۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه




آسمان در میان تکه های بزرگ ابر، رنگی بین خاکستری و آبی کمرنگ گرفته بود و با این که هنوز خیلی به غروب آفتاب 
مانده بود جز لکه هایی روی کوه های دور دست خبری از آفتاب نبود. باران  در دو روز گذشته  هر چند ساعت یک بار رگی زده بود و قطع شده بود. همه جا خیس و نم کشیده شده بود. جاده ی قدیمی آسفالت بعد از انشعابش از اتوبان هرچه قدر که دور شده بود  ترک ها و فرورفتگی های بیشتری  متحمل شده بود و کناره هایش طی سال ها به طور کامل از بین رفته بودند. کارخانه ی ریسندگی بزرگ سمت راست جاده پس از آنکه اسم سلطنتیش عوض شده بود فقط چند سال به کار ادامه داده بود و در زمان جنگ طولانی دهه شصت محلی برای تولید خمپاره شده بود. اما حالا با همه ی اتاق های بی شمار،درهای بزرگ و کوچک و دیوار بلندش ساکت و صامت مانده بود. ماشین های ریسندگی که انگار همین چند لحظه پیش از حرکت ایستاده بودند و هنوز نخ ها درونشان بود در کنار دستگاه های  تراش و خمپاره های نیمه کاره بودند و به قطر بیست و پنج سال گرد غبار را روی خودشان تحمل می کردند.  رو به روی کارخانه ی ریسندگی شرکت ملی صنایع آلومینیومی وارد سی دومین سالگرد تعطیلیش می شد و دیوار به دیوار آن دکل سازی ورشکسته خاک می خورد.

اما درست در کنار دکل سازی، جلوی ورودی ساختمانی نوساز اما کثیف، زندگی به طرز حقیرانه ای در جریان بود: مرد میانسال استخوانی و بلندی با زیر شلواری آبی رنگ و زیر پوشی کهنه _ پر از جای سوختگی سیگار_ سیگار به لب در حال خالی کردن کیسه ی پرِ جارو برقی روی کپه ای از زباله بود که کنارش سگی با وضعیتی اسف بار تر از مرد به دستانش زل زده بود. بالای در قدیمی ساختمان که معلوم بود از جای دیگری کنده و اینجا نصب شده است روی تکه فلزی زنگ زده با رنگ قرمز نوشته بود: کمپ ترک اعتیاد اشتیاق. باز هم جریان زندگی را به طور جسته و گریخته در ادامه ی جاده می شد دید؛ کارگران واسوخته  که پیاده درمیان واحد های صنعتی کوچک و نوساز رفت و آمد می کردند و صاحبان واحد ها که با اتومبیل های گران قیمت و لباس و ظاهری که قرار بود نشان از رفاه اجتماعی و سلامت تغذیه  شان باشد . واحد ها مثل قارچ های رنگارنگ و مسمومی بودند که در زمین های کشاورزی یک شبه رشد کرده بودند.( البته این مایع نگرانی و دلسوزی هیچ کسی نمی شد؛ زمین های کشاورزی بایر و رها شده بودند؛ احتملن به قیمتی اندک به بازنشستگان ارگان های دولتی که دنبال دست و پا کردن صنعتی تولیدی از طریق روابطشان بودند؛ فروخته شده بودند).

 در دوردست دو دودکش بسیار بلند آجری از آجرپز خانه های متروکه به جا مانده بود و در میانه ی کارخانه های جدید التاسیس و کوره ها دنیایی بی سروته از زباله های صنعتی، شیمایی و ساختمانی موج می زد. تل های آجر سوخته سرخ رنگ، استخرهای پر از سولفات آلومینیوم سفید، کوه هایی از خاکه ی سیاه آلومینیوم و تپه تپه  اکسید آهن اخرایی در میان لکه لکه اکسید مس سبز(سبز  جنگلی) تابلوی نقاشی بی نظیری را در ازای مرگ طبیعت منطقه تحویل می داد. عقابی تنها بالای سر جاده چرخ می زد و به مردمی نگاه می کرد که اعصار مهم و تاثیر گذار زندگی بشر را پشت سر داشتند و هیچ نمی فهمیدند جز دویدن برای زندگی ای در جریان تلویزیون ها و مناسبات ترحم برانگیز خویش و خانوادگی. مردمی بدون داستان، بدون گذشته، بدون آینده، سوخته در میان حجم عظیم رسانه های منعکس کننده ی مدرنیته دنیای آزاد در خاور میانه ی گم شده.

