۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

احتمال وجود هیولا در غبار

غبار اجازه نمی داد بیشتر از چند قدم جلوترش را ببیند و مطمئن بود که این طوفان لعنتی نه تنها از وزش باز نمی ایستد؛ بلکه با همین شدت دست کم تا تاریکی می وزد و اگر شب بشود محال است دهانه ی غار را پیدا کند. نمی دانست باید وجود هیولای دهانه ی غار را که سست عنصران بی وجود را می بلعد باور بکند و بیشتر تلاش بکند و خطر سقوطش در دره ی مثطلاف را به جان
 بخرد یا منطقی زیر ردایش بخزد و تا صبح روز بعد با خیال راحت ازین که این بیابان حیوانی بزرگ از روباه ندارد بخوابد.


افسانه ی غار یک پارچه بود ، هیولا و مفهوم هستی هردو در تمام متون ،اذکار،اوراد وشعارهای صوفیان باهم درج شده بودند. نمی شد به دنبال افسانه رفت و هیولا را _ که کوچکترین ترسی از وجودش نداشت_ رد کند.اگر می کرد کافر به افسانه بود و پایانی بیهوده داشت. خب یک پایان بیهوده از سقوط درون دره از ترس هیولایی که وجود نداشت بهتر بود . پشت تخته سنگی نشست،ردایش رو دور خودش پیچید ، قدری آب از مشکش خورد و با فکر اینکه بعد ازین می تواند از مردمان پول بگیرد و به اینجا بیاوردشان و ثروتمند شود بور شدگیش را تسکین داد، با خودش خندید و به خواب رفت. 

۳ نظر:

غراب گفت...

:) استاکر!

Sheida Vanoei گفت...

برگشت پیروزمندانتون مستدام باد آقا...
خوش برگشتین...
...
البته به نظر من هیچی بدتر از یه پایان بیهوده نیست.

Jack Morison گفت...

بعد این که نوشتمش شدیدن یاد استاکر افتادم، اما استاکر ایمانش رو از دست نداده بود.


پایان های بیهوده از سقوط داخل دره که بهترن شیدا جان