۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

زن سان

یک وبلاگی بود به نام: "زن سان"!

نه می دانم کی آن را آپدیت می کرد و نه می دانم یکدفعه کجا گذاشت و رفت و اصلا چرا ؟ اما تقریبا به جرات می توانم بگویم که بهترین متن هایی بود که در دنیای نت خوانده بودم!همه شان را خوانده بودم،هرکدام را چند بار! و الان که رفتم و دوباره بخوانمشان دیدم که حذف شده اند‍!و داغی بر دلم ماند که چرا یکی از متن ها را که خیلی دوست داشت ام برای خودم جایی ذخیره نکرده ام؟

یک دلیل ادبی در مبنای یه حالت زیستی آورده بود برای اینکه چرا نهنگ ها در ساحل خود کشی می کنند!متن من را به خلسه ای عمیق فرو می برد هر بار که می خواندمش!

جامعه شناس بود یا دنیاگرد یا نویسنده که انقدر خوب می نوشت؟شایدم روانپزشک بود!شایدم یه آدم معمولی پشت یه کامپیوتر قدیمی!

کمکم کنید!

این آدم که بوده؟ الان کجاست؟ کجا می نویسد؟ کسی از آن داستان نهنگ ها نسخه ای دارد؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

Bad friend !

Psoriasis (pron.: /sɵˈr.əsɨs/) is an immune-mediated disease that affects the skin. It is typically a lifelong condition. There is currently no cure, but various treatments can help to control the symptoms.[1]
Psoriasis occurs when the immune system mistakes a normal skin cell for a pathogen, and sends out faulty signals that cause overproduction of new skin cells. Psoriasis is not contagious.[2] However, psoriasis has been linked to an increased risk of stroke,[3] and treating high blood lipid levels may lead to improvement.[4] There are five types of psoriasis: plaque, guttate, inverse, pustular, and erythrodermic. The most common form, plaque psoriasis, is commonly seen as red and white hues of scaly patches appearing on the top first layer of the epidermis (skin). Some patients, though, have no dermatological signs or symptoms. The name psoriasis (ψωρίασις) is from the Greek language, meaning roughly "itching condition" (psora"itch" + -sis "action, condition").
In plaque psoriasis, skin rapidly accumulates at these sites, which gives it a silvery-white appearance. Plaques frequently occur on the skin of the elbows and knees, but can affect any area, including the scalp, palms of hands and soles of feet, and genitals. In contrast to eczema, psoriasis is more likely to be found on the outer side of the joint.
The disorder is a chronic recurring condition that varies in severity from minor localized patches to complete body coverage. Fingernails and toenails are frequently affected (psoriatic nail dystrophy) and can be seen as an isolated sign. Psoriasis can also cause inflammation of the joints, which is known as psoriatic arthritis. Between 10—30% of all people with psoriasis also have psoriatic arthritis.[5][6]
The cause of psoriasis is not fully understood, but it is believed to have a genetic component and local psoriatic changes can be triggered by an injury to the skin known as the Koebner phenomenon.[7] Various environmental factors have been suggested as aggravating to psoriasis, including oxidative stress,[8] stress, withdrawal of systemic corticosteroid, as well as other environmental factors, but few have shown statistical significance.[9] There are many treatments available, but because of its chronic recurrent nature, psoriasis is a challenge to treat. Withdrawal of corticosteroids (topical steroid cream) can aggravate the condition due to the 'rebound effect' of corticosteroids.[10]

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

ولنتاین یک روزنامه نگار


به عنوان نفر دویست و نود پنجم عکس را "لایک" کردم و و زیر نود و هفتا کامنت قربان صدقه و اظهار دلتنگی نوشتم :


( خاک تو سر بدبختِ تنهات که شب ولنتاینم خودت باید از خودت عکس بگیری!)


سیامک دوسال پیش به همین موقع  سربزنگاه فرار کرد. دقیقن چند ساعت بعداز اینکه برایش ده سال حبس و بیست سال ممنوعیت قلم بریدند از مرز بازرگان زد بیرون و بعد یک سال دوندگی و آوارگی  تونست تو کِبِک جاگیر بشه .حالا یک ساله که هرروز صبح تا شب اخبار رو می خونه و می نویسه و فعالیت می کنه و کلی طرفدار و دنبال کننده داره . دیشب یه عکس  تو پیج فیس بوکش آپلود کرده بود که خودش از خودش تو آینه دستشویی گرفته بود و تقدیم کرده بود به دوستان و خواننده هاش واسه ولنتاین .

شاید دو دقیقه از کامنت گذاشتنم نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد :


ـ الو سهراب ...

حرفی بینمان ردوبدل نشد ،فقط ده دقیقه دوطرف خط گریه کردیم ... بعد بی خداحافظی قطع کرد. شاید برای بلاهای زیادی که سرمون اومده بود،شاید برای اخراجی های متعددمون،شاید برای آواره شدن اون و دلال شدن من،شایدم برای این بی کسی مفرط تو شب ولنتاین !