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

افسردگی واقعیت و غایت تفکر و اندیشه ی عمیق بشر است. رسیدن به بن بست پوچ معناییِ "آخرش که چه؟" همراه با درد و رنج شدیدی که در طول شبانه روز وارد می شود هیچ گریزگاهی جز ناراحتی، غم و پناه بردن به موادی برای سرکوب نیروی اندیشه باقی نمی گذارد. که فقط بگذرد و هرچه کمتر متوجه شدت زوال اطراف شویم.
هورمون ها در طول تکامل طوری رشد و تغییر کردند که بشر قبل از خودآگاهی کامل امیدوار و وابسته به زندگی و مسر برای ادامه ی  حیات و نسل خود باشد. کمتر متوجه زوال، دگرگونی های شدید، نا آرامی ها و موقعیت متزلل و در حال سقوط خود باشد. بله، متاسفانه زندگی در بطن خود و حتی در عالی ترین سطحش سقوطی دایمی و مرگی تدریجی است که حتی فرصت نمی دهد درک بهتری از اطراف و چیستی خود داشته باشیم . همین هورمون ها در شرایط فشار و برای کسانی که قدرت ذهنی بیشتری برای درک اطراف خوددارند نمی توانند به درستی عمل کنند و کوکورانه در روند حیات پیش ببرندت و منجر به سهمگین ترین بیماری ممکن می شوند؛ افسردگی یا مرض فهم. گریز از دویدن برای بودنی که هیچ چیز از آن نمی فهمیم.

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

لای پای برده های آشپرخانه

گردنم از روی بالش کج شده بود و صورتم  به  سمت زمین قرار داشت. اما به جای ناراحتی از موقعیت سخت و ساکنم تنها چیزی که در چهره ام مشاهده می شد شادی و نشاط بیش از حدی بود که با نگاه نخست می شد فهمید از دنیای دیگری که با چشم های وغ  زده ام به آن خیره ام می آمد. چندان چیز پیچیده ای در کار نبود. تصور عدم وجود. و البته فکر کردن به تکه های قارچ سرخ شده روی زبان و پاره شدن گوشت پخته شده لای نان سفید بین دندان هایم. دنیای ساده ایست .

و البته به طور کلی ساده بود. فکر کردن به موضوعات پیچیده ای مثل هستی، مرگ و تلاش در رد نظریات معتبر مذهبی هم به هیچ وجه نمی توانست تغییر کوچکی در آن ایجاد کند. روز ها را اکثرن با اعضای گروه دلقک های سلطنتی در اتاق پشت کتابخانه مستِ کبود از بنگ زیاد به لودگی و قمار می گذرانم و عصرها بعد از نگاه کردن به دختران خاندان سلطنتی _ که با تبختر و حالت هایی که برای جلوه دادن خودشان  کسب و حفظ کرده بودند، کتاب و چتر آفتابی به دست _ در محوطه قصر راه می رفتند  سیگارم را از پنجره ی کتاب خانه بیرون می انداختم و یواشکی از راهرو پشتی به سمت آشپزخانه ها می رفتم تا برده ی های سیاه و لاغر اندام را بیابم و پس از اینکه مثل گرگ گرسنه نگاهشان کردم به دختر جوانی اشاره کنم تا بیاید و ترسیده جلویم بایستد و با چشمان درشت قهوه ایش خیره شود بهم. من هم لباس سفیدش را بالا بزنم و دستم را بکنم لای کس خیس از عرق و ترشح و از واکنش صورتش لذت ببرم.

