستن هیچ ارباب رجوعی طراحی نشده اند . کسانی که گذرشان به این نهاد وادارات دیگر داخل این طبقه می اقتد یا آن هایی هستند که بدون معطلی پذیرفته و رسیدگی می شنود یا کسانی هستند که هیچ گاه راهی به داخل آن ها نمی یابند,پس نیمکت ارباب رجوع در این طبقه مانند مسئول پنچرگیری راه آهن است .

به جز دفتر نهاد در روبه رویم؛  دفترِ شورای مرکزی در سمت چپ, دفتر رئیس دانشگاه سمت چپِ روبه رو و دفتر اداره ی کل حراست دانشگاه در سمت راست روبه رویم کنار آبدارخانه کوچکِ طبقه وجود دارند.

این بار سومی هست که گذرم به این طبقه می افتد ,هر بار برای یک دلیل و این بار  با فردی کار دارم که بیشتر از بقیه و بنیادی تر از همه با من مشکل دارد.

در دنیای امروزی ساخته شده ما هرکس از ارکان قدرت به ارتفاع درجه و مقامش باید شغل ها و وظایف مختلف بیشتری را اشغال کند ,و طبق این قانون نانوشته جمهوری اسلامی ایران  رئیس دفتر نهاد رهبری دانشگاه هم استاد اخلاق است هم مدیر گروه اموزشی معارف دو دانشگاه مختلف و هم در شهر خودش( قم) دو رکن کلیدی دیگر را جلوس کرده .

این دیگر از شانس تخمی من است که باید تنها درس معارف دوران کارشناسی را با این آقا پاس کنم که مرا ببرد به سمت آخرین مشروطی قانونیم .منتظر نشسته ام و آقا مجتبی _منشی غاز قلنگ دفتر نهاد را نگاه می کنم که با شلوار پارچه ای و صندل مشکی , پیراهن و جوراب سفید و موی  یک وری شده ؛سلانه سلانه و خواب آلوده,حدود  ساعت 10 از اسانسورِ طبقه بیرون می آید و در دفتر را باز می کند و با آرامش و زیر لب دعا کنان سرو سامانی به دفتر می دهد. و پس از چند دقیقه به صرافت می افتد تا نیم نگاهی هم به  نیمکت های همیشه خالی ارباب رجوع بیاندازد که این بار یکیشان سنگین و ساکت  توسط فردی اشغال شده بود که نمی شد به راحتی از کنارش گذشت.

موهایم را که در چند وقت اخیر به خاطر اضطراب بی پایان کم پشت تر شده بودند یک وری کرده بودم و عینک فریم کائوچویی ام حالا در کنار پیراهن رسمی , موی مدل دولتی و ته ریش از یک نماد روشن فکر بازی تبدیل به وسیله ای  برای  متمایل کردن هویتم به یکی از خودشان شده بود (وقتی  ساعت  هشت صبح همراه اسانسور ساختمان به این طبقه می رسیدم در آینهِ آن اتاقک کوچک ازدیدن چهره خودم ترسیده بودم)چند سال بزرگ تر نشان می دادم و شبیه مادر قحبه ترین نوع افراد در راستای حکومت _بازرسان اطلاعات.

منشی,ترسیده و با شک و تردید مرا تحویل می گیرد و به داخل دفتر حاج آقا به صرف بیسکوییت,چایی و انتظار دعوت می کند اما ترجیح می دهم همانجا بمانم و شاهد رفت وآمد کارکنان آن طبقه بشوم.


