۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

.

.علاقه خانم ها به قد بلند آقایان با علاقه آقایان به باسن و سینه بزرگ خانم ها خواستگاه زیبایی شناسی مشترک در تکامل دارد

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

نمی بایست

من را در بین خطوط پیدا کن
در شب های پر ستاره ی کویر بشناس
در رویاهایت لمس کن
و در بلندمرتبه ترین آرزوهایت ببوس

آن گاه من خدایت می شوم
که تورا، شب هاو روزها و جمعه ها عصر بگایم.
که تو کیفور شوی و یادت برود که

نمی بایست بوی برگ های زیتون و شاخه های کاج را فراموش می کردی. 

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

غمی در اندازه ی عنوان یک کتاب(خدایان در پشت چراغ قرمز)




غصه ها هر چقدر که بی نام تر و بی دلیل تر می شوند مهلک تر از قبل عمل می کنند .چنان عمیق و آرام در وجودت رخنه می کنند که نمی فهمی چی ، کی و کجا بهت زده که نفست بالا نمی آید و می خوای خفه شوی. دلیلی هم ندارد که اینگونه باشد ؛ به کسی هم نمی توانی توضیح دهی!

تو خیلی منطقی و شسته رفته زندگی می کنی. با اصول اقتصادی دنیا کنار آمدی و آنقدر پول (حالا از هر کجا )هست که زندگیت رد شود. بازی را برای خودت آسان کرده ای و قید همه ی روابطِ  دردسر زا ،حسودی، عشق ، فراق ودعوا را زده ای  . برای خودت مجموعه ای از تفریحات خوب، روابط یک شبه و مسافرت دست پا کرده ای و برای رویاهای آینده ات جان می کنی اما یک دفعه می بینی از درون تهی و سیاه افتاده ای  یک گوشه و مثل سگ مریض نفس نفس می زنی و چشم دوخته ای به روابط و زندگی مردم اطراف و فکر می کنی کاش درگیر عشقی نیمه تمام،رشک هایی بزرگ یا ایمانی فراگیر بودی تا بار این پوچی بزرگ و زندگی بی سروته انقدر روی مغزت فشار نیاورد.











...غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با این که می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم؛ مردیم به درک...!


نامه های صمد بهرنگی/ گردآورنده اسد بهرنگی

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

اشک های ناگزیر




و روزی هم برای تمام این افراط ها و تفریط ها اشک خواهم ریخت . برای همه ی آن ها که در جاده ها، ترمینال ها ،بندرها و فرودگاه ها جایشان گذاشته ام . برای حجم بزرگ نافهمیده ها و کشف نشده ها و ندیده ها ؛برای حرف هایی که درک نکردم . برای دهان هایی که با نادانی بستم .برای گوش هایم که ناشنوا می شدند و برای چشم هایم که وجودهایی بی بدیل را دید و اجازه داد بروم.  

و آن روز قطعا روز مناسبی برای پشیمانی نیست.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

پوکر و لوزر و وینرش!



داخل کوپه قطار یه سرهنگ کمیته ای بی پدر و مادر تنها نشسته بود و سیگار بیستونش را چس دود می کرد که یه سرباز قند علی درب داغون خیلی آروم درو باز کرد و خزید تو کوپه و نشست روبه روش . سرباز سر صبحت رو باز کرد و با صدای زیرش نالید :  سرهنگ چه قدر شرط می بندی چشم چپم رو گاز بگیرم ؟ سرهنگ که فکر کرد طرف داره کسشر تحویلش می ده درومد جلوش : 100تومن!