یک سال و هشت ماه و سه روز از وقتی  برده ای را که برای نظافت اتاقم آمده بود ناغافل به دیوار چسباندم لباسش را بالا زدم و سرپا گاییدمش می گذرد  و من  در تمام این مدت فقط با برده های آشپزخانه و نظافت چی ها عشق بازی کرده ام. زنم هم که از چند ماه قبل این ماجرا جدا از من می خوابید و نمی دانم برای ارضای خودش به خدایش تکیه زده، با زنان می خوابد یا شازده ای چیزی دست و پا کرده و یواشکی در پستوها با ترس و لرز مثل موش خیانت می کند. خدا را چه دیدی؟ شاید نامه های عاشقانه هم می نویسد . این روزها فقط منم که برده باز شده ام . باقی هم شازده وار عاشق شده اند و دست به قلم  کس لیسی می کنند .خداوند روزیشان را زیاد کند.

شاه شکار می کند، وزرا زن بارگی و دلقک ها در روزگاری وارونه کتاب می خوانند و مست می کنند تا مواد لازم برای خنداندن حاکم قهار به اذهان بنگ زده شان نفوذ کند. من هم برده های لاغر رو می فرستم تا حمام کنند و پشم لای پایشان را واجبی ببندند و احضار شوند در رختخوابم. گاهی هم با همان لباس های کارشان در گوشه ای از انبار خوراکی ها روی تخته های پنیر یا قوطی های ساردین. خداوند روزی همه مان را زیاد کند. 

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه




دوهفته می گذرد. دیروز شد دوهفته و باهر نفسی که می کشم دردی غریب سینه ام را می فشرد. تا همین چند روز پیش برای از 
دست دادن برادرم غمی بی نهایت داشتم و حالا بیشتر از غم از دست دادن برادر؛ اینکه دیگر امیر با کژخند همیشگی و طرز راه رفتن... امیر چطور راه می رفت؟ نکند درگیر ذکر مصیبت شوم و به سنت قدیمی آبا و اجدادی شروع به بزرگ کردن چیزی که از دست داده ام کنم؟ نکند به ابتذال مرثیه سرایی کشیده شوم؟ نه، نه قطعن اینطور نمی شود. نکته همینجاست که امیر بیشتر از برادری بزرگتر و مهربان کسی بود که  باهم سعی کرده بودیم از منجلاب لحظه های پیش آمده بیرون بیاییم. بیشتر لحظاتی که باهم بودیم یا در حال حرف زدن در مورد روش های بهتر کردن اوضاعِ اطراف بودیم یا واقعن داشتیم سعی می کردیم بفهمیم چه خبر است. امیر سازنده بخش اعظم شخصیت ماجراجوی من بود. قطعن درگیر بزرگتر کردن ماجرا نمی شوم. راه رفتن امیر را یادم است دقیقن ؛ هرچه قدر که قوی، وحشیانه و به تخمم بود همراه با ترس و استرس از دنیایی بود که هیچ گاه نتوانست با آن کنار بیاد و حالا دیگر نیست و من باید کنار بیایم و نمی آیم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.

از کی شروع شد؟ از صبح که صدای نفس کشیدن عجیب برادرم بیدارم کرد یا چیزی  قبل از آن هم وجود داشته؟ هرچه بود و شد مساله اصلی اینجاست که تشخیص هشیاری یا عدم هشیاری و تصمیمات خودآگاه و ناخودآگاهم آنچنان غیر ممکن می نماید که بهتر است هیچ گاه فکر نکنم و سعی نکنم از هم جدایشان کنم. سحرگاه روز چهارشنبه 15مرداد 1393 من 85کیلو جسد برادر قد بلندم را با نیرویی که هیچ گاه نفهمیدم از کجا آمد روی دست گرفتم و از اتاق خوابش بیرون آوردم و از پله های مارپیچی خانه پایین آمدم و کف حال گذاشتم و بدون اینکه منتظر باشم اورژانسی که مادرم خبر کرده بود برسد شروع کردم به نفس دادن چون آخرین نفس ناقصش را وقتی که از روی تخت بلندش کرده بودم کشیده بود و حالا چند لحظه ی بیش از تحمل طولانی بود که نفس نمی کشید.