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

Milf!


هشدار: این متن شامل ایروتیسم توصیفی است.


حیاط خانه دکتر خلوت و از همیشه  دلگیرتر بود. برف نمی آمد اما باد شدید وسردی برف های خشکیده را از جایی می روفت و می آورد و می کوبید به همه جا؛ دیوارها ، درها ودرخت های چروکیده شهر و البته آن چند نفری که کز کرده بودند گوشه ی حیاط و با یخه های پالتوی بالا داده سیگار می کشیدند و دست در جیب حرف می زدند. تابلوی بزرگی از عکس دکتر ـ صاحب اسبق خانه ـ با نوار مشکی کجی بالایش ،کنار در ورودی خانه نصب شده بود و چند جفت کفش جلوی در خبر از کم بودن مهمان های امروز می داد. ذهنم مدام پراش می داد به روزهایی که آنقدر خانه پر می شد که  بلندگویی توی حیاط نصب می کردند برای همه ی آن دختر و پسرهایی که عضو انجمن نبودند اما از دبیرستان و دانشگاه می آمدند و بی تکلف گوشه گوشه حیاط زیر سایه بیدها و سروها می نشستند و به شعر های افراد داخل خانه گوش می دادند . از این فکرها گرم می شوم و در حالی که برای سیگاری ها سری تکان می دهم با گام های گریزان به سمت ساختمان خانه می روم .


خانه دکتر برای مدت بیست سال بی وقفه محل برگذاری انجمن  بوده است و تابلوهایی مملو از افراد انجمن، در روزهای مختلف سال های مختلف به درودیوار خانه آویزان است به علاوه تصویرخندان دیگری از جوانی دکتر . ماهرخ دخترش، کنار قاب عکس دکتر روی یک صندلی لهستانی قهوه ای سوخته نشسته و برای مهمانان سر تکان می دهد. بارزه مشخص صورتِ " از زیبایی گریخته" و میانسالش -چشمان مغرورش- طبق معمول انگار آماده ی اشک ریختن است. تصویرِ جروبحث های طولانی دکتر و دخترش می آید جلوی چشمانم :

ـ همین امروز و فرداست که بریزند همه مان را جمع کنند ببرند، بابا
ـ ببرند،چیو می خوان بگیرن؟ شعر و ادب و کلمه رو ؟اینجا که نه کتابی هست،نه نوشته ای ،نه مشروبی،نه ... هوا هست که توش مملو از شعره ...بیان هوامونو ببرن!
ـ برات بد می شه بابا ! پاپوش برات می دوزن تو جامعه پزشکی واست گرون تموم می شه !
- من 86سال عمر کردم 60سالش طبابت بوده،هرچی داشتم رو کردم،حالا اگه اونا منو خراب کنن ! اگه بتونن!یعنی قصور از من بوده

می روم سمت ماهرخ ،خم می شوم و دستش را می بوسم .سریع خودش را جمع و جور می کند و اطراف را نگاه می کند که ببیند کسی این صحنه را دیده یانه!
ـ دیوانه!چی کار می کنی؟می خوای بیشتر ازین حرف درست کنن؟
می خندم و چشمک می زنم .نگران و مضطرب می گوید:
ـ می بینی چه خلوت شده؟..چی کار کنم عزیز؟ می ترسم جلسه های آخر باشه ! کسی جرات نمی کنه دیگه پا تو این خونه بذاره!
به شدت راست می گوید اما من باید خلافش را بگویم :
ـ شُکِ بگیر و ببند که بره همه برمی گردن اینجا!یازم پای درختا پر آدم می شه!درست می شه .
                                                                                   



ـ جلسه ی  صد وهشتاد و نهم را در سوگ و یاد بنیان گذار بزرگ، سنگ بنای سخن می گذاریم....

اجرای جلسه را داده ام به دختر جوانی که اسم ها را بهتر از من یادش می ماند و اگر بیشتر تُپُق می زند انقد جذاب و زیباست که تپق هایش هم زیبا جلوه کنند . یکی یکی می آیند و بر طبق عادت مالوف و رسم قدیمی انجمن بدون هیچ کاغذی، از بَر شعرشان را برای صندلی های نیمه پر می خوانند و می روند. سرم را انداخته ام پایین و با گوشیم سالیتر بازی می کنم.

ـ رسم ما رسم کشتن
و بی پرده استخوان ها در دشت های حاصلخیز کاشتن
و برداشت کینه های یک برصد...
صدا به طرز عجیبی برایم جذاب است،سرم را بالا می گیرم و به زن تقریبا چهل ساله ای نگاه می کنم که نگاه نگرانش روی جماعت بی صدا می لغزد و می خواند . نمی فهمم چه می خواند اما انگار که دارد موعظه میکند و من باید حتما گوش دهم ؛استخوان هایم را در تنم دانه دانه حس می کنم. مات و مبهوت مثل کودکی در پیشگاهی، به حرف هایش خیره می شوم  تا تمام می کند و در
میان کف زدن بی حس و حال حضار می رود و روی صندلیش می نشیند. دهانم خشک شده و تپش قلب دارم. چند نفس عمیق می کشم و بلند می شوم و به سمت صندلیش می روم .تنها نشسته و دورش خالی است .
- اجازه هست ؟
نگاهم می کند و لبخند می زند(دلم فرو می ریزد) .
ـ بفرمایید
کیفش را از روی صندلی برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم کنارش
ـ چرا شما امروز مجری نبودید؟ این دختره خیلی منو هول کرد ،اصلا خوب نبود .خودتون خیلی خیلی بهترین
ـ ممنون،راستش مجری بودنم باعث می شه نتونم شعرای زیبارو بشنوم.شما قبلن هم اینجا می اومدید ؟
ـ زیاد نه ،اما خیلی سال عضوم و چند جلسه یکبار خودم را می رسانم که ...(خجالت زده ادامه داد)یک چیزهایی بخوانم.که البته اصلن در سطح انجمن نیستن .
خودم را بازیافتم . حالا میتوانم درست حرف بزنم:
ـ نه ...کارتون خیلی خوب بود ،اومدم که دوباره برام بخونیدش.
صورتش سریع سرخ شد، رفتارش به سن و سال و چهره ا ش نمی خورد . زن زیبایی بود و در مانتوی  سرخابی و شال مشکی رنگش زیباتر به نظر می رسید ،مخصوصن که موهای شرابی – مشکی اش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بودند.تا آخر جلسه  حواسم به چیز دیگری نبود. چشم غره های ماهرخ را حس می کردم که از بی خیالی من عاصی شده بود ،اما چنان محو شخصیت و صدای این زن شده بودم که اصرار کردم چند بار دیگر هم در گوشم آرام آرام شعرش را نجوا کند. همین چند سال پیش لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته بود و برای ارشد هم ادبیات فارسی خوانده بود. عاشق فردوسی و ادبیات فولکلور بود و بی اندازه از غم فقدان دکتر ملول بود . اعتراف می کنم که  همه ی این ها را فقط می شنیدم که بشنوم! من نفس  هایش را می خواستم و نگاهش را که تکانم می داد.

قدم زنان از انجمن بیرون آمدیم که تازه به خاطر آوردم یادم رفته از ماهرخ خداحافظی کنم. ناراحت می شد ،اما مهم نبود دلم می خواست کنار زن قدم بزنم و به حرف هایش گوش بدهم .من را خیلی بیشتر از چیزی که بودم می دید و برای اولین بار این ماجرا لذت بخش بود. در سن جوانی ازداوج کرده بود و بچه داشت و نگفت که حالا کجا هستند و من هم نپرسیدم .بیست سال از زندگیش را معلم دبستان بوده تا خودش را بازخرید کرده.

ـ اسمت ...رو هنوز من نمی دونم
ـ اما من اسم شمارو می دونم ....منم فلورم.

با اصرار رساندمش در خانه اش،شاید نمی خواست خانه اش را بلد شوم .یک آپارتمان قدیمی 5 طبقه نزدیک ریل قطار و مشرف به کوه های برف گرفته بود .می خواست از ماشین پیاده شود که دلم را به دریا زدم و گفتم: 

ـ یه رستوران مدیترانه ای این نزدیکه،غذاش خیلی ماهه!می تونی واسه امشب بیای؟ 
 ـ امشب؟
ـ فقط تعارف کردم...
خندید و گفت:
ـ باشه ،می آم
ـ بریم؟الان ساعت هفت!
انگار که از یک جنگ درونی رنج می برد. دررا بست و با لبخندی ترسیده به پشتی صندلی تکیه داد.
      




صدای یاسمین لِوی و بوی قهوه و زیتون فضای رستوران را ساخته بود برای اینکه زل بزنم در چشم های میشی رنگش و هماهنگ با زِر زِر کردن های طولانیم  و غذاخوردن فکر کنم به اینکه آن ها را کجا دیده ام؟حس می کردم یکبار دیگر در جایی دور به دنیا آمده ام ،گریسته ام، دویده ام و روزی هم در عشق این چشم ها سوخته و تباه شده ام! من عشق را تجربه کرده بودم که چه بلایی سر انسان می آورد اما این یکی عمیق تر بود ،از تاریخ سربرمی آورد!
ـ ماهی چطوره؟
ـ خوبه ...البته من ماهی زیاد دوست ندارم.
ـ ا....پس چرا قبول کردی بیای
ـ دعوتم کردی.
خجالت کشیدم تا حدودی اما سعی کردم بحث را به جای دیگری ببرم!
_ اوزون برون با شراب  خوبه! شراب سفید ...سرده اما خیلی خوبه...شراب دوست داری؟
ـ آره
ـ من یه شیشه شراب قدیمی دارم.
ـ خوش به حالت
ـ نگرش داشته بودم برای یه روز خاص ...امشب بخوریمش؟
ـ روز خاصیه؟
ـ واسه من آره
ـ باشه
ـبخوریم یعنی؟



آسانسور نداشت. شیشه شراب و یک قوطی شکلات گذاشته ام توی کیفم و راه پله تاریک را بالا می روم . رسانده بودمش دم در خانه اش و خودم رفته بودم شراب را بیاورم . زنگِ واحد دهم ،طبقه پنجم را می زنم.
روی کاناپه های قدیمی خانه اش می نشینیم و با گیلاس هایی که از بوفه می آورد شروع می کنیم . از همه چیز و همه جا می گوییم، ادبیات و وضع ادبیات و شعر و نقاشی و سینما! و گیلاس به گیلاس سرخ تر و سرحال تر و بی خیال تر می شود و آن ادب خاصش با یکجور شیطنت و لوندی نو، در ادا و انتخاب کلمات جاگزین می شود که مرا سرکیف می آورد که شروع کنم به چرت و پرت گفتن و جک تعریف کردن . از خنده ریسه می رود و خودش را عقب و جلو می برد. گیلاس مشروب از دستش جدا نمی شود. بعد از مدتی طولانی خنده اش را نگه می دارد و چشمان اشکیش را پاک می کند و به پشتی مبل تکیه می دهد و یک قلپ دیگر شراب می خورد .
ـ مدت ها بوداینجوری نخندیده بودم ...ممنون پسر ..باعث شدی حس جوونی بکنم ..گرچه جوونی هام از الانم هم تخمی تر بود اما ..بازهم ..
انگشت گذاشتم روی لب هایش تا دیگر ادامه ندهد ...انشگتم را بوسید. خم شدم رویش و لب هایم رو گذاشتم روی لب هایش ،یک مدت طولانی،خیلی طولانی.لرزش ظریفِ تنش را زیر خودم حس می کردم. لب هایم را از رو لب هایش برداشتم و به صورتش با چشمان بسته نگاه کردم که تکانی نمی خورد . من با این صورت گریسته بودم،خندیده بودم،رشد کرده بودم و یادم نمی آمد کی و کجا؟ گیلاس شرابش را از دستش گرفتم و یک جا سرکشیدم . لب هایش را باز بوسیدم . می خواستم این پیکر ظریف را با تمام وجودم حس کنم .دستم لغزید سمت ران هایش، داغی ران های صافش حالم را به سمت دیگری برد، حالا بیشتر از کنجکاوی برای درک تاثیر چشم ها و لب ها و صداها داغ بودم.

رفتم داخل دستشویی و لیدوکایین اسپره کردم. و کمی صبر کردم.نمی خواستم برای چنین لذتی حس حقارتِ زودانزالی را تجربه کنم.باید تمام وجود این زن رو برای لحظاتی طولانی و کِشدار مرور می کردم. از داخل کیفم کاندوم برداشتم و رفتم داخل اتاق خوابش.شمعی تنها، اتاقی را روشن می کرد که در انتهایش روی تخت یکنفره ی محقری فلور با بالاتنه ی برهنه خوابیده بود و دستانش را زیر سرش گذاشته بود و سقف را نگاه می کرد.کاندوم را آرام رو پاتختی گذاشتم و کنارش نشستم . لب هایش را بوسیدم و پستان هایش را مشت کردم.

آه می کشید و اسمم را فریاد می زد و کتف هایم را چنگ می انداخت،چنان که انگار سال هاست اینچنین از اعماق وجودش کام نبرده است . لذتی ژرف تمام تنم را ، مغزم را ،تک تک عصب هایم را  به خلسه ی محض فرو برده بود ،کمرم عقب و جلو می شد و در عمق وجود زن رخنه می کردم. خیره شده بودم به چشمهایش که فورانی از  احساسات در آن ها جریان داشت.  وقتی رفته بودم شراب را بیاورم داخل ماشین یک رول پیچ علف کشیده بودم وحالا مغزم با سرعتی سرسام آور زندگیم را مرور می کرد. به دنبال اثری از کسی که می گاییدمش،که اینچنین اسیر این نگاهش بودم. آه کشید، بلند تر کشید و تنش تکان هایی ناگهانی خورد و آرام تر شد، مثل قبل پیچ و تاب نمی خورد اما هنوز هم دست و پاهایش را دورم پیچیده بود و می خواست که برانمش . آرام با صدایی بریده بریده و نفس زنان در گوشم زمزمه کرد:
ـ من چند سال که سترونم پسر. اون کاندوم لعنتی رو در بیار ،حسم کن،بذار حست کنم ،برهنه کام ببر ..
کاندوم رو در آوردم و انداختم گوشه ای وباز در آغوشش خزیدم ، زهدان گرمش حالم را به کلی دگرگون می کرد، می خواستم زیر نور ماه که از پنجره به درون می تابید مثل گرگ زوزه بکشم و بدرم و پاره کنم . وحشیانه تر به هم تاب خوردیم و پیچیدیم .انگار که استخوان هایم بخواهند از جا دربیایند،انگار که بخواهم به ذراتی از زمان تبدیل شوم ، روی فلور برگشتم و به خودم فشردمش .در چشمانش خیره شدم و درونش خالی شدم،آرام زمزمه کرد:
ـ جانم...جانم...
به چشمانش خیره شدم، یکسر خیره و درچشمانم خیره ماندم ، در چشمانش ماندم . سِیلی از تصاویر ،صداها و بوها آنچنان به ذهنم هجوم آوردند که حس کردم همچون سربازی تیر خورده از بلندای دیوارهای دژ به درون تاریکی بی پایان پرتاب می شوم .

از روی فلور کنار آمدم و محکم در آغوشش گرفتم،اما مغزم قفل شده بود روی خاطرات هفت سالگیم و این نشان سلامت یک مرد نبود که بعد از هماغوشی این گونه باشد.سرش را روی سینه ام گذاشت.
ـ  خانوم صالحی...
ـ می دونستم اسم منو توی فرمای انجمن دیدی! تعجب می کردم که چرا یادت نیست.

اشکِ گرم از چشمانم روی صورتم می لغزید و لابه لای موهایش گم می شد. گریه یک مرد وحشتناک است،آنطور که هِق هِق صدا می دهد وشانه هایش تکان می خورند و انگار هِق هِق ها صدای خورد شدن ستون های وجودش است . اما حالا برای نخستین بار در زندگیم بدون صدا و حتی تغییر در چهره ام اشک هایم می آمد . فلورصالحی را در هیچ یک از لیست های انجمن ندیده بودم. بلکه  بارها نوشته بودم .در لحظاتی که قلبم از حرکات ایستاد برای آمدن ،فهمیم.
نخستین بار وقتی که ترسیده روی  یکی از نیمکت های خشکیده کلاس نشسته بودم و آماده هر اتفاق بدی بودم . به جای پیرزن چاقی که قرار بود معلممان شود . دختری ظریف و زیبا وارد کلاس شده بود و گفته بود که مادرش مریض است و او جایش تدریس می کند. دستانم را گرفته بود و مداد را لابه لای انگشتانم گذاشته بود و با آن چشم های میشی رنگش عاشقانه نگاهم کرده بود تا ترسم بریزد و حروفی که از دهان و لب های زیبایش بیرون می آمد را رو کاغذ رسم کنم . بی شک ساحره بود،ساحره ای بی نهایت زیبا و کمیاب. که من را سِحر می کرد که ساعت ها روی نیمکت های سرد و خشک ساکت بنشینم و خیره شوم به حرکات  لبهایش .
- بابا آب داد...
 آنطور که صدایش را می کشید ....اینطور که امشب آه می کشید و اسمم را صدا می کرد ..
ـ بابا آب داد...
اشک هایم گردنم را خیس کرده بودند و متوقف نمی شدند .در ذهنم مثل ناقوس تکرار می شد:
ـ بابا آب داد..
خیره شده  به سقف فکر می کنم به این که در آغاز این شب بی پایان در فکر گاییدن یک "میلف" (Milf)هات و سکسی بودم و حالا چه چیزی را در آغوش فشرده ام. بی شک من انسان خوشبختی هستم که هماغوشی ساحره ی زندگیم را تجربه می کنم ،کسی که مرا با دنیا ، کاغذ ، قلم ، حرف و عدد آشنا کرد .اینچنین بود که این نگاه ها عمیق می سوزاندند مرا امشب . کودکیِ من با خنده های این زن خندیده بود، با چشم غره هایش ترسیده بود، با نوازش هایش اخت بود، با خستگی هایش آشنا بود .اما درک چنین موضوعی روحی بزرگ ترمی خواست ،چیزی که مدت ها پیش از دست داده بودم.

صدای اذان می آمد و اشک هایم هنوز متوقف نمی شدند .فلور خوابیده بود.نمی دانستم باید در ذهنم دوست دختر میانسال سکسی ببینمش یا معلم اول دبستانم! نگاه کردم به پنجره که رنگ طلوع آفتاب می گرفت و در پس زمینه اش قطاری سوت می زد و دود می کرد و در دل کوه های برف گیر گم می شد .



سیگاری روشن می کنم ، پالتویم را دور خودم می پیچم و قدم زنان به سمت ریل قطار می روم. شب درازی بود، خیلی خیلی بیشتر از ظرفیت مغزم. باید ساعت ها فکر کنم تا این شب برایم هضم شود،ساعت ها،روزها،ماه ها و سال ها

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

19سالگی

ـ از کل کارای داریوش سلکشن درآوردن جرت می ده!!!خیلی سخته ...دوهفته طول می کشه..
ـ نمی خوام ببینم کدوم خوبه یا بده که برش دارم !کافیه هرآهنگ پلی بشه تا ببینم مو به تنم سیخ می شه با شنیدنش یا نه. اینا آهنگ های خوب نیستن ...صرفن نوستالژی محضه. من تِرَکی را سلکت می کنم که اون سال لعنتی تو اون سلکشن کوفتی گوش کرده بودم ؛وقتی چِت می کردم تو پرایدم گوشه یکی از کوچه های تخمیِ شهر و با اون رادیوپلیر بی کیفت گوششون می دادم.
من آهنگای خوب نمی خوام ...استفراغ مصنوعی احساسات19 سالگیمو می خوام.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

پیش از آمدن فرمانروای تاریکی



تو که هستی ارباب ؟
تام صاف نشست و چشمانش در تاریکی درخشید و گفت:هان!چه؟هنوز شما اسم من را نمی دانید؟تنها جواب من همین است.بگویید شما که هستید،تنها،خودتان و بدون اسم؟ اما شما جوانید و من پیرم.پیرترینم،این چیزی است که هستم .به حرف هایم توجه کنید،دوستان من:تام قبل از رودخانه و درخت ها اینجا بود .تام اولین قطره ی باران و اولین میوه بلوط را یادش است .قبل از مردمِ بزگ،زاه درست کرد،و رسیدم مردم کوچک را دید.قبل از پادشاهان و گورها و موجودات گورپشته اینجا بود.وقتی که الف ها راهی غرب شدند،تام از قبل اینجا بود ،قبل از خم برداشتن دریاها.با تاریکی در زیر ستارگان اشنا بود ،وقتی که تاریکی ترسی نداشت_پیش از آمدن فرمانروای تاریکی از بیرون.


فرمانروای حلقه ها .جی آر آر تالکین.رضا علیزاده
جلد اول(یاران حلقه )در خانه تام بامبادیل

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

آخر دنیا

آخرین روزدنیا – حتی اگر یک توهم باشد _ باید به زیبایی هرچه تمام تر و پر ازلذت بگذرد!مثل اینکه صبحش به کارهای عقب مانده در شهر و اطراف آن و کارخانه ها بچرخی ,چند تن از دوستان قدیمی را ببینی . برگردی خانه خالی پدری و با نامربوط ترین دختر ممکن رسم شراب ، شکلات و هم آغوشی به جا آوری! لابد بعدش هم دوستان عهد بوق را دعوت کنی خانه و برایشان شام درست کنی و بعدش هم تا صبح گیتارهیرو و شلم بازی کنی و فیلم ببینی.


این برنامه آخر دنیای من بود ،برنامه همیشه ام هم بوده !

انگار همیشه آخر دنیاس،اونم تو این گوشه تخمی دنیا مگه چی وجود داره که نخوایم همیشه رو روز آخر دنیا بدونیم که اگر هر لحظه یه جوری کلکمون کنده شد فقط با یه لبخند  بی خیال (مث کسی که تو یه بازی بچگونه باخته و بیرون افتاده ) سرمون رو بذاریم و بمیریم!

مهم  این نیست که تنها قوم و خویش درست حسابیم اوضاع خوبی نداره،مهم نیست مدت هاست از کسی خوشم نیامده و اگر خوشم آمده جربزه پذیرش مسئولیت حاصل از تغییر در زندگیش را نداشته ام و فقط دورادور نگاهش کردم.مهم نیست یکی از ناشناخته ترین بیماری های دنیا گرفته ام و فقط منتظرم ببینم دفعه بعد کجای بدنم را تخریب می کند.این ها هیچ کدام مهم نیستند ،بی پولی مزمنم هم مهم نیست،آواره بودنم هم اهمیتی ندارد،حتی این که آخرین کسی را که رابطه نزدیکی بینمان بود  در پایان روشن فکرمآبانه برای یک رابطه خیلی از من دور است .این ها مهم نیستند .کثافت بالا آمده توی این دینا و این همه دین و مذهب و سیاست مدار و میلیون ها قطعه سلاح گرم و سرد و کشتار جمعی و گرسنگی و آوارگی و قاچاق آدم هم مهم نیست.

مهم همان لحظه آخر است،لحظه مرگ که واسه هرکی پایان بشریت و تمدن...می توانی لبخند بزنی؟

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

شب یلدای دست نیافتنی!

از قدیم به کسانی که  شب چله - یا همان یلدا- برایشان مصادف بود: با جمع شدن کل فامیلِ باحالشان در خانه مادربزرگ و هزارو یک جور بازی خوب  با تمام دختروپسرهای هم سن و سال و خوردن و خندیدن در کنار یکدیگر و در آخر هم فال حافظ و شب شعر وشراب سی ساله و آواز خوانی کل اعضا؛ به شدت حسودیم می شد! و البته تا حدود زیادی هم وجود این اتفاقات در دنیای واقعی را باور نمی کردم که بخواهد حسودیم بشود یا نه! مثل این بود که برای یک از اهالی چِچِن از عطوفت و دل مهربان مردم روسیه بگویی!یک همچین چیزی بود!


در مورد ما، فامیل یک ملغمه ی تعفن آمیز بود از چند عمووعمه ی خان زاده ی داهاتی و قرآن خوان که نه می دانستند بازی چیست ونه شعر کدام است و اوج تفریحشان این  بود که تریاک بکشند و فحش بدهند به پهلوی که زمین های پدریشان را در انقلاب سفید بالا کشیده است و حالا آه در بساط ندارند برای گنده گوزی !به علاوه چند دایی و خاله عصا قورت داده که در غیبت ،دله دزدی،مادرقحبگی،کلاغ صفتی،بادمجون دور قابچینی و نان به نرخ روز خوری دست  حضرات قجر را از پشت بسته بودند! ازین دو خاندان عده ی عدیدی کودک به وجود آمده بود که درطرف خاندان پدری هیچ کدامشان هیچ گهی نشدند و فقط بلد بودند حسودی کنند و به دست یکدیگر نگاه کنند برای چشم و هم چشمی! و از طرف مادری - با این که همه شان درس خواندند و دکتر و مهندس شدند؛ هیچ وقت شعور بازی و تفریح نداشتند !حالا قرار بود ما بفهمیم شب یلدا چیست؟...چند سالی به زور با بعضی از این افراد در خانه ما که از همه خانه های فامیل بزرگ تر بود جمع شدیم!- احتمالا سعی مادرم بود که بچه هایش احساس کمبود فامیل نکنند!- اما جز چشم غره و تیکه های آبدار من و برادر خواهرهایم به بچه های اسکل فامیل و متقابلن چندین فقره دعوا خاطره ای از آن مهمانی ها باقی نماند!


امسال هم مثل سال های قبل بنیان خانواده قرار نیست در این شب باستانی شکل بگیرد! تنها فامیلِ درست حسابیمان _یکی از عموها که بچه هم ندارد_ ناراحتی قلبی دارد و در بیمارستان خوابیده و منتظر عمل باز قلب است. پدر و مادرم رفته اند کنارش تا تنها نباشد .آخرین عضو مجرد خانواده (به جز من) هم که به جرگه دشمن پیوسته و باید "شب یلدایی"ببرد خانه زنش! خب پس قاعدتا من برمی گردم خانه پدری تا در تنهاییِ آن خانه یِ بزرگ و ساکت برای خودم لخت بگردم,و هی شراب بخورم و سیگار بکشم و جَز و کلاسیک و راک گوش بدهم و  گاهی هم زنگ بزنم به این و آن؛که شاید یکی از دوست دخترهای قدیمی در این شهر قدیمی خر شد،یا دلش سوخت یا به هوس شرابِ دست افشار آمد پیشم!...بقیه مدت که باید خیلی بنویسم...البته اگر از بیمارستان زنگ نزنند و مرا با گروه خونی جنده ام طلب نکنند برای خون دادن به عموی زیر تیغ!



۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

ما هم اهل بخیه ایم....با همان رنگ خون




هیچ کدام از ماها در یک آزمون خاص شرکت نکردیم که وبلاگ نویس شویم,قرار نبود شغلمان شود,قرار نبود کشته شویم ...قرار نبود خاص باشیم؛فقط احتمالا وقتی برای نخستین بار با فضاهایی خصوصی برای نوشتن در اینترنت آشنا شدیم هرآن چه علاقه که از نوشتن _ این بزرگترین جایگاه خلاصی و رشد _ درونمان بود فوران کرد و باعث شد به صرافت انتخاب یک اسم و ساخت یک  صفحه اینترنتی بیافتیم برای نوشتن .

برای من این اتفاق در حدود 7سال پیش افتاد ,از خیلی قبلش با این پدیده آشنا بودم اما جرقه ای نمی خورد که به کار واداشته شوم ؛تا این که با الواح شیشه ای (دست نوشته های اینترنتی رضا قاسمی )آشنا شدم و ایده ای از این که اگر در اینترنت بنویسم  چه می نویسم در ذهنم شکل گرفت. بقیه اش مجموعه اتفاقاتی بود که کم وبیش برای همه کسانی که با لحنی _دست کم _ کمی جدی در اینترنت می نویسند پیش آمده است : طوفان حوادث زندگی واقعی و مجازی,انتخاب اسم و نخستین نوشته ها , تحریک شدن برای دادن آدرس پیج اینترنتی به دوستان و آشنایان زندگی واقعی ,پیدا کردن نخستین مخاطبان که بهترین دوستان دنیای واقعی شدند,عاشق شدن,شکست خوردن,از نوشتن بیزار شدن,عوض کردن آدرس.....کشتن شخصیت مجازی و هزار ماجرای دیگر که همه مان ازش خاطره های فراوانی داریم.

***


درون یک پراید بودم (شاید ماشین خودم بود) ستار بهشتی کنارم روی صندلی شاگرد نشسته بود واز میان شیشه های بخار گرفته به فضایِ متوهم و بارانی بیرون خیره شده بود . ازش پرسیدم:
_ آخریا کجا می نوشتی؟
پیچ رادیو پخش ماشین رو پیچوند و با لحن گرفته ای گفت:
_اینم که خرابه...کی می خوای درستش کنی؟
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد در فضای بارانی ... در حالی که در باز بود _دست در جیب _دور شد.

از خواب نپریدم ,چشمانم را باز کردم ,انگار همین الان از ماشین پیاده شده باشم و در همان عصر بارانی روی تخت خواب اتاقم دراز کشیده باشم.اصلا نمی دانم خواب بودم یا نه .من خیلی زود خبر بلایی که سر ستار آمده بود را شنیدم اما نه عکس کاور صفحه ی فیس بوکم_ که تصویری شهوت آلود از دو هنرپیشه اروپایی است_را به عکسش تغییر دادم , نه خبری ازش به اشتراک گذاشتم .نمی دانم که بود و چه کرده بود .اما عصری که از هژمونی درنده و باتلاق وار کار, دروغ , دلالی و بقیه زندگی تلفنم را خاموش کرده بودم و روی تخت خوابم دراز کشیده بودم بدجوری تنم را به لرز انداخت. نه ازاینکه وبلاگ نویس دیگری را در روز روشن برده اند و  کشته اند و خیالشان هم نیست ؛ازین که یک سال است درست و حسابی ننوشته ام و فقط فقط عادت کرده ام در گوشه ای از ذهنم در میان سیل حوادث روزانه خودم را یک نویسنده بالقوه بدانم که هیچ کس نمی داند کی قرار است از دلالی, ولگردی,قمارو سگ مستی های طولانی بیرون بکشد و قلم دست بگیرد و دوباره بنویسد.

حالم که بهتر شد شروع کردم به نوشتن فکرهایم: اینکه شاید ستار نمرد که ماها برایش عزا بگیریم. شاید ستار با علم به اینکه ممکن است این اتفاق برایش بیافتد می نوشت و برای بهبود زندگی این مردم می نوشت, ستار می نوشت که این مردم ورای ایدئولوژی و هزار شعار و امید بیهوده ومسموم از این پوشش تقلبی و بهت زده بگذرند و به علایق شخصیشان بپردازند که برای اسایش و رفاه و برابری قد علم کنند .ستار مثل همه ماها نفس می کشید و راه می رفت و مثل سگ جان می کند برای یک لقمه نان , احتمالا یک روز عاشق بود وروزهای زیادی هم گریه کرده بود و امید انسان های زیادی بود, اما با هر فشار انگشتش روی صفحه کلید احتمال مرگش را در ذهن می پروراند و از این یک مورد مطمئنم, ازاین که اگر عده ای چند روز پس از مرگش جشن هالووین بگیرند و عکس هایشان در فیس بوک به روز کنند بیزار نبود...از هیچ کدام از اعمال روزمره بشر بیزار نبود... اما از ننوشتن من ... بیزار بود .


در آن چهارباری که به دلایل مختلف دستگیرشدم هیچ وقت هیچ کس هیچ اطلاعی از آدرس محل هایی که من در اینترنت  در آن ها می نوشتم نداشت,گرچه بازجوها بلف می زدند که از رنگ سوتین دوست دخترم یا اینکه چطوری برایش  لیس می زنم باخبرند اما خوشبختانه آن ها در پیدا کردن این قبیل اطلاعات مصرتربودند وهنگامی که بابت یک مقاله ساده در نشریه محلی سیلی می خوردم خوشحال بودم که هیچ کس از صفاتی که در وبلاگم به بزرگان مملکت می دهم باخبر نیست. ستار به خوش شانسی من نبود اما حالا حتی برای او هم که شده سعی می کنم بی مبالات تر و قوی تر از همیشه برای نوشتن وقت بگذارم ...خون من که از اون رنگین تر نیست...هست؟

***


هی رفیق از ماشین پیاده نشو...هم ضبط رو درست می کنم هم واست سیگار می گیرم ,من هنوز زنده ام .