۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

ژوکر





ژورکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق می کند.خاج،خشت،دل یا پیک نیست.هشت لُو یا نه لو،شاه یا سرباز نیست.یک غریبه است.او  نیز مانند  سایر کارت ها در یک دست ورق گذاشته شده است،اما به آن ها تعلق ندارد.بنابراین،می توان آن را برداشت،بدون ان که کسی فقدانش را حس کند.




قبل تر ها عقیده داشتم زیاد ماندن در خانه پدری  و کار نکردن من را به فساد و رخوت می کشاند.و حالا که تمام عقاید تخمی ، منطقی و استدلالیم در  رودی از کثافت جنازه ی ارزوهای برباد رفته شناورند؛این یکی هم چیزی جز توهم بیشتر نیست و امیدی برای ترک آن در سر ندارم.


سیگار می کشم. از خواب طولانی عصرم که بلند شدم چند قالب کره روی یک تکه شیرینیِ مانده مالیده و خورده ام.و در هیچ صورتی تکلیف زندگی ام ـ حتی در بعد کوچک ـ معلوم نیست چگونه است.

چند ارزوی کوچک قدیمی ، پشت تحصیل طولانی ام گیر کرده اند و هنوز که هنوز است بعد از چند سال ،در اوج حقارت و ضعف نتوانسته ام خودم را جمع و جور کنم و از بند رابطه ای که خودم شروع کننده اش بودم،خودم به گه کشیدمش و خودم هنوز قطعش نکرده ام بیرون بیایم.

شغلی ندارم و خرج روزانه ام به خاطر سیگار و تفریحات هفتگی بالا تر از چیزی است که خانواده ای که در قاموسش باید در این سن روی پای خودت بایستی  تامینش کنند. و به جای خواندن امتحان میان ترم  کتابی را می خوانم که  شاید باید در 13 سالگی خوانده می شد.


بیشتر از هر موقع دیگری اسیایی بودن و رشد در جهان سوم را در گوشت و خونم حس می کنم:این که انگار همه چیزم به هم ریخته است و زمان مفهومی جز یک شوخی کثیف نیست.بیشتر از هر موقع دیگری بار هزاران سال اشتباه،حقارت و اسارت تاریخ خاکم را روی شانه هایم حس می کنم.

و وقتی که باید بهترین دوران زندگی ام را بگذرانم به موهوماتی انتزاعی به نام احساس و  فلسفه روی اورده ام.


از ترحم بدم می اید اما انگار بیشتر از همه ی ادم و عالم خودم دارم برای خودم ترحم می ورزم.



۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

سرمایه


در تفکر سنتی مردمان کوچ نشین گذشته  ـ قبل از یک جا نشینی نسل بشرـ سرمایه  معنی دام های بیشتر را می داد،چیزی که برایت در ایل و قومت بزرگی و قدرت می آورد.گاهی سرمایه قدرت بدنی بود برای تصاحب زنان زیبا و بارور تر...
بعدها سرمایه شد زمین ، ٰکنیز و غلام و جنگنده ....کمی بعد زبانی برای دروغگویی به مردم ، مقدس مآبی و کلاه برداری سرمایه بود.

 و با ورود به عصر نوین ؛ صنعت ، نفت ، فناوری ، اطلاعات ، خرید سهام شرکت های چند ملیتی و قدرت نفوذ مالی ؛ سرمایه بین فاکتور های متفاوتی پخش شد  ....اما همه این ها هرچه قدر هم که کارامد با تلنگری می توانند حقیر و کوچک جلوه کنند ....وقتی انسان تنهاست بزرگترین سرمایه یک دوست است اما...

اما ازآن مهم تر می تواند یک "فرار"موفقیت امیز باشد.وقتی که تمامی پیله اجتماعی دوربرت را،تمامی قراردادها و قانون را خورد می کنی بدون کوچکتیرن توجهی به اینده می گریزی ...مثل وقتی که صفحه کلید را بلند می کنی و می کوبی توی مانیتور و پاهایت را ، بعد از سال ها  قانون ِ منظم رفت و امد به محل کار، افسار باز می کنی که لگد بپرانند به پارتیشن کوچک کنارت تا دفاتر کار خراب شوند روی همدیگر و اتاقک های اداره ی بیمه  مثل مهره های دومینو روی هم بریزند  و نخ های آسایش وعده داده شده  را بشکافی و در آخر یک "مادر جنده" حواله رئیس اداره ای که سال ها جلویش خم و راست شده ای بکنی و بزنی بیرون و بروی بنشینی روی جدول کنار خیابان، ریل قطار،کنار استخر لجن گرفته پارک بازی اولین سیگار "تنهایی"مطلق را دود کنی ....