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

احتمال وجود هیولا در غبار

غبار اجازه نمی داد بیشتر از چند قدم جلوترش را ببیند و مطمئن بود که این طوفان لعنتی نه تنها از وزش باز نمی ایستد؛ بلکه با همین شدت دست کم تا تاریکی می وزد و اگر شب بشود محال است دهانه ی غار را پیدا کند. نمی دانست باید وجود هیولای دهانه ی غار را که سست عنصران بی وجود را می بلعد باور بکند و بیشتر تلاش بکند و خطر سقوطش در دره ی مثطلاف را به جان
 بخرد یا منطقی زیر ردایش بخزد و تا صبح روز بعد با خیال راحت ازین که این بیابان حیوانی بزرگ از روباه ندارد بخوابد.


افسانه ی غار یک پارچه بود ، هیولا و مفهوم هستی هردو در تمام متون ،اذکار،اوراد وشعارهای صوفیان باهم درج شده بودند. نمی شد به دنبال افسانه رفت و هیولا را _ که کوچکترین ترسی از وجودش نداشت_ رد کند.اگر می کرد کافر به افسانه بود و پایانی بیهوده داشت. خب یک پایان بیهوده از سقوط درون دره از ترس هیولایی که وجود نداشت بهتر بود . پشت تخته سنگی نشست،ردایش رو دور خودش پیچید ، قدری آب از مشکش خورد و با فکر اینکه بعد ازین می تواند از مردمان پول بگیرد و به اینجا بیاوردشان و ثروتمند شود بور شدگیش را تسکین داد، با خودش خندید و به خواب رفت. 

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

ماتوزلای پیر، درخت خوب خودمان




فصل پنج، صفحه ی 231
نمی دونم کجام، نمی دونم چه وقته و نمی دونم کیم. یک مشت عدد، اسم، تصویر، بو و صدا مخلوط شدن و دور سرم می چرخن. من هم بی وقفه در مسیری که نمی دانم مربوط به چه کسی و در چه سالی هست ادامه می دهم. لامسه هست؟ آره هست، اما مگه همه جا تاریک نیست؟ مگه همه زمین گیر نیستن ؟ مگه لخت و عور روی سنگ های سیاه ننشستیم و حتی نمی تونیم دستامون رو ببینیم؟ مگه حس  بویایی از بوی شوری دریایی که صداش هم شنیده نمی شه پر نشده و شامه بی معنی نشده؟ مگه غیر اینه که یک مشت گمشده ایم؛ خِیل خِیل کور و علیل که گوش از صدای ناله ی خودمان برای پیدا شدن، برای شنیده شدن، برای دیده شدن، برای حس شدن از فریادهای پیاپی و بی وقفه از دست داده ایم.

فصل 2 صفحه ی98
همه ی ماجرا با یک شوخی گنده شروع می شد: سه مرد در یک اتومبیل قدیمی سوار می شدند و در جاده ی کوهستانی برف گیر حومه ی شهر از یک نایلون کوچک گل های سرطلایی و خشکیده ی شاهدانه را روی "چیلیم وحشت" می ریختند و فندک رویش می گرفتند و خیره می شدند به حجم بی نهایتِ کیسه که پر از دود سفید و غلیظ می شود و در آن گم می شدند. دود را یک جا در ریه جا می دادیم و آنقدر نگهش می داشتیم تا با یک سرفه ی ناگهانی و زنجیره ای از سرفه های مرگ آور پسش دود بپاشد توی صورت بقیه .