سربازه هم چشم مصنوعیشو  درآورد و گذاشت لا دندوناش ، یه گاز گرفت و برگردوند سر جاش!سرهنگ ماه م کیر شد و 100 تومن رو داد بش! یکم دیگه که قطاره رفت سربازه باز نالید :سرهنگ جون چقدر شرط می بندی اون یکی چشمم رو گاز بگیرم ؟سرهنگ با یه زرنگ بازی خاصی از جاش بلند شد و چشم طرف رو باز کرد خوب چک کرد که واقعی باشه و گفت :500 تومن! سربازه دندوناش که یک دست مصنوعی بودن رو کشید بیرون و گذاشت دور چشم راستشو یه فشاری داد و 500 تومن رو گرفت و با یه لبخند مریض تخمی زل زد تو چشمای سرهنگ که اگه سوزن بش می زدی خونش در نمی اومد! یکم دیگه که رفتن سربازه دراومد که : سرهنگ من می تونم بلند بشم بشاشم بهت بدون اینکه ذره ای خیس بشی!چه قدر شرط می بندی؟
سرهنگ خیلی ترسیده گفت:10 تومن
سربازه هم بلند شد کشید پایین سرشو گرفت تو صورت سرهنگ و شاشید به سرتاپای سرهنگ! و با تعجب و خنده گفت: ا....سرهنگ شاشی شدی؟ ...اکِهِی گند زدم...بخشید ...شما بردی....بیا اینم 10 تومن شما!ما که راضی ایم !نوش جونت.


داستان پوکر بازی کردن هم یه همچی چیزیه که یکی مدام وینر می شه و اون  یکی که گنده گوزی می کنه پشت سر هم لوزر !


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

مرده ریگ آن سه کوه نورد





از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند. وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک هیچ کوهنورد زنده ای  توان دسترسی به ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ مردم من فقط یک حس داشتم :

رشک و حسودی! 

توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم کشور) به قله صعود  کنند و من درک می کردم که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک  یک  یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت  و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که پیر و پاتال های  دولتی و مثلا صنفی فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل زندگی باقی؟

 نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال هایم دانه دانه  ازدواج می کنند ، پدر می شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.


مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و شاید دیگرانی):

می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.




۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

دفترها

دفتر سال 88را باز کردم ، دراز کشیدم روی زیرانداز خاک گرفته ی کف زیرزمین و شروع کردم به خواندن .هنوز صفحه ی نخست تمام نشده بود که عرق سرد روی تنم نشست و دفتر را انداختم کنار و سیگار روشن کردم.

آخرین سالی بوده است که روی کاغذ نوشته ام و کلماتی که با مداد و خرچنگ قورباغه و در هم و برهم روی کاغذ کشیده شده و رفته اند نمی گذارند خواندن را ادامه دهم .هشتاد و هشت برای من فقط خاطرات انتخاباتش را به جا گذاشته و چند سفر و حالا این ها چیستند؟ پسر داخل دفتر کیست؟از جانم چه می خواهد؟از جایم بلند می شوم کارتون دفترها را بلند می کنم ببرم داخل بشکه ته حیاط خانه ی پدرم بسوزانم . به طرف در زیر زمین  می روم و برمی گردم و کارتون را زمین می گذارم و به می خواندنش ادامه می دهم . باید بفهمم آن سال چه بلاهایی سر  پسر داخل دفترچه می آید که حالا حس می کنم کمترین نزدیکی را با آن موجود افراطی ، فعال و قدرتمند دارم. دفتر تا را تا آخرین خطوط می خوانم . هوا تاریک شده و تنها در زیر زمین نشسته ام و حالم رو به وخامت است . مدت ها بود اینچنین سوراخ نشده بودم. موضوعاتی را به کلی یادم رفته بود .آن حجم تنفر و شادی و اصلا این همه احساسات افراطی چرا؟ تا دفتر تمام شود تمام پاکت سیگارم را کشیده ام .دستانم می لزرد .

برق را روشن می کنم . دست می کنم داخل کارتون و دفتری خیلی قدیمی تر را بیرون می آورم .خاطرات 18 سالگی. وسط های دفتر متوجه می شوم که صورتم خیس است .دفتر را می بندم و کنار می گذارم و دراز می کشم. دیگر توان یک کلمه خواندن از از محتویات گذشته را هم ندارم ، یاد آوری همین حجم از اتفاقات و احساسات و اشخاص کافی است تا متوجه شوم چه کسر عظیمی از روحیات خسته ، بی خیال و  پشت گوش اندازم از شکست های تحمیل شده ی آن دوران به پسربچه ی نیرومند و سرکش داخل دفتر ها می آید. و فکر می کنم که گرچه اینچنین به روحیه ام لطمه وارد می شود موقع خواندنشان اما باید چند وقت یکبار بیایم و با دقت مرورشان کنم .