نمی توان تنهایی دوام آورد؟نمی شود از جامعه گریخت؟به درک !بزرگترین سرمایه هنوز در ذره ذره وجودت نهفته مانده ...خودت را عین سگ می کشی.

پول ، اطلاعات ، دوست ، هسر خوب،زمین،قدرت و نفت بزرگترین سرمایه های انسان نیستند ....بزرگترین سرمایه ها مانند اخرین گلوله های خشاب...گریز،تنهایی و مرگند.



تقدیم به صادق هدایت

به مناسب شصتمین سالمرگش


۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه



مادرم گیرم می ندازد و تند تند خانه های خالی جدولش را می پرسد که جواب بدهم؛توقع دارد  بدانم و بگویم.واحد شمارش شتر؟مغزم کند کار می کند اما می گویم:نفر....کوشش..دو حرفی؟نوک زبانم است اما نمی اید ...

طبق معمول هر شبٰ دیر وقت امده ام خانه ،شام من روی میز است؛برق های خانه نیمه خاموش است پدرم خواب است و مادر روی کاناپه زیر یکی از لامپ های روشن جدول حل می کند.نگاه تحقیر امیز و سردی به چوب بیلیارد توی دست ،چشمای سرخ و رنگ پریده ام می ندازد و قبل از سوال پرسیدن در باره جدول با تشری نهفته در صدای ارامش می پرسد: درها را قفل کردی؟برمی گردم می روم قفل می کنم؛این هرشب کار اخرین نفر است.

کمربند زمین؟استوا؟....نه با شهر مرکبات دوحرفی که بم می شود جور در نمی اید و ...سرم گیج می رود؛دوستی زنگ می زند و می گوید فردا جای من می ری سر جلسه ازمون؟پولش مال خودت. تا  چند مدت پیش امکان نداشت تن به چنین کارهایی بدهم ...اما حالا با ولخرجی های بی سابقه ام ،نداشتن شغل و به هم ریختگی وضعیت مالی خانوادگی مجبورم.و می فهمم "مجبورم" یعنی چی.

بافت ها؟سه حرفی....جور در نمی اد با بقیه کلمات..جدول تخمی انی است!با اعصاب خوردی می گویم:غیر استاندارده؟مادر ابرو بالا می اندازد و جواب می دهد:معتبرتین مجله جدول ایران.سر بالا می پرانم:فرقی به حال ماها داره؟بیشتر از چیزی که فکر می کردم روی من حساب می کند ...چند روز پیش که با مهمان های  اندکمان ورق بازی می کردم...با تبختر به یکیشان که داشت کری می خواند تشر زد:تو می خوای ازاون ببری؟
پوزخند زدم به روزگارم

مثل یک کره خر چلاق توی گل گذشته گیر کرده ام،دهه نود مهمترین دهه زندگی من است اما انگار تصمیم گیری ها و فعالیت های حالایم قرار است کل اینده را شکل بدهد و ان ها همه باز هم به سادگی متصل شده به ان دخترک .

به سادگی تمام هیچ چیز دست خودم نیست،باید اعتراف کرد!در چند ثانیه همه اش به هم می ریزد . مطمئناچیزی قوی تر از الکل،سیگار و گرس باید بیاید مشکلاتم را حل کند .

اما خب در این میانه امیدی ناشناخته درونم هست ...چیزی از جنس آن قانون های کهن که همیشه به ضد بوده حالا قرار است بیاید برسد به دادم.
مثل اسلان نارنیا که با قانون تخت سنگی کهن از مرگ برخواست ....

آنسوی امنیت:پنج حرفی:...................
...............
.......ازادی

لامذهبو همه جا می شه نوشت اما باقی کلمه ها باش سر ناسازگاری دارن..می خوان بجنگن...می نویسم...بذار بجنگن

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

All the fucking everydays...








