۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

فیل در تاریکی




داستان فیل و مردان نابینا یا فیل و کوران داستانی‌است تمثیلی و عارفانه، که برای روشن کردن نقص کشف حسی به آن استشهاد شده‌است. ریشه این داستان را در جنوب شرقی آسیا دانسته‌اند و به آیین جین، بودیسم و هندوگرایی نسبت داده‌اند. علاوه بر این سه آیین، صوفیان مسلمان نیز از این داستان در آثار خویش بهره برده‌اند. بودا در تیتها سوتا در قانون پالی از این تمثیل بهره برای آن‌ها به وجود می‌آورد.گرفته‌است.
در روایت‌های مختلفی که از این داستان شده‌است، وجه مشترک چنین دیده می‌شود. گروهی از مردان نابینا(یا مردان در تاریکی) که تا آن زمان فیل ندیده بودند، دست بر فیل می‌کشند؛ و چون هر یک فقط به عضوی از اعضای فیل دست می‌کشند، به تصویر درستی از فیل دست نمی‌یابند و به اختلاف با هم می‌پردازند. از این داستان استنباط شده ‌است که موقعیت‌های مختلف که در هر لحظه دامن‌گیر نظاره‌ کنندگان در حقایق است، تصویر مشخصی از یک حقیقت واحد را برای آن‌ها به وجود می‌آورد.


روایت آیین جین از این داستان چنین است که از شش مرد نابینا خواسته شد که به اعضای مختلف فیل دست بکشند، و چگونگی این موجود را بیان کنند.
یکی از ایشان بر پای فیل دست کشید و آن را چون ستونی دانست؛ دیگری بر دم فیل دست کشید و گفت که فیل مانند ریسمانی‌است؛ سومین از آن‌ها خرطوم فیل را لمس کرد و گفت که فیل مانند شاخه درخت است؛ چهارمین نابینا بر گوش فیل دست کشید و گفت که فیل همچون بادبزن است؛ پنجمین مرد به شکم فیل دست کشید و فیل را چون دیواری دانست. آخرین مرد نابینا بر عاج فیل دست کشید و فیل را مانند شیپوری دانست.
مرد دانایی سخنان ایشان را شنید و به آن‌ها گفت که سخن همه شما درست است؛ اما اختلاف گفته شما برای این است که هر یک از شما یکی از اعضای فیل را دست کشیده‌اید؛ پس فیل همه خصایصی را که برشمردید، با هم داراست.
در آیین جین، از این داستان برای توجیه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با ادیان و مذاهب دیگر استفاده می‌شود و این که مردم می‌توانند برداشت‌های مختلفی از حقیقت داشته باشند.


در روایت بودایی، بودا داستان راجا را روایت می‌کند که شش مرد نابینا را گردآورد تا فیلی را لمس کنند. هرگاه یکی از ایشان بر فیل دست می‌کشید، راجا به نزد او می‌رفت و از او می‌پرسید که آیا فیل را دیده‌است، و از مرد نابینا می‌خواست که فیل را برای او توصیف کند. هر یک از ایشان فیل را به چیزی مانند کرد، یکی که به سر فیل دست کشیده بود، فیل را همچون کوزه‌ای دانست؛ دیگری که بر گوش دست کشیده بود، گفت که فیل همچون سبد غربال است، دیگری فیل که بر عاج دست برده بود، فیل را چون گاوآهن دانست. آن که به پای فیل دست برده بود، فیل را ستونی دانست. آن که به دم فیل دست کشیده بود، فیل را مانند شانه دانست؛ و آن که بر شکم فیل دست برده بود گفت که فیل همچون انبار غله است. آن مردان با هم به نزاع پرداختند؛ راجا اختلاف ایشان را برطرف کرد، و گفت که هر یک بر عضو فیل دست کشیده‌اند.