پ ن :

از دفتر 18سالگی این برایم جالب بود:

بی شک ضعیف ترین و ترحم برانگیز ترین موجود هستی یک مرد عاشق است . کسی که تمامی هست و نیستش متصل شده به چیزی دیگر که زنده است ، نفس می کشد ، تغییر عقیده می دهد ، اشتباه می کند و با هر موج روحیه اش مرد را از بالا به پایین ، از عرش به فرش و از زندگی به مرگ می کشاند. 

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

کیرنامه




آدمي بنده ي كير است ز برنا و پير
كه شهانند و وزيران همگي بنده ي كير

خلق را بيهده در طبع نخوانيد آزاد
كه دروغ است و دروغ است به يزدان قدير

(5)ما همه بنده ي كيريم هم از پست و بلند
كه همه بنده ي نفسيم و نداريم گريز

كشته ي كير ِ خود و نفس و شهيديم همه
زر خريد ِ هوسِ خويش و اسيريم اسير

اين اسيران كه سر از قدرت سايند به عرش
وين وزيران كه به درگاه مشارند و مشير

شير روزند ، كجائي كه به شب زير لحاف
تا ببيني كه چو روباه شود گردن شير

قدرت ار هست به كير است كه چون راست شود
بدرد كون نواميس عقول و تدبير

(15)آنتوان باشي اگر حاكم و ديكتاتور روم
لاي ِ پاي ِ كلوپاترا بشوي خرد و خمير

ژوزفين مي شكند دبدبه ي ناپلئون
كاترين خم كند اخر كمر پطر كبير

شيخ صنعان چه كند عابد برصيعا كيست
كير بي پير نه از شيخ مطاع است و نه پير

اي بسا كون دهد آدم كه به پولي برسد
وانگه آن پول كند خرج هوسبازي كير

اين سخن را همه عالم خط تصديق نهند
جز تو اي شيخ كه بد باطني و غافل گير

(25)پرسشي ميكنم اي شيخ تو برگوي جواب
من بميرم ، سخن راست بگو بي تزوير

دم ز تقوي زني و قدرت پرهيز و عفاف
كه مطيع است و مطاع است مرا نفس شرير

اين تظاهر به ريا كاري و دينداري چيست؟
نيش پنهان مكن اي عقربك ِ زير ِ حصير

آنچه خفته است به شلوار تو از ما هم هست
ني ز ما سنگ ِ سماخ است و ز تو شاخ عبير

تو نه موسي و به شلوار عصا خواباندي
من نه فرعونم و بسته به كمر مار شرير

(35)سخن لخت از اين بحث بگويم چو فرويد
گر چه كارم رسد از خلق به طعن و تكفير

تا بداني كه تو را پته به آب افتاده است
پيش اين قوم دگر سود ندارد تزوير

نه دروغ است به حقي كه حكيم است و عليم
نه گزاف است بذاتي كه بشير است و نذير

آشنا بود مرا قحبه اي از عهد شباب
كه شباب است و هوس بر سر آن آب مطير

روزي از دفتر ايام ِ هوس پرور او
خواستم خاطره اي چند نمايد تقرير

(45)گفتم اي خورده هزاران ذكر خلق خداي
شده سنگ ِ محك ِ خلق ز برنا و ز پير

اي لب لعل ِ تو پازهر ِ بلاي ِ ساديسم
وي تن ِ سكسي ِ تو ملجاء اميال ِ خدير

اي شده پيش ِ تو شخصيت و ماهيت ِ خلق
روشن آنگونه كه باشد به بطون و به خمير

پرسشي دارم و خواهم كه مرا پاسخ آن
راست گويي كه در اين حكم بصيري و خبير

زين همه خلق كه يك عمر به تو جمع شدند
بدترين ِ همه شان كيست در اين جمع ِ كثير ؟

(55)گفت : من بدتر از اين فرقه ي عمامه بسر
كس نديدم ، بشنو ، نيست سخن بي تقرير

شيخكي بود كه در مدرسه اي منزل داشت
پاك و افكنده سر و زاهد و بس خوش تذكير

پاي منبر شبي از شيخ سوالي كردم
بخصوص از جهت حيض و نفاس و تطهير

او به من گفت كه اين مسئله را بايد جست
در فلان حاشيه ي ِ جامع تفسير ِ كبير

بهتر آن است كه در اول شب وقت ِ نماز
پيش من آيي در مدرسه ي ِ شيخ ظهير