بعد از ظهر دوشنبه موخر 23اسفند هزار سیصد و هشتاد و نه

 مثل خیلی وقت های دیگر نمی دانم شب کدام سگ دونی بودم و کجا خوابید اما بر خلاف باقی چنین ایامی علاوه بر اثر الکل توی خونم و رخوت معمول یه حس عجیب تخمی دیگه را هم دریافت می کنم که باعث می شود بنشینم و  فک کنم که کیم و چه کاره ام و کلا قراره چه گهی بشم!؟ تنم  درد می کند سرم می خارد…و خب…این خیلی غیر معمول ،اونم وقتی تو چند هفته اخیر تمام و کمال روی دود و الکل شناور بودم ؛ یا خواب بودم یا پای جمع های رفاقتی تاس ریختم و در اوج فعالیتم فیلم دیدم و کتابکی خوندم…

بیشترین تشری که بهم می خوره برای یه تکون به خودم ؛ زندگی آدمایی که دودربرم هستن و عملا ریدن! و با اون ادعاشون تو زندگیشون نه تنها هیچ گهی نشدن بلکه به طرز غریبی پس رفت کردن به موجوداتی کرم واره….صبح تا شبم شده نظارت لَختشون . نه تنها اون ها،بلکه بقیه افرادی که می بینم و رفتارهای عجیب و هماهنگ و ناگوار و در اخر تکرار شونده شان!تا جایی که هر عمل خودم شده یه جور طنز مضحک روحی خودم.

با الکل توی خون و لای دود ، گزاره های وصفی، عقلی و نقلی دیرتر و عمیق تر هضم می شن و یه جورایی ادم دلش می خواد بنویسشون اما با این وضعیت گاییده اینترنت و بلاگر فیلتر شده و چند مخاطبی که طی قرارداد نانوشته" لینک بودن" اینجارو می خونن دل و دماغی نمی مونه…

می نویسم …اما کماکان ترجیح بر سیگار کشیدن و نظاره باقیست!کاش برای اینکار حقوق می دادن…

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

زمان فاجعه






یک وضعیت زمانی فلسفی است ،یا برای فلسفه موضوعیت می یابد که به زور بین دو عنصری رابطه به وجود  اورد که در کل یا از منظر عرف و عوام هیچ رابطه ای با یکدیگر نمی توانند داشته باشند.


فلسفه ، سیاست،هنر،عشق
الن بدیو  

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

کی فکرشو می کرد؟






حرف از تئاتر به میان می امد و سرود و حتی موسیقی زنده! انهم در میان ان دیوارهای شش متری  دبستانی که هر  زنگ تفریحش ششصد دانش اموز ؛زمستان و بهار و پاییز  لای همدیگر می لولیدند ؛ان هم در حین ساعت های درس دینی ،قران ، پرورشی و چندین درس کپک زده ی بی روح دیگر ...یعنی تئاتر واقعی که نه....زنگ تفریح ها بیشتر طول می کشید و با همان سیستم صف های دراز وبی  قواره ی کلاس بندی که به زور کشیده و خط کش منظم می ماند در حیاط سرد می ماندیم تا چند تا از توله  سگ های کلاس پنجمی بروند روی یک سن چوبی  موقت،یکیشان تاژ کاغذی و  دماغ بزرگ  جور کند و دیگری یک ارتشی بشود چند تا شوخی بی مزه  کپی شده از روی برنامه های تلویزیون را ناشیانه و با تته پته  اجرا کنند تا ماها  از دیر سرکلاس رفتن خر کیف شویم بخندیم.

واقعا هم شادی اور بود!فکرش را که می کنم هیچ جور دیگری نمی شد این چیزها را تجربه کرد،بی سابقه بود که برویم پشت بلندگوی مدرسه ـ جایی که همیشه مدیر  دیلاق مادر مرده با صدای نکره اش ساعت ها زر زر می کرد ـ بایستیم و سرود بخوانیم ...سرود سرود که نه،همان ک.س شعرهایی که معمولا در رادیو تلویزیون  رسمی بارها بارها تکرار می شد:


 دیو چو بیرون رور فرشته دراید ....خمینی ای امام ....و لامصب چقد حال می داد که اخرش صداتو کلفت کنی  پشت میکروفون و بگی:که تا اخرین نفس راهت را ادامه می دهم ای شهید!