سنایی در کتاب حدیقةالحقیقة، این داستان را چنین آورده است:
بود شهری بزرگ درحد غور

اندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی بر آن مکان بگذشت

لشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ باهیبت

از پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیل

آرزو خاست زان چنان تهویل
چند کور از میان آن کوران

بر پیل آمدند چون عوران
تا بدانند شکل و صورت پیل

هر یکی تازیان دران تعجیل
آمدند و به دست بپسودند

زان‌که از چشم بی‌بصر بودند
هر یکی را به لمس بر عضوی

اطلاع اوفتاد از جزوی
هر یکی صورت محالی بست

دل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدند

برشان دیگران فراز شدند
هیئت و شکل پیل پرسیدند

آنچه گفتند جمله بشنیدند
آن که دستش به سوی گوش رسید

دیگری حال پیل زو پرسید
گفت شکلیست سهمناک عظیم

پهن و صعب و فراخ همچو گلیم
آن که دستش رسید زی خرطوم

گفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهی‌است

سهمناکست و مایه تبهیست
وان‌که را بد ز پیل ملموسش

دست و پای ستبر پر بوسش
گفت شکلش چنان‌که مضبوطست

راست همچون عمود مخروطست
هریکی دیده جزوی از اجزا

همگان را نظر فتاده خطا
هیچ را دل ز کلی آگه نی

علم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیال‌های محال

کرده مانند غتفره بجوال
از خدایی خلایق آگه نی

عقلا را درین سخن ره نی






جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به رومی، در کتاب مثنوی، از این تمثیل بهره جسته‌است.
پیل اندر خانه تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هرجا می‌شنید
از نظر که، گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هریک اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست‌است و بس

نیست کف را بر همه او دست‌رس
چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل وز دیده دریا نگر
جنبش کف‌ها ز دریا روز و شب

کف همی بینی و دریا نی عجب
ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم

تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب

آب را دیدی نگر در آب آب



۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

ژوکر





ژورکر یک احمق کوچولو است که با همه فرق می کند.خاج،خشت،دل یا پیک نیست.هشت لُو یا نه لو،شاه یا سرباز نیست.یک غریبه است.او  نیز مانند  سایر کارت ها در یک دست ورق گذاشته شده است،اما به آن ها تعلق ندارد.بنابراین،می توان آن را برداشت،بدون ان که کسی فقدانش را حس کند.




قبل تر ها عقیده داشتم زیاد ماندن در خانه پدری  و کار نکردن من را به فساد و رخوت می کشاند.و حالا که تمام عقاید تخمی ، منطقی و استدلالیم در  رودی از کثافت جنازه ی ارزوهای برباد رفته شناورند؛این یکی هم چیزی جز توهم بیشتر نیست و امیدی برای ترک آن در سر ندارم.


سیگار می کشم. از خواب طولانی عصرم که بلند شدم چند قالب کره روی یک تکه شیرینیِ مانده مالیده و خورده ام.و در هیچ صورتی تکلیف زندگی ام ـ حتی در بعد کوچک ـ معلوم نیست چگونه است.

چند ارزوی کوچک قدیمی ، پشت تحصیل طولانی ام گیر کرده اند و هنوز که هنوز است بعد از چند سال ،در اوج حقارت و ضعف نتوانسته ام خودم را جمع و جور کنم و از بند رابطه ای که خودم شروع کننده اش بودم،خودم به گه کشیدمش و خودم هنوز قطعش نکرده ام بیرون بیایم.

شغلی ندارم و خرج روزانه ام به خاطر سیگار و تفریحات هفتگی بالا تر از چیزی است که خانواده ای که در قاموسش باید در این سن روی پای خودت بایستی  تامینش کنند. و به جای خواندن امتحان میان ترم  کتابی را می خوانم که  شاید باید در 13 سالگی خوانده می شد.


بیشتر از هر موقع دیگری اسیایی بودن و رشد در جهان سوم را در گوشت و خونم حس می کنم:این که انگار همه چیزم به هم ریخته است و زمان مفهومی جز یک شوخی کثیف نیست.بیشتر از هر موقع دیگری بار هزاران سال اشتباه،حقارت و اسارت تاریخ خاکم را روی شانه هایم حس می کنم.

و وقتی که باید بهترین دوران زندگی ام را بگذرانم به موهوماتی انتزاعی به نام احساس و  فلسفه روی اورده ام.


از ترحم بدم می اید اما انگار بیشتر از همه ی ادم و عالم خودم دارم برای خودم ترحم می ورزم.



۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

سرمایه


در تفکر سنتی مردمان کوچ نشین گذشته  ـ قبل از یک جا نشینی نسل بشرـ سرمایه  معنی دام های بیشتر را می داد،چیزی که برایت در ایل و قومت بزرگی و قدرت می آورد.گاهی سرمایه قدرت بدنی بود برای تصاحب زنان زیبا و بارور تر...
بعدها سرمایه شد زمین ، ٰکنیز و غلام و جنگنده ....کمی بعد زبانی برای دروغگویی به مردم ، مقدس مآبی و کلاه برداری سرمایه بود.