(65)من به سر چادر عفت زدم و وقت غروب
جانب مدرسه رفتم كه نيفتد تاخير

صحن خلوت شد و طلاب به محراب شدند
برشد از ماذنه بر چرخ نداي تكبير

وارد حجره ي شيخك چو شدم او برخاست
پيش پاي من و پس گفت تَفَضّل به سرير

از پي پرسش احوال من آورد كتاب
خواند از حاشيه و متن روايات ِ كثير

گر چه اصل ِ سخن از حيض و نفاس آمد و طمث
ليك آخربه ذكر آمد و آن فعل ِ نكير

(75)آنچه درباره ي اعضاي اسافل مي جست
جزء جزء ِ آن همه را گفت نفير و قطمير

كه چنين رفتن و آن گونه زدن نيست بديع
وين چنين دادن و آنگونه شدن نيست نظير

زاني محصنه را حكم چنين است و چنان
وطي غلمان بود اين حكمش و آنش تقصير

از قُبل گر نرود با د ُبرش بايد ساخت
كه: "نساء حرث لكم" هيچ ندارد توفير

گر بمالي شود البته فقط روزه خراب
ور رود تا حشَفه نبودت از غسل گريز

(85)بردن يائسه يا غر زدن باكره را
هم مجازات چنان باشد و بهمان تعزير

ور كه افضا شود البته حذر بايد كرد
چند روزي كه خورد بخيه و يابد تعمير

باري آنقدر سخن گفت و مسائل فرمود
و آنچنان كرد مرايا و مناظر تصوير

كه مرا شهوت غالب شد و تن خارش يافت
گويي اندر همه اندام من افتاد كهير

اول كار و زني تر گل و ورگل كه هنوز
تك پران بودم و محتاط ، نه شب خواب و دلير

(95)غافل از آنكه چه دامي به ره انداخته شيخ
تن به او دادم و فارغ ز عذاب و ز سعير

جامه چو كندم و گشتيم مهياي جماع
اقتراحي بمن او كرد و شدم پند پذير

او به من گفت كه گر لذت افزون طلبي
بهتر آن است تو رو باشي و من خفته به زير

من شوم زن تو شوي مرد كه مهوش فرمود
كاميابيش كثير است و تكاپوش قصير

روي او خفتم و ماليد و فرو رفت تمام
گر چه ياروش گران بود و كج و لخت و خطير

(105)در همين حال مرا شانه و بازو بگرفت
به دو دست و به فلك بانگ و شهيقش چو زفير

پاي پر موي خود آنگه به دو پايم پيچيد
همچو لبلاب كه بر شاخ گل آويزد خيز

انچنان سخت گرفتار شدم در كف شيخ
كه نه راه حركت ماند و نه راي تدبير

در همين حال كه او گرم تكاپو مي بود
من تن نرم سپردم به قضا و تقدير

ناگهان ز پس پرده ي ِ پستوي ِ اتاق
شيخكي جست برون لخت چو بوزينه ي پير

(115)شَغَب شهوتي از چشم و تنش شعله گراي
ذكرش سخت و سيه همچو چماق ِ تكفير

بي سوالي و جوابي سوي من امد و جست
از زبر بر من ِ كج قافيه چسپيد دلير

دست بر ران ِ من افكند و سرينم بگشود
كه بسي لقمه عذب بود و رطب دندان گير

ران بيفشرد و به زور آنهمه را داخل كرد
خشك و بي قاعده و تعبيه بگشود مسير

من چه گويم كه چسان رفت فرو خرزه ي شيخ
چه كند كنده ي سر سوخته با نرم حرير

(125)در حريم و حرم مدرسه بوديم و به طبع
جاي فرياد نمي بود ز خوف و تشوير

جز به خنديدن و تسليم و رضا چاره نبود
كه نه فرياد رسي بود در ان خانه فخير

گوئي از عالم تصوير به تحقيق كشيد
قصه ي مثنوي و دخترك و وطي حمير

من مدق تا ندرد مشك ز زور و ز فشار
او مُصر تا به ته ديك رساند كفگير

زان بتر آن دو كه مي خواست بسان دو قطار
تا ملاقات كند در بن خط از دو مسير

(135)چه بگويم كه چه بودند دو تا شيخ پليد
يا چه گويم كه چه كردند ز بالا و ز زير

گر رسد روز قيامت به يقين خواهم برد
شكوه ي ِ كون ِ دريده به خداوند قدير

باري اي شيخ سخن گر چه نه خوش بود مرنج