یه کتابچه درب داغون  بدون جلد نمی دونم از کدوم برادر یا خواهر بزرگ تر بهم  ارث رسیده بود که توش تقریبا تمام سرودهای باب اون روزها رو داشت و من که  صاحبش بودم تو اون ایام  بسیار پرطرفدار می شدم تو مدرسه که کتاب چه رو قرض بدم برای عرض اندام بچه ها(اخرش هم یه مادر قحبه ای دودرش کرد...داغش به دلم موند)...کاغذ کشی هم بود ...کلاس های یخ کرده و  خشک هم رنگ می گرفتن...یه روزم تعطیل بود ...کی دیگه فکر می کرد که چرا شادیم؟ و در واقع این جشن نیست  و سوگ کهن مردم این خاک که متبلور شده تو یوم الله بیست دوم بهمن ماه!

کی فکر می کرد ده دوازده سال بعد  باید تا یک شب چتلی بشینم پای بی بی سی و حرص مردم مصر را بخورم که مبادا بیافتند توی دام  پدری ما!مبادا بچه مصری ها مثل ما ادعای تمدن هفت هزار ساله به علاوه دین به حق همچین قرشون کنه  هوس جمهوری اسلامی به سرشون بزنه؟
مصرو بی خیال...کی فکرشو می کرد که که تو دوسال گذشته سه بار تا مرز پیروزی به این بختک 30 ساله پیش بریم و بهش نرسیم ...و حالا هم هرچی فکر می کنم نمی فهمم ...سه روز دیگه تو بیست و پنجم ...خودم که پایه باشم.. باید تبلیغ کنم برای این که هموطن هام را بفرستم زیر تیغ؟....برای چی شدن؟ما چه کسری از این جمعیت هستیم؟...

نیاز به فکر داریم ...اما می ترسم اخرش تو این فکر لامصب انقدر بمونیم که که هیچ گهی نخوریم...

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،  

سرها در گریبان است .


کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
 که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !


منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان  این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده  را بفروز شب با روز یکسان است .

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

                  هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
                  ددلها خسته و غمگین ،
                   درختان اسکلتهای بلور آجین ،
                   زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
                   غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است .


مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

گوشه ی مانتو


یادته اون قدیما که بچه تر بودیم، زیر پنج سالگی ـ اون موقعی که هنوز خیلی چیزا برامون مسجل  نشده بود و تخم سگ نبودیم زیاد ـ گاهی اوقات تو فروشگاه یا خیابون،چند ثانیه حواسمون به یه چیزی پرت می شد و دست مامانه رو ول می کردیم و گم می شدیم...آخ که پسر چه ترسی داشت... بغض حنجره آدم را به لرز می انداخت، ازین آدم به اون آدم می دویدیم و به اشتباه گوشه مانتو اینو و اونو می کشیدیم و هی بیشتر و بیشتر می ترسیدم...

آخرش یه دفعه مامانت از پشت بغلت می کرد و می زدی زیر گریه...گریه ای  که انگار تمومی نداشت...


حالام انگار گم شدم ...همون بغض تاریک و حنجره درد ...با این فرق که تواین  گم شدن دیگه دارم زندگی می کنم،و نمی دونم دست کی رو ول کردم که گم شدم و از همه مهمتر اینکه  اصلا باید دنبال کی بگردم؟کجا گم شدم؟از کِی گم شدم؟

ولی هنوز منتظرم که یه روزی،یه ساعتی،یه لحظه ای  یکی یک دفعه از پشت بغلم کنه...همونی که دستش را ول کردم.تا چشم هامو  ببندم و تا ابد تو بغلش زار بزنم.

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

یه شیر یه شیره!


