۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

خرس بر لبه باریک کاغذ (قانون)


برای یک خرس بالغ ,جثه بزرگ ,قلمرو امن و گسترده, ماده های بیشتر  برای جفتگیری و بقای نسل به هر قیمتی  
مهمترین هاست.

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

خرس برلبه باریک کاغذ.....(زمانی نامعلوم)


خرسِ جوان کرخت و کند  روی لبه ی خاک آلود دره پیش می رفت,نه تخته سنگ محکمی برای استراحت و اطمینان از وضعیتش موجود بود و نه گیاهی که بشود به آن آویزان شد.
خرس نیروی چندانی در دست و پاهایش نداشت.
خرس رژیم غذایی معمول آبا و اجداداش _ ترکیبی از گیاه و گوشت _را مدت ها بود که اصلا رعایت نکرده بود و گیاه خواری مداوم او را به شدت چاق و سست کرده بود ,خرس بیناییش را تا حد استیصال یک خرس از دست داده بود,خرس توان دویدن با سرعت یک اسب قبراق _کمترین سرعت طبیعیش_را فراموش کرده بود و مهمتر ازآن ؛ خرس مدت ها بود که دیگر کلیه دلایل مستحکم,غریزی و منطقیش برای دویدن را از دست داده بود .


خاک ,خاک و خاک بود  روی شیبِ تند دره ای که در مه فرو رفته بود.همه جا در بخار غلیظ و سردِ آب  فرو رفته بود ...نه دیدی به بالای سرش داشت و نه تصویر مشخصی  از زیر  پایش,تنها از روی اجبار و ترسی آغشته به امیدی که خودش هم آن را غریبه می پنداشت عرق ریزان و با قدم هایی نامستحکم و ترس زده روی مسیرهای " بز رو"حرکت می کرد,غافل ازاینکه مسیر حرکت بزها روی شیب خاکی یک دره, خرسی با آن جثه بزرگ  را فقط برای لاشخورهای تیزبین و صبور جذاب می کرد.

امیدی لابه لای گوشت و استخوانش,گرچه ترس زده ...طعم شیر گرم مادرش و آب های سرد و بلندی های بادگیر را به یادش می آورد و طعمِ آن همه چیزهایی که نچشیده بود.

 کمی درنگ کرد ...و بازهم با نگاهی به اطراف سعی کرد بی توجه به صداهای گوناگونی که از لابه لای مه بیرون می آمدند  به مسیرش ادامه دهد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

خرس برلبه باریک کاغذ.....(روز اول)

بین ساعتِ شش و سی دقیقه تا هفت و سی دقیقه صبح ِ فردا مورخ بیست و چهارم شهریور هزارو سیصد ونود  چند مرد متفاوت در قسمت های مختلف شهر بلند می شوند و سعی می کنند انزجار درونیشان از بیداری و کار را با "زیرلب دعا کردن"   یا زدن اب سرد به صورتشان رفع کنند تا کت و شلوارهای بنجل و بدریختشان را بپوشند و عطری _ به صلاح کار_هرچه بدبوتر به خود بزنند و روانه ساختمان قدیمی اداری دانشگاه شوند و دور یک میز بنشینند و در هفدهمین تصمیم قطعی روزشان سرنوشت مرا رقم بزنند.

و من خشته و کوفته و بی خواب سعی می کنم براورد کنم چند بسته از بار ارسالی را باید در یک کارتون جابدهم تا نه اصراف شودونه کارتون ها بد شکل شوند.

2.13دقیقه صبح ...کره زمین به طرز غریبی در مدار خودش پایدار و گردان است.

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

زندگی شرقی



هيچ روز مهمي نبود؛ اتفاق خاصي  نيافتاده بود و قرارهم نبود كه بيافتد؛ من بودم كه خاكي و خسته از سنگنوردی  زنگ زده بودم  به تو:
ـ جزوه ي آزمايشگاه سيستماتيك  گیاهیِ دو را  مي خواهي برايت بياورم ؟
که تو جواب بدهی :
ـ  آره ....ندارمش ؛
 سريع دختري كه همراهمان امده بود تمرين را رساندم  و امدم در خانه ات كه با عشوه بياي بنشيني درون ماشينِ خسته تر از خودم.

چند روز مانده بود به امتحان ها و طبق معمول، من هيچ درس نخوانده بودم و با اين كه مي دانستم تو درس هايت را خوب مي خواني ،تحقيقت را خودم دست گرفتم،و جزوه هم برايت اوردم.....براي خود شيرني؟ براي اينكه گذشته را جبران کنم؟براي اينكه بيشتر ببينمت؟ يا براي تعديل عذاب وجدانِ عميق به جا مانده از همه ي اتفاق هاي افتاده؟......

گفته بودی نرويم خانه ؛ برويم دور دور كنيم . بنزين نداشتم ،وقت نداشتم،اعصاب نداشتم ...هيچ چيز خاصي نداشتم ؛اما خب .... رفتيم و در شهر چرخيديم  بعد از تكثير جزوها و كپي كردن عكس هاي آزمايشگاه روي لپ تاپت و بعدش هم حرف زديم ،از همه جا و همه كس . از انسان هايي كه در اخر همه نا اميدت مي كنند و از وجه اشتراك طنزالودمان كه چقدر هردو در عين روشن فكر بازي و روابط عمومي ، انسان هايي ٱمل هستيم  كه نمي توانيم از روابط بقيه سر در بياوريم . از پاكت مارلبروی رویِ داشبورد ، دو نخ بيرون اوردي و روشن كردي و يكيش را گذاشتي بینِ لب هاي من و يكيش را خودت همان طور كه كج به شيشه نيمه باز تكيه داده بودي ارام ارام دود كردي ! و  ابي و داريوش هاي قديمي گوش داديم ـ انواعی از موسیقی که بی طرفانه باید بگویم تحمیل این رابطه به روانم بود و اگر در گذشته در کنار دوستان دیگرم گوش می کردم حالا دیگر اصلا نمی توانم گوش کنم و مجبورم به بهانه ی همیشگی سیگار بزنم بیرون...حالا هرجا که می خواهد باشد.

شايد نياز نباشد  هميشه براي همه ي ماجراهاي اتفاق افتاده در زندگي اينگونه پايان بندي ذهني درست كرد؛اما من يكي ترجيح مي دهم دست كم براي اتفاقاتي مهم از قبيل دوران كاری و تحصيلي،سفرها،و روابط پيچيده يك آغاز و يك پايان ذهني داشته باشم كه صرفا اين آغاز يا پايان اولين لحظه شروع آن اتفاق يا آخرين لحظه نيست ؛چون همانطور كه همه ي ماها مي دانيم  نياز نيست يك چيز به طور كامل پايان يابد تا تمام شده فرض شود(مثل همه ي كساني كه امروز دفن مي شوند و سال ها پيش در اوج قدرت مرده اند)و گاهي هم يك چيز قبل از شروعش آغاز شده . اميدوارم درك مشتركي از اين "پندار خاص" باعث شود حرف هاي پاراگراف اخيرم  بازي با كلمات نباشند .

و اين بار هم براي من آخرين بار بود،خالي از بغض و كينه و نفرتی که در طول رابطه از عدم ِ تطابق زمانی احساسات و "مجموع دیر رسیدن ها " به وجود امد،و مارا در یک "هرگزنرسیدن "ِ بزرگ جا گذاشت ...همانطور که می ترسیدی فرایِ خوب و بد بودن این تفکر که به دنبال هم بودن عاشقانه تر از باهم بودن است تو چند ثانیه،چند ساعت،چند روز و سال ها به دنبال من ماندی و من هم  لحظه ای ،گاهی و ... شاید عمری  به دنبال تو .


در دَوَران عدم درکِ خودخواسته یا ناخواسته بشر و این تاریکی بی سروته، نوری تابید و همدیگر را دیدیم ،من حرف نزدم و تو شنیدی و لحظاتی هم بود که می دیدی دارم احساساتت را بو می کشم. من با کباده یِ  یک عمر بی اعتقادی و تنفر از دین و خدایت ، وقتِ نماز را گوشزد کردم و تو لب های الکلی ِ مرا بوسیدی و گاهی هم هردومی خندیدیم به پوچی هستی.

مثل برف های سنگین  دی ماه  که شهررا در زیبایی محض فرو می برن عشق هم طوری همه ی گودال ها و کثیفی ها و خرابی هارو می پوشاند که همه چیز در هاله توهم زیباییش فرو می رود؛ حرف زدنت خوب بود،خندیدنت ،فحش دادنت و تکذیب و تایید و تعریف و تحقیر و همه و همه ...مثل شات پشت شات  تکیلا ادم را مدام مست و مست تر می کرد  ...
کم نبود،بی نهایت بود؛بی نهایتی که در ترکیب تناقضات درونی من و بی نهایت نبودن صبر تو ذوب شد.
و بدترین شباهت ِ عشق به  برف این است که متاثراز نخستین افتابِ جدی، شهر کثیف تر و داغان تر از گذشته به نظر می رسد...همان شهر گذشته است،اماهمانطور که بودا می گفت:ان چه ازان توست ،مال تونیست.

آری عزیز از دست رفته ام ... باید رخت از آن ورطه برمی بستیم، هردو و جدا جدا تا سرنوشت را در جایی دیگر بیابیم و تفکرات و اشعار و غزلیات را در چند دفتر قدیمی جا بگذاریم.  مانند همان سفری که اوایل اشنایی مان داشتم برایش برنامه ریزی می کردم، همان موقع که سعی می کردم از دست تو فرار کنم،از تو و از یک جا ماندن،از این شهر، از دانشگاه ،از سرنوشت و خودم و خودم وخودم ...و حالا به طرز احمقانه ای در آن سفر قرار گرفته ام . نه آنطور که فکرش رو می کردم و البته نه با  دید گذشته نسبت به آدم ها و بزرگی دنیا،اخراج شده از دانشگاه ،بدون حتی یک موفقیت ِتحصیلی،کاری و اجتماعی وهمراه با پرونده ای ضخیم و ثبت  شده از گناهان ضد قانونی که در دستان پدرانم نوشته شد.

لابد توهم یک گوشه ی  داغ از پایتخت دنبال قسمتی از باقی مانده رویاهات می گردی ،روزه دار،(هر وقت آدم های روزه دار رو می بینم به حماقت و بلاهتت می خندم و فکر می کنم همون قدر که ابلهانه من را دوست داشتی خدایت رو هم دوست داری) و  خسته از جماعت هول زده و دروغ مالیده ی هم وطن...به دنبال چه می گردی ؟
من دیگر دنبال هیچ نیستم  ،اما در نخستین پیامدِ ذوب شدن برف ها،خوشبختانه زودتر از همه جا شهرِ خودم را دیدم،من، انسانی هستم  دروغ گو و دروغ زده،صفر و صدی،پشت گوش انداز،تنبل و رویا پرداز که برای تحقق کوچیکترین خواسته هایش  قدم از قدم بر نداشته است و در تیشه زدن به ریشه داشته هایش دست بلندی دارد...و حالا توی این سفر بزرگ ...هیچی برای گفتن ندارم.


از تمام ِ تاریخ کثیف و خونبار ادیان ، خدایان و پیامبران دروغینی که تو برایشان سر به خاک می ساییدی تنها دلم به نوح  می کشد . ـ افسانه شیرین نوح‌ ـ من هم  کشتی ای بزرگ می خواهم که جا برای همه کسانم داشته باشد ،که من با آرامش همه شان را درآن جا دهم و خودم بنشینم سیگار بکشم.همه آن هایی که حالا به ترکیبی ناموزون از انزجار و ترحم نگاهشان می کنم و دونخ زندگی و مرگم افتاده دستشان.

اما خب؛خودمانیم ،من  و نوح اختلافی فاحش داریم ، و من ترجیح می دهم حالا که از آن پایانِ لعنتی پرت شده ام در این آغازِ گنگ و گل الود ، گاهی فکر کنم که آیا دُرست دست و پا می زنم یا نه؟ آیا من دارم بر سطح ژرفای اقیانوس ،شنا می کنم یا در مایعی تا غوزک پایم مضحکانه شلپ شولوپ می کنم؟....گور پدر همه ی این سوال و جواب ها ....می خواهم سر بگذارم روی سینه ی قدرت ظریفی که روزهایم را تکه تکه  می جود و خوراکم می کند، که آنقدر سنگین و بزرگ در گلویم گیر نکنند وچشم ببندم. می خواهم تن به تنش بسپرم و در زیبایی چشمان گل الودش فرق و شباهتِ یک خواسته و یک سرنوشت  را جستجو کنم.


فقط کاش ته دلم به پاراگراف های این متن آنقدر ایمان داشتم که گستره ی اتفاقاتِ بی قانون مرا وادار نمی کرد که فکر کنم به تمام نشدن و شروع نشدن ...واین که معمولا مرغ های طوفان  در ارام ترین آب ها  تراژدی می آفرینند.

یک تراژدی مضحکِ بی پایان

زندگیِ شرقی

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

زیبایی های باقی مانده ذهن


همشیه برای هر طرفدار پرو پاقرص سینما ،شاهکارهایی هستند که به دلایل مختلف ـ اغلب برا اساس شانس محض ـ از دیدنشان محروم مانده ؛حتی با اینکه حول و حوش فیلم را به خوبی می داند و چه لحظه ی شگفت انگیزیسیت وقتی یکی از ان ها را می بینی.

امروز "ذهن زیبا" ی ران هاوارد رو دیدم و بدون تملق باید بگویم بعد از مدت ها یاس و دلمردگی نسبت به هنر واقعا سرشار شدم از بازی های دیوانه کننده راسل کرو،جنیفر کانلی و اد هریس در پیچ و خم داراماتیک و قدرتمند داشتان و اجرای بی نظیر دیالوگ هایشان. محصور فیلم نامه،تصویر برداری ،گریم و صحنه پردازی شدم .

و بیشتر از ان در شرایط به هم ریخته زندگی و روحیه ام مبارزه ی فرسایشی  دکتر نش با روحیه بی انتهایش توانست درگیرم کند ؛این که چگونه توانست بین زندگی عادی و روزمره و تخیل و هوش بی نهایتش مساوات برقرار کند و زنده بماند ،کاری که کمتر کسی قدرتش را دارد.


پ ن : از سبک پست نوشتنم حالم به هم می خوره .

 

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

مختصات امروز

 

 
هفت و سی و پنج دقیقه عصرِ سه شنبه بیست و پنجم مردادِ هزارو سیصد‌و‌نود، معادل شانزده اگوست دوهزارو یازده ،

من ،جک موریسون، خودم را جمع و جور می کنم  تا شروع به نوشتن در یک فایلِ  وُرد ،در بابِ مکان و زمان قرار گرفته در آن بکنم.نه به درستی می دانم کجای این دنیا قرار گرفته  و نه اصلا می دانم در چه تاریخ دقیقی هستم و هیچ ایمانی به این تاریخِ مصنوع و قراردادی بشر ـ با مبدا مرتبط به دو مرد تاریخی ِ به اصطلاح  اصلاح گر و نوید بخش معنویت، که در طول همین تاریخ در مسیرشان بیشتر از هرکس و هرچیز دیگری جنایت و ظلم و جور روا شده ـ ندارم.

و مهمتر ازان،تاریخ یک مرد  با مختصات زمان و مکانی ارزوها و ایده ها در محور توانا ییهایش سنجیده می شود ،نه در راستای تخمِ مقدس گذشتگان

بله،در کنار همه ی ان چیزهای دیگری که اینجانب تن به قبول کردنشان می دهم بلندتر ازهمه باید داد بکشم :

من گمشده ام.

نه بیشتر و نه کمتر

نه در میانِ نیرنگ و ریای شیطان و نیروهای اهریمنی و نه در تمدنِ درون باتلاقِ‌تکنولوژری فرو رفته و معنویت گریز غرب!من در خط تکراری تاریخ پدرانم و مبنای زندگی "خوب" و همه ی انچه بلاهات وحماقت شخصی خودم طلب می کند گمشده ام.

من خودم ،در خودم و در ضریبِ ارتباطات از دست رفته ام گمشده ام،و این گمشدن انچانان عینیت دارد که انکارش می شود تیغ به جان همان منطقی که نگذاشته تا به حال مرگ شوم .

و این ترس اینجا مرد افکن می شود که می فهمم گمشدن هم توان می گیرد و گمشدن من در توانِ هزار هزار شخصیت داستان هایم  طوری قدرت گرفته که باید برای درک هرقسمتش یک شخصیت  را به دنیا اورم،بزرگ کنم،تیرو کمان به دستش دهم،عاشقش کنم....و خودم هر لحظه را با او طی کنم...و پیر شوم ...و پیر شویم ..که قهرمان پیر نمی شود و در تراژدی محض می می میرد و من نه . و من باز و باز و باز پیر می شوم ؛حتی اگر شخصیت ها نشنوند،حتی اگر پیرِ فرزانه جاودانه شود قهرمان جوان مرگ و دخترک در دل یخ ها مدفون !!!

گفته بودی که روزی به خود می ایی می بینی شده ای قهرمان داستان ،کجایی ببینی من شده ام شخصیت همه ی داستان هایم !؟و در پی گم نشدن ،پیر می شوم.پیر می شوم.پیر می شوم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

مو مَن نیستُم!

می دونی داستان بعضی روابطِ من چیه؟


داستان همون روستاییِ که رفت شهر و بعد یه مدت که برگشت و در زد ؛نَنَش ازون ور در گفت کیه؟داداشمون هم گفت مُنُم!           ننش شاکی شد و گفت تو که رفتی شهر....سواد دار شدی...ادم دیدی.... دیگه باید بگی مَنَم....نه مُنُم
پسره هم نه گذاشت و نه برداشت جواب داد:ننه جون ... قربونت برم ...چه فایده داری بگم: مَنَم،بعدش تو درو باز کنی ببینی مُنُم؟


  واقعا چه فایده داره من تولد بعضی از دوستان رو حفظ کنم و بهشون تبریک بگم در صورتی که گاهی وجودشون رو یادم می ره؟؟؟

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

دیروز ظهر که خوابیده بودم....



اینگلیسی زبان ها همراه با زبانشان(ابزار تفکرشان) یا رویا (dream)می بینند یا کابوس (nightmare)و من خوشحالم که در این زبان تخمی و دربه داغانمان همیشه مجبور نیستیم  یاوه هایی که در خواب دیده ایم را رویا یا کابوس بنامیم ،ما فارسی زبان ها خواب می بینیم .من خواب می بینم .
نه چیزهایی که زیبایی یک رویا را در خود دارند، همراه با تصاویر و حس های روشن و شیرین و نه  کابوس هایی سیاه ، مملو از قتل و غارت و خون ...من خواب می بینم ،خواب هایی که انقدر در زندگی روزمره مان پیچیده شده اند که نه هویت یک کابوس را دارند و نه شیرنی یک رویا و این اولین بار است در طرز زندگی ای که همیشه همه چیز ان باید به خوب و بد،زشت و زیبا،الهی و شیطانی تقسیم  شود یک چیز است که تقسیم نشده و گنگ باقی مانده است .
و در هویت ایرانی ها که با صبر آمدنِ یک عطسه، و باز کردن یک کتاب و خواب هایی با تعابیری به کلفتی هزاران کتاب پرفروش پشت شیشه های خاک گرفته کتاب فروشی ها  بزرگترین تصمیمات زندگیشان رقم می خورد شاید این خیلی هم خوب نباشد ...
هویت ایرانی ها و دسته بندی نشدن این یک قلم به تخمم ،دیروز ظهر که خوابیده بودم،خواب دیدم  به حمام طبقه خودم وارد شدم و متوجه پرواز سوسکی به بزرگی یه کبوتر درون فضای حمام  شدم  و ....و...خواب هم از ان خواب ها بود که تصمیم چرخاندن جهت نگاه  اول شخص و تصمیم برای ادامه ان دست خودم بود.
در خواب دمپایی بزرگی را برداشتم و سوسک را گیج کردم و در گوشه ای انقدر با ترس و خشونت رویش کوبیدم که  دیگر تکان جدی ای نخورد و بعد از ان که مطمئن شدم مرده با شادی پیروزیِ بدون زیانم، از نزدیک نگاهش کردم ؛ یک سوسک نبود یک سوسک مادر بود که یک سوسک کوچکتر را در اغوش گرفته بود و چهره شان اصلا مانند جانوران بی احساس و خشن نبود ،هردو سرهایشان بالا گرفتند و در چشمانم زل زدند ،از جایم جهیدم ،دو دستم را دوطرف توالت فرنگی گذاشتم و در آن بالا اوردم ،انقدر عق زدم که بوی گه حس کردم و از ته معده ام گه بالا اوردم ؛گه قهوه ای سفت ِ تکه تکه که در اسیدِ زردرنگ معده ام  شناور بود.
حس کردم گه گیر کرده در گلویم و بیشتر بالا نمی اید ...سعی کردم بقیه اش را بالا بیاورم یا قورت دهم اما ...



دقایق و ثانیه هایی متعفن از شکست و گمگشتگی را با ترکیبی از عادات روزمره و امید و لذت هایی های کوچک می دوزم به یکدیگر که خیلی به چشم نیایند؛در میان خیل مردمان گاییده شده از روزگار سختی که سپری  می کنیم احساس تنفر و تنهایی می کنم . مردمی که خیلی هاشان در سیل حوادث گمشده و یک دیگر را چنگ می زنند برای پیدا کردن از دست داده هایشان؛آن هایی که همدیگر را لو می دهند برای یافتن امنیت و ان هایی که برادرشان را غارت می کنند برای کسب اصالت مالی... مردمی که نیستند و هستیشان را در فاضلابِ مذهبِ قانون شده  جستجو می کنند .


و من ،جک موریسون ،موجودی  تنبل،مغرور ، پشت گوش انداز و دقیقه نودی هستم که انچنان در دروغ گفتن قهار شده ام که می توانم حتی در مورد دروغ گفتن به خودم هم به خودم دروغ بگویم ؛انسانی که هنوز هیچ گهی نخورده و در این سن تازه در ابتدای مز مزه کردن طعم شکست و ضعف است.


من دراین میان  ،هنوز که هنوز است  غبطه اشتباهات گذشته ام را می خورم و سعی می کنم انقدر به ضعف و کاستی هایم اعتراف کنم تا بتوانم قدمی از قدم برای ترکشان بردارم و خوشحالم که امروز، ناگهانی سایه ای  سبک و ظریف از محبتی انسانی را کنار دارم که تعلیقِ بی مانندش مرا به یاد امید های مرده ام می اندازد.



همه ی مشکل من سر کشتن یا نکشتن آن سوسک است .

کسی متوجه منظورم نمی شود .

خودم باید بشوم.

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

LOSER TIME!




در سبک هولدم، در بازی پوکر پس از سه تایمِ  متوالیِ بازی اصلی بزرگترین بازنده میز می تواند درخواست یک تایم با ماکزیمم وقت ِ پارت های اصلی بکند.برای بازگرداندنِ پولش همراه با مقادیرِ زیادی پرهیز ـ که سنت قدیمی قمار است . هیچ کدام از برنده ها نمی تواند از زیر زمان آخر  ـ  LOOSER TIME ـ شانه خالی کنند .

تخم ندارم برم تو سایت دانشگاه،شماره دانشجوییم رو وارد کنم،رمزی رو که یک شماره تلفن قدیمیست وارد کنم و نمره های نهایی و ثبت شده ی این ترمم رو ببینم .
تخم نمی کنم .
مثل سگ می ترسم .
این بار چهارمی است که دارم مشروط می شوم.

و هیچ گونه نمی توان از زیر بار این جمله شانه خالی کرد که دررشته جانور شناسی،ان هم در دورهِ کارشناسی خیلی بلاهت لازم است که طی شش ترم، سه بار مشروط بشوی و یک بار مردود علمی !سه سال دانشگاه به علاوه شصت و هشت واحدِ پاس شده و معدل زیر دوازده و اخراجی مثل این می ماند که سه پارت بازی کرده باشی و همه چیزت را باخته باشی ،پوکر رو می گویم.


صبح تا شبم با گرمای لزج تابستان می گذرد و ناامیدی و گم گشتگی عظیمی که از کودکی تابه حال همراهیم کرده که حالا مثل  عشقه همه ی تنم را بپوشاند و کلفت ترین شاخه اش را بی خیال و شل دور گردنم بیاندازد، دور رگ گردنم  همانجا که باید خدا نشسته باشد ،خدایی  که بعد از یک عمر بی خیالی و تکذیب حالا نمی توانم به رحمتش امید  نداشته باشم ،رحمتی که شاید بیاید و نشانم دهد که عشقه و عشق و دیگر بازی ها انقدر ها هم قدرتمند نیستند .که باز بروم بنشینم و تو یه تیکه کاغذ با یه ته مداد یاد داشت کنم ....؟چی باید یاد داشت می کردم؟؟؟


کرختی صبح ها را با شیر قهوه تبدیل می کنم به بوی گند شیر که خودم از دهان خودم  حس می کنم و با یک نخ مالبرو قرمز می کنمش سردردِ ظهر ،سر درد ظهر را با فیس بوک پرت می کنم به هزار درد و مرض ذهنی قدیمی و همه ی این را ختم می کنم به فریاد مادرم که از میان درهای همیشه بسته خانه ی من ،مرا برای نهار صدا می زند ....نهار معده را پر می کند و سردرد را نمی گیرد ؛سر درد از یاد اوری این که پولِ روزانه سیگارت را نداری خوب نمی شود ،و سر درد همچنین یک مشکل فیزیلوژیک انسانی است که با یاد اوری اخراج از دانشگاه و بیکاری خوب نمی شود.سردرد با قرص خوب نمی شود ...سردرد با دردهای بزرگتر فقط  پنهان می شود .

دردِ دردِ دردِ درد!دردِ مرضِ!مرض بی خانمانی .... ِ ذهن که به جایی چنگ نمی ندازه ، ادم بی خانمانه ...تو بزرگترین قصرم که باشه بازم بی خانمانه وقتی یه لحظه اروم نگیره ...وقتی کثافت خودشو و بقیه از حلقومش بزنه بیرون .....وقتی زرداب پس بده .

....درد ادم را می کشاند به تایم اول قمار که هرچی داری بکنی ژتون و همراه ِخنده های ابلهانه  بریزی تو جیب اون مادر قحبه ای که  مقابلت از تو شرتش ورق رو می کنه و ناموسش رو سفره می کنه واسه مدرک تقلب نکردنش ....

درد ...دردِ...خوب و بد نداره ...درد ....
درد ....



HEY BLENDER…GIVE JETON BY ALL OF THESE MONEY!
I wanna fuck my rest live in a just one part….no more than ..

I AM TIREDE  …. damn  tired .
اون جمله لعنتی....باید بنویسمش رو کاغذ......


۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

روز های اول تابستان

روز های اول تابستان گه ترین روزهای سال هستند که هوای دم کرده و گرم آنچان کرخت ، غمگین و داغانت می کند که بار تمام بدبختی ها و خاطرات بیمار و یتیم می اید می نشیند روی دوشت.

پارسال به این موقع روزی دو پاکت سیگار می کشیدم ،یعنی هر روز 40 نخ ،هر نخ مارلبرو 8 دقیقه طول می کشد تا پایان یابد و من 320 دقیقه در روز سیگار می کشیدم، یعنی بیشتر از 5ساعت از 24 ساعت شبانه روز را مثل کندهِ اتش زده ی درخت دود می کردم،کندهِ هنوز زنده و نیمه  تر  که نه گُر می گیرد و نه خاموش می شود؛آرام آرام دود می کند و ذغال می شود.

همه فکر می کردند از عاشقی است!نصیحت می کردند که طرف لیاقت تورا ندارد و هزار تا بهتر ازاو برای توو پیدا می شود من همچنان که سیگار می کشیدم پوزخند می زدم بهشان که نمی فهمند درد من پنهان ، بیمار و کشدار از درون داستان هایی که در طول عمرم توی کاسه ی سرم تاب می خوردند بیرون می زند .

حس مجید سوته دل را داشتم؛خود مجید سوته دل بودم،کله ام به قائده یه خربزه جیرفت باد نکرده بود و بیرون نزده بود اما همان سرگشتی بی پایان ؛ پوششِ روزمرگی انسان هایِ خوشبخت را برداشته بود و برهنه و خاردار زده بود بیرون!

عاشق هم بودم ، خراباتی...اونقد که به گارفتم ،اونقد که فنا شدم و خودم رو فراموش کردم ....اما درست شدم ...اما فراموش کردم...اما رفتم تو جلد ...رفتم تو نقش...رفتم توی پالتو و چکمه ...

اما بازم اینجام..از دنیا و ادماش بریده..و بیشتر از تمام این سه نقطه های بی کس و مبتذل و بقیه ادما به فکر ادما.