قل كفر است نه كفر است تو با ريش مگير

شهوت ار چند حقير است تو پستش مشمار
كه سويداي حيات است و نه سويداي سرير

غايت علم و هنر مقصد اخلاق و كمال
همه را ختم شود راه بدين دير حقير

(145)ما همه بنده ي كيريم و پس افتاده ي كُس
زنده بادا كُس و بر پاي بود پرچم كير


منسوب به ابراهیم باستانی پاریزی



۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

تکامل بی پدر و مادر (پاسخ)

مردهای زود ارضا کنترلشان از دست می رفت و سریع می آمدند داخل زنان و زنانی که با مردهای زود ارضا می خوابیدند بیشتر بچه دار می شدند ، ژن های دخیل در زود ارضایی در مردان گسترش عمومی پیدا کرد و در روند تکامل، مردها زود ارضا شدند؟


زنان دیر ارضای تشنه ی ارگاسم هم ، بیشتر می خوابیدند با مردان که ارضا شوند نهایتا و تا دسترسی به یکی دوتا ارگاسم دندان گیرِ پدر و مادر دار که حالشان را جا بیاورد و درست و درمان تخلیه روحی روانیشان کند صد درصد حامله شده بودند و این شد که زن های دیر ارضا بیشتر حامله شدند و ژنِ زن های دیر ارضا هم گسترش یافت؟


کاندوم و لیدوکایین هم نبود که 3میلیون سال پیش، بود؟ دراین میان "بُکن_مردانِ"  دیرارضا کمرشان را صاف می کردند و با افتخار از عشق بازی های طولانیِ بی دردسرشان لذت می بردند و زنان خوش ارضا هم که آنچنان پی خوابیدن نبودند!


 یعنی فرگشت یا همان تکامل خودمان اینچنین بی مغز و ابلهانه می تواند کار کند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

تکاملِ بی پدر و مادر (سوال)

ازش بیرون آمدم و درحالی که دکمه کرنوگراف ساعت مچی ام را فشار می دادم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. چشمان درشت سیاهش به سقف خیره مانده بود و تکان نمی خورد . کبودی دور چشمانش از همیشه تیره تر بود و اینبار نمی شد زیبا یا فتوژنیک تعبریشان کرد، نماد  ناراحتی عمیقش شده بودند . سرخی غروب دلگیر آفتاب از کنار پرده افتاده بود روی ما که برهنه روی یک پتو دراز کشیده بودیم کف دفترِ سنگیِ کارخانه پدرم و هردو به جاهایی نامعلوم خیره بودیم .عصر جمعه بود.

_نشدی ؟
_نه
_مشکل از زمانشه ،باید بیشتر طول می دادم
_چند دقیقه شد؟
_بیست و چند دقیقه
_دروغ نگو...راستش رو بگو...دیدم داری زمان می گیری
_چهل و شش دقیقه و سی ثانیه  توت بودم ،جدا از مساله ارضا شدن من ... فکر نمی کنم مردای زیادی بتونن این زمان را تو این حالت ، فعالیت بدنی مداوم داشته باشن
_آره ...حالا می فهمم دکترم چی می گفت
_چی می گفت :
_بعضی زن ها هیچ وقت ارگاسم را تجربه نمی کنن
یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد لای موهاش ، بغلش کردم و گفتم :
_ناراحت نباش عزیزم...دفعه دیگه
خودشو از بغلم بیرون کشید و ایستاد،شروع به پوشیدن لباس هاش کرد و جواب داد:

_ دفعه ی دیگه ای وجود نداره، همه پوزیشنا و این مدت طولانی گاییدن!چهل و شش دقیقه!...هفت تا خر ماده را می تونستی ارگاسم کنی تو این تایم ! دلیل تخمی با تو خوابیدنام هم این بود که از نیلوفر و چندتا دختر دیگه شنیده بودم  خوب می کنی . البته اصلا دوس ندارم دلایل تو واسه خوابیدن با خودمو بدونم، نگهشون دار واسه خودت. و این که کلا آخرین بار بود ، نمی خوام خودم و تو ، یا یه مرد دیگه رو مسخره کنم .


جوابی نداشتم بدهم ,سیگار روشن کردم و در همان حال خیره شدم بهش که دماغش را بالا می کشد و لباس هایش را می پوشد. هوا تاریک تر می شد و دیگر حالت صورتش را هم نمی توانستم تشخیص بدهم .سوتینش را هم خودش بست ، موهای مشکی مجعدش را پشت سرش جمع کرد و بدون اینکه آرایش پاک شده اش را تجدید کند با یک خداحافظی کوچک از دفتر خارج شد . و من ماندم که برهنه خوابیده بودم روی پتوی کهنه ی نگهبان و صدای دور شدن اتومبلیش را می شندیم . فکر  کردم که  نکند روحیه ام ازین ماجرا  و مورد سو استفاده بودنم خدشه بردارد!راستی جمعه هفته بعد چه کار کنم؟

کی بود؟ ( incendies)مظلوم ترین شخصیت 




۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

ما که بودیم ، ما که هستیم.




سه صبح بود . مست و لایعقل برای هم قلاب گرفتیم و با یک چاقوی جیبی یکی از سه نقطه "کبیری" تابلوی قصابی مرکز شهر را تراشیدیم . با این که مدام این ور و آن ور را نگاه می کردیم و کشیک می دادیم، تخممان هم نبود که کسی مارا ببیند یا نه . نهایتا می خواست دعوا بگیرد یا داد و بیداد کند و بیاندازدمان بازداشتگاه .اما مگر اثری می کرد به ما که همه چیز را برای همه چیز رها کرده بودیم به حال خودش؟ مگر می شد بلایی سر کسانی آورد که امید چندانی به آینده نداشتند ؟ بعد رفتیم آن طرف میدان زیر سایه یک نارون نشستیم و سیگار دود کردیم تا صبح شود و عکس العمل نفراتی که تابلوی بزرگ قرمز رنگ "سوپر گوشت کیری" را می دیدند و تعجب می کردند را ببینیم ؛ تا چشمان گیج پف کرده مان را تنگ کنیم و هی نخودی بخندیم.


همیشه هم آنقدر دست به تخم و بی خیال زندگی نمی کردیم و هنوز هم پوسته ای از ایده آلیسم ، امید به زندگی و ترس از جامعه دورمان مانده بود . رامین سعی می کرد فکر کند به این که بقیه اعضای خانواده اش درس خوانده و مترقی هستند و به کشور های توسعه یافته مهاجرت کرده اند و از زندگی خوب و آزاد سرمایه داری برخوردارند و او هم باید یک روزی بعد ازین که توانست از دست این تحصیل لعنتی ، سربازی، دانشگاه و شهر کوچک خلاص شود آن زندگی را تجربه کند و از موفقیت مورد تایید اعضای خانواده اش  برخوردار شود . اما ته دلش می دانست . چیزهایی را می دانست که باعث می شد به جای درس خواندن باز هم گذرش  بیافتد به ولگردی های بی سروته اش.

اولش خودمان را بسته بودیم به الکل و ر به ر آنقدر بالا می زدیم  و پسش آشغال کره می کردیم که یادمان می رفت کی هستیم و کجاییم . و آخرش هم که با چشمان اشکی همه را بالا می آوردیم می آمدیم توی طلوع آفتاب تن لشمان را می بستیم به سیگار و آروغ های تلخ بی کسی . نوشیدنی خوب گران بود، کم گیر می آمد و همه جا هم که جای سگ مستی نبود.  پس افتادیم به آب الکل و خوب خوبش عرق سگی زدن! همه جا ، توی مهمانی ای که باقی با لباس شب بودند من و رامین با شیش جیب و تیشرت و چکمه های کوه نوردی می رفتیم و هرچی گیر می آمد را بالا می زدیم و متلک های چهارواداری بار مردم می کردیم و پشت سرمان حرف می ساختیم و به حرف ها می خندیدم .اما این هم جواب گو نبود.حالمان باز بدتر شد . بالا گرفت. این دنیا برای ما زیادی بود و کم !پیچیده و ساده . و ما اصلا توان این حجم نفرت و خشونت مدنیت بشر دوپا را نداشتیم .دلمان می کشید به گرگ ها ، سگ ها ،خرس ها ، کرکس ها و موش های صحرایی در دشت های مرتفع خشن .


افتادیم به شاهدانه ، بنگ می پیچیدیم و گُل دود می کردیم و با چشمان سرخ  از نیروهایی که وجود نداشتند نابودی زمین را طلب می کردیم . شیطانی که از ته قلب می دانستیم وجود ندارد را صدا می زدیم تا بیاید به جنگ خدای خون ریز و تمامیت خواه باقی آدم ها!

توی طلوع آفتاب آروغ زدم وگفتم :

_ما شوالیه های تنهای کوچه ایم. با شمشیر عرق سگی و سپر بنگ می ریم به جنگ آدما!!!
درحالی ته شیشه ی ویسکی را سر می کشید گفت:
_ما دلقک های بی کس و کاریم.
و نخودی خندید ، ولو شد روی زمین و با چهره ای که یک دفعه جدی شد تشر زد:
_غضب نکن کله هندونه ! تو خودت یه سری تو سرا(و باز آروغ زد) تو گربه نره ای ... منم روباه مکار و زیر این آسمون انی که همه جاش یه رنگه  و هیج جاش بهتر از بقیه نیست. بقیه هم پینیکوان! عن ... یه مشت عن...گه ...
_بیا سکه هاشون رو بگیریم و بکاریم که درخت سکه در بیاد که انقد کار نکنن و سرهم کلاه نذارن و نرینن تو زندگشیون


مستی و چتی که رفع می شد هردو به نحوی فرار می کردیم به جامعه ای که در آن بیشتر از دوتا عوضیِ شیرین مغز نبودیم . یکیشان پول باباش را  هدر می داد و دیگری هم دلالی می کرد و سر مردم کلاه می گذاشت و پول هایش رو توی کوه و کمر می ریخت پای عکاسی و هنر! و بازهم امید داشتیم به این جامعه . رامین رید به دوست دخترش و ولش کرد به حال خودش و زد به زندگی بی کس و کار دله مثل من . اما تحمل نداشت و بیشتر سیگار می کشید و الکل می خورد .حالش خراب می شد و هذیان می گفت.
یک روز که داشت از مردم استرالیا و روشن فکری هایشان می گفت حرفش را قطع کردم و گفتم :
_رامین...اونام یه گهن مث مردم همین جا ! اونا یه سری چیزا را بر طبع زمان و اجبار پذیرفتن و اینا یه سری چیزا رو ..اما دو گروه نهایتا هیچ چیز جدیدی را بر نمی تابن! مارو بر نمی تابن...من و تو رو با یه اردنگی پرت می کنن توی جامعه ی ولگردها!می فهمی؟
آروغ زد و با چشم های درشت غمگینش نگام کرد و جواب داد:
_بهترن


دروغ می گفت، و خودش هم می دانست دارد دروغ می گوید و این دروغ ها نهایتا به گاییده شدنش در میان جامعه و خودش می انجامید. اما باز سعی می کرد .از شهری حرف می زد که مخصوص هیپی هاست و تنها دو قانون دارد:ندو و دعوا نکن!


مهم نبود که چه فکر می کردیم و چه می گفتیم ،مهم نبود که تلاش می کردیم که چه چیز بشویم یا نشویم ! نهایتا ما دوتا دلقک ولگرد بودیم که چت و مست می چرخیدیم و باقی را تمسخر می کردیم. او فکر می کرد که باهوش تر است و مثل حالا که پول های پدرش را زمین می مالد بعدا هم خودش می تواند پولدار باشد و دوست دخترش را نگه دارد و من پذیرفته بودم که باید یک دلال بی افتخار باشم که کار می کند که با پول هایش به عور ترین قسمت های آرزویش پارچه های مرغوب بدوزد.