 و با ورود به عصر نوین ؛ صنعت ، نفت ، فناوری ، اطلاعات ، خرید سهام شرکت های چند ملیتی و قدرت نفوذ مالی ؛ سرمایه بین فاکتور های متفاوتی پخش شد  ....اما همه این ها هرچه قدر هم که کارامد با تلنگری می توانند حقیر و کوچک جلوه کنند ....وقتی انسان تنهاست بزرگترین سرمایه یک دوست است اما...

اما ازآن مهم تر می تواند یک "فرار"موفقیت امیز باشد.وقتی که تمامی پیله اجتماعی دوربرت را،تمامی قراردادها و قانون را خورد می کنی بدون کوچکتیرن توجهی به اینده می گریزی ...مثل وقتی که صفحه کلید را بلند می کنی و می کوبی توی مانیتور و پاهایت را ، بعد از سال ها  قانون ِ منظم رفت و امد به محل کار، افسار باز می کنی که لگد بپرانند به پارتیشن کوچک کنارت تا دفاتر کار خراب شوند روی همدیگر و اتاقک های اداره ی بیمه  مثل مهره های دومینو روی هم بریزند  و نخ های آسایش وعده داده شده  را بشکافی و در آخر یک "مادر جنده" حواله رئیس اداره ای که سال ها جلویش خم و راست شده ای بکنی و بزنی بیرون و بروی بنشینی روی جدول کنار خیابان، ریل قطار،کنار استخر لجن گرفته پارک بازی اولین سیگار "تنهایی"مطلق را دود کنی ....


نمی توان تنهایی دوام آورد؟نمی شود از جامعه گریخت؟به درک !بزرگترین سرمایه هنوز در ذره ذره وجودت نهفته مانده ...خودت را عین سگ می کشی.

پول ، اطلاعات ، دوست ، هسر خوب،زمین،قدرت و نفت بزرگترین سرمایه های انسان نیستند ....بزرگترین سرمایه ها مانند اخرین گلوله های خشاب...گریز،تنهایی و مرگند.



تقدیم به صادق هدایت

به مناسب شصتمین سالمرگش


۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه



مادرم گیرم می ندازد و تند تند خانه های خالی جدولش را می پرسد که جواب بدهم؛توقع دارد  بدانم و بگویم.واحد شمارش شتر؟مغزم کند کار می کند اما می گویم:نفر....کوشش..دو حرفی؟نوک زبانم است اما نمی اید ...

طبق معمول هر شبٰ دیر وقت امده ام خانه ،شام من روی میز است؛برق های خانه نیمه خاموش است پدرم خواب است و مادر روی کاناپه زیر یکی از لامپ های روشن جدول حل می کند.نگاه تحقیر امیز و سردی به چوب بیلیارد توی دست ،چشمای سرخ و رنگ پریده ام می ندازد و قبل از سوال پرسیدن در باره جدول با تشری نهفته در صدای ارامش می پرسد: درها را قفل کردی؟برمی گردم می روم قفل می کنم؛این هرشب کار اخرین نفر است.

کمربند زمین؟استوا؟....نه با شهر مرکبات دوحرفی که بم می شود جور در نمی اید و ...سرم گیج می رود؛دوستی زنگ می زند و می گوید فردا جای من می ری سر جلسه ازمون؟پولش مال خودت. تا  چند مدت پیش امکان نداشت تن به چنین کارهایی بدهم ...اما حالا با ولخرجی های بی سابقه ام ،نداشتن شغل و به هم ریختگی وضعیت مالی خانوادگی مجبورم.و می فهمم "مجبورم" یعنی چی.

بافت ها؟سه حرفی....جور در نمی اد با بقیه کلمات..جدول تخمی انی است!با اعصاب خوردی می گویم:غیر استاندارده؟مادر ابرو بالا می اندازد و جواب می دهد:معتبرتین مجله جدول ایران.سر بالا می پرانم:فرقی به حال ماها داره؟بیشتر از چیزی که فکر می کردم روی من حساب می کند ...چند روز پیش که با مهمان های  اندکمان ورق بازی می کردم...با تبختر به یکیشان که داشت کری می خواند تشر زد:تو می خوای ازاون ببری؟
پوزخند زدم به روزگارم

مثل یک کره خر چلاق توی گل گذشته گیر کرده ام،دهه نود مهمترین دهه زندگی من است اما انگار تصمیم گیری ها و فعالیت های حالایم قرار است کل اینده را شکل بدهد و ان ها همه باز هم به سادگی متصل شده به ان دخترک .

