.صفت "خوب" برای توصیف یک انسان بسیار کلی و به شدت خطرناک است
شرم بر فردی،جامعه ای و ملتی که قبل از هر اخطار و اقدامی دست به سانسور خودش می زند.
۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه
۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه
۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه
گرگ،خرس و گراز
وقتی درجایی سرصحبتِ اتفاقات غیر معمول
باز می شود؛ بیشتر اعضای جمع چیزی دارند که با آب و تاب آن را طوری بازگو کنند که
انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده: داستان هایی از جن ، روح و یا موجوداتی ترسناک تر از آن ها در زیرزمین ، آب انبار و خزینه ها! اما من تا اینجای زندگیم با دیدگاهی باز و
دقتی فراوان تاکنون حتی یک مورد غیر معمول را نه دیده و نه حس کرده ام چرا؟ نمی
دانم! تنها موردی که البته با داستان های باقی افراد کاملن متفاوت است از هنگامی
که در ارتفاع 3000متری،کف پناهگاه شهباز، چهارزانو نشسته بودم جلوی گاز و تکه های
نیمه آماده فیله مرغ را سرخ می کردم شروع شد. چهار نفر بودیم؛ عصری در هوای مستانه
ی بهار در میان بوته های گون ، لاله ، آوشین ،بومادران،رزماری و هزاران هزار
جوانه،گل و بوته ی دیگر از کمر کشِ کوه بالا آمده بودیم و _وقتی هنوز از بوی گل
های وحشی دیوانه بودیم _ بساطمان را پهن کرده بودیم کف پناهگاه و هومن ساقی شده
بود و گفته بود : عرقش خیلی خوش خوراک و خوب است . سلامتی این طبیعت ! مستدام باد!
شش یا هفت پِک را با فیله خورده بودم که
دیدم توی تنم جا نمی شوم . بلند شدم و شروع کردم به مشت کوبیدن به دیوارهای
پناهگاه که خسرو درِ را باز کرد . مه سرد همراه با بوهای رها شده در هوای کوهستان
زد توی صورتم .پناهگاه در کنار دشت تقریبن مسطحی که به طرزی غریب در آن ارتفاع شکل
گرفته بود بنا شده بود (از ورقه های آهن و سیمان و سنگ). خارج شدم و زوزه
کشیدم و بعد دویدم داخل دشت و کمی بعد
چهاردست و پا روی علف ها و گل ها می دویدم و زوزه می کشیدم .تنم گُر گرفته بود.
نفس نفس می زدم ،صورتم را به خاک نمناک نزدیک کردم و بوی گِل و ساقه های شکسته ی
علف ها را تا عمق وجودم داخل کشیدم .علف و سنگ و خاک را درک می کردم .پنجه هایم را
در خاک فرو کردم و به سمت ماه کامل که روبه رویم طلوع می کرد غرش کردم و فریاد زدم
. ذهنم از تمامی ترس های انسانی و معنا دار تهی شده بود ؛از حساب و کتاب و تفکرات
آینده نگرانه و گذشته های دور خالی بود ؛ بو می کشیدم که بدرم، می شنیدم که
بگریزم؛می غریدم که جفت پیدا کنم . گرگ نبودم، خُرخُر می کردم ؛خرس هم نبودم،گرازبودم؟میمون؟چطور
داشتم با این وضوح می دیدم ،بو می کشیدم و می شنیدم ؟چطور شد که چهارپا ،مثل یک
حیوان باز دویدم توی کوه و هرچه بیشتر و بیشتر از پناهگاه دور شدم. صورتم را فرو کردم
داخل برف های شیب بالارو کوه،و بازهم زوزه
کشیدم و فریاد زدم ؟
مغزم کم کم راه افتاد و به خودم آمدم ؛ داشتم
روی برف ها می شاشیدم که لابد علامت گذاری کرده باشم قلم روئم را ؟ اوضاع در
دستم بود دیگر و از اعداد ، ارقام و زمان باز هم مطلع بودم و متاسفانه انگار دیگر نمی
توانستم چیزی را آنچنان بو بکشم یا صدایی را با چنان وضوحی بشنوم . اما خاطره ی آن لحظات و احساساتش در جایی دست نیافتنی درون کاسه ی سرم حک شده بودند و هیچ گاه فراموششان نمی کنم . این تنها اتفاق غیر معمول زندگی
من است . و نه تنها هیچ نتیجه ماورا الطبیعه ای از آن براورد نکردم بلکه باعث شد
با تک تک عناصر وجود به تکامل و فرگشت بشر
از گونه های ابتدایی تر حیات اعتقاد پیدا کنم. در آن لحظات طوری از خود بی خود شده بودم که توانستم سایه های
قدرتمند زندگی وحشیانه و طبیعی اجداد خودم را بازیابم و لحظاتی گراز،گرگ و خرس
باشم و در در دامنه ی وحشی کوه در زمانی به وسعت "میلیون ها سال انحنای حیات" بدوم .