یه شیر همیشه یه شیره!نه بالا داره و نه پایین ....اگه ضعیف باشه ...اگه مریض باشه ....حتی اگه در حال مردن باشه بازم یه شیره .
یه شیرو می شه کشت ...می شه تو سیرک تربیتش کرد...می شه دندوناشو کشید،حتی می شه با سه میلیون ناقابل تو بازار تهران خریدو فروشش کرد،  اما نمی شه شیر بودنشو ازش بگیری چون شیر زاده شده و شیر می میره و هرننه قمری که بره توی پوست شیر که شیر نمی شه !نهایتش خیلی خوب نقششو بازی کنه و خودشو جر بده می شه ننه قمر توی پوست شیر!

حتی وقتی می کشیش هم با اینکه یه جسده ،بازم جسد یه شیره . یه شیر که  لرزش لبش باعث می شه خودتو خیس کنی،حتی وقتی تو قفسه ...

شیر در هر صورت شیر می مونه ...همیشه می مونه...حتی وقتی که نسل شیرا منقرض بشن...شیر شیره!



پ ن :یه عصر بهاری پارسال رفته بودم باغ وحش غم زده ی شهرمان برای نشان دادن حیوانات به خواهرزاده ام؛خلوت بود ...گرگ های همیشه عاصی،میمون های سیگاری و عقاب های غم زده .....همه چیز مثل همیشه بود.اما وقتی جلوی قفس شیرها رسیدیم اتفاقی افتاد که کمی حالم را از کرختی دراورد.مردم _عده ای تازه به دوران رسیده و درب و داغان که معلوم بود با دگنک بچه هایشان انجا امده بودند_جمع شده بودند در سمتی از قفس که شیر پیر خسته ای کنار میله ها  افتاده بود و با چشمان بسته ارام نفس نفس می زد.مردی که بچه ای هم در بغلش بود با یک چوب شیر را انگولک می کرد و با لهجه ای چندش اور جملاتی مبتذل برای تحریک شیر به زبان می اورد ...که شیر ناگهان بلند شد و به سمت مرد یکسان و بدون وقفه غرید ....مرد خودش را جمع جور کرد و بعد از چند قدم عقب رفتن باز با همان لهجه و لبخند تهوع اور  جملاتش را ادامه داد ...اما شاید تنها کسی که حواسش از شیر به شلوار مرد پرت شد که ارام ارام داشت رنگ عوض می کرد من بودم ....لبخندی زدم...کیفور شدم و رفتم پیش قفس میمون ها سیگار بکشم و از مصاحبت این پیرمرد های متفکر کم حرف از هر ادم زنده دیگری دراین عالم لذت ببرم!



تقدیم به همه ی شیرها ،ببرها ،نهنگ ها،اسب ها و عقابانی که در زنجیرند،در قفسند ،در سیرک نمایش می دهند و کشته می شوند.
 تقدیم به دوستانی که خودشان هستند و می مانند.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

چرا نباید سیگار بکشم؟




واقعا چرا باید سیگار نکشم ؟قرار است عمر بیشتر و سلامتی را چه کار کنم؟ می خواهم سالم بمانم گه چه گهی درین دنیای قهقرا زده ی پست گهمال بخورم ؟ ان هم منی که همینطورش خالی خالی  دیابت و هایپر تیروئیدی
و بیماری شیک تناسلی و سنگ کلیه بیخ گوشم هستند!منی که اگر دوروز زیادی بخورم و ورزش نکنم و روزی ده تا لیوان اب نخورم سیل بی وقفه ی بیماری های ارثی فاصله ام با مرگ را می کنند اندازه ی دول بچه گربه!

پشیمان نیستم که چرا دوسال اخر دبیرستان را ترک کردم ،همانطور که پشیمان نیستم که چرا مدت ها پشت دیوار مدرسه_انجا که پر از سرنگ و زرورق بود _یواشکی سیگار کشیدم.همانطور که پشیمان نیستم از ان که الان تخمم هم نیست کسی بفهمد یا نفهمد.شاید باید ترک می کردم و باز می کشیدم اما الان مطمئنم که یکی از بزرگترین چیزهایی که سرپا نگهم می دارد؛ کنار نوشتن و طبیعت گردی و مشروب همین سیگار های وقت و بی وقت است!