فصل 1859 صفحه ی 1
ناگهان دیگر مردها نبودند، زن ها هم نبودند، حتی از حیوانات هم خبری نشده بود. سنگ های همه ی کوه و برف ها، ماه، علف های خوشبوی داخل جوب ها، استخوان ها و پنیرهای کپک زده، چاقوهای تیز و مرجان های سواحل گرم اندونزی و پیر ترین زندگی ِ دنیا "ماتوزلای" بزرگ کهن_ درخت خوب خودمان_ در کنار هم می چرخیدند و می دیدند ؛ که در روی سنگ بزرگ خیس لبه ی دنیا می خزید و با صورت های درهم کشیده دهان هایتان را تکان می دهید. اما مردها نبودند، زن ها هم نبودند، حتی از حیوانات هم خبری نشده بود و متاسفانه در گیاه، سنگ، ماه و ماتزولای پیر_درخت خوب خودمان، پیر ترین زندگی _  برای دستتان را گرفتن و درگوشتان نجوا کردن، برای کمی شیطانی، برای هل  دادن شما به سمت لبه ی تاریک دنیا، هیچ شهوتی وجود .نداشت
  

۱۳۹۲ بهمن ۵, شنبه

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

تمنا

چه کسی می فهمید درون رگ ، ریشه و پی ما چه می گذرد؟ وقتی تمنایی ناشناخته از هر چیز جدایت می کند و تازه می فهمی که تمام زندگی معمولِ پیرامون یک بازی بی پایان وزخمی است که یا باید مانند دیوانه ای عجیب و غریب از آن بیرون بیافتی یا مانند  حیوانات داخل مسابقات شرط بندی بدون اینکه بدانی "چرا" حمله کنی و گازبگیری و فرار کنی. 

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

نسل گمشده




اون نسلی که دو نفری تو بلاگفا با دوتا اسم مستعار که به هم می اومد می نوشتین .از قهرها ، غصه ها ، عاشقی  و دوری هاتون می نوشتین و یک موزیک پیانو یا گیتار خوب با باز شدن وبلاگتون شروع می شد. باهم فیلم می دیدین،باهم کتاب می خوندین ،با هم انتخاب رشته ی دانشگاه کردین ،باهم اخراج شدین؛ 88 شد و باهم سبز شدین و یکیتون برای اون یکی که دستگیر شده بود خودش رو به در دیوار مجازی کوبید و فریاد کشید .


نسلی که با غرور و نخوت همیشه بهتون نگاه کردم و جدی نگرفتمون ؛ نمی دونم کجاها پخش شدین و آیا هنوز باهمین یا نه .اما من دلم براوتون تنگ شده.من همیشه بهتون حسودیم می شد . 

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

.فشار زیاد پیش نرفتن پروژه هایی که شروع کردم باعث شده دوباره امشب یادم بیاد چقد تنهام 
!ترحم برانگیزه

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

گرگ،خرس و گراز

وقتی درجایی سرصحبتِ اتفاقات غیر معمول باز می شود؛ بیشتر اعضای جمع چیزی دارند که با آب و تاب آن را طوری بازگو کنند که انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده: داستان هایی از جن ، روح و یا موجوداتی ترسناک تر از آن ها  در زیرزمین ، آب انبار و خزینه ها! اما من تا اینجای زندگیم با دیدگاهی باز و دقتی فراوان تاکنون حتی یک مورد غیر معمول را نه دیده و نه حس کرده ام چرا؟ نمی دانم!  تنها موردی که البته با داستان های باقی افراد کاملن متفاوت است از هنگامی که در ارتفاع 3000متری،کف پناهگاه شهباز، چهارزانو نشسته بودم جلوی گاز و تکه های نیمه آماده فیله مرغ را سرخ می کردم شروع شد. چهار نفر بودیم؛ عصری در هوای مستانه ی بهار در میان بوته های گون ، لاله ، آوشین ،بومادران،رزماری و هزاران هزار جوانه،گل و بوته ی دیگر از کمر کشِ کوه بالا آمده بودیم و _وقتی هنوز از بوی گل های وحشی دیوانه بودیم _ بساطمان را پهن کرده بودیم کف پناهگاه و هومن ساقی شده بود و گفته بود : عرقش خیلی خوش خوراک و خوب است . سلامتی این طبیعت ! مستدام باد!