این تجربه ارمغان دیگری هم با خود داشت البته : باید به غرایز خودم بیشتر احترام
می گذاشتم و با خاک ، بیشه ها، طلوع آفتاب،شب های بی پایان و زن های برهنه بیشتر
عجین می شدم.
۱۳۹۲ مهر ۳۰, سهشنبه
ولگرد شهریار یا شهریار ولگرد !
با برادردم رفته بودیم اصفهان برای زنده
کردن پول های یک معامله .از آن جا راه افتاده بودیم و از اتوبان کاشان رفته بودیم
قم و از قم رفته بودیم گل عباس ورامین . از یک جاده خاکی پیچیده بودیم به محله ی
افغان ها .انگار که ته دنیا بود .مزارع
واسوخته با گیاهان نیمه عمل آمده که با گردی از خاکه ی سیاه آلومینیومِ کارگاه های
غیر قانونی افغان ها بی ثمر و غیر قابل استفاده شده بودند ؛ همه میان خانه ها و
کارگاه های درب داغان و خرابه . ما هم رفتیم داخل یکی از همین کارگاه ها تا از بی استفاده ترین بازماند شیمیایی شان
بخریم و بفرستیم برای کسی در شهریار . افغان ها از ترس جانشان بعد از غروب آفتاب
از کپرهایشان بیرون نمی زدند.با دو کامیونِ 10 تن از موادی که خریده بودیم رفتیم
در حومه ی شهریار و بارها را تحویل دادیم و قبل از زدن دوباره به جاده یک گوشه، کنار دکه ای ایستادیم تا فلاسک آب جوش
را پر کنیم و خوراکی بخریم.
پیرمردی روی یک زیرانداز کنار خیابان
دراز کشیده بود و آسمان شب را نگاه می کرد .نگاهش کردم. نگاهم کرد و گفت :
_نون داری؟
یک مقدار نون بیات داخل زنبیل خوراکی
های صبح را از ماشین بیرون آوردم و دادم بهش ،بلافاصله نشست و شروع به خوردن کرد.
چند تا سیب و خیار هم از زنبیل بهش دادم ؛آمدم سوار ماشین بشوم و بروم که صدایم
کرد .فکر کردم باز چیزی می خواهد،با لبخندی تمسخر آمیز و کراهت جلو رفتم .مشت پرش
را گرفت به سمتم،دستم را دراز کردم و چندتا گردویی که در دستش بود را گرفتم .
به جز یک تشکر ساده نتوانستم چیزی بهش
بگویم.آشنایی یا اطلاعات بیشتر از آن پیرمرد ولگرد چیزی نصیب من نمی کرد اما برای
من که عدم تعلق به داشته ها و سفرهای بزرگ نخستین خواسته ی زندگیم بود چنان رشک
بزرگی به جای گذاشت که از لحظه ی گرفتن گردوها تا ساعت ها بعدش، یخ زده و ساکت
نشستم و فکر کردم به عمق بی نیازی و قلندری ای که یک انسان می تواند به آن دست پیدا کند! نان هایی که از من گرفته بود را بدون معطلی خورده بود و
چندتا گردویی که داشت را هدیه داده بود؟
یعنی زندگی محض در لحظه !یعنی تف کردن به تمامی هویت تمدن و تاریخ بشر .
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه
دنیا و نه دین
نه حق ،نه حقیقت،نه شریعت ، نه
یقین اندر دوجهان کرا بود
زهره ی این؟
۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه
محبوبیت شیرین تر از قدرت آمد پدید!