ساعت10.59 متوجه بوی عطری تند و نامطبوع می شوم و به سرعت سرم را می چرخانم و مردی کوتاه  قامت ,چهارشانه با موهایی یک دست سفید را می بینم که در یک کت و شلوار قهوه ای _ که نه  به داغانی کت وشلوار بقیه کارمندان بود و در حد یک دست کت شلوار رسمی _ از کنارم رد می شود و چند قدم جلوتر, ناگهانی سرجایش می  ایستاد ,برمی گردد و زل می زند درون چشمانم _ به طور معمول تربیت ایرانی به قدری این کار را تقبیح می کند که افراد کمی قدرتش را دارند ,اما انگار این یکی از جنس بقیه نیست (یا دست کم یک گونه جهش یافته شان است) – مردِ سفید مو چهارشانه نگاهش را با سنگینی برمی دارد و راهش را به درون دفتر سمت ِ چپ روبه رویم _دفترریاست کل _دانشگاه  ادامه می دهد.

این همان مادر قحبه ای است که در یک سال گذشته آرامش  ساخته شده توسط رئیس قبلی را به هم ریخته بود ,نه مانند رئیس قبلی بومی بود و نه ترس و احترام سنتی رئیس قبلی به اساتید و نظام اموزشی را وقعی می گذاشت.
از وقتی آمده بود شروع کرده بود به تغییر اساسی همه چیز و همه کس؛تغییرات در جهت جداسازی جنسیتی دانشگاه,و اقدام جدی برای  از بین بردن کلیه نهادهای سیاسی منتقد  دانشگاه,وبه جریان انداختن پرونده دانشجویانی که رئیس قبلی با اقداماتی سرسرانه از کنار خطاهای سیاسیشان می گذشت.

ساعت 11.11 دقیقه.  رئیس اداره حراست _ مردی میانسال ,کوتاه, چاق با پیراهنی روی شلوار و صندل و جوراب های معمولِ افراد هم صنفش_چایی به دست و خمیازه کشان از دفتر حراست کل بیرون می آید و نگاهش میخکوب می شد روی من. این همان کسی بود که نوید  اخراج مرا داده بود.

ساعت 11.13 دقیقه منشی دفتر ریاست وارد سالن عمومی طبقه می شود و همراه نگاهی طولانی به من به دفترش باز می گردد .

همان مرد, ده دقیقه بعد می آید و ازمن راجع نوع کارم در این طبقه می پرسد.

انگارکه ارباب رجوع سمج تمام نظم این  سیاره همیشه آرام را به هم ریخته است تا ساعت 11.58 دقیقه که آخوندی بلند قد و چهارشانه با ریشی نسبتا کوسه و صورتی که انگار از خشمی همیشگی  مچاله شده و با لبخندی اجباری باز شده  ازآسانسور خارج می شود و پشت سرش چند جوجه بسیجی و دو دختر چادری حرف زنان از پله ها بالا می دوند و او انگار که خدای آن هاست عبایش را با تبختر در هوا باد می دهد و بدون توجه به ارباب رجوع روی نیمکت ها وارد دفترش می شود.

می خواهد  از دفترش خارج شود که از جایم بلند می شوم, و جلو می روم ,از حرکت ناگهانی نگاهش روی بعضی لباس هایم می فهمم که متوجه نوع خاص لباس پوشیدنم شده است:هیچ حزب الله ای توی ساعت اداری روز کفش تراکینگ حرفه ای نمی پوشد که بیاید دانشگاه,وقفه ای کوتاه در راه رفتنش ایجاد می کند و می ایستد.

حرف هایی راجع نمره می زنم و این که یک نمره بیشتر ایشان من را از مشروطی و اخراج نجات می دهد.

می گوید: حتما می شود,و بعد از دقتی طولانی در چهره ام ادامه می دهد اقای ....؟
جواب می دهم :خودم هستم.
پوزخندی می زند و می گوید: نمی دهم.



این بار از پله ها پایین می آیم ,و خالی از ترس و استرس  سیگاری روشن می کنم ؛ وارد دنیای خودمان می شوم , پارک کنار دانشگاه,تا از کنار کسانی که پیشنهاد حشیش می دهند قدم زنان به دنبال سرنوشتم بروم.


ما ازموده ام در این شهر بخت خویش           بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش