۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

غزل مدرن



 

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی
...
نه که از سـ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...



ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد]

خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که...

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

شب موهاش سرانجام درازی دارد

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش...



پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...



فلسفه خواندن ما در وسط تختی که...

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...

طرح انسانی یک حسّ فراانسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...
 
 
 
 
...
سیّد مهدی موسوی
...

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

از انواع مرض

وقتی هم که یکی _ایضا هر صد سال یک بار _ زیادی باهام حال می کنه , یا فکر می کنم داره سر کارم می ذاره یا هم ... تاحدودی به سلامت روحیش مشکوک می شم!

اصلا خوب نیست  اما دست خودم نیست!



پ ن : زنده یاد گروچو مارکس می فرمود:
من دوست ندارم تو هیچ کلوپی عضو بشم که من رو به عضویت می پذریه!

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه





چندش آورترین چیز دنیا  یه بچه معتقده!


پ ن : بیشتر ماها حداقل یه بار افتخار این مقام رو تجربه کردیم!


۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

شفیره


آخرای پاییز بود ؛ مهم نیست که چند سال پیش بود یا کجا بود .آخرین روزای نوجوانی من  بود و توی حریم جایی که می شد بهش گفت :خونه
 به عادت همیشگی  تو باغچه قدم می زدم که متوجه حرکت آرام و لَختش روی برگای اقاقیایی شدم که چند سال پیش کاشته بودم . بیشتر مردم نمی توانستند اورا ببینند و حتی اگر هم اتفاقی باهاش برخورد می کردند  یا وقعی نمی گذاشتند یا با انزجار زیر پا لهش می کردند .اما یک کرم چاق  تو آخرین لحظات کرم بودنش برای من معنی دیگری می داد .

اگر درباغچه می ماند شاید می توانست به زندگیش ادامه دهد اما نمی خواستم احتمال بقایش را به  گنجشگ ها و  زمستان سرد پیش رو بسپارم. همراه چند برگ داخل یک شیشه مربای دهان گشاد گذاشتمش و روی رف اتاقم به حال خودش رها کردم. به اندازه یک بند اگشت  آدمی بالغ بود ,سبز و قرمز ...بعد از چند ساعت بی حرکت شد و پوسته دورش سخت و سخت تر شد و کم کم به یک زره تبدیل شد  .شفیره همانجا بی حرکت ماند ,برگ ها خشک شدند زمستان شد اما درون اتاق گرم من آسیبی نمی دید.

سال اولی بود که کنکور کارشناسی می دادم , سیل بدون توقف همه ی کسانی که دبیرستان را پشت سر گذاشته بودند جمع شده بود پشت سدی که هیچ کس به ماهیت اتفاقات بعدش توجهی نشان نمی داد, فقط و فقط بی وقفه تلاش می کردند تا به دانشگاه وارد شوند . و من که تازه از محیط نسبتا امن مدرسه بیرون آمده بودم بعد از تغییر رشته ای ناگهانی آرزوهایی گنگ و بلند پروازانه را در پشت آن سد می دیدم. هیچ کس نبود که بگوید :اصلا چه بیماری وجود دارد برای این هجوم , یا اصلا :  تو چیز دیگری دلت نمی خواهد ؟ دست و پا شکسته و بیمار گون سعی می کردم هزاران تخیل و فکر را در خودم بکشم و ذهنم را معطوف کنم به کنکور و دانشگاه .

زمستان و بهار گذشت و شب کنکور سراسری  ورود به دانشگاه رسید .در اتاقم نشسته بودم و بی هدف خیره شده بودم به شیشه ی مربا که متوجه حرکت بدن شفیره شدم. از درون شیشه بیرون آوردمش و کنار باغچه مست از بهار نشستم و گذاشتمش کف دستم .نمی دانم چقد طول کشید _ شاید چند ساعت _تا در نتیجه حرکاتی که زجر آور به نظر می رسید خودش را از دورن پوست سخت شفیره بیرون کشید و بالهای چروک و خیسش را در کف دستم باز کرد.حس عجیبی داشتم .دوره ای بود که فکر می کردم دنیا آن چنان شگرف بزرگ است که هرچند بگردی تمام نمی شود و من باید به عنوان یک مسافر همیشگی همه ی آن را مزه کرد . انگار که آن حشره کوچک خودم بودم .خاطره اتفاقاتی که چند سال اخیر برایم پیش آمده بود و آن همه در خلاف جهت آب شنا کردن و محکوم شدنم به خاطر اعتقادات و کارها جلوی چشمهایم نقش می بست و ته امیدی داشتم که من هم  بال در می آورم.


بالهایش که باز شدند به اندازه ی تمام کف دستم شد؛پروانه ی بزرگی شده بود . از ساعد و بازویم بالا رفت و روی سرم نشست,هنوز توان یا شاید جرات پرواز را نداشت.نمی توانستم ببینمش اما حسش می کردم و هنوز بی حرکت به دیوار حیاط تکیه داده بودم و به باغچه خیره شده بودم. بال زد و رفت ,اول روی شاخه درخت اقاقیا نشست ,بعد دوباره بال زد و از دیوار حیاط رد شد تا دیگر نتوانستم ببینمش .

فردای آن روز من کنکور دادم,به نتیجه به دست آمده پای بند ماندم و وارد دانشگاه شدم ,محیطی عقیم و متزور سرشار از حس تحقیر توده ی عظیمی از افراد متفاوت که رویاهایشان را در پست ترین نقاط زمان و مکان جست و جو می کردند. تحقیر شدم , اشتباه کردم و تاوانی سخت برایش دادم ,با افرادی آشنا شدم که فکر می کردم باید در زمانی دیگر می دیدمشان و مکانی دیگر ...کم کم به این اعتقاد سوق داده می شدم که دنیا همین است و من هم آن مسافر نیستم باید بیشتر به روزمریات و جزییات زندگی توجه کنم  . نتیجه ی  آن شد چهارسال سردرگمی و آوارگی ...


 باز هم چیزی نیستم جز همان مسافر سرگشته با بال هایی به مراتب شکننده تر از دوست توی شیشه ی مربا.

و البته راضیم صد در صد!

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه


هی پسر.....دمت داغ!!واقعا دمت داغ
دویست و پنجاه هزار تن غذا خیلیارو سیر می کنه داداش ...واقعا دمت گرم

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

مثلا من امروز به خودم آمدم و دیدم در یک جادهِ در حال بازسازیِ کثیف و خراب از شهر به سمت مناطق روستایی می روم و هیچ اثری از "روستا" _ جز تمامی  نشانه های خرابی و فقر _ به چشم نمی خورد. کارخانه هایی با آلودگی بالا که در هیچ کجای دیگر جواز نگرفته اند و لابد از پس مبلغ رشوه هم برنیامده اند. گوسفندانی که در لابه لای تل های زباله می چرند و مردمانی واسوخته , داغان و بی کس و کار که همگی چشم به راه مبلغی باد آورده اند که یک شبه بتوانند بار یک عمرشان را ببندند.

 مثل یک ساعت پیش که به خودم آمدم و دیدم ماه هاست دست به قلم نبرده ام در صورتی که  درپسوتوی ذهنم, ورا و فرای هر شکست و پیروزی به دست آمده و تحمیل شده  همیشه خود را یک نویسنده دانسته ام و خنده ام گرفت از این روند ِ عجیب و معمول همیشگی نوع آدمیزاد و تصمیم گرفتم بنشینم و بنویسم که: ( زندگی ما همه اش به خود آمدن است).

مانند راننده خواب آلودی که مدام به خواب می رود و به خودش می آید و می بیند  حدودا پنج کیلومتر اخیر را در خواب و بیداری رانده و چه شانسی آورده که هنوز دارد می راند و هنوز در مسیر است . که اگر ما باشیم که بعد از چند تلنگر باز هم به خودمان می آییم که خواب بوده ایم لابد ؟یا بیدار؟ اصلا به خودمان می آییم که همه اش داشته ایم به خودمان می آمده ایم و آنگاه همان لبخند "کلبی مسلک" _ که صبح به لبان من آمد_ به لبانمان  می نشیند که دیگر خواب و بیداری در دست خودمان نیست انگار…شده سمفونی به خود آمدن ها …

پدال گاز لق می زد,جلو داشبورد ماشین قدیمیم هم خراب است و روی دست انداز ها صدا می دهد,با یک رانندهِ کامیون  طی کرده ام که فلان تومان بگیرد و با خودش دوتا کارگر بیاورد و ماده شیمایی ای که از قبل خریده ام را بار بزند و ببرد در جایی دیگر برایم پیاده کند .

به خودم  می آیم که دارم با مدیر عامل کارخانه  فروشنده قدم می زنم و حرف می زنم. از کارخانه های دیگری که می توانم این ماده را ازشان خریداری کنم حرف می زند و در آخر با یک لبخند می گوید:  (همه را بار بزن وبفرست بره برای زنجان … می سپرم همه بهت بار بدن) و در حالی که گوشی موبایلش رو جواب می دهد قدم زنان از منی که سرجایم میخکوب شده ام دور می شود. میخکوب شده ام چون مرا به خودم آورده که در تمامی این چند ماهی که داشت بار را با تخفیف یک "همکار تولید کننده" به من می فروخت  می دانست که دلالی بیش نیستم.


دلم می خواهد در مقیاسی وسیع تر به خودم بیایم.فکر می کنم به تمام این مدتی که از همه گذشته بریدم و خودم را رها کردم در فراموشی ,لحظاتی  شیرین و گس از این مدت یادم می آید...  وقتی که از مطب روانپزشک بیرون آمدم و با سرعت شماره گرفتم و پشت تلفن با ذوق گفتم: ( همکاری کرد,اخراج فرمالیته است).روند رنگ ها و صداهای آبشارها و ارتفاع ها برایم زنده می شود: سال هایی چنبره زده در آغوش ثانیه های سقوط از آبشار های بلند ...خیلی بلند .... تعلیق...وقتی که صداهارا می شد لمس کرد, وقتی که بوهای معلق در هوا در کاسه ی سرم ترسیم می شدند..و فرود آمدن و فرو رفتن در آب شفاف و سرد...تعلق ....مثل آن اتاق خواب لعنتی در آن گوشه شهر که کسی درآن تن از ترس مرگ رمیده ام را آن چنان در آغوش گرفته  بود, باز هم در هم پیچیدن بو و رنگ و صدا و تصویر در میانه ی در هم پیچیدن تن ها, وقتی که از این همه حرف زدن طولانی ,رقت بار و فرساینده رها می شوی و سایش پوست بر پوست,لب برلب و ترکیب بند بوها سخن می گویند,باز هم پناه می بری به زهدان یک زن... باز هم تعلیق و تعلق ...تعلیق.............................

تعلق......................

تعلق.......

به خودم می آیم که دارم به جای مشقِ نوشتن یک مشت کس شعر مبتذل را تایپ می کنم برای یک وبلاگ فیلتر شده به زبان مردمی که خواندن را فراموش کرده اند.و باز هم به خودم می آیم که انگار زیادی یک مهمانی تابستانی را کش داده ام ,باید کوله بارم را جمع کنم و ازین آغوش دل بکنم ...

به خودم می آیم که ....که به خودم آمده ام و در گوشه ای از ذهنم بوی دوری باطل را حس می کنم.


۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

از بدنم خجالت می کشم که تو بر آورده کردن کوچکترین نیازهاش قاصرم.


  جمهوری اسلامی تو پیروز واقعی میادینی....همه میادین...خمینی تو کاری کردی که که 22 سال بعد از مرگت یه آدم بالغ و مستغل مثل سگ کشیک بکشد تا شاید گاهی ....مکانی......
بغض آوره

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

خرس بر لبه پرتگاه باریک (یک بار برای همیشه)



متوقف شد,نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه چیزی تغییر کرده بود,زخم های تنش آرام بودند ؛هنوز انرژی برای ادامه راه داشت  و امیدهای پس زمینه ذهنش برای یافتن سرزمین موعود در آن طرف کوهستان باعث می شد پاهایش گرایش به ادامه مسیرِ سخت و طولانی دره داشته باشند .اما خرس متوقف شده بود و به هیچ وجه قصد ادامه نداشت.
 اولین گام را با پای راستش بالاتر از بدنش برداشت و برخلاف مسیری که آمده بود از دره بالا رفت.

پس از چند گام دور شدن و بالا رفتن, برگشت و در پشت سرش متوجه شد مه غلیظی که تمام هفته های پیش روی دره خوابیده بود و جلوی دید را می گرفت رقیق شده است و حالا می توانست چیزهایی را ببیند که حتی همین چند دقیقه  پیش برایش خیلی مهم بودند و حالا تنها می توانستند باعث شوند کمی چشمانش را تنگ کند:مسیر ورودیِ "کوهستانِ موعود" پیدا بود و مسافت زیادی تا اولین سنگ های جاده  نمانده بود .


خرس بیشتر و بیشتر بالا رفت و تمام مسیری که ماه ها طول کشیده بود تا طی کند را بازگشت و بازگشت و در مسیرش کسانی را دید که این مسیر را دیرتر از خودش شروع کرده بودند و حالا از او جلو می افتادند ؛ وقعی نگذاشت.
ماده خرس هایی را دید و در میانشان چهره هایی آشناتر
 بازگشت
...بازگشت
........بازگشت
..............و بازگشت
انکار و اصرار و شماتت شنید و بدون کوچکترین توقفی مسیری که امده بود را تمام و کمال بازگشت
خرس بازگشت و به نخستین مرحله  سفرش رسید  ....روی قله کوچکترین کوهِ کوهستان  "دوکا" ایستاد و از جنبش باد درر لابه لای موهایش خرسند شد,گرسنه ,زخمی و خسته بود . اهمیت نمی داد.

خرس پشیمان نشد ....خرس باید مسیری نو را آغاز میکرد که انکاری بود بر ذات و اثباتی بر خواسته  هایش.آخرین نگاه را به دره انداخت وسپس با آرامش در کمرکشِ  پوشیده از چمن رشته کوه قدم گذاشت و مسیری در خلاف جهت هم نوعانش را پیش گرفت ... 






برفی سنگین و آرام باریدن گرفت. 
 


۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

خرس بر لبه باریک کاغذ...(تلاش طولانی برای اثبات یک تناقض:ترمیم و گریز)

نشسته ام در لابی طبقه دوم ساختمان آموزش کل دانشگاه . روی یکی از چند نیمکت خشک و خاک گرفته ارباب رجوع ؛که با توجه به در ورودی روبه رویش _ دفتر نهاد رهبری _آشکار است که صندلی ها به هیچ وجه برای نشستن هیچ ارباب رجوعی طراحی نشده اند . کسانی که گذرشان به این نهاد وادارات دیگر داخل این طبقه می اقتد یا آن هایی هستند که بدون معطلی پذیرفته و رسیدگی می شنود یا کسانی هستند که هیچ گاه راهی به داخل آن ها نمی یابند,پس نیمکت ارباب رجوع در این طبقه مانند مسئول پنچرگیری راه آهن است .

به جز دفتر نهاد در روبه رویم؛  دفترِ شورای مرکزی در سمت چپ, دفتر رئیس دانشگاه سمت چپِ روبه رو و دفتر اداره ی کل حراست دانشگاه در سمت راست روبه رویم کنار آبدارخانه کوچکِ طبقه وجود دارند.

این بار سومی هست که گذرم به این طبقه می افتد ,هر بار برای یک دلیل و این بار  با فردی کار دارم که بیشتر از بقیه و بنیادی تر از همه با من مشکل دارد.

در دنیای امروزی ساخته شده ما هرکس از ارکان قدرت به ارتفاع درجه و مقامش باید شغل ها و وظایف مختلف بیشتری را اشغال کند ,و طبق این قانون نانوشته جمهوری اسلامی ایران  رئیس دفتر نهاد رهبری دانشگاه هم استاد اخلاق است هم مدیر گروه اموزشی معارف دو دانشگاه مختلف و هم در شهر خودش( قم) دو رکن کلیدی دیگر را جلوس کرده .

این دیگر از شانس تخمی من است که باید تنها درس معارف دوران کارشناسی را با این آقا پاس کنم که مرا ببرد به سمت آخرین مشروطی قانونیم .منتظر نشسته ام و آقا مجتبی _منشی غاز قلنگ دفتر نهاد را نگاه می کنم که با شلوار پارچه ای و صندل مشکی , پیراهن و جوراب سفید و موی  یک وری شده ؛سلانه سلانه و خواب آلوده,حدود  ساعت 10 از اسانسورِ طبقه بیرون می آید و در دفتر را باز می کند و با آرامش و زیر لب دعا کنان سرو سامانی به دفتر می دهد. و پس از چند دقیقه به صرافت می افتد تا نیم نگاهی هم به  نیمکت های همیشه خالی ارباب رجوع بیاندازد که این بار یکیشان سنگین و ساکت  توسط فردی اشغال شده بود که نمی شد به راحتی از کنارش گذشت.

موهایم را که در چند وقت اخیر به خاطر اضطراب بی پایان کم پشت تر شده بودند یک وری کرده بودم و عینک فریم کائوچویی ام حالا در کنار پیراهن رسمی , موی مدل دولتی و ته ریش از یک نماد روشن فکر بازی تبدیل به وسیله ای  برای  متمایل کردن هویتم به یکی از خودشان شده بود (وقتی  ساعت  هشت صبح همراه اسانسور ساختمان به این طبقه می رسیدم در آینهِ آن اتاقک کوچک ازدیدن چهره خودم ترسیده بودم)چند سال بزرگ تر نشان می دادم و شبیه مادر قحبه ترین نوع افراد در راستای حکومت _بازرسان اطلاعات.

منشی,ترسیده و با شک و تردید مرا تحویل می گیرد و به داخل دفتر حاج آقا به صرف بیسکوییت,چایی و انتظار دعوت می کند اما ترجیح می دهم همانجا بمانم و شاهد رفت وآمد کارکنان آن طبقه بشوم.


ساعت10.59 متوجه بوی عطری تند و نامطبوع می شوم و به سرعت سرم را می چرخانم و مردی کوتاه  قامت ,چهارشانه با موهایی یک دست سفید را می بینم که در یک کت و شلوار قهوه ای _ که نه  به داغانی کت وشلوار بقیه کارمندان بود و در حد یک دست کت شلوار رسمی _ از کنارم رد می شود و چند قدم جلوتر, ناگهانی سرجایش می  ایستاد ,برمی گردد و زل می زند درون چشمانم _ به طور معمول تربیت ایرانی به قدری این کار را تقبیح می کند که افراد کمی قدرتش را دارند ,اما انگار این یکی از جنس بقیه نیست (یا دست کم یک گونه جهش یافته شان است) – مردِ سفید مو چهارشانه نگاهش را با سنگینی برمی دارد و راهش را به درون دفتر سمت ِ چپ روبه رویم _دفترریاست کل _دانشگاه  ادامه می دهد.

این همان مادر قحبه ای است که در یک سال گذشته آرامش  ساخته شده توسط رئیس قبلی را به هم ریخته بود ,نه مانند رئیس قبلی بومی بود و نه ترس و احترام سنتی رئیس قبلی به اساتید و نظام اموزشی را وقعی می گذاشت.
از وقتی آمده بود شروع کرده بود به تغییر اساسی همه چیز و همه کس؛تغییرات در جهت جداسازی جنسیتی دانشگاه,و اقدام جدی برای  از بین بردن کلیه نهادهای سیاسی منتقد  دانشگاه,وبه جریان انداختن پرونده دانشجویانی که رئیس قبلی با اقداماتی سرسرانه از کنار خطاهای سیاسیشان می گذشت.

ساعت 11.11 دقیقه.  رئیس اداره حراست _ مردی میانسال ,کوتاه, چاق با پیراهنی روی شلوار و صندل و جوراب های معمولِ افراد هم صنفش_چایی به دست و خمیازه کشان از دفتر حراست کل بیرون می آید و نگاهش میخکوب می شد روی من. این همان کسی بود که نوید  اخراج مرا داده بود.

ساعت 11.13 دقیقه منشی دفتر ریاست وارد سالن عمومی طبقه می شود و همراه نگاهی طولانی به من به دفترش باز می گردد .

همان مرد, ده دقیقه بعد می آید و ازمن راجع نوع کارم در این طبقه می پرسد.

انگارکه ارباب رجوع سمج تمام نظم این  سیاره همیشه آرام را به هم ریخته است تا ساعت 11.58 دقیقه که آخوندی بلند قد و چهارشانه با ریشی نسبتا کوسه و صورتی که انگار از خشمی همیشگی  مچاله شده و با لبخندی اجباری باز شده  ازآسانسور خارج می شود و پشت سرش چند جوجه بسیجی و دو دختر چادری حرف زنان از پله ها بالا می دوند و او انگار که خدای آن هاست عبایش را با تبختر در هوا باد می دهد و بدون توجه به ارباب رجوع روی نیمکت ها وارد دفترش می شود.

می خواهد  از دفترش خارج شود که از جایم بلند می شوم, و جلو می روم ,از حرکت ناگهانی نگاهش روی بعضی لباس هایم می فهمم که متوجه نوع خاص لباس پوشیدنم شده است:هیچ حزب الله ای توی ساعت اداری روز کفش تراکینگ حرفه ای نمی پوشد که بیاید دانشگاه,وقفه ای کوتاه در راه رفتنش ایجاد می کند و می ایستد.

حرف هایی راجع نمره می زنم و این که یک نمره بیشتر ایشان من را از مشروطی و اخراج نجات می دهد.

می گوید: حتما می شود,و بعد از دقتی طولانی در چهره ام ادامه می دهد اقای ....؟
جواب می دهم :خودم هستم.
پوزخندی می زند و می گوید: نمی دهم.



این بار از پله ها پایین می آیم ,و خالی از ترس و استرس  سیگاری روشن می کنم ؛ وارد دنیای خودمان می شوم , پارک کنار دانشگاه,تا از کنار کسانی که پیشنهاد حشیش می دهند قدم زنان به دنبال سرنوشتم بروم.


ما ازموده ام در این شهر بخت خویش           بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

خرس بر لبه باریک کاغذ (قانون)


برای یک خرس بالغ ,جثه بزرگ ,قلمرو امن و گسترده, ماده های بیشتر  برای جفتگیری و بقای نسل به هر قیمتی  
مهمترین هاست.

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

خرس برلبه باریک کاغذ.....(زمانی نامعلوم)


خرسِ جوان کرخت و کند  روی لبه ی خاک آلود دره پیش می رفت,نه تخته سنگ محکمی برای استراحت و اطمینان از وضعیتش موجود بود و نه گیاهی که بشود به آن آویزان شد.
خرس نیروی چندانی در دست و پاهایش نداشت.
خرس رژیم غذایی معمول آبا و اجداداش _ ترکیبی از گیاه و گوشت _را مدت ها بود که اصلا رعایت نکرده بود و گیاه خواری مداوم او را به شدت چاق و سست کرده بود ,خرس بیناییش را تا حد استیصال یک خرس از دست داده بود,خرس توان دویدن با سرعت یک اسب قبراق _کمترین سرعت طبیعیش_را فراموش کرده بود و مهمتر ازآن ؛ خرس مدت ها بود که دیگر کلیه دلایل مستحکم,غریزی و منطقیش برای دویدن را از دست داده بود .


خاک ,خاک و خاک بود  روی شیبِ تند دره ای که در مه فرو رفته بود.همه جا در بخار غلیظ و سردِ آب  فرو رفته بود ...نه دیدی به بالای سرش داشت و نه تصویر مشخصی  از زیر  پایش,تنها از روی اجبار و ترسی آغشته به امیدی که خودش هم آن را غریبه می پنداشت عرق ریزان و با قدم هایی نامستحکم و ترس زده روی مسیرهای " بز رو"حرکت می کرد,غافل ازاینکه مسیر حرکت بزها روی شیب خاکی یک دره, خرسی با آن جثه بزرگ  را فقط برای لاشخورهای تیزبین و صبور جذاب می کرد.

امیدی لابه لای گوشت و استخوانش,گرچه ترس زده ...طعم شیر گرم مادرش و آب های سرد و بلندی های بادگیر را به یادش می آورد و طعمِ آن همه چیزهایی که نچشیده بود.

 کمی درنگ کرد ...و بازهم با نگاهی به اطراف سعی کرد بی توجه به صداهای گوناگونی که از لابه لای مه بیرون می آمدند  به مسیرش ادامه دهد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

خرس برلبه باریک کاغذ.....(روز اول)

بین ساعتِ شش و سی دقیقه تا هفت و سی دقیقه صبح ِ فردا مورخ بیست و چهارم شهریور هزارو سیصد ونود  چند مرد متفاوت در قسمت های مختلف شهر بلند می شوند و سعی می کنند انزجار درونیشان از بیداری و کار را با "زیرلب دعا کردن"   یا زدن اب سرد به صورتشان رفع کنند تا کت و شلوارهای بنجل و بدریختشان را بپوشند و عطری _ به صلاح کار_هرچه بدبوتر به خود بزنند و روانه ساختمان قدیمی اداری دانشگاه شوند و دور یک میز بنشینند و در هفدهمین تصمیم قطعی روزشان سرنوشت مرا رقم بزنند.

و من خشته و کوفته و بی خواب سعی می کنم براورد کنم چند بسته از بار ارسالی را باید در یک کارتون جابدهم تا نه اصراف شودونه کارتون ها بد شکل شوند.

2.13دقیقه صبح ...کره زمین به طرز غریبی در مدار خودش پایدار و گردان است.