شش یا هفت پِک را با فیله خورده بودم که دیدم توی تنم جا نمی شوم . بلند شدم و شروع کردم به مشت کوبیدن به دیوارهای پناهگاه که خسرو درِ را باز کرد . مه سرد همراه با بوهای رها شده در هوای کوهستان زد توی صورتم .پناهگاه در کنار دشت تقریبن مسطحی که به طرزی غریب در آن ارتفاع شکل گرفته بود بنا شده بود (از ورقه های آهن و سیمان و سنگ). خارج شدم و زوزه کشیدم  و بعد دویدم داخل دشت و کمی بعد چهاردست و پا روی علف ها و گل ها می دویدم و زوزه می کشیدم .تنم گُر گرفته بود. نفس نفس می زدم ،صورتم را به خاک نمناک نزدیک کردم و بوی گِل و ساقه های شکسته ی علف ها را تا عمق وجودم داخل کشیدم .علف و سنگ و خاک را درک می کردم .پنجه هایم را در خاک فرو کردم و به سمت ماه کامل که روبه رویم طلوع می کرد غرش کردم و فریاد زدم . ذهنم از تمامی ترس های انسانی و معنا دار تهی شده بود ؛از حساب و کتاب و تفکرات آینده نگرانه و گذشته های دور خالی بود ؛ بو می کشیدم که بدرم، می شنیدم که بگریزم؛می غریدم که جفت پیدا کنم . گرگ نبودم، خُرخُر می کردم ؛خرس هم نبودم،گرازبودم؟میمون؟چطور داشتم با این وضوح می دیدم ،بو می کشیدم و می شنیدم ؟چطور شد که چهارپا ،مثل یک حیوان باز دویدم توی کوه و هرچه بیشتر و بیشتر از پناهگاه دور شدم. صورتم را فرو کردم داخل برف های شیب بالارو کوه،و بازهم  زوزه کشیدم و فریاد زدم ؟


مغزم کم کم راه افتاد و به خودم آمدم ؛ داشتم روی برف ها می شاشیدم که لابد علامت گذاری کرده باشم قلم روئم را ؟   اوضاع در دستم بود دیگر و از اعداد ، ارقام و زمان باز هم مطلع بودم و متاسفانه انگار دیگر نمی توانستم چیزی را آنچنان بو بکشم یا صدایی را با چنان وضوحی بشنوم . اما خاطره ی آن لحظات و احساساتش در جایی دست نیافتنی درون کاسه ی سرم حک شده بودند و هیچ گاه فراموششان نمی کنم . این تنها اتفاق غیر معمول زندگی من است . و نه تنها هیچ نتیجه ماورا الطبیعه ای از آن براورد نکردم بلکه باعث شد با تک تک  عناصر وجود به تکامل و فرگشت بشر از گونه های ابتدایی تر حیات اعتقاد پیدا کنم. در آن لحظات طوری  از خود بی خود شده بودم که توانستم سایه های قدرتمند زندگی وحشیانه و طبیعی اجداد خودم را بازیابم و لحظاتی گراز،گرگ و خرس باشم و در در دامنه ی وحشی کوه در زمانی به وسعت "میلیون ها سال انحنای حیات" بدوم . این تجربه ارمغان دیگری هم با خود داشت البته : باید به غرایز خودم بیشتر احترام می گذاشتم و با خاک ، بیشه ها، طلوع آفتاب،شب های بی پایان و زن های برهنه بیشتر عجین می شدم.  
   

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ولگرد شهریار یا شهریار ولگرد !