توجیه نیست اما بوی بد سیگار که دست کم از بوی سیراب و شیردون دهان براداران غیور روزه دار که بدتر نیست!از بوی عرق تن بانوان محجبه مان که بیشتر نیست.اصلا کسی می داند که یک شکم بزرگ  از خوردن روزانه مشروب و مصرف سیگار بیشتر به سمت سکته قلبی هدایتت می کند!

اره من ورزشکارم اما عشقم می کشه بعد باشگاه و قبل باشگاه و در حال ورزش توی طبیعت سیگار بکشم. و اصلا هم قصد ندارم که پس فردا توله پس بندازم که بخواهم از الگو پذیریش از پدرش نگران باشم .می خوام همه پولامو بریزم تو حلقوم رئسای مارلبرو و بهمن و وینستون که تو لیموزینشون راحت تر لم بدهند.

حرفیه؟

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

سفید،ابی و قرمز





این دومین بار است که می نشینم و پشت سرهم این شاهکار سه گانه را نگاه می کنم ،و بیشتر از گذشته به تسلط بی نقص این استاد به سینما ایمان می اورم . نیاز داشتم که ببینم ؛ و کمکم کرد و مطمئنم در زندگیم بارهای دیگری هم هست که نیاز پیدا می کنم بنشینم به دیدن این سفید،ابی و قرمز .سه فیلمی که  از جنس روابط و اتفاقات دنیای نوین پل می زند به سه مفهوم بزرگ:ازادی،برابری و برادری،سه رنگ پرچم فرانسه

همراه با ژولی به تنهایی بی نقص گذشته در استخر شنای خالی از انسان می روم و با کارول به تقلاهایم می خندم و با ایرن انسان ها را کشف می کنم.....و می فهمم که چرا روزی عاشق سینما بودم و حالا دیگر نه

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

وقتی باید با تمام قدرت چیزی رو دور زد یا V P N




شنبه صبح وقتی که تمام ذهنیتم به کلی درگیر امتحانات بود متوجه شدم که سه تن از هم دانشگاهی ها که رفیقانمان هم بودند یک هفته است که دستگیر شده اند و کوچکتیرن خبری ازشان نیست. برای مایی که سال گذشته را با انجام تمامی مراسم اعتراضی گذرانده بودیم حالا خیلی افت دارد که اینگونه خار و خفیف شویم که بعد از یک هفته از دستگیری رسمی همدیگر باخبر شویم.

و کار دیگری هم نمی توان کرد وقتی اکثر فعالان را این چنین ترسانده اند.فقط چشم امیدمان به همین اینترنت مانده که با این حجم فیلترینگ عظیمش فقط باید پناه برد به

Virtual Private Network

 یک وی پی ان مناسب که حالا با هزینه ای خوب می توان در یافت کرد.زبان من که چند هفته ای است در دهانم نمی چرخد و نوشتنم هم قفل شده اما فقط بگویم که هزینه یک کارت شارژ 2000 تومانی ایرانسل برای یک ماه  ویک کارت 5000تومنی برای سه ماه وی پی ان امن و راحت و با سرور امریکا ان هم حالا که نان دانه ای 300 تومان شده چیزی نیست.
همدیگر را انقدر اسان رها نکنیم.دست کم خبر رسانی و اگاهی. . .


www.rayanvpn.com

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه


چندان دخیل مبند

که بخشکانیم
 

   از شرم ناتوانی خویش



درخت معجزه نیستم
تنها
یک درختم
نوجی در ابکندی

و جزاینم هنری نیست


که اشیان تو باشم؛


                  تختت

                                تابوتت


_حالیت شد؟!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

سرمای بدون برف


چند مدت پیش شروع کردم به نوشتن پستی به نام:رستگاری جک موریسون!که قرار بود نمودی باشد از اخرین دستاوردهای تثبیت کننده روند زندگیم؛و البته چیزی که گرچه برخلاف پست های دیگر نوشتنش خیلی وقت نگرفت ودر  نیم ساعت نوشته شد؛اما به طرز غریبی به سرنوشت چندین پست دیگر ماند در پوشه بایگانی وبلاگ!

شاید هم یک روز بالاخره منتشرش کردم ،اما انگار وبلاگ هم مانند دنیای واقعی قواعدی ناشناخته برای خودش دارد!قواعدی که باعث می شود خیلی چیزها منتشر شوند و باقی نه!اسمش را شاید باید گذاشت :حرکت انتخابی نپختگی گریز!
این را ازین بابت می گویم که در بایگانی پست دیگری هم هست در مورد وضعیت کنونی اقتصادی و یک پست دیگر در مورد دلایل اینکه چرا انسانی مانند من ازادیش را باید بفروشد به کالایی ناشناخته و خطرناک به نام عشق!
و حالا که نشسته ام در سرمای مطبوع اتاقم می نویسم و از بی پولی به جای مارلبرو یی که بیرون خانه می کشم بهمن دود می کنم از این وضعیت راضیم ،طبق عادت مالوف قدیمیم از امتحان ظهر که برگشته ام دقیقا "افتاب دم غروب" _وقتی که قدیمی ها می گفتند خوابیدن شگون ندارد_ خوابیده ام ،تا بلند شوم و تا صبح بیدار بمانم و درس بخوانم برای امتحان فردا 8 صبحم.

و مثل همیشه شب های امتحان مغز باز می شود برای فکر کردن :در این چند ترمی که در دانشگاه درس خوانده ام سه ترمش را مشروط شده ام و معدل کلم هم زیر نمره مشروطی است،چیز نگران کننده ای نیست مخصوصا برای من که انقدر از جامعه اکادمیک و پراگماتیگ  رشته خودم متنفرم ؛ و به هیچ وجه _حتی در بدترین شرایط _ قصد ادامه تحصیل در این رشته را ندارم ،اما حالا تصمیم گرفته ام که دست کم لیسانسم را بگیرم و در این مدت اقدامات اساسی خودم را برای مهاجرت انجام دهم .

اما سختی های مهاجرت،بی پولی فعلیم ،پرونده داخلیم و همه و همه به یک کنار و تصمیم اساسی که باید موتور محرکه ی زندگیم باشد کناری دیگر...

چند تن از دوستانم لطف دارند و می گویند اینجا ماندنت تلف شدنت است! اما واقعا ان ور رفتن به کجا می انجامد؟در بهترین حالت قرار است نویسنده ای موفق شوم ؛ اما ایا زندگی و تاثیر بزرگترین نویسندگان فارسی زبان انطرف ،_ الگوهای زنده من _می تواند جاذب باشد؟ مخصوصا که ایمان پیدا کرده ام که اگر می توانم "بنویسم"فقط فارسی می نویسم و هیچ گاه من،یک ایرانی ،قدرت نوشتن خلاقانه به زبانی دیگر را پیدا نمی کند.این دیگر چیزی است که شاید همه مان به ان ایمان اورده باشیم.

عصری در محوطه  دانشکده با یکی از پسرهای عمران سیگار می کشیدم،هردواز اوضاع وخیم واحدهایمان می نالیدیم اما اون انگار براش مساله ای نبود ؛گفت:من اوضام روشنه،واحدا خودشون پاس می شن،بعدش سربازی ،بعدشم یه کار خوب!اما اون ازوناس که زندگیش محدوده به کار،لباس ،سکس و تفریحات پسرونه ...

اما جای من کجاست؟نه ربط چندانی به هنرمند مسلکان دارم نه به بقیه،انچنان یک مساله می تواند در ذهنم حقیر جلوه کند که از راه ،تمام و عیار بیافتم!مدت ها پیش تصمیم گرفتم بچسبم به زندگی شخصیم و لذت خصوصی بودن را ببرم اما انگار ان را هم باد از سرنوشتم بیرون کشیده ...

مثل این که فعلا وقت انتخاب نیست،انگار باید بیشتر و بیشتر صبر و استقامت نشان دهم و مانند یک "گربه سیاه"دراین سرمای بی پایانِ بی برف ،بدون حرکت،کمین کنم برای شکاری که هنوز دیده نشده. لبه ی یک تیغم ،من نه قدرت دلگی و بی خیال زندگی کردن را دارم و نه می توانم رویاهای پوچ در سرم بپرورانم،نه حیزم و هرجایی و نه توانستم زندگی خصوصیم را حفظ کنم ...حالا ،من ،جک موریسون مانده ام و یک پاکت سیگار بهمن و امتحانی که تا صبح باید برایش بیدار بمانم.