یک روز جادوگر زشت، خشن و بدجنس رفت
جلوی در خونه ی پری مهربون جنگل که سه تا بچه ی خوشگلش رو تنها گذاشته بود و رفته
بود دنبال کارهاش . قطعا رفته بود اونجا که در غیاب مادرشون کار زشت و پلیدی انجام
بده . بخورتشون؟!مثلن
این مهم نیست. رفت دم در خونه و در زد و گفت من
مادرتون هستم در رو باز کنید . یکی از بچه ها جواب داد :پس چرا صدات انقدر خبیثه؟ صدای
مادر ما خیلی لطیف و مهربونه! پس جادوگر بد صدا رفت توی جنگل و به بلبل گفت می شه
صدای من مثل صدای تو قشنگ بشه؟ بلبل جواب
داد : البته هرچیزی در دنیای قصه و واقعیت قرن بیست و یکمی خاور میانه ممکنه !
باید چندتا کار خوب برای من انجام بدی تا صدات قشنگ بشه !
جادوگر که حسابی شکمش رو برای خوردن بچه
ها صابون زده بود کارهای خوب را به زور انجام داد و مادرش گاییده شد ! اما خب صدای
قشنگ رو به دست آورد. پس دوباره رفت دم خونه ی پری و با صدای قشنگش گفت: در رو باز
کنید بچه ها . دختر بچه که خیلی آپاردی و مادر قحبه بود اتفاقن ، از توی چشمی در
نگاه کرد و جواب داد : پس چرا انقدر تو زشتی عجوزه ؟مادر ما خوشگله! جادوگر که
داشت پاره می شد از گرسنگی برگشت توی جنگل و با حال نزار از آهو خواستار زیبایی
شد.آهو هم جادوگر را به شست و شو در چشمه ی زلال میون جنگل و چندتا عمل زیبایی
دعوت کرد که همه جواب دادن و جادوگر خیلی شیک و سکسی و بدو بدو برگشت در خونه بچه
ها و این بار هم حالش گرفته شد چون آخرین بچه گیر داد که : تو مهربون نیستی ،مادر
ما مهربونه !
اگر از اول این رو به جادوگر گفته بودند
بی خیال ماجرا و خوردن توله سگ های پری می شد اما خب دیگه !حالا که زده بود صورت و
صداش را گاییده بود مجبور بود ادامه بده پس در حالی که زیر لب دشنام های رکیک
حواله فرزند کوچک پری می کرد و از خود می پرسید مگه مهربونی از پشت در معلومه آخه
انچوچک؟ رفت و رفت و رفت تا توی یه کوه یه درخت پیر بهش گفت باید مسئولیت تمام
جنایت های گذشتت را به عهده بگیری و ازشون پشیمون بشی و واسشون ساعت ها گریه کنی
تا تطهیر بشی و دلت پاک بشه .
ستون فقرات جادوگر از شنیدن چنین توقعی
به ارتعاش در اومد و نشست روی زمین جلوی درخت !یکم فکر کرد و زد زیر گریه و بلند
بلند اعتراف کرد .اعترافاتش 34سال تمام طول کشید !بعد بلند شد و از درخت دور شد و
رفت در خونه پری. بچه ها در را باز کردن و کسی زیباتر و هات تر از مادرشون داخل شد
. پریدن بغلش و بوسش کردن و جادوگر (یا هر گهی که حالا بهش تبدیل شده بود ) حس کرد
که نه تنها نیازی به خوردنشون نداره !بلکه چقدر این محبوبیت باحاله ! پس شد جای
مادر بچه ها که یه جایی احتمالن به طبع مطنق تخمی _روایی داستان های جن و پری
گاییده شده بود و برنگشت.
و اینکه اگر ذهن انسان یکمی زیادی بسته
نباشد بعد از سال ها اعمال سیاست و عمل به اعتقادات مذهبی و زندگی یخ زدهِ مدل
حوزه_شهری وقتی هزاران دختر و پسر خوشتیپ و تحصیل کرده بیایند جلویت و عکست را
بیاندازند روی لباس هایشان و قربان صدقه ات بروند و برای هر نرمش سیاسیت هزار بار
متشکریم متشکریم کنند می فهمی که محبوبیت خیلی خیلی شیرین تر از باقی قضایاست !
...اصلن می فهمی که چرا سیاست مدار های غربی سعی می کنند درست رفتار کنند (دست کم ظاهرن!)می
فهمی که چرا ماندلا رفت زندان! می فهمی که آزادی و مذهب و همه و همه ی احساسات بشر
بندگانی هستند و مقبولیت عام خدایشان .
آن روزهایی که حنجره ام را جر می دادم
که مردم را پای صندوق بکشم خیلی خوب به این موضوع واقف بودم که سه حسن روحانی را
در سال 92 خواهیم دید : پیش از انتخاباتی،درون انتخاباتی و پس از انتخاباتی که هر
کدام آنچنان با دیگری متفاوت است که استالین، لنین و گورباچف تفاوت داشتند.
۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه
نمی بایست
من را در بین خطوط پیدا کن
در شب های پر ستاره ی کویر بشناس
در رویاهایت لمس کن
و در بلندمرتبه ترین آرزوهایت ببوس
آن گاه من خدایت می شوم
که تورا، شب هاو روزها و جمعه
ها عصر بگایم.
که تو کیفور شوی و یادت برود که
نمی بایست بوی برگ های زیتون و شاخه های
کاج را فراموش می کردی.
۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سهشنبه
غمی در اندازه ی عنوان یک کتاب(خدایان در پشت چراغ قرمز)
غصه ها هر چقدر که بی نام تر و بی دلیل
تر می شوند مهلک تر از قبل عمل می کنند .چنان عمیق و آرام در وجودت رخنه می کنند
که نمی فهمی چی ، کی و کجا بهت زده که نفست بالا نمی آید و می خوای خفه شوی. دلیلی
هم ندارد که اینگونه باشد ؛ به کسی هم نمی توانی توضیح دهی!
تو خیلی منطقی و شسته رفته زندگی می
کنی. با اصول اقتصادی دنیا کنار آمدی و آنقدر پول (حالا از هر کجا )هست که زندگیت
رد شود. بازی را برای خودت آسان کرده ای و قید همه ی روابطِ دردسر زا ،حسودی، عشق ، فراق ودعوا را زده
ای . برای خودت مجموعه ای از تفریحات خوب،
روابط یک شبه و مسافرت دست پا کرده ای و برای رویاهای آینده ات جان می کنی اما یک
دفعه می بینی از درون تهی و سیاه افتاده ای
یک گوشه و مثل سگ مریض نفس نفس می زنی و چشم دوخته ای به روابط و زندگی
مردم اطراف و فکر می کنی کاش درگیر عشقی نیمه تمام،رشک هایی بزرگ یا ایمانی فراگیر
بودی تا بار این پوچی بزرگ و زندگی بی سروته انقدر روی مغزت فشار نیاورد.
...غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی
برد، اما نباید ایستاد. با این که می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم
که مردیم؛ مردیم به درک...!
نامه های صمد بهرنگی/ گردآورنده اسد بهرنگی
۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
اشک های ناگزیر
و روزی هم برای تمام این افراط ها و
تفریط ها اشک خواهم ریخت . برای همه ی آن ها که در جاده ها، ترمینال ها ،بندرها و
فرودگاه ها جایشان گذاشته ام . برای حجم بزرگ نافهمیده ها و کشف نشده ها و ندیده
ها ؛برای حرف هایی که درک نکردم . برای دهان هایی که با نادانی بستم .برای گوش
هایم که ناشنوا می شدند و برای چشم هایم که وجودهایی بی بدیل را دید و اجازه داد
بروم.
و آن روز قطعا روز مناسبی برای پشیمانی
نیست.
۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه
پوکر و لوزر و وینرش!
داخل کوپه قطار یه سرهنگ کمیته ای بی پدر
و مادر تنها نشسته بود و سیگار بیستونش را چس دود می کرد که یه سرباز قند علی درب
داغون خیلی آروم درو باز کرد و خزید تو کوپه و نشست روبه روش . سرباز سر صبحت رو
باز کرد و با صدای زیرش نالید : سرهنگ چه
قدر شرط می بندی چشم چپم رو گاز بگیرم ؟ سرهنگ که فکر کرد طرف داره کسشر تحویلش می
ده درومد جلوش : 100تومن!
سربازه هم چشم مصنوعیشو درآورد و گذاشت لا دندوناش ، یه گاز گرفت و
برگردوند سر جاش!سرهنگ ماه م کیر شد و 100 تومن رو داد بش! یکم دیگه که قطاره رفت
سربازه باز نالید :سرهنگ جون چقدر شرط می بندی اون یکی چشمم رو گاز بگیرم ؟سرهنگ با
یه زرنگ بازی خاصی از جاش بلند شد و چشم طرف رو باز کرد خوب چک کرد که واقعی باشه
و گفت :500 تومن! سربازه دندوناش که یک دست مصنوعی بودن رو کشید بیرون و گذاشت دور
چشم راستشو یه فشاری داد و 500 تومن رو گرفت و با یه لبخند مریض تخمی زل زد تو
چشمای سرهنگ که اگه سوزن بش می زدی خونش در نمی اومد! یکم دیگه که رفتن سربازه
دراومد که : سرهنگ من می تونم بلند بشم بشاشم بهت بدون اینکه ذره ای خیس بشی!چه
قدر شرط می بندی؟
سرهنگ خیلی ترسیده گفت:10 تومن
سربازه هم بلند شد کشید پایین سرشو گرفت
تو صورت سرهنگ و شاشید به سرتاپای سرهنگ! و با تعجب و خنده گفت: ا....سرهنگ شاشی
شدی؟ ...اکِهِی گند زدم...بخشید ...شما بردی....بیا اینم 10 تومن شما!ما که راضی
ایم !نوش جونت.
داستان پوکر بازی کردن هم یه همچی چیزیه
که یکی مدام وینر می شه و اون یکی که گنده
گوزی می کنه پشت سر هم لوزر !
۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه
۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه
مرده ریگ آن سه کوه نورد
از دره که بیرون آمدیم و لباس هایمان را
عوض کردیم و در اتومبیل نشستیم تا به سمت تهران برویم بعد از سه روز عدم آنتن دهی
موبایل و دوری از شهر با گوشی به نت متصل شدم و نخستین خبری که دیدم از آخرین
برنامه گروه آرش بود .می دانستم می خواهند یک مسیر جدید در برود پیک باز کنند که
به طرز عجیبی سخت و صعب العبور است و نزدیک چهار سال است روی آن تحقیق می کنند.
وقتی متوجه شدم که با موفقیت قله را صعود کرده اند و در راه بازگشت گم شده اند و
تماس های تلفنی آن ها حاکی از پارگی چادر و تمام شدن بک آپ هایشان است در این
گرمای ویرانگر هوا عرق سرد روی تنم نشست و تنم تماما بی حس شد . در نقطه ای بودند
که هلیکوپتر امداد به آن دسترسی نداشت و قطعا در خارج از مسیرهای معمول برودپیک
هیچ کوهنورد زنده ای توان دسترسی به
ارتفاع 7500 و بازگرداندنشان را نداشت.اما بر عکس آن موج نگرانی و ناراحتی بزرگ
مردم من فقط یک حس داشتم :
رشک و حسودی!
توانسته بودند این همه سنگ عظیم انسانی
را از جلوی پا بردارند و از مسیر جدید(اولین مسیر بالای 8000متر ثبت شده به اسم
کشور) به قله صعود کنند و من درک می کردم
که طی کردن آن مسیر بلایی سر آدم می آورد که ذهن می شود آبستن اشتباه !در آن سرمای
کشنده و ارتفاع ، یک مه کوچک یک یال جابه جایشان کرده بود و برده بودشان در
بیغوله ای بی سروته . از لحظه نخست خواندن خبر گمشدن می دانستم که حتی اجسادشان هم
تا سال های دور پایین نمی آید . سپیدی بی پایان برف و ماندن در نقطه ای که حتی اگر
کل بشر دست به دست هم بدهد نمی تواند پایین بیاوردشان ؛ بعد از انجام کاری که غیر
ممکن جلوه می کرد ,بعد از شنیدن طعنه ها و تمسخر ها ! رشک برانگیز بود! چه چیزی می
تواند شهوت آورتر از درک انجام کاری ناممکن و مرگ در ناکجا باشد؟برای ما مردمی که
تخم نتوانستن و نشدن آنچنان در دل هایمان رشد کرده که بیشتر ازینکه ناتوان و تنبل
باشیم به طرزی چندش آور و زیادی منطقی نا امیدیم! مردمی که سرنوشت و تقدیر های عجیب و غریب آسمانی زندگیشان را
ربوده تلاش را بلاهت می پندارند .کسانی که همه آرزوهایشان ختم شده به یک شبه پول
دار شدن های تخمی تخیلی سریال های آبکی و آیه یاس خواندن برای آن چند تنی که در
میانشان هنوز مشعل امید را پنهانی حمل می کنند !باید می ماندند و گوش می کردند که
پیر و پاتال های دولتی و مثلا صنفی
فدراسیون بهشان بگویند هنوز بچه اند؟مگر چه قدر سن و سال لازم است تا دنیا را تکان
دهی؟باید می ماندند و گم می شدند لای روزمرگی و روزمردگی باتلاق وار شکل و شمایل
زندگی باقی؟
نوشته های آیدین که قبل از خروجش از کشور داده
بود به دوستی که در صورت صعود موفقیت آمیزش در فضای مجازی منتشر کند همه چیز را توضیح
می داد و من تکه از آن را به یادگار حفظ کردم که برای خودم تکرار کنم و تکرار کنم
و تکرار کنم؛حتی ارزش آن را دارد که بدهم پشت کتف هایم خالکوبی کنندش،حتی ارزش
دارد که روی تک تک لباس ها و دیوارهایم بنویسم .آن هم ، هنگامی که هم سن و سال
هایم دانه دانه ازدواج می کنند ، پدر می
شوند و شب هایشان به تفکر یه شبه پولدار شدن و شمردن اموال باقی می گذرد و من هرچه
پول از سگ دو زدن هایم در می آورم راسته می کنم برای خریدن ابزار رسیدن به
آرزوهایی بزرگ تر . گرچه از همیشه بیشتر و بیشتر به پوچی زندگی معتقدم اما طعنه می
خورم ، مسخره می شوم اما ادامه می دهم.
مرده ریگ و میراث آیدین بزرگی برای شخص من (و
شاید دیگرانی):
می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم.
۱۳۹۲ مرداد ۱, سهشنبه
۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه
دفترها
دفتر سال 88را باز کردم ، دراز کشیدم
روی زیرانداز خاک گرفته ی کف زیرزمین و شروع کردم به خواندن .هنوز صفحه ی نخست
تمام نشده بود که عرق سرد روی تنم نشست و دفتر را انداختم کنار و سیگار روشن کردم.
آخرین سالی بوده است که روی کاغذ نوشته
ام و کلماتی که با مداد و خرچنگ قورباغه و در هم و برهم روی کاغذ کشیده شده و رفته
اند نمی گذارند خواندن را ادامه دهم .هشتاد و هشت برای من فقط خاطرات انتخاباتش را
به جا گذاشته و چند سفر و حالا این ها چیستند؟ پسر داخل دفتر کیست؟از جانم چه می
خواهد؟از جایم بلند می شوم کارتون دفترها را بلند می کنم ببرم داخل بشکه ته حیاط
خانه ی پدرم بسوزانم . به طرف در زیر زمین
می روم و برمی گردم و کارتون را زمین می گذارم و به می خواندنش ادامه می
دهم . باید بفهمم آن سال چه بلاهایی سر پسر داخل دفترچه می آید که حالا حس می کنم کمترین
نزدیکی را با آن موجود افراطی ، فعال و قدرتمند دارم. دفتر تا را تا آخرین خطوط می
خوانم . هوا تاریک شده و تنها در زیر زمین نشسته ام و حالم رو به وخامت است . مدت
ها بود اینچنین سوراخ نشده بودم. موضوعاتی را به کلی یادم رفته بود .آن حجم تنفر و
شادی و اصلا این همه احساسات افراطی چرا؟ تا دفتر تمام شود تمام پاکت سیگارم را
کشیده ام .دستانم می لزرد .
برق را روشن می کنم . دست می کنم داخل
کارتون و دفتری خیلی قدیمی تر را بیرون می آورم .خاطرات 18 سالگی. وسط های دفتر متوجه
می شوم که صورتم خیس است .دفتر را می بندم و کنار می گذارم و دراز می کشم. دیگر
توان یک کلمه خواندن از از محتویات گذشته را هم ندارم ، یاد آوری همین حجم از
اتفاقات و احساسات و اشخاص کافی است تا متوجه شوم چه کسر عظیمی از روحیات خسته ،
بی خیال و پشت گوش اندازم از شکست های
تحمیل شده ی آن دوران به پسربچه ی نیرومند و سرکش داخل دفتر ها می آید. و فکر می
کنم که گرچه اینچنین به روحیه ام لطمه وارد می شود موقع خواندنشان اما باید چند
وقت یکبار بیایم و با دقت مرورشان کنم .
پ ن :
از دفتر 18سالگی این برایم جالب بود:
بی شک ضعیف ترین و ترحم برانگیز ترین
موجود هستی یک مرد عاشق است . کسی که تمامی هست و نیستش متصل شده به چیزی دیگر که
زنده است ، نفس می کشد ، تغییر عقیده می دهد ، اشتباه می کند و با هر موج روحیه اش
مرد را از بالا به پایین ، از عرش به فرش و از زندگی به مرگ می کشاند.
۱۳۹۲ تیر ۱۱, سهشنبه
کیرنامه
آدمي بنده ي كير است ز برنا و پير
كه شهانند و وزيران همگي بنده ي كير
خلق را بيهده در طبع نخوانيد آزاد
كه دروغ است و دروغ است به يزدان قدير
(5)ما همه بنده ي كيريم هم از پست و بلند
كه همه بنده ي نفسيم و نداريم گريز
كشته ي كير ِ خود و نفس و شهيديم همه
زر خريد ِ هوسِ خويش و اسيريم اسير
اين اسيران كه سر از قدرت سايند به عرش
وين وزيران كه به درگاه مشارند و مشير
شير روزند ، كجائي كه به شب زير لحاف
تا ببيني كه چو روباه شود گردن شير
قدرت ار هست به كير است كه چون راست شود
بدرد كون نواميس عقول و تدبير
(15)آنتوان باشي اگر حاكم و ديكتاتور روم
لاي ِ پاي ِ كلوپاترا بشوي خرد و خمير
ژوزفين مي شكند دبدبه ي ناپلئون
كاترين خم كند اخر كمر پطر كبير
شيخ صنعان چه كند عابد برصيعا كيست
كير بي پير نه از شيخ مطاع است و نه پير
اي بسا كون دهد آدم كه به پولي برسد
وانگه آن پول كند خرج هوسبازي كير
اين سخن را همه عالم خط تصديق نهند
جز تو اي شيخ كه بد باطني و غافل گير
(25)پرسشي ميكنم اي شيخ تو برگوي جواب
من بميرم ، سخن راست بگو بي تزوير
دم ز تقوي زني و قدرت پرهيز و عفاف
كه مطيع است و مطاع است مرا نفس شرير
اين تظاهر به ريا كاري و دينداري چيست؟
نيش پنهان مكن اي عقربك ِ زير ِ حصير
آنچه خفته است به شلوار تو از ما هم هست
ني ز ما سنگ ِ سماخ است و ز تو شاخ عبير
تو نه موسي و به شلوار عصا خواباندي
من نه فرعونم و بسته به كمر مار شرير
(35)سخن لخت از اين بحث بگويم چو فرويد
گر چه كارم رسد از خلق به طعن و تكفير
تا بداني كه تو را پته به آب افتاده است
پيش اين قوم دگر سود ندارد تزوير
نه دروغ است به حقي كه حكيم است و عليم
نه گزاف است بذاتي كه بشير است و نذير
آشنا بود مرا قحبه اي از عهد شباب
كه شباب است و هوس بر سر آن آب مطير
روزي از دفتر ايام ِ هوس پرور او
خواستم خاطره اي چند نمايد تقرير
(45)گفتم اي خورده هزاران ذكر خلق خداي
شده سنگ ِ محك ِ خلق ز برنا و ز پير
اي لب لعل ِ تو پازهر ِ بلاي ِ ساديسم
وي تن ِ سكسي ِ تو ملجاء اميال ِ خدير
اي شده پيش ِ تو شخصيت و ماهيت ِ خلق
روشن آنگونه كه باشد به بطون و به خمير
پرسشي دارم و خواهم كه مرا پاسخ آن
راست گويي كه در اين حكم بصيري و خبير
زين همه خلق كه يك عمر به تو جمع شدند
بدترين ِ همه شان كيست در اين جمع ِ كثير ؟
(55)گفت : من بدتر از اين فرقه ي عمامه بسر
كس نديدم ، بشنو ، نيست سخن بي تقرير
شيخكي بود كه در مدرسه اي منزل داشت
پاك و افكنده سر و زاهد و بس خوش تذكير
پاي منبر شبي از شيخ سوالي كردم
بخصوص از جهت حيض و نفاس و تطهير
او به من گفت كه اين مسئله را بايد جست
در فلان حاشيه ي ِ جامع تفسير ِ كبير
بهتر آن است كه در اول شب وقت ِ نماز
پيش من آيي در مدرسه ي ِ شيخ ظهير
(65)من به سر چادر عفت زدم و وقت غروب
جانب مدرسه رفتم كه نيفتد تاخير
صحن خلوت شد و طلاب به محراب شدند
برشد از ماذنه بر چرخ نداي تكبير
وارد حجره ي شيخك چو شدم او برخاست
پيش پاي من و پس گفت تَفَضّل به سرير
از پي پرسش احوال من آورد كتاب
خواند از حاشيه و متن روايات ِ كثير
گر چه اصل ِ سخن از حيض و نفاس آمد و طمث
ليك آخربه ذكر آمد و آن فعل ِ نكير
(75)آنچه درباره ي اعضاي اسافل مي جست
جزء جزء ِ آن همه را گفت نفير و قطمير
كه چنين رفتن و آن گونه زدن نيست بديع
وين چنين دادن و آنگونه شدن نيست نظير
زاني محصنه را حكم چنين است و چنان
وطي غلمان بود اين حكمش و آنش تقصير
از قُبل گر نرود با د ُبرش بايد ساخت
كه: "نساء حرث لكم" هيچ ندارد توفير
گر بمالي شود البته فقط روزه خراب
ور رود تا حشَفه نبودت از غسل گريز
(85)بردن يائسه يا غر زدن باكره را
هم مجازات چنان باشد و بهمان تعزير
ور كه افضا شود البته حذر بايد كرد
چند روزي كه خورد بخيه و يابد تعمير
باري آنقدر سخن گفت و مسائل فرمود
و آنچنان كرد مرايا و مناظر تصوير
كه مرا شهوت غالب شد و تن خارش يافت
گويي اندر همه اندام من افتاد كهير
اول كار و زني تر گل و ورگل كه هنوز
تك پران بودم و محتاط ، نه شب خواب و دلير
(95)غافل از آنكه چه دامي به ره انداخته شيخ
تن به او دادم و فارغ ز عذاب و ز سعير
جامه چو كندم و گشتيم مهياي جماع
اقتراحي بمن او كرد و شدم پند پذير
او به من گفت كه گر لذت افزون طلبي
بهتر آن است تو رو باشي و من خفته به زير
من شوم زن تو شوي مرد كه مهوش فرمود
كاميابيش كثير است و تكاپوش قصير
روي او خفتم و ماليد و فرو رفت تمام
گر چه ياروش گران بود و كج و لخت و خطير
(105)در همين حال مرا شانه و بازو بگرفت
به دو دست و به فلك بانگ و شهيقش چو زفير
پاي پر موي خود آنگه به دو پايم پيچيد
همچو لبلاب كه بر شاخ گل آويزد خيز
انچنان سخت گرفتار شدم در كف شيخ
كه نه راه حركت ماند و نه راي تدبير
در همين حال كه او گرم تكاپو مي بود
من تن نرم سپردم به قضا و تقدير
ناگهان ز پس پرده ي ِ پستوي ِ اتاق
شيخكي جست برون لخت چو بوزينه ي پير
(115)شَغَب شهوتي از چشم و تنش شعله گراي
ذكرش سخت و سيه همچو چماق ِ تكفير
بي سوالي و جوابي سوي من امد و جست
از زبر بر من ِ كج قافيه چسپيد دلير
دست بر ران ِ من افكند و سرينم بگشود
كه بسي لقمه عذب بود و رطب دندان گير
ران بيفشرد و به زور آنهمه را داخل كرد
خشك و بي قاعده و تعبيه بگشود مسير
من چه گويم كه چسان رفت فرو خرزه ي شيخ
چه كند كنده ي سر سوخته با نرم حرير
(125)در حريم و حرم مدرسه بوديم و به طبع
جاي فرياد نمي بود ز خوف و تشوير
جز به خنديدن و تسليم و رضا چاره نبود
كه نه فرياد رسي بود در ان خانه فخير
گوئي از عالم تصوير به تحقيق كشيد
قصه ي مثنوي و دخترك و وطي حمير
من مدق تا ندرد مشك ز زور و ز فشار
او مُصر تا به ته ديك رساند كفگير
زان بتر آن دو كه مي خواست بسان دو قطار
تا ملاقات كند در بن خط از دو مسير
(135)چه بگويم كه چه بودند دو تا شيخ پليد
يا چه گويم كه چه كردند ز بالا و ز زير
گر رسد روز قيامت به يقين خواهم برد
شكوه ي ِ كون ِ دريده به خداوند قدير
باري اي شيخ سخن گر چه نه خوش بود مرنج
قل كفر است نه كفر است تو با ريش مگير
شهوت ار چند حقير است تو پستش مشمار
كه سويداي حيات است و نه سويداي سرير
غايت علم و هنر مقصد اخلاق و كمال
همه را ختم شود راه بدين دير حقير
(145)ما همه بنده ي كيريم و پس افتاده ي كُس
زنده بادا كُس و بر پاي بود پرچم كير
منسوب به ابراهیم باستانی پاریزی
|
اشتراک در:
پستها (Atom)