با برادردم رفته بودیم اصفهان برای زنده کردن پول های یک معامله .از آن جا راه افتاده بودیم و از اتوبان کاشان رفته بودیم قم و از قم رفته بودیم گل عباس ورامین . از یک جاده خاکی پیچیده بودیم به محله ی افغان  ها .انگار که ته دنیا بود .مزارع واسوخته با گیاهان نیمه عمل آمده که با گردی از خاکه ی سیاه آلومینیومِ کارگاه های غیر قانونی افغان ها بی ثمر و غیر قابل استفاده شده بودند ؛ همه میان خانه ها و کارگاه های درب داغان و خرابه . ما هم رفتیم داخل یکی از همین کارگاه ها  تا از بی استفاده ترین بازماند شیمیایی شان بخریم و بفرستیم برای کسی در شهریار . افغان ها از ترس جانشان بعد از غروب آفتاب از کپرهایشان بیرون نمی زدند.با دو کامیونِ 10 تن از موادی که خریده بودیم رفتیم در حومه ی شهریار و بارها را تحویل دادیم و قبل از زدن دوباره به جاده  یک گوشه، کنار دکه ای ایستادیم تا فلاسک آب جوش را پر کنیم و خوراکی بخریم.


پیرمردی روی یک زیرانداز کنار خیابان دراز کشیده بود و آسمان شب را نگاه می کرد .نگاهش کردم. نگاهم کرد و گفت :
_نون داری؟
یک مقدار نون بیات داخل زنبیل خوراکی های صبح را از ماشین بیرون آوردم و دادم بهش ،بلافاصله نشست و شروع به خوردن کرد. چند تا سیب و خیار هم از زنبیل بهش دادم ؛آمدم سوار ماشین بشوم و بروم که صدایم کرد .فکر کردم باز چیزی می خواهد،با لبخندی تمسخر آمیز و کراهت جلو رفتم .مشت پرش را گرفت به سمتم،دستم را دراز کردم و چندتا گردویی که در دستش بود را گرفتم .


به جز یک تشکر ساده نتوانستم چیزی بهش بگویم.آشنایی یا اطلاعات بیشتر از آن پیرمرد ولگرد چیزی نصیب من نمی کرد اما برای من که عدم تعلق به داشته ها و سفرهای بزرگ نخستین خواسته ی زندگیم بود چنان رشک بزرگی به جای گذاشت که از لحظه ی گرفتن گردوها تا ساعت ها بعدش، یخ زده و ساکت نشستم و فکر کردم به عمق بی نیازی و قلندری ای که یک انسان می تواند  به آن دست پیدا کند! نان هایی که  از من گرفته بود را بدون معطلی خورده بود و چندتا گردویی که داشت را هدیه داده بود؟  یعنی زندگی محض در لحظه !یعنی تف کردن به تمامی هویت تمدن و تاریخ بشر . 


               رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین                      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین


              نه حق ،نه حقیقت،نه شریعت ، نه یقین               اندر دوجهان کرا بود زهره ی این؟   

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

محبوبیت شیرین تر از قدرت آمد پدید!



یک روز جادوگر زشت، خشن و بدجنس رفت جلوی در خونه ی پری مهربون جنگل که سه تا بچه ی خوشگلش رو تنها گذاشته بود و رفته بود دنبال کارهاش . قطعا رفته بود اونجا که در غیاب مادرشون کار زشت و پلیدی انجام بده . بخورتشون؟!مثلن

 این مهم نیست. رفت دم در خونه و در زد و گفت من مادرتون هستم در رو باز کنید . یکی از بچه ها جواب داد :پس چرا صدات انقدر خبیثه؟ صدای مادر ما خیلی لطیف و مهربونه! پس جادوگر بد صدا رفت توی جنگل و به بلبل گفت می شه صدای من مثل صدای تو قشنگ بشه؟  بلبل جواب داد : البته هرچیزی در دنیای قصه و واقعیت قرن بیست و یکمی خاور میانه ممکنه ! باید چندتا کار خوب برای من انجام بدی تا صدات قشنگ بشه !
جادوگر که حسابی شکمش رو برای خوردن بچه ها صابون زده بود کارهای خوب را به زور انجام داد و مادرش گاییده شد ! اما خب صدای قشنگ رو به دست آورد. پس دوباره رفت دم خونه ی پری و با صدای قشنگش گفت: در رو باز کنید بچه ها . دختر بچه که خیلی آپاردی و مادر قحبه بود اتفاقن ، از توی چشمی در نگاه کرد و جواب داد : پس چرا انقدر تو زشتی عجوزه ؟مادر ما خوشگله! جادوگر که داشت پاره می شد از گرسنگی برگشت توی جنگل و با حال نزار از آهو خواستار زیبایی شد.آهو هم جادوگر را به شست و شو در چشمه ی زلال میون جنگل و چندتا عمل زیبایی دعوت کرد که همه جواب دادن و جادوگر خیلی شیک و سکسی و بدو بدو برگشت در خونه بچه ها و این بار هم حالش گرفته شد چون آخرین بچه گیر داد که : تو مهربون نیستی ،مادر ما مهربونه !

اگر از اول این رو به جادوگر گفته بودند بی خیال ماجرا و خوردن توله سگ های پری می شد اما خب دیگه !حالا که زده بود صورت و صداش را گاییده بود مجبور بود ادامه بده پس در حالی که زیر لب دشنام های رکیک حواله فرزند کوچک پری می کرد و از خود می پرسید مگه مهربونی از پشت در معلومه آخه انچوچک؟ رفت و رفت و رفت تا توی یه کوه یه درخت پیر بهش گفت باید مسئولیت تمام جنایت های گذشتت را به عهده بگیری و ازشون پشیمون بشی و واسشون ساعت ها گریه کنی تا تطهیر بشی و دلت پاک بشه .

ستون فقرات جادوگر از شنیدن چنین توقعی به ارتعاش در اومد و نشست روی زمین جلوی درخت !یکم فکر کرد و زد زیر گریه و بلند بلند اعتراف کرد .اعترافاتش 34سال تمام طول کشید !بعد بلند شد و از درخت دور شد و رفت در خونه پری. بچه ها در را باز کردن و کسی زیباتر و هات تر از مادرشون داخل شد . پریدن بغلش و بوسش کردن و جادوگر (یا هر گهی که حالا بهش تبدیل شده بود ) حس کرد که نه تنها نیازی به خوردنشون نداره !بلکه چقدر این محبوبیت باحاله ! پس شد جای مادر بچه ها که یه جایی احتمالن به طبع مطنق تخمی _روایی داستان های جن و پری گاییده شده بود و برنگشت.


و اینکه اگر ذهن انسان یکمی زیادی بسته نباشد بعد از سال ها اعمال سیاست و عمل به اعتقادات مذهبی و زندگی یخ زدهِ مدل حوزه_شهری وقتی هزاران دختر و پسر خوشتیپ و تحصیل کرده بیایند جلویت و عکست را بیاندازند روی لباس هایشان و قربان صدقه ات بروند و برای هر نرمش سیاسیت هزار بار متشکریم متشکریم کنند می فهمی که محبوبیت خیلی خیلی شیرین تر از باقی قضایاست ! ...اصلن می فهمی که چرا سیاست مدار های غربی سعی می کنند درست رفتار کنند (دست کم ظاهرن!)می فهمی که چرا ماندلا رفت زندان! می فهمی که آزادی و مذهب و همه و همه ی احساسات بشر بندگانی هستند و مقبولیت عام خدایشان .


آن روزهایی که حنجره ام را جر می دادم که مردم را پای صندوق بکشم خیلی خوب به این موضوع واقف بودم که سه حسن روحانی را در سال 92 خواهیم دید : پیش از انتخاباتی،درون انتخاباتی و پس از انتخاباتی که هر کدام آنچنان با دیگری متفاوت است که استالین، لنین و گورباچف تفاوت داشتند.