به سادگی تمام هیچ چیز دست خودم نیست،باید اعتراف کرد!در چند ثانیه همه اش به هم می ریزد . مطمئناچیزی قوی تر از الکل،سیگار و گرس باید بیاید مشکلاتم را حل کند .

اما خب در این میانه امیدی ناشناخته درونم هست ...چیزی از جنس آن قانون های کهن که همیشه به ضد بوده حالا قرار است بیاید برسد به دادم.
مثل اسلان نارنیا که با قانون تخت سنگی کهن از مرگ برخواست ....

آنسوی امنیت:پنج حرفی:...................
...............
.......ازادی

لامذهبو همه جا می شه نوشت اما باقی کلمه ها باش سر ناسازگاری دارن..می خوان بجنگن...می نویسم...بذار بجنگن

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

All the fucking everydays...








بعد از ظهر دوشنبه موخر 23اسفند هزار سیصد و هشتاد و نه

 مثل خیلی وقت های دیگر نمی دانم شب کدام سگ دونی بودم و کجا خوابید اما بر خلاف باقی چنین ایامی علاوه بر اثر الکل توی خونم و رخوت معمول یه حس عجیب تخمی دیگه را هم دریافت می کنم که باعث می شود بنشینم و  فک کنم که کیم و چه کاره ام و کلا قراره چه گهی بشم!؟ تنم  درد می کند سرم می خارد…و خب…این خیلی غیر معمول ،اونم وقتی تو چند هفته اخیر تمام و کمال روی دود و الکل شناور بودم ؛ یا خواب بودم یا پای جمع های رفاقتی تاس ریختم و در اوج فعالیتم فیلم دیدم و کتابکی خوندم…

بیشترین تشری که بهم می خوره برای یه تکون به خودم ؛ زندگی آدمایی که دودربرم هستن و عملا ریدن! و با اون ادعاشون تو زندگیشون نه تنها هیچ گهی نشدن بلکه به طرز غریبی پس رفت کردن به موجوداتی کرم واره….صبح تا شبم شده نظارت لَختشون . نه تنها اون ها،بلکه بقیه افرادی که می بینم و رفتارهای عجیب و هماهنگ و ناگوار و در اخر تکرار شونده شان!تا جایی که هر عمل خودم شده یه جور طنز مضحک روحی خودم.

با الکل توی خون و لای دود ، گزاره های وصفی، عقلی و نقلی دیرتر و عمیق تر هضم می شن و یه جورایی ادم دلش می خواد بنویسشون اما با این وضعیت گاییده اینترنت و بلاگر فیلتر شده و چند مخاطبی که طی قرارداد نانوشته" لینک بودن" اینجارو می خونن دل و دماغی نمی مونه…

می نویسم …اما کماکان ترجیح بر سیگار کشیدن و نظاره باقیست!کاش برای اینکار حقوق می دادن…

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

زمان فاجعه






یک وضعیت زمانی فلسفی است ،یا برای فلسفه موضوعیت می یابد که به زور بین دو عنصری رابطه به وجود  اورد که در کل یا از منظر عرف و عوام هیچ رابطه ای با یکدیگر نمی توانند داشته باشند.


فلسفه ، سیاست،هنر،عشق
الن بدیو  

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

کی فکرشو می کرد؟






حرف از تئاتر به میان می امد و سرود و حتی موسیقی زنده! انهم در میان ان دیوارهای شش متری  دبستانی که هر  زنگ تفریحش ششصد دانش اموز ؛زمستان و بهار و پاییز  لای همدیگر می لولیدند ؛ان هم در حین ساعت های درس دینی ،قران ، پرورشی و چندین درس کپک زده ی بی روح دیگر ...یعنی تئاتر واقعی که نه....زنگ تفریح ها بیشتر طول می کشید و با همان سیستم صف های دراز وبی  قواره ی کلاس بندی که به زور کشیده و خط کش منظم می ماند در حیاط سرد می ماندیم تا چند تا از توله  سگ های کلاس پنجمی بروند روی یک سن چوبی  موقت،یکیشان تاژ کاغذی و  دماغ بزرگ  جور کند و دیگری یک ارتشی بشود چند تا شوخی بی مزه  کپی شده از روی برنامه های تلویزیون را ناشیانه و با تته پته  اجرا کنند تا ماها  از دیر سرکلاس رفتن خر کیف شویم بخندیم.

واقعا هم شادی اور بود!فکرش را که می کنم هیچ جور دیگری نمی شد این چیزها را تجربه کرد،بی سابقه بود که برویم پشت بلندگوی مدرسه ـ جایی که همیشه مدیر  دیلاق مادر مرده با صدای نکره اش ساعت ها زر زر می کرد ـ بایستیم و سرود بخوانیم ...سرود سرود که نه،همان ک.س شعرهایی که معمولا در رادیو تلویزیون  رسمی بارها بارها تکرار می شد:


 دیو چو بیرون رور فرشته دراید ....خمینی ای امام ....و لامصب چقد حال می داد که اخرش صداتو کلفت کنی  پشت میکروفون و بگی:که تا اخرین نفس راهت را ادامه می دهم ای شهید!

یه کتابچه درب داغون  بدون جلد نمی دونم از کدوم برادر یا خواهر بزرگ تر بهم  ارث رسیده بود که توش تقریبا تمام سرودهای باب اون روزها رو داشت و من که  صاحبش بودم تو اون ایام  بسیار پرطرفدار می شدم تو مدرسه که کتاب چه رو قرض بدم برای عرض اندام بچه ها(اخرش هم یه مادر قحبه ای دودرش کرد...داغش به دلم موند)...کاغذ کشی هم بود ...کلاس های یخ کرده و  خشک هم رنگ می گرفتن...یه روزم تعطیل بود ...کی دیگه فکر می کرد که چرا شادیم؟ و در واقع این جشن نیست  و سوگ کهن مردم این خاک که متبلور شده تو یوم الله بیست دوم بهمن ماه!

کی فکر می کرد ده دوازده سال بعد  باید تا یک شب چتلی بشینم پای بی بی سی و حرص مردم مصر را بخورم که مبادا بیافتند توی دام  پدری ما!مبادا بچه مصری ها مثل ما ادعای تمدن هفت هزار ساله به علاوه دین به حق همچین قرشون کنه  هوس جمهوری اسلامی به سرشون بزنه؟
مصرو بی خیال...کی فکرشو می کرد که که تو دوسال گذشته سه بار تا مرز پیروزی به این بختک 30 ساله پیش بریم و بهش نرسیم ...و حالا هم هرچی فکر می کنم نمی فهمم ...سه روز دیگه تو بیست و پنجم ...خودم که پایه باشم.. باید تبلیغ کنم برای این که هموطن هام را بفرستم زیر تیغ؟....برای چی شدن؟ما چه کسری از این جمعیت هستیم؟...

نیاز به فکر داریم ...اما می ترسم اخرش تو این فکر لامصب انقدر بمونیم که که هیچ گهی نخوریم...

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،  

سرها در گریبان است .


کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
 که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !


منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان  این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده  را بفروز شب با روز یکسان است .

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

                  هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
                  ددلها خسته و غمگین ،
                   درختان اسکلتهای بلور آجین ،
                   زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
                   غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است .


مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

گوشه ی مانتو


یادته اون قدیما که بچه تر بودیم، زیر پنج سالگی ـ اون موقعی که هنوز خیلی چیزا برامون مسجل  نشده بود و تخم سگ نبودیم زیاد ـ گاهی اوقات تو فروشگاه یا خیابون،چند ثانیه حواسمون به یه چیزی پرت می شد و دست مامانه رو ول می کردیم و گم می شدیم...آخ که پسر چه ترسی داشت... بغض حنجره آدم را به لرز می انداخت، ازین آدم به اون آدم می دویدیم و به اشتباه گوشه مانتو اینو و اونو می کشیدیم و هی بیشتر و بیشتر می ترسیدم...

آخرش یه دفعه مامانت از پشت بغلت می کرد و می زدی زیر گریه...گریه ای  که انگار تمومی نداشت...


حالام انگار گم شدم ...همون بغض تاریک و حنجره درد ...با این فرق که تواین  گم شدن دیگه دارم زندگی می کنم،و نمی دونم دست کی رو ول کردم که گم شدم و از همه مهمتر اینکه  اصلا باید دنبال کی بگردم؟کجا گم شدم؟از کِی گم شدم؟

ولی هنوز منتظرم که یه روزی،یه ساعتی،یه لحظه ای  یکی یک دفعه از پشت بغلم کنه...همونی که دستش را ول کردم.تا چشم هامو  ببندم و تا ابد تو بغلش زار